راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندرآ در خانه یارا ساعتی

تازه کن این جان ما را ساعتی

این حریفان را بخندان لحظه‌ای

مجلس ما را بیارا ساعتی

تا ببیند آسمان در نیم شب

آفتاب آشکارا ساعتی

تا ز قونیه بتابد نور عشق

تا سمرقند و بخارا ساعتی

روز کن شب را به یک دم همچو صبح

بی درنگ و بی‌مدارا ساعتی

تا ز سینه برزند آن آفتاب

همچو آب از سنگ خارا ساعتی

تا ز دارالملک دل برهم زند

ملک نوشروان و دارا ساعتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باوفاتر گشت یارم اندکی

خوش برآمد دی نگارم اندکی

دی بخندید آن بهار نیکوان

گشت خندان روزگارم اندکی

خوش برآمد آن گل صدبرگ من

سبزتر شد سبزه زارم اندکی

صبحدم آن صبح من زد یک نفس

زان نفس من برقرارم اندکی

ابر من دی بر لب دریا نشست

خاک شو تا بر تو بارم اندکی

خوش ببارم خاک را گل‌ها دهم

باش کاندر دست خارم اندکی

مهلتم ده خوش به خوش از سر مرو

صبر کن تا سر بخارم اندکی

نی غلط گفتم که اندر عشق او

کافرم گر صبر دارم اندکی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر سران را بی‌سری درواستی

سرنگونان را سری درواستی

از برای شرح آتش‌های غم

یا زبانی یا دلی برجاستی

یا شعاعی زان رخ مهتاب او

در شب تاریک غم با ماستی

یا کسی دیگر برای همدمی

هم از آن رو بی‌سر و بی‌پاستی

گر اثر بودی از آن مه بر زمین

ناله‌ها از آسمان برخاستی

ور نه دست غیر تستی بر دهان

راست و چپ بی‌این دهان غوغاستی

گر از آن در پرتوی بر دل زدی

یا به دریا یا خود او دریاستی

ور نه غیرت خاک زد در چشم دل

چشمه چشمه سوی دریاهاستی

نیست پروای دو عالم عشق را

ور نه ز الا هر دو عالم لاستی

عشق را خود خاک باشی آرزو است

ور نه عاشق بر سر جوزاستی

تا چو برف این هر دو عالم در گداز

ز آتش عشق جحیم آساستی

اژدهای عشق خوردی جمله را

گر عصا در پنجه موساستی

لقمه‌ای کردی دو عالم را چنانک

پیش جوع کلب نان یکتاستی

پیش شمس الدین تبریز آمدی

تا تجلی‌هاش مستوفاستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باد بین اندر سرم از باده‌ای

نوش کردم از کف شه زاده‌ای

جان چو اندر باده او غوطه خورد

بر سر آمد تابناکی ساده‌ای

چشم جان می‌دید نقشی بوالعجب

هر طرف زیبا نگاری شاده‌ای

هر دو گامی مست عشقی خفته‌ای

بر سر او ساقی استاده‌ای

زان هوس شد پای دل‌ها بسته‌ای

زان طرب شد پر جان بگشاده‌ای

نوش نوش مستیان بر عرش رفت

تا گرو شد زهد را سجاده‌ای

شمس تبریزی سر این دولت است

در نهان او دولتی آماده‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بهار سبز و تر شاد آمدی

وی نگار سیمبر شاد آمدی

درفکندی در سر و جان فتنه‌ای

ای حیات جان و سر شاد آمدی

درفکن اندر دماغ مرد و زن

صد هزاران شور و شر شاد آمدی

از بر سیمین تو کارم زر است

ای بلای سیم و زر شاد آمدی

پای خود بر تارک خورشید نه

ای تو خورشید و قمر شاد آمدی

لعل گوید از میان کان تو را

سوی آن کوه و کمر شاد آمدی

شمس تبریزی که عالم از رخت

هست مست و بی‌خبر شاد آمدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرحبا ای پرده تو آن پرده‌ای

کز جهان جان نشان آورده‌ای

برگذر از گوش و بر جان‌ها بزن

ز آنک جان این جهان مرده‌ای

درربا جان را و بر بالا برو

اندر آن عالم که دل را برده‌ای

ماه خندانت گواهی می‌دهد

کان شراب آسمانی خورده‌ای

جان شیرینت نشانی می‌دهد

کز الست اندر عسل پرورده‌ای

سبزه‌ها از خاک بررستن گرفت

تا نماید کشت‌ها که کرده‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آه از عشق جمال حوریی

کو گرفت از عاشقانش دوریی

زندگی نو به نو از کشتنش

صحت تازه شد از رنجوریی

گر گهر داری ببین حال مرا

در تک دریا ز دریا دوریی

گفتم ای عقلم کجایی عقل گفت

چون شدم می چون کنم انگوریی

جان بسوز و سرمه کن خاکسترش

تا نماند در دو عالم کوریی

تا کند جان‌های بی‌جان در سماع

گرد آن شهد ازل زنبوریی

تا کند آن شمس تبریزی به حق

جمله ویران‌هات را معموریی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دلی کز گلشکر پرورده‌ای

ای دلی کز شیر شیران خورده‌ای

وی دلی کز عقل اول زاده‌ای

حاتم از دست سلیمان برده‌ای

طاقت عشقت ندارد هیچ جان

این چه جان است این چه جان آورده‌ای

آفتابی کآفتاب از عکس او است

زیر دامن طرفه پنهان کرده‌ای

هم چراغ صد هزاران ظلمتی

هم مسیح صد هزاران مرده‌ای

این شرابی را که ساقی گشته‌ای

از کدام انگورها افشرده‌ای

هم زمستان جهان را میوه‌ای

دستگیر صد هزار افسرده‌ای

کار زرکوبان چو زر کردی چو زر

شه صلاح الدین که تو صدمرده‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنچ در سینه نهان می‌داری

درنیابند چه می‌پنداری

خفته پنداشته‌ای دل‌ها را

که خدایت دهدا بیداری

هر درخت آنچ که دارد در دل

آن بدیده‌ست گلی یا خاری

ای چو خفاش نهان گشته ز روز

تا ندانند که تو بیماری

به خدا از همگان فاشتری

گر چه در پیشگه اسراری

پیش خورشید همان خفاشی

گر چه ز اندیشه چو بوتیماری

چنگ اگر چه که ننالد دانند

کو چه شکل است به وقت زاری

ور بنالد ز غمی هم دانند

کو ندارد صفت هشیاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر در آب و گر در آتش می‌روی

آن نمی‌دانم برو خوش می‌روی

در رخت پیداست والله رنگ او

رو که سوی یار مه وش می‌روی

نقش‌ها را پشت و پایی می‌زنی

سوی نقش نامنقش می‌روی

ذوق جان‌ها می‌زند بر جان تو

مست و دست انداز و سرکش می‌روی

در پی تو می‌دود اقبال رو

گر به عرش و گر به مفرش می‌روی

آنک در سر داری از سودای یار

چه عجب گر تو مشوش می‌روی

شه صلاح الدین برآ زین شش جهت

گر چه ظاهر اندر این شش می‌روی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باز گردد عاقبت این در بلی

رو نماید یار سیمین بر بلی

ساقی ما یاد این مستان کند

بار دیگر با می و ساغر بلی

نوبهار حسن آید سوی باغ

بشکفد آن شاخه‌های تر بلی

طاق‌های سبز چون بندد چمن

جفت گردد ورد و نیلوفر بلی

دامن پرخاک و خاشاک زمین

پر شود از مشک و از عنبر بلی

آن بر سیمین و این روی چو زر

اندرآمیزند سیم و زر بلی

این سر مخمور اندیشه پرست

مست گردد زان می احمر بلی

این دو چشم اشکبار نوحه گر

روشنی یابد از آن منظر بلی

گوش‌ها که حلقه در گوش وی است

حلقه‌ها یابند از آن زرگر بلی

شاهد جان چون شهادت عرضه کرد

یابد ایمان این دل کافر بلی

چون براق عشق از گردون رسید

وارهد عیسی جان زین خر بلی

جمله خلق جهان در یک کس است

او بود از صد جهان بهتر بلی

من خمش کردم ولیکن در دلم

تا ابد روید نی و شکر بلی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ساقی این جا هست ای مولا بلی

ره دهد ما را بر آن بالا بلی

پیش آن لب‌های آری گوی او

بنده گردد شکر و حلوا بلی

هست چشمش قلزم مستی نعم

هست جعدش مایه سودا بلی

این همه بگذشت آن سرو سهی

خوش برآید همچو گل با ما بلی

چون بخسبم زیر سایه نخل او

من شوم شیرینتر از خرما بلی

هم عسس هم دزد ای جان هر شبی

سیم دزدد زان قمرسیما بلی

چون برآید آفتاب روی او

دزد گردد عاجز و رسوا بلی

ناشتاب آن کس که او حلوا خورد

در دماغ او کند صفرا بلی

بس کن آن کس کو سری پنهان کند

روید از سر گلشن اخفی بلی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خیالی که به دل می‌گذری

نی خیالی نی پری نی بشری

اثر پای تو را می‌جویم

نه زمین و نه فلک می‌سپری

گر ز تو باخبران بی‌خبرند

نه تو از بی‌خبران باخبری

مونس و یار دلی یا تو دلی

تو مقیم نظری یا نظری

ایها الخاطر فی مکرمه

قف زمانا بخداء البصر

لا تعجل به مرور و نوی

بدل اللیل بضؤ السحر

حسن تدبیرک قد صاغ لنا

الهیولی به حسان الصور

گر صور جان و هیولی خرد است

عشق تو دیگر و تو خود دگری

این هیولی پدر صورت‌هاست

ای تو کرده پدران را پدری

نی هیولای همه آبی بود

چه کند آب چو آبش ببری

گر هیولا و صور جان افزاست

دگرم عشوه مده تو دگری

از هیولا است صور ریگ روان

ریگ را هرزه چرا می‌شمری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می

هم بهاری در میان ماه دی

هر طرف از عشق تو پر سوخته

آفتاب و صد هزاران همچو دی

چون همیشه آتشت در نی فتد

رفت شکر زین هوس در جان نی

سر بریدی صد هزاران را به عشق

زهره نی جان را که گوید های و هی

عاشقان سازیده‌اند از چشم بد

خانه‌ها زیر زمین چون شهر ری

نیست از دانش بتر اشکنجه‌ای

وای آنک ماند اندر نیک و بی

آن زنان مصر اندر بیخودی

زخم‌ها خورده نکرده وای وی

در شب معراج شاه از بیخودی

صد هزاران ساله ره را کرده طی

برشکن از باده‌های بیخودان

تخته بندی ز استخوان و عرق و پی

شمس تبریزی تو ما را محو کن

ز آنک تو چون آفتابی ما چو فی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هیچ خمری بی‌خماری دیده‌ای

هیچ گل بی‌زخم خاری دیده‌ای

در گلستان جهان آب و گل

بی خزانی نوبهاری دیده‌ای

چونک غم پیش آیدت در حق گریز

هیچ چون حق غمگساری دیده‌ای

کار حق کن بار حق کش جز ز حق

هیچ کس را کار و باری دیده‌ای

هیچ دل را بی‌صقال لطف او

در تجلی بی‌غباری دیده‌ای

بی جمال خوب دلدار قدیم

جز خیالی دل فشاری دیده‌ای

از نشاط صرف ناآمیخته

شرح ده ای دل تو باری دیده‌ای

در جهان صاف بی‌درد و دغل

بی خطر ایمن مطاری دیده‌ای

چون سگ کهف آی در غار وفا

ای شکاری چون شکاری دیده‌ای

لب ببند و چشم عبرت برگشا

چونک دیده اعتباری دیده‌ای

شمس تبریزی بگیرد دست تو

گر ز چشم بد عثاری دیده‌ای