راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روز طرب است و سال شادی

کامروز به کوی ما فتادی

تاریکی غم تمام برخاست

چون شمع در این میان نهادی

اندیشه و غم چه پای دارد

با آن قدح وفا که دادی

ای باده تو از کدام مشکی

وی مه به کدام ماه زادی

مستی و خوشی و شادکامی

سلطان دلی و کیقبادی

و آن عقل که کدخدای غم بود

از ما ستدی به اوستادی

شاباش که پای غم ببستی

صد گونه در طرب گشادی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای چشم و چراغ شهریاری

والله به خدا که آن تو داری

شمعی که در آسمان نگنجد

از گوشه سینه‌ای برآری

خورشید به پیش نور آن شمع

یک ذره شود ز شرمساری

وقت است که در وجود خاکی

آن تخم که گفته‌ای بکاری

آخر چه شود کز آب حیوان

بر چهره زعفران بباری

تا لاله ستان عاشقان را

از گلبن حق به خنده آری

بر پشت فلک نهند پا را

چون تو سرشان دمی بخاری

انگور وجود باده گردد

چون پای بر او نهی فشاری

مخدومی شمس حق تبریز

لطفی که هزار نوبهاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می‌آید سنجق بهاری

لشکرکش شور و بی‌قراری

گلزار نقاب می‌گشاید

بلبل بگرفت باز زاری

بر کف بنهاده لاله جامی

کای نرگس مست بر چه کاری

امروز بنفشه در رکوع است

می‌جوید از خدای یاری

سرها ز مغاره کرده بیرون

آن لاله رخان کوهساری

یا رب که که را همی‌فریبند

خوش می‌نگرند در شکاری

منگر به سمن به چشم خردی

منگر به چمن به چشم خواری

زیرا به مسافران عزت

گر خوار نظر کنی نیاری

بشنو ز زبان سبز هر برگ

کز عیب بروید آنچ کاری

گشته‌ست زبان گاو ناطق

در حمد و ثنا و شکر آری

عذرت نبود ز یأس از آن کو

بخشد به کلوخ خوش عذاری

بابرگ شد آن کلوخ جان یافت

در شکر نمود جان سپاری

صد میوه چو شیشه‌های شربت

هر یک مزه‌ای به خوشگواری

بعضی چو شکر اگر شکوری

بعضی ترشند اگر خماری

خاموش نشین و مستمع باش

نی واعظ خلق شو نه قاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دلبر بی‌دلان صوفی

حاشا که ز جان بی‌وقوفی

از هجر دوتا چو لام گشتیم

دلتنگ ز غم چو کاف کوفی

آن دم که به طوف خود بطوفی

وآنگه که به خانه هم به طوفی

ما را بنمای مهر و الفت

چون معدن مهری و الوفی

مکشوف ز کشف توست اسرار

زیرا که کشوف هر کشوفی

آنی که بری خسوف از ماه

آن ماه نه‌ای که در خسوفی

آنی که بری کسوف از شمس

آن شمس نه‌ای که در کسوفی

در آحادیم ای مهندس

تو ساکن خانه الوفی

ای آحادی الوف را باش

کاین جا تو به منزل مخوفی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آنک تو خواب ما ببستی

رفتی و به گوشه‌ای نشستی

اندر دلم آمدی چو ماهی

چون دل به تو بنگرید جستی

چون گلشن نیستی نمودی

چون صبر کنیم ما به هستی

چون باشد در خمار هجران

آن روح که یافت وصل و مستی

آن خانه چگونه خانه ماند

کز هجر ستون او شکستی

پنداشتی ای دماغ سرمست

کز رنج خمار بازرستی

در عشق وصال هست و هجران

در راه بلندی است و پستی

از یک جهت ار چه حق شناسی

از ده جهت آب و گل پرستی

بسیار ره است تا به جایی

کاندر سوداش طمع بستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آنک تو شاه مطربانی

