راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قدر غم گر چشم سر بگریستی

روز و شب‌ها تا سحر بگریستی

آسمان گر واقفستی زین فراق

انجم و شمس و قمر بگریستی

زین چنین عزلی شه ار واقف شدی

بر خود و تاج و کمر بگریستی

گر شب گردک بدیدی این طلاق

بر کنار و بوسه بربگریستی

گر شراب لعل دیدی این خمار

بر قنینه و شیشه گر بگریستی

گر گلستان واقفستی زین خزان

برگ گل بر شاخ تر بگریستی

مرغ پران واقفستی زین شکار

سست کردی بال و پر بگریستی

گر فلاطون را هنر نفریفتی

نوحه کردی بر هنر بگریستی

روزن ار واقف شدی از دود مرگ

روزن و دیوار و در بگریستی

کشتی اندر بحر رقصان می‌رود

گر بدیدی این خطر بگریستی

آتش این بوته گر ظاهر شدی

محتشم بر سیم و زر بگریستی

رستم ار هم واقفستی زین ستم

بر مصاف و کر و فر بگریستی

این اجل کر است و ناله نشنود

ور نه با خون جگر بگریستی

دل ندارد هیچ این جلاد مرگ

ور دلش بودی حجر بگریستی

گر نمودی ناخنان خویش مرگ

دست و پا بر همدگر بگریستی

وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی

ماده بز بر شیر نر بگریستی

مادر فرزندخوار آمد زمین

ور نه بر مرگ پسر بگریستی

جان شیرین دادن از تلخی مرگ

گر شدی پیدا شکر بگریستی

داندی مقری که عرعر می‌کند

ترک کردی عر و عر بگریستی

گر جنازه واقفستی زین کفن

این جنازه بر گذر بگریستی

کودک نوزاد می‌گرید ز نقل

عاقلستی بیشتر بگریستی

لیک بی‌عقلی نگرید طفل نیز

ور نه چشم گاو و خر بگریستی

با همه تلخی همین شیرین ما

چاره دیدی چون مطر بگریستی

زان که شیرین دید تلخی‌های مرگ

زان چه دید آن دیده ور بگریستی

که گذشت آن من و رفت آنچ رفت

کو خبر تا زین خبر بگریستی

تیر زهرآلود کآمد بر جگر

بر سپر جستی سپر بگریستی

زیر خاکم آن چنانک این جهان

شاید ار زیر و زبر بگریستی

هین خمش کن نیست یک صاحب نظر

ور بدی صاحب نظر بگریستی

شمس تبریزی برفت و کو کسی

تا بر آن فخرالبشر بگریستی

عالم معنی عروسی یافت زو

لیک بی‌او این صور بگریستی

این جهان را غیر آن سمع و بصر

گر بدی سمع و بصر بگریستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نی تو شکلی دگری سنگ نباشی تو زری

سنگ هم بوی برد نیز که زیباگهری

دل نهادم که به همسایگیت خانه کنم

که بسی نادر و سبز و تر و عالی شجری

سبزه‌ها جمله در این سبزی تو محو شوند

من چه گویم که تری تو نماند به تری

گر چه چون شیر و شکر با همه آمیخته‌ای

هیچ عقلی نپذیرد ز تو که زین نفری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به دغل کی بگزیند دل یارم یاری

کی فریبد شه طرار مرا طراری

کی میان من و آن یار بگنجد مویی

کی در آن گلشن و گلزار بخسپد ماری

عنکبوتی بتند پرده اغیار شود

همچو صدیق و محمد من و او در غاری

گل صدبرگ ز رشک رخ او جامه درید

حال گل چونک چنین است چه باشد خاری

هم بگویم دو سه بیتی که ندانی سر و پاش

لیک بهر دل من ریش بجنبان کآری

بس طبیب است که هشیار کند مجنون را

وین طبیبم نهلد در دو جهان هشیاری

آفتاب رخ او را حشم تیغ زنیم

که نخواهیم به جز دیدن او ادراری

ما چو خورشیدپرستیم بر این بام رویم

تا نپوشد رخ خورشید ز ما دیواری

کیست خورشید بگو شمس حق تبریزی

که نگنجد صفتش در صحف گفتاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رو رو ای جان سبک خیز غریب سفری

