راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلا چون واقف اسرار گشتی

ز جمله کارها بی‌کار گشتی

همان سودایی و دیوانه می‌باش

چرا عاقل شدی هشیار گشتی

تفکر از برای برد باشد

تو سرتاسر همه ایثار گشتی

همان ترتیب مجنون را نگه دار

که از ترتیب‌ها بیزار گشتی

چو تو مستور و عاقل خواستی شد

چرا سرمست در بازار گشتی

نشستن گوشه ای سودت ندارد

چو با رندان این ره یار گشتی

به صحرا رو بدان صحرا که بودی

در این ویرانه‌ها بسیار گشتی

خراباتی است در همسایه تو

که از بوهای می خمار گشتی

بگیر این بو و می‌رو تا خرابات

که همچون بو سبک رفتار گشتی

به کوه قاف رو مانند سیمرغ

چه یار جغد و بوتیمار گشتی

برو در بیشه معنی چو شیران

چه یار روبه و کفتار گشتی

مرو بر بوی پیراهان یوسف

که چون یعقوب ماتم دار گشتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشق شو و عاشق شو بگذار زحیری

سلطان بچه‌ای آخر تا چند اسیری

سلطان بچه را میر و وزیری همه عار است

زنهار به جز عشق دگر چیز نگیری

آن میر اجل نیست اسیر اجل است او

جز وزر نیامد همه سودای وزیری

گر صورت گرمابه نه‌ای روح طلب کن

تا عاشق نقشی ز کجا روح پذیری

در خاک میامیز که تو گوهر پاکی

در سرکه میامیز که تو شکر و شیری

هر چند از این سوی تو را خلق ندانند

آن سوی که سو نیست چه بی‌مثل و نظیری

این عالم مرگ است و در این عالم فانی

گر ز آنک نه میری نه بس است این که نمیری

در نقش بنی آدم تو شیر خدایی

پیداست در این حمله و چالیش و دلیری

تا فضل و مقامات و کرامات تو دیدم

بیزارم از این فضل و مقامات حریری

بی‌گاه شد این عمر ولیکن چو تو هستی

در نور خدایی چه به گاهی و چه دیری

اندازه معشوق بود عزت عاشق

ای عاشق بیچاره ببین تا ز چه تیری

زیبایی پروانه به اندازه شمع است

آخر نه که پروانه این شمع منیری

شمس الحق تبریز از آنت نتوان دید

که اصل بصر باشی یا عین بصیری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جانا نظری فرما چون جان نظرهایی

چون گویم دل بردی چون عین دل مایی

جان‌ها همه پا کوبند آن لحظه که دل کوبی

دل نیز شکر خاید آن دم که جگر خایی

تن روح برافشاند چون دست برافشانی

مرده ز تو حال آرد چون شعبده بنمایی

گر جور و جفا این است پس گشت وفا کاسد

ای دل به جفای او جان باز چه می‌پایی

امروز چنان مستم کز خویش برون جستم

ای یار بکش دستم آن جا که تو آن جایی

چیزی که تو را باید افلاک همان زاید

گوهر چه کمت آید چون در تک دریایی

مردم ز تو شد ای جان هر مردمک دیده

بی‌تو چه بود دیده‌ای گوهر بینایی

ای روح بزن دستی در دولت سرمستی

هستی و چه خوش هستی در وحدت یکتایی

ای روح چه می‌ترسی روحی نه تن و نفسی

تن معدن ترس آمد تو عیش و تماشایی

ای روز چه خوش روزی شمع طرب افروزی

او را برسان روزی جان را و پذیرایی

صبحا نفسی داری سرمایه بیداری

بر خفته دلان بردم انفاس مسیحایی

شمس الحق تبریزی خورشید چو استاره

در نور تو گم گردد چون شرق برآرایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا هر لحظه قربان است جانی

تو را هر لحظه در بنده گمانی

دو چشم تو بیان حال من بس

که روشنتر از این نبود بیانی

جهان چون نی هزاران ناله دارد

که یک نی دید از شکرستانی

از آن شکرستان دیدم نشان‌ها

ندیدم از تو شیرینتر نشانی

مثال عشق پیدایی و پنهان

ندیدم همچو تو پیدا نهانی

جهان جویای توست و جای آن هست

مثل بشنو که جان به از جهانی

نه‌ای بر آسمان ای ماه لیکن

شود هر جا که تابی آسمانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مگیر ای ساقی از مستان کرانی

که کم یابی گرانی بی‌گرانی

بیا ای سرو گلرخ سوی گلشن

که به از سرو نبود سایه بانی

چو نور از ناودان چشم ریزد

یقین بی‌بام نبود ناودانی

عجب آن بام بالای چه خانه‌ست

مبارک جا مبارک خاندانی

که را بود این گمان که بازیابیم

نشانی زین چنین فتنه نشانی

دلی که چون شفق غرقاب خون بود

پر از خورشید شد چون آسمانی

ز حرص این شکم پهلو تهی کن

که تا پهلو زنی با پهلوانی

عجب ننگت نمی‌آید برادر

ز جانی کو بود محتاج نانی

که آب زندگانی گفت ما را

که جز دکان نان داری دکانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز مهجوران نمی‌جویی نشانی

کجا رفت آن وفا و مهربانی

در این خشکی هجران ماهیانند

بیا ای آب بحر زندگانی

برون آب ماهی چند ماند

چه گویم من نمی‌دانم تو دانی

کی باشم من که مانم یا نمانم

تو را خواهم که در عالم بمانی

هزاران جان ما و بهتر از ما

فدای تو که جان جان جانی

مرا گویی خمش نی توبه کردی

که بگذاری طریق بی‌زبانی

به خاک پای تو باخود نبودم

ز مستی و شراب و سرگرانی

به خاموشی به از خنبی نباشم

نمی‌ماند می اندر خم نهانی

شراب عشق جوشانتر شرابی است

که آن یک دم بود این جاودانی

رخ چون ارغوانش آن کند آن

که صد خم شراب ارغوانی

دگر وصف لبش دارم ولیکن

دهان تو بسوزد گر بخوانی

عجب مرغابی آمد جان عاشق

که آرد آب ز آتش ارمغانی

ز آتش یافت تشنه ذوق آبش

کند آتش به آبش نردبانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برون کن سر که جان سرخوشانی

فروکن سر ز بام بی‌نشانی

به هر دم رخت مشتاقان خود را

بدان سو کش که بس خوش می‌کشانی

که عاشق همچو سیل و تو چو بحری

که عاشق چون قراضه‌ست و تو کانی

سقط‌های چو شکر باز می‌گوی

که تو از لعل‌ها در می‌فشانی

زهی آرامگاه جمله جان‌ها

عجب افتاد حسن و مهربانی

ز خوبی روی مه را خیره کردی

به رحمت خود چنانتر از چنانی

به هر تیری هزار آهو بگیری

زهی شیری که بس سخته کمانی

به هر بحری که تازی همچو موسی

شکافد بحر تا در وی برانی

همه جان در شکر دارند از وصل

که هر یک گفت ما را نیست ثانی

به کوه طور تو بسیار موسی

ز غیرت گفته نی نی لن ترانی

ز شمس الدین بپرس اسرار لن را

که تبریز است دریای معانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه دلشادم به دلدار خدایی

خدایا تو نگهدار از جدایی

بیا ای خواجه بنگر یار ما را

چو از اصحاب و از یاران مایی

بدان شرطی که با ما کژ نبازی

وگر بازی تو با ما برنیایی

دغایانی که با جسم چو پیلند

سوار اسب فرهنگ و کیانی

پیاده گشته و رخ زرد ماندند

ز فرزین بند شاهان بقایی

چه بودی گر بدانستی مهی را

شکسته اختری در بی‌وفایی

وگر مه را نداند ماه ماه است

چگونه مه نه ارضی نی سمایی

که ارضی و سمایی را غروب است

فتد بی‌اختیارش اختفایی

ظهور و اختفای ماه جانی

به دست او است در قدرت نمایی

بسوز ای تن که جان را چون سپندی

به دفع چشم بد چون کیمیایی

که چشم بد به جز بر جسم ناید

به معنی کی رسد چشم هوایی

کناری گیرمش در جامه تن

که جان را زو است هر دم جان فزایی

خیالت هر دمی این جاست با ما

الا ای شمس تبریزی کجایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کجایید ای شهیدان خدایی

بلاجویان دشت کربلایی

کجایید ای سبک روحان عاشق

پرنده‌تر ز مرغان هوایی

کجایید ای شهان آسمانی

بدانسته فلک را درگشایی

کجایید ای ز جان و جا رهیده

کسی مر عقل را گوید کجایی

کجایید ای در زندان شکسته

بداده وام داران را رهایی

کجایید ای در مخزن گشاده

کجایید ای نوای بی‌نوایی

در آن بحرید کاین عالم کف او است

زمانی بیش دارید آشنایی

کف دریاست صورت‌های عالم

ز کف بگذر اگر اهل صفایی

دلم کف کرد کاین نقش سخن شد

بهل نقش و به دل رو گر ز مایی

برآ ای شمس تبریزی ز مشرق

که اصل اصل اصل هر ضیایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو هر روزی از آن پشته برآیی

کنی مر تشنه جانان را سقایی

تو هر صبحی جهان را نور بخشی

که جان جان خورشید سمایی

مباد آن روز کز تو بازماند

دو دیده‌ای چراغ و روشنایی

تو دریایی و می‌گویی جهان را

درآ در من بیاموز آشنایی

لب و لنج کفوری را دریدی

بدان دریای امواج عطایی

گشادی چشم و گوش خاکیان را

همه حیران که چون بر می‌گشایی

گلوی جان بسوزید از حلاوت

چنین شیرین چنین حلوا چرایی

اگر چون آسیا گردم شب و روز

ز تو باشد که آب آسیایی

وگر این آسیا جوید سکونت

ز چرخ تو نمی‌یابد رهایی

هر آن سنگی که در چرخش کشیدی

بیابد کان بیابد کیمیایی

به تو جنبد جهان جان جهانی

اگر چه او نداند که کجایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا ای غم که تو بس باوفایی

که ابر قطره‌های اشک‌هایی

زنی درویش آمد سوی عباس

که تعلیمم بده نوعی گدایی

در حیلت خدا بر تو گشاده‌ست

تو آموزی گدایان را دغایی

تو نعمانی در این مذهب بگو درس

که خوش تخریج و پاکیزه ادایی

من مسکین دمی دارم فسرده

ندارم روزیی از ژاژخایی

مرا یک کدیه گرمی بیاموز

که تو بس نرگدا و اوستایی

بدانک انبیا عباس دینند

در استرزاق آثار سمایی

ز انواع گدایی‌های طاعات

که برجوشد بدان بحر عطایی

ز صوم و از صلات و از مناسک

ز نهی منکر و شیر غزایی

که بی‌حد است انواع عبادات

و انواع ثقات و ابتلایی

بدو گفتا برو کاین دم ملولم

ببر زحمت مکن طال بقایی

مکرر کرد آن زن لابه کردن

که نومیدم مکن ای لالکایی

مکرر کرد استا دفع راهم

که سودت نیست این زحمت فزایی

ملولم خاطرم کند است این دم

ندارد این نفس مکرم کیایی

سجود آورد و گریان گشت آن زن

که طفلانم مرند از بی‌نوایی

بسی بگریست پس عباس گفتش

همین را باش کاستاتر ز مایی

دو عباسند با تو این دو چشمت

تلین القاسیین بالبکا

به آب دیده چون جنت توان یافت

روان شو چیز دیگر را چه پایی

که آب چشم با خون شهیدان

برابر می‌روند اندر روایی

کسی را که خدا بخشید گریه

بیاموزید راه دلگشایی

بجز این گریه را نفعی دگر هست

ولی سیرم ز شعر و خودنمایی

ولیکن خدمت دل به ز گریه‌ست

که اطلس می‌کند پنجه عبایی

که دل اصل است و اشک تو وسیلت

که خشک و تر نگنجد در خدایی

خمش با دل نشین و رو در او نه

که از سلطان دل صاحب لوایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا جانا که امروز آن مایی

کجایی تو کجایی تو کجایی

به فر سایه‌ات چون آفتابیم

همایی تو همایی تو همایی

جهان فانی نماند ز آنک او را

بقایی تو بقایی تو بقایی

چه چنگ اندر تو زد عالم که او را

نوایی تو نوایی تو نوایی

چو عاشق بی‌کله گردد تو او را

قبایی تو قبایی تو قبایی

خمش کردم ولی بهر خدا را

خدایی کن خدایی کن خدایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چنان گشتم ز مستی و خرابی

که خاکی را نمی‌دانم ز آبی

در این خانه نمی‌یابم کسی را

تو هشیاری بیا باشد بیابی

همین دانم که مجلس از تو برپاست

نمی‌دانم شرابی یا کبابی

به باطن جان جان جان جانی

به ظاهر آفتاب آفتابی

از آن رو خوش فسونی که مسیحی

از آن رو دیوسوزی که شهابی

مرا خوش خوی کن زیرا شرابی

مرا خوش بوی کن زیرا گلابی

صبایی که بخندانی چمن را

اگر چه تشنگان را تو عذابی

بیا مستان بی‌حد بین به بازار

اگر تو محتسب در احتسابی

چو نان خواهان گهی اندر سؤالی

چو رنجوران گهی اندر جوابی

مثال برق کوته خنده تو

از آن محبوس ظلمات سحابی

درآ در مجلس سلطان باقی

ببین گردان جفان کالجوابی

تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی

تو بس خوبی ولیکن در نقابی

به سوی شه پری باز سپیدی

وگر پری به گورستان غرابی

جوان بختا بزن دستی و می‌گو

شبابی یا شبابی یا شبابی

مگو با کس سخن ور سخت گیرد

بگو والله اعلم بالصواب

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا اندر جگر بنشست خاری

بحمدالله ز باغ او است باری

یکی اقبال زفتی یافت جانم

وگر چه شد تنم در عشق زاری

کناری نیست این اقبال ما را

چو بگرفتم چنین مه در کناری

بگیر این عقل را بر دار او کش

تماشا کن از این پس گیر و داری

چو اندربافت این جانم به عشقش

ز هستم تا نماند پود و تاری

رخ گلنار گر در ره حجاب است

چو گل در جان زنیمش زود ناری

مشو غره به گلزار فنا تو

که او گنده شود روزی سه چاری

جمالی بین که حضرت عاشقستش

بشو بهر چنین جان جان سپاری

خداوندی شمس الدین تبریز

کز او دارد خداوند افتخاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا ای یار کامروز آن مایی

چو گل باید که با ما خوش برآیی

خدایا چشم بد را دور گردان

خداوندا نگه دار از جدایی

اگر چشم بد من راه من زد

به یک جامی ز خویشم ده رهایی

نهادم دست بر دل تا نپرد

تو دل از سنگ خارا درربایی

نه من مانم نه دل ماند نه عالم

اگر فردا بدین صورت درآیی

بیا ای جان ما را زندگانی

بیا ای چشم ما را روشنایی

به هر جایی ز سودای تو دودی است

کجایی تو کجایی تو کجایی

یکی شاخی ز نور پاک یزدان

که جان جان جمله میوه‌هایی

به لطف از آب حیوان درگذشتی

کند لطفش ز لطف تو گدایی

اگر کفر است اگر اسلام بشنو

تو یا نور خدایی یا خدایی

خمش کن چشم در خورشید درنه

که مستغنی است خورشید از گدایی