زان دلبرکش بگو که دانی

خواهم که دو عشر ای خوش آواز

از مصحف حسن او بخوانی

در هر حرفیش مستمع را

بگشاید چشمه معانی

سینش گوید که فاستجیبوا

نونش گوید که لن ترانی

ای طره او چه پای بندی

وی غمزه او چه بی‌امانی

از نرگس او است ای گل سرخ

کان اطلس سرخ می‌درانی

ماندم ز تمام کردن این

باقیش تو بگو بر این نشانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روزی که مرا ز من ستانی

ضایع مکن از من آنچ دانی

تا با تو چو خاص نور گردم

آن نور لطیف جاودانی

تا چند کنم ز مرگ فریاد

با همچو تو آب زندگانی

گر مرگم از او است مرگ من باد

آن مرگ به از دم جوانی

از خرمن خویش ده زکاتم

زان خرمن گوهر نهانی

منویس بر این و آن براتم

بگذار طریق امتحانی

خاموش ولی به دست تو چیست

باران آمد تو ناودانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای وصل تو اصل شادمانی

کان صورت‌هاست وین معانی

یک لحظه مبر ز بنده که نیست

بی آب سفینه را روانی

من مصحف باطلم ولیکن

تصحیح شوم چو تو بخوانی

یک یوسف بی‌کس است و صد گرگ

اما برهد چو تو شبانی

هر بار بپرسیم که چونی

با اشکم و روی زعفرانی

این هر دو نشان برای عام است

پیشت چه نشان چه بی‌نشانی

ناگفته حدیث بشنوی تو

ننوشته قباله را بخوانی

بی خواب تو واقعه نمایی

بی آب سفینه‌ها برانی

خاموش ثنا و لابه کم کن

کز غیب رسید لن ترانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای جان و جهان چه می‌گریزی

وی فخر شهان چه می‌گریزی

ما را به چه کار می‌فرستی

پنهان پنهان چه می‌گریزی

چون تیر روی و بازآیی

این دم ز کمان چه می‌گریزی

باری تو هزار گنج داری

زین نیم زیان چه می‌گریزی

ای که شکرت کران ندارد

بنشین به میان چه می‌گریزی

چون محرم هر شکر دهان است

از پیش دهان چه می‌گریزی

ایمن ز امان توست عالم

ای امن امان چه می‌گریزی

عالم همه گرگ مردخوار است

ای دل ز شبان چه می‌گریزی

خامش که زبان همه زیان است

تو سوی زیان چه می‌گریزی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گویم سخن لب تو یا نی

ای لعل لب تو را بها نی

ای گفته ما غلام آن دم

کان جا همگی تویی و ما نی

این جا که منم به جز خطا نی

و آن جا که تویی به جز عطا نی

این جا گفتن ز روی جسم است

و آن جا همه هستی است جا نی

سیاره همی‌روند پا نی

صد مشک روانه و سقا نی

رنجورانند همچو ایوب

دریافته صحت و دوا نی

بی چشمانند همچو یعقوب

بینا شده چشم و توتیا نی

ره پویانند همچو ماهی

بینند طریق‌ها ضیا نی

از رشک تو من دهان ببستم

شرح تو رسد به منتها نی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با دل گفتم چرا چنینی

تا چند به عشق همنشینی

دل گفت چرا تو هم نیایی

تا لذت عشق را ببینی

گر آب حیات را بدانی

جز آتش عشق کی گزینی

ای گشته چو باد از لطافت

پرباد شده چو ساتگینی

چون آب تو جان نقش‌هایی

چون آینه حسن را امینی

هر جان خسیس کان ندارد

می‌پندارد که تو همینی

ای آنک تو جان آسمانی

هر چند به صورت از زمینی

ای خرد شکسته همچو سرمه

تو سرمه دیده یقینی

ای لعل تو از کدام کانی

در حلقه درآ که خوش نگینی

ای از تو خجل هزار رحمت

آن دم که چو تیغ پر ز کینی

شمس تبریز صورتت خوش

و اندر معنی چه خوش معینی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در خون دلم رسید فتوی

از جمله مفتیان معنی

با خلق بگو که دور باشید

از زرق من و فسوس دعوی

با دل گفتم چنین خوش استت

دل نعره زنان که آری آری

برداشت ربابکی دل من

بنواخت که ما خوشیم یعنی

کان طعنه از این سوی وجود است

آن جا که منم کجاست طعنی

آن جا که منم چو من نگنجم

گنجد دگری بگو که نی نی

تا من باشی تو او نبینی

زیرا که شب است و چشم اعمی

تا چشم تو این بود چه بینی

در بتگه نفس نقش مانی

ای عاجز خویش رو به تبریز

در شمس الدین گریز باری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق است دلاور و فدایی

تنهارو و فرد و یک قبایی

ای از شش و پنج مهره برده

آورده تو نرد دلربایی

یکتا شده خوش ز هر دو عالم

بربوده ز یک دلان دوتایی

آخر تو چه جوهر و چه اصلی

ای پاک ز جای از کجایی

در عالم کم زنان چه بیشی

در خطه دل چه جان فزایی

نتوان ز تو عشق صبر کردن

صبرا تو در این هوس نشایی

نادیده مکن چو دیده‌ای تو

بیگانه مرو چو آشنایی

تا ما ماییم جمله ابریم

بی ظلمت ما مها تو مایی

در پای غمش چه دیدی ای جان

کاین دست گشاده در دعایی

ای دل ز قضا چه رو نمودت

کز عشق تو طالب بلایی

رفتم بر عشق کاین به چند است

گفتا که نباشد این بهایی

الا بر شاه شمس تبریز

سر پای کنی به سر بیایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مست می عشق را حیا نی

وین باده عشق را بها نی

آن عشق چو بزم و باده جان را

می نوشد و ممکن صلا نی

با عقل بگفت ماجراها

جان گفت که وقت ماجرا نی

از روح بجستم آن صفا گفت

آن هست صفا ولی ز ما نی

گفتم که مکن نهان از این مس

ای کفو تو زر و کیمیا نی

کاین برق حدیث تو از آن است

جز جان افزا و دلربا نی

گفتا غلطی که آن نیم من

ما بوالحسنیم و بوالعلا نی

گفتم که به حق نرگسانت

دفعم بمده به شیوه‌ها نی

کاین غمزه مست خونی تو

کشته‌ست هزار و خونبها نی

بالله که تویی که بی‌تویی تو

ای کبر تو غیر کبریا نی

گر ز آنک تویی و گر نه‌ای تو

از تو گذری دو دیده را نی

گر فرمایی که نیست هست است

کو زهره که گویمت چرا نی

مغناطیسی و جان چو آهن

می‌آید مست و دست و پا نی

چون گرم شوم ز جام اول

غیر تسلیم در قضا نی

چون شد به سرم میم سراسر

می را تسلیم یا رضا نی

از بهر نسیم زلف جعدت

یکتا زلفی که جز دو تا نی

ای باد صبا به انتظارت

از بهر صبا و خود صبا نی

پس ما چه زنیم ای قلندر

اندر گره و گره گشا نی

گر ز آنک نه هر دمی خداوند

کو جز سر و خاصه خدا نی

مخدومی شمس دین تبریز

چون خورشیدش در این سما نی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در عشق هر آنک شد فدایی

نبود ز زمین بود سمایی

زیرا که بلای عاشقی را

جانی شرط است کبریایی

زخم آیت بندگان خاص است

سردفتر عاشق خدایی

کاین عالم خاک خاک ارزد

آن جا که بلا کند بلایی

یک جو ز بلاش گنج زرهاست

ای بر سر گنج بین کجایی

از سوزش آفتاب محنت

در عشق چو سایه همایی

ای آنک تو بوی آن نداری

تو لایق آن بلا نیایی

لایق نبود به زخم او را

الا که وجود مرتضایی