سوی دریای معانی که گرامی گهری

برگذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست

مکن استیزه کز این مصطبه هم برگذری

پر فروشوی از این آب و گل و باش سبک

پی یاران پریده چه کنی که نپری

هین سبو بشکن و در جوی رو ای آب حیات

پیش هر کوزه شکن چند کنی کاسه گری

زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا رو

که از این کوه نیاید تن کس را کمری

بس کن از شمس مبر نه به غروب و نه شروق

که از او گه چو هلالی و گهی چون قمری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چاره‌ای کو بهتر از دیوانگی

بسکلد صد لنگر از دیوانگی

ای بسا کافر شده از عقل خویش

هیچ دیدی کافر از دیوانگی

رنج فربه شد برو دیوانه شو

رنج گردد لاغر از دیوانگی

در خراباتی که مجنونان روند

زود بستان ساغر از دیوانگی

اه چه محرومند و چه بی‌بهره‌اند

کیقباد و سنجر از دیوانگی

شاد و منصورند و بس بادولتند

فارسان لشکر از دیوانگی

برروی بر آسمان همچون مسیح

گر تو را باشد پر از دیوانگی

شمس تبریزی برای عشق تو

برگشادم صد در از دیوانگی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای شه جاودانی وی مه آسمانی

چشمه زندگانی گلشن لامکانی

تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم

همچو جان ناپدیدم در تک بی‌نشانی

عاشق مشک خوش بو می‌کند صید آهو

می‌رود مست هر سو یا تواش می‌دوانی

ای شکر بنده تو زان شکرخنده تو

ای جهان زنده از تو غرقه زندگانی

روز شد های مستان بشنوید از گلستان

می‌کند مرغ دستان شیوه دلستانی

شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن

خانه پرانگبین کن چون شکر می‌فشانی

نرگست مست گشته جنیی یا فرشته

با شکر درسرشته غنچه گلستانی

با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق

می‌زند جان معلق با می رایگانی

روز و شب ای برادر مست و بی‌خویش خوشتر

مست الله اکبر کش نبوده است ثانی

نام او جان جان‌ها یاد او لعل کان‌ها

عشق او در روان‌ها هم امان هم امانی

چون برم نام او را دررسد بخت خضرا

اسم شد پس مسما بی‌دوی بی‌توانی

چند مستند پنهان اندر این سبز میدان

می‌روم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی

جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین

مفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی

تو اگر می‌شتابی سوی مرغان آبی

آب حیوان بیابی قلزم شادمانی

چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی

سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی

ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان

ای شه بامرادان مستمان می‌کشانی

با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان

وز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی

این قدح می شتابد تا شما را بیابد

در دل و جان بتابد از ره بی‌دهانی

ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی

غیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی

غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی

غیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی

نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن

ترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کی از نیستی آید به سوی او خبری

اندر او از بشریت بنماید اثری

التفاتی نبود همت او را به علل

گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری

هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش

به سوی او کند از عین حقیقت نظری

جوهری بیند صافی متحلی به حلل

متمکن شده در کالبد جانوری

تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت او

رو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری

بشنو شکر وی از من که به جان و سر تو

که بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر دم ای دل سوی جانان می‌روی

وز نظرها سخت پنهان می‌روی

جامه‌ها را چاک کردی همچو ماه

در پی خورشید رخشان می‌روی

ای نشسته با حریفان بر زمین

وز درون بر هفت کیوان می‌روی

پیش مهمانان به صورت حاضری

سوی صورتگر به مهمان می‌روی

چون قلم بر دست آن نقاش چست

در میان نقش انسان می‌روی

همچو آبی می‌روی در زیر کاه

آب حیوانی به بستان می‌روی

در جهان غمگین نماندی گر تو را

چشم دیدی چون خرامان می‌روی

ای دریغا خلق دیدی مر تو را

چون نهان از جمله خلقان می‌روی

حال ما بنگر ببر پیغام ما

چون به پیش تخت سلطان می‌روی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سخن تلخ مگو ای لب تو حلوایی

سر فروکن به کرم ای که بر این بالایی

هر چه گویی تو اگر تلخ و اگر شور خوش است

گوهر دیده و دل جانی و جان افزایی

نه به بالا نه به زیری و نه جان در جهت است

شش جهت را چه کنم در دل خون پالایی

سر فروکن که از آن روز که رویت دیدم

دل و جان مست شد و عقل و خرد سودایی

هر کی او عاشق جسم است ز جان محروم است

تلخ آید شکر اندر دهن صفرایی

ای که خورشید تو را سجده کند هر شامی

کی بود کز دل خورشید به بیرون آیی

آفتابی که ز هر ذره طلوعی داری

کوه‌ها را جهت ذره شدن می‌سایی

چه لطیفی و ز آغاز چنان جباری

چه نهانی و عجب این که در این غوغایی

گر خطا گفتم و مقلوب و پراکنده مگیر

ور بگیری تو مرا بخت نوم افزایی

صورت عشق تویی صورت ما سایه تو

یک دمم زشت کنی باز توام آرایی

می‌نماید که مگر دوش به خوابت دیدم

که من امروز ندارم به جهان گنجایی

ساربانا بمخوابان شتر این منزل نیست

همرهان پیش شدستند که را می‌پایی

هین خمش کن که ز دم آتش دل شعله زند

شعله دم می‌زند این دم تو چه می‌فرمایی

شمس تبریز چو در شمس فلک درتابد

تابش روز شود از وی نابینایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با چنین رفتن به منزل کی رسی

با چنین خصلت به حاصل کی رسی

بس گران جانی و بس اشتردلی

در سبک روحان یک دل کی رسی

با چنین زفتی چگونه کم زنی

با چنین وصلت به واصل کی رسی

چونک اندر سر گشادی نیستت

در گشاد سر مشکل کی رسی

همچو آبی اندر این گل مانده‌ای

پس به پاک از آب و از گل کی رسی

بگذر از خورشید وز مه چون خلیل

ور نه در خورشید کامل کی رسی

چون ضعیفی رو به فضل حق گریز

ز آنک بی‌مفضل به مفضل کی رسی

بی عنایت‌های آن دریای لطف

از چنین موجی به ساحل کی رسی

بی براق عشق و سعی جبرئیل

چون محمد در منازل کی رسی

بی پناهان را پناه خود کنی

در پناه شاه مقبل کی رسی

پیش بسم الله بسمل شو تمام

ور نه چون مردی به بسمل کی رسی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بوی باغ و گلستان آید همی

بوی یار مهربان آید همی

از نثار جوهر یارم مرا

آب دریا تا میان آید همی

با خیال گلستانش خارزار

نرمتر از پرنیان آید همی

از چنین نجار یعنی عشق او

نردبان آسمان آید همی

جوع کلبم را ز مطبخ‌های جان

لحظه لحظه بوی نان آید همی

زان در و دیوارهای کوی دوست

عاشقان را بوی جان آید همی

یک وفا می‌آر و می‌بر صد هزار

این چنین را آن چنان آید همی

هر که میرد پیش حسن روی دوست

نابمرده در جنان آید همی

کاروان غیب می‌آید به عین

لیک از این زشتان نهان آید همی

نغزرویان سوی زشتان کی روند

بلبل اندر گلبنان آید همی

پهلوی نرگس بروید یاسمین

گل به غنچه خوش دهان آید همی

این همه رمز است و مقصود این بود

کان جهان اندر جهان آید همی

همچو روغن در میان جان شیر

لامکان اندر مکان آید همی

همچو عقل اندر میان خون و پوست

بی نشان اندر نشان آید همی

وز ورای عقل عشق خوبرو

می‌به کف دامن کشان آید همی

وز ورای عشق آن کش شرح نیست

جز همین گفتن که آن آید همی

بیش از این شرحش توان کردن ولیک

از سوی غیرت سنان آید همی

تن زنم زیرا ز حرف مشکلش

هر کسی را صد گمان آید همی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تیغ را گر تو چو خورشید دمی رنده زنی

بر سر و سبلت این خنده زنان خنده زنی

ژنده پوشیدی و جامه ملکی برکندی

پاره پاره دل ما را تو بر آن ژنده زنی

هر کی بندی است از این آب و از این گل برهد

گر تو یک بند از آن طره بر این بنده زنی

ساقیا عقل کجا ماند یا شرم و ادب

زان می لعل چو بر مردم شرمنده زنی

ماه فربه شود آن سان که نگنجد در چرخ

گر تو تابی ز رخت بر مه تابنده زنی

ماه می‌گوید با زهره که گر مست شوی

ز آنچ من مست شدم ضرب پراکنده زنی

ماه تا ماهی از این ساقی جان سرمستند

نقد بستان تو چرا لاف ز آینده زنی

خیز کامروز همایون و خوش و فرخنده‌ست

خاصه که چشم بر آن چهره فرخنده زنی

سر باز از کله و پاش از این کنده غمی است

برهد پاش اگر تیشه بر این کنده زنی

هله ای باز کله بازده و پر بگشا

وقت آن شد که بر آن دولت پاینده زنی

همچو منصور تو بر دار کن این ناطقه را

چو زنان چند بر این پنبه و پاغنده زنی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قره العین منی ای جان بلی

