راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از این تنگین قفس جانا پریدی

وزین زندان طراران رهیدی

ز روی آینه گل دور کردی

در آیینه بدیدی آنچ دیدی

خبرها می‌شنیدی زیر و بالا

بر آن بالا ببین آنچ شنیدی

چو آب و گل به آب و گل سپردی

قماش روح بر گردون کشیدی

ز گردش‌های جسمانی بجستی

به گردش‌های روحانی رسیدی

بجستی ز اشکم مادر که دنیاست

سوی بابای عقلانی دویدی

بخور هر دم می شیرینتر از جان

به هر تلخی که بهر ما چشیدی

گزین کن هر چه می‌خواهی و بستان

چو ما را بر همه عالم گزیدی

از این دیگ جهان رفتی چو حلوا

به خوان آن جهان زیرا پزیدی

اگر چه بیضه خالی شد ز مرغت

برون بیضه عالم پریدی

در این عالم نگنجی زین سپس تو

همان سو پر که هر دم در مزیدی

خمش کن رو که قفل تو گشادند

اجل بنمود قفلت را کلیدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جانا تو بگو رمزی از آتش همراهی

من دم نزنم زیرا دم می‌نزند ماهی

بر خیمه این گردون تو دوش قنق بودی

مه سجده همی‌کردت ای ایبک خرگاهی

خورشید ز تو گشته صاحب کله گردون

وز بخشش تو دیده این ماه سما ماهی

کی هر دو یکی گردد تو آتش و من روغن

وین قسمت چو آمد تو یوسف و من چاهی

هر چند که این جوشم از آتش تو باشد

من بنده آن خلعت گر رانی و گر خواهی

این دانش من گشته بر دانش تو پرده

فریاد من مسکین از دانش و آگاهی

گه از می و از شاهد گویم مثل لطفش

وین هر دو کجا گنجد در وحدت اللهی

شمس الحق تبریزی صبحی که تو خندانی

کی شب بودش در پی یا زحمت بی‌گاهی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دگرباره شه ساقی رسیدی

مرا در حلقه مستان کشیدی

دگرباره شکستی تو بها را

به جامی پرده‌ها را بردریدی

دگربار ای خیال فتنه انگیز

چو می بر مغز مستان بردویدی

بیا ای آهو از نافت پدید است

که از نسرین و نیلوفر چریدی

همه صحرا گل است و ارغوان است

بدان یک دم که در صحرا دمیدی

مکن ای آسمان ناموس کم کن

که از سودای ماه من خمیدی

بگو ای جان وگر نی من بگویم

که از شرم جمالش ناپدیدی

بگویم ای بهشت این دم به گوشت

که بی‌او بسته‌ای و بی‌کلیدی

چو خاتونان مصری ای شفق تو

چو دیدی یوسفم را کف بریدی

بدیدم دوش کبریتی به دستت

یقین کردم که دیکی می‌پزیدی

تو هم ای دل در آن مطبخ که او بود

پس دیوار چیزی می‌شنیدی

نه عیدی که دو بار آید به سالی

به رغم عید هر روزی تو عیدی

خداوندا به قدرت بی‌نظیری

که حسنی لانظیری برتنیدی

چنین نوری دهی اشکمبه‌ای را

چنینی را گزافه کی گزیدی

بگو ای گل که این لطف از کی داری

نه خار خشک بودی می‌خلیدی

تو هم ای چشم جنس خاک بودی

بگفتی من چه بینم هم بدیدی

تو هم ای پای برجا مانده بودی

دوانیدت دواننده دویدی

دم عیسی و علمش را عدوی

عجب ای خر بدین دعوت رسیدی

چو مال این علم ماند مرد ریگت

نه تو مانی نه علمی که گزیدی

جهان پیر را گفتم جوان شو

ببین بخت جوان تا کی قدیدی

بیا امید بین که نیک نبود

در این امید بی‌حد ناامیدی

بدو پیوندم از گفتن ببرم

نبرم زان شهی که تو بریدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صلا ای صوفیان کامروز باری

سماع است و وصال و عیش آری

بکن ای موسی جان خلع نعلین

که اندر گلشن جان نیست خاری

کبوترها سراسر باز گردند

که افتاد این شکاران را شکاری

شود سرهای مستان فارغ از درد

چو سر درکرد خمر بی‌خماری

بخور که ساعتی دیگر نبینی

ز مشرق تا به مغرب هوشیاری

برآور بینی و بوی دگر جوی

که این بینی است آن بو را مهاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هلا ای آب حیوان از نوایی

همی‌گردان مرا چون آسیایی

چنین می‌کن که تا بادا چنین باد

پریشان دل به جایی من به جایی

نجنبد شاخ و برگی جز به بادی

نپرد برگ که بی‌کهربایی

چو کاهی جز به بادی می‌نجنبد

کجا جنبد جهانی بی‌هوایی

همه اجزای عالم عاشقانند

و هر جزو جهان مست لقایی

ولیک اسرار خود با تو نگویند

نشاید گفت سر جز با سزایی

چراخواران چراشان هم چراخوار

ز کاسه و خوان شیرین کدخدایی

نه موران با سلیمان راز گفتند

نه با داوود می‌زد که صدایی

اگر این آسمان عاشق نبودی

نبودی سینه او را صفایی

وگر خورشید هم عاشق نبودی

نبودی در جمال او ضیایی

زمین و کوه اگر نه عاشق اندی

نرستی از دل هر دو گیاهی

اگر دریا ز عشق آگه نبودی

قراری داشتی آخر به جایی

تو عاشق باش تا عاشق شناسی

وفا کن تا ببینی باوفایی

نپذرفت آسمان بار امانت

که عاشق بود و ترسید از خطایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر یار مرا از من برآری

من او گشتم بگو با او چه داری

میان ما چو تو مویی نبینی

تو مانی در میان شرمساری

ببین عیب ار چه عاشق گشت رسوا

نباشد عار گر بحری است عاری

بیا ای دست اندر آب کرده

کلوخ خشک خواهی تا برآری

تو خواهی همچو ابر بازگونه

که باران از زمین بر چرخ باری

چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق

روا باشد که آن سر را بخاری

قراری یابی آنگه بر لب عشق

چو ساکن گشته‌ای در بی‌قراری

مکن یاد کسی ای جان شیرین

که نشناسد خزان را از بهاری

نداند عطسه را زان لاغ دیگر

نداند شیر از روبه عیاری

بگفتم ای ونک غوطی بخوردم

در آن موج لطیف شهریاری

شدم از کار من از شمس تبریز

بیا در کار گر تو مرد کاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگارا تو گلی یا جمله قندی

که چون بینی مرا چون گل بخندی

نگارا تو به بستان آن درختی

که چون دیدم تو را بیخم بکندی

چه کم گردد ز حسنت گر بپرسی

که چونی در فراقم دردمندی

من آنم کز فراقت مستمندم

تو آنی که هلاک مستمندی

در این مطبخ هزاران جان به خرج است

ببین تو ای دل مسکین که چندی

چو حلقه بر درت سر می‌زنم من

چه چاره چون تو بر بام بلندی

بیا ای زلف چوگان حکم داری

که چون گویم در این میدان فکندی

سپند از بهر آن باشد که سوزد

دