راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یا ساقی المدامه حی علی الصلا

املا زجاجنا بحمیا فقد خلا

جسمی زجاجتی و محیاک قهوتی

یا کامل الملاحه و اللطف و العلا

ما فاز عاشق بمحیاک ساعه

الا و فی الصدود تلاشی من البلا

الموت فی لقائک یا بدر طیب

حاشاک بل لقاؤک امن من البلا

لما تلا هواک صفاتا لمهجتی

فیها حمائم یتلقین ما تلا

اسقیتنی المدامه من طرفک البهی

حتی جلا فؤادی من احسن الجلا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایه یا اهل الفرادیس اقرؤا منشورنا

و ادهشوا من خمرنا و استسمعوا ناقورنا

حورکم تصفر عشقا تنحنی من ناره

لو رات فی جنح لیل او نهار حورنا

جاء بدر کامل قد کدر الشمس الضحی

فی قیان خادمات و استقروا دورنا

الف بدر حول بدری سجدا خروا له

طیبوا ما حولنا و استشرقوا دیجورنا

قد سکرنا من حواشی بدرهم اکرم بهم

استجابوا بغینا و استکثروا میسورنا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هله ای کیا نفسی بیا

در عیش را سره برگشا

این فلان چه شد آن فلان چه شد

نبود مرا سر ماجرا

نهلد کسی سر زلف او

نرهد دلی ز چنین لقا

نکند کسی ز خوشی سفر

نرود کسی ز چنین سرا

بهل این همه بده آن قدح

که شنیده‌ام کرم شما

قدحی که آن پر دل شود

بپرد دلم به سوی سما

خمش این نفس دم دل مزن

که فدای تو دل و جان ما

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یا منیر الخد یا روح البقا

یا مجیر البدر فی کبد السما

انت روح الله فی اوصافه

انت کشاف الغطا بحر العطا

تقتل العشاق عدلا کاملا

ثم تحییهم بغمزات الرضا

صائد الابطال من عین الظبا

مالک الملاک فی رق الهوی

قوم عیسی لو راو احیائه

عالم الحس انکروا عیسی اذا

این موسی لو رای تبیانه

لم یواس الخضر یوما کاملا

لیت ابونا آدم یدری به

اذنای من جنه لما بکا

هجره نار هوینا قعره

یا شفیعا قل لنا این الردا

خده نار یطفی نارنا

یطفی النیران نار من رآی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قد اشرقت الدنیا من نور حمیانا

البدر غدا ساقی و الکأس ثریانا

الصبوه ایمانی و الخلوه بستانی

و المشجر ندمانی و الورد محیانا

من کان له عشق فالمجلس مثواه

من کان له عقل ایاه و ایانا

من ضاق به دار او اعطشه نار

تهدیه الی عین یسترجع ریانا

من لیس له عین یستبصر عن غیب

فلیأت علی شوق فی خدمه مولانا

یا دهر سوی صدر شمس الحق تبریز

هل ابصر فی الدنیا انسانک انسانا

طوبی لک یا مهدی قد ذبت من الجهد

اعرضت عن الصوره کی تدرک معنانا

من کان له هم یفنیه و یردیه

فلیشرب و لیسکر من قهوه مولانا

 
 
shayesteh2000 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6168
|
تاریخ عضویت : شهریور 1393 

فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری

العیش فی اکنافنا و الموت فی ارکاننا

ان تدننا طوبی لنا ان تحفنا یا ویلنا

یا نور ضؤ ناظرا یا خاطرا مخاطرا

ندعوک ربا حاضرا من قلبنا تفاخرا

فکن لنا فی ذلنا برا کریما غافرا

من می‌روم توکلی در این ره و در این سرا

اگر نواله‌ای رسد نیمی مرا نیمی تو را

خود کی رود کشتی در او که او تهی بیرون رود

کیل گهر همی‌رسد بر مشتری و مشترا

کیل گهر همی‌رسد قرص قمر همی‌رسد

نور بصر همی‌رسد اندکترین چیزها

خوش اندرآ در انجمن جز بر شکر لگد مزن

جز بر قرابی‌ها مزن جر بر بتان جان فزا

 
 