ماه بدری گرد ما گردان بلی

صد هزاران آفرین بر روی تو

می‌فرستد حوری و رضوان بلی

ای چراغ و مشعله هفت آسمان

خاکیان را آمدی مهمان بلی

از کمال رحمت و شاهنشهی

گنج آید جانب ویران بلی

سرو رحمت چون خرامان شد به باغ

یابد ابلیس لعین ایمان بلی

چون شکستی شیشه درویش را

واجب آید دادن تاوان بلی

ملک بخشد مالک الملک از کرم

علم بخشد علم القرآن بلی

آفتابی چون ز مشرق سر زند

ذره‌ها آیند در جولان بلی

جاء ربک و الملائک چون رسید

هر محال اکنون شود امکان بلی

در فتوح فتحت ابوابها

گرددت دشوارها آسان بلی

امشب ای دلدار خواب آلود من

خواب را رانی ز نرگسدان بلی

چشم نرگس چون به ترک خواب گفت

بر خورد از فرجه بستان بلی

مغز خود را چون ز غفلت پاک روفت

بو برد از گلبن و ریحان بلی

روز تا شب مست و شب تا روز مست

سخت شیرین باشد این دوران بلی

بلبلا بر منبر گلبن بگو

هست محسن درخور احسان بلی

چون فزون شد اشتهای مستمع

سنگ آرد منطق لقمان بلی

از دیار مصر مر یعقوب را

ریح یوسف شد سوی کنعان بلی

گر خمش باشی و سر پنهان کنی

سر شود پیدا از آن سلطان بلی

خامشی صبر آمد و آثار صبر

هر فرج را می‌کشد از کان بلی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو نفس نفس بر این دل هوسی دگر گماری

چه خوش است این صبوری چه کنم نمی‌گذاری

سر این خدای داند که مرا چه می‌دواند

تو چه دانی ای دل آخر تو بر این چه دست داری

به شکارگاه بنگر که زبون شدند شیران

تو کجا گریزی آخر که چنین زبون شکاری

تو از او نمی‌گریزی تو بدو همی‌گریزی

غلطی غلط از آنی که میان این غباری

ز شه ار خبر نداری که همی‌کند شکارت

بنگر تو لحظه لحظه که شکار بی‌قراری

چو به ترس هر کسی را طرفی همی‌دواند

اگر او محیط نبود ز کجاست ترسگاری

ز کسی است ترس لابد که ز خود کسی نترسد

همه را مخوف دیدی جز از این همه‌ست باری

به هلاک می‌دواند به خلاص می‌دواند

به از این نباشد ای جان که تو دل بدو سپاری

بنمایمت سپردن دل اگر دلم بخواهد

دل خود بدو سپردم هم از او طلب تو یاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هله تا ظن نبری کز کف من بگریزی

حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی

جان شیرین تو در قبضه و در دست من است

تن بی‌جان چه کند گر تو ز تن بگریزی

گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت

پس تو پروانه نه ای گر ز لگن بگریزی

چون کدو بی‌خبری زین که گلویت بستم

بستم و می‌کشمت چون ز رسن بگریزی

بلبلان و همه مرغان خوش و شاد از چمنند

جغد و بوم و جعلی گر ز چمن بگریزی

چون گرفتار منی حیله میندیش آن به

که شوی مرده و در خلق حسن بگریزی

تو که قاف نه‌ای گر چو که از جا بروی

تو زر صاف نه‌ای گر ز شکن بگریزی

جان مردان همه از جان تو بیزار شوند

چون مخنث اگر از خوب ختن بگریزی

تو چو نقشی نرهی از کف نقاش مکوش

وثنی چون ز کف کلک و شمن بگریزی

من تو را ماه گرفتم هله خورشید تویی

در خسوفی گر از این برج و بدن بگریزی

تو ز دیوی نرهی گر ز سلیمان برمی

وز غریبی نرهی چون ز وطن بگریزی

نه خمش کن که مرا با تو هزاران کار است

خود سهیلت نهلد تا ز یمن بگریزی