خیلی زیباست 

ali6544 کاربر طلایی2
|
تعداد پست ها : 47
|
تاریخ عضویت : تیر 1392 

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

در گوش جانم می رسد طبل رحیل از آسمان

نک ساربان برخاسته قطارها آراسته

از ما حلالی خواسته چه خفته‌اید ای کاروان

این بانگ‌ها از پیش و پس بانگ رحیل است و جرس

هر لحظه‌ای نفس و نفس سر می کشد در لامکان

زین شمع‌های سرنگون زین پرده‌های نیلگون

خلقی عجب آید برون تا غیب‌ها گردد عیان

زین چرخ دولابی تو را آمد گران خوابی تو را

فریاد از این عمر سبک زنهار از این خواب گران

ای دل سوی دلدار شو ای یار سوی یار شو

ای پاسبان بیدار شو خفته نشاید پاسبان

هر سوی شمع و مشعله هر سوی بانگ و مشغله

کامشب جهان حامله زاید جهان جاودان

تو گل بدی و دل شدی جاهل بدی عاقل شدی

آن کو کشیدت این چنین آن سو کشاند کش کشان

اندر کشاکش‌های او نوش است ناخوش‌های او

آب است آتش‌های او بر وی مکن رو را گران

در جان نشستن کار او توبه شکستن کار او

از حیله بسیار او این ذره‌ها لرزان دلان

ای ریش خند رخنه جه یعنی منم سالار ده

تا کی جهی گردن بنه ور نی کشندت چون کمان

تخم دغل می کاشتی افسوس‌ها می داشتی

حق را عدم پنداشتی اکنون ببین ای قلتبان

ای خر به کاه اولیتری دیگی سیاه اولیتری

در قعر چاه اولیتری ای ننگ خانه و خاندان

در من کسی دیگر بود کاین خشم‌ها از وی جهد

گر آب سوزانی کند ز آتش بود این را بدان

در کف ندارم سنگ من با کس ندارم جنگ من

با کس نگیرم تنگ من زیرا خوشم چون گلستان

پس خشم من زان سر بود وز عالم دیگر بود

این سو جهان آن سو جهان بنشسته من بر آستان

بر آستان آن کس بود کو ناطق اخرس بود

این رمز گفتی بس بود دیگر مگو درکش زبان

 

shayesteh2000 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 6168
|
تاریخ عضویت : شهریور 1393 

ای عاشقان ای عاشقان هنگام کوچ است از جهان

بسیار زیبا بود 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 



فیما تری فیما تری یا من یری و لا یری

العیش فی اکنافنا و الموت فی ارکاننا

ان تدننا طوبی لنا ان تحفنا یا ویلنا

یا نور ضؤ ناظرا یا خاطرا مخاطرا

ندعوک ربا حاضرا من قلبنا تفاخرا

فکن لنا فی ذلنا برا کریما غافرا

من می‌روم توکلی در این ره و در این سرا

اگر نواله‌ای رسد نیمی مرا نیمی تو را

خود کی رود کشتی در او که او تهی بیرون رود

کیل گهر همی‌رسد بر مشتری و مشترا

کیل گهر همی‌رسد قرص قمر همی‌رسد

نور بصر همی‌رسد اندکترین چیزها

خوش اندرآ در انجمن جز بر شکر لگد مزن

جز بر قرابی‌ها مزن جر بر بتان جان فزا

 
 

خیلی زیباست 

دقیقا. اشعار مولوی چیز دیگری هستند

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی یار مهل ما را بی‌یار مخسب امشب

زنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب

امشب ز خود افزونیم در عشق دگرگونیم

این بار ببین چونیم این بار مخسب امشب

ای طوق هوای تو اندر همه گردن‌ها

ما را همه شب تنها مگذار مخسب امشب

صیدیم به شصت غم شوریده و مست غم

ما را تو به دست غم مسپار مخسب امشب

ای سرو گلستان را وی ماه شبستان را

این ماه پرستان را مازار مخسب امشب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خواب به جان تو زحمت ببری امشب

وز بهر خدا زین جا اندرگذری امشب

هر جا که بپری تو ویران شود آن مجلس

ای خواب در این مجلس تا درنپری امشب

امشب به جمال او پرورده شود دیده

ای چشم ز بی‌خوابی تا غم نخوری امشب

و اللیل اذا یغشی ای خواب برو حاشا

تا از دل بیداران صد تحفه بری امشب

گر خلق همه خفتند ای دل تو بحمدالله

گر دوش نمی‌خفتی امشب بتری امشب

با ماه که همخویم تا روز سخن گویم

کای مونس مشتاقان صاحب نظری امشب

شد ماه گواه من استاره سپاه من

وز ناوک استاره‌ای مه سپری امشب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زان شاهد شکرلب زان ساقی خوش مذهب

جان مست شد و قالب ای دوست مخسب امشب

زان نور همه عالم هر شیوه همی‌نالم

تا بشنود احوالم ای دوست مخسب امشب

گاهی به پریشانی گاهی به پشیمانی

زین عیش همی‌مانی ای دوست مخسب امشب

یک روز تو گر خواری یک روز تو مرداری

از ما چه خبر داری ای دوست مخسب امشب

بیرون شو از این هر دو بیگانه شو ای مردو

قم قد ضحک الورد ای دوست مخسب امشب

از هجر تو پرهیزم در عشق تو برخیزم

شمس الحق تبریزم ای دوست مخسب امشب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بریده شد از این جوی جهان آب

بهارا بازگرد و وارسان آب

از آن آبی که چشمه خضر و الیاس

ندیدست و نبیند آن چنان آب

زهی سرچشمه‌ای کز فر جوشش

بجوشد هر دمی از عین جان آب

چو باشد آب‌ها نان‌ها برویند

ولی هرگز نرست ای جان ز نان آب

برای لقمه‌ای نان چون گدایان

مریز از روی فقر ای میهمان آب

سراسر جمله عالم نیم لقمه‌ست

ز حرص نیم لقمه شد نهان آب

زمین و آسمان دلو و سبویند

برون‌ست از زمین و آسمان آب

تو هم بیرون رو از چرخ و زمین زود

که تا بینی روان از لامکان آب

رهد ماهی جان تو از این حوض

بیاشامد ز بحر بی‌کران آب

در آن بحری که خضرانند ماهی

در او جاوید ماهی جاودان آب

از آن دیدار آمد نور دیده

از آن بام‌ست اندر ناودان آب

از آن باغ‌ست این گل‌های رخسار

از آن دولاب یابد گلستان آب

از آن نخل‌ست خرماهای مریم

نه ز اسباب‌ست و زین ابواب آن آب

روان و جانت آنگه شاد گردد

کز این جا سوی تو آید روان آب

مزن چوبک دگر چون پاسبانان

که هست این ماهیان را پاسبان آب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الا ای روی تو صد ماه و مهتاب

مگو شب گشت و بی‌گه گشت بشتاب

مرا در سایه‌ات ای کعبه جان

به هر مسجد ز خورشیدست محراب

غلط گفتم که اندر مسجد ما

برون در بود خورشید بواب

از این هفت آسیا ما نان نجوییم

ننوشیم آب ما زین سبز دولاب

مسبب اوست اسباب جهان را

چه باشد تار و پود لاف اسباب

ز مستی در هزاران چه فتادیم

برون مان می‌کشد عشقش به قلاب

چه رونق دارد از مجلس جان

زهی چشم و چراغ جان اصحاب

بخندد باغ دل زان سرو مقبل

بجوشد خون ما زین شاخ عناب

فتوح اندر فتوح اندر فتوحی

توی مفتاح و حق مفتاح ابواب

ز نفط انداز عشق آتشینت

زمین و آسمان لرزان چو سیماب

بر مستانش آید می به دعوی

خلق گردد برانندش به مضراب

خمش کن ختم کن ای دل چو دیدی

که آن خوبی نمی‌گنجد در القاب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مهمان توام ای جان زنهار مخسب امشب

ای جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب

روی تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد

ای شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب

ای سرو دو صد بستان آرام دل مستان

بردی دل و جان بستان زنهار مخسب امشب

ای باغ خوش خندان بی‌تو دو جهان زندان

آنی تو و صد چندان زنهار مخسب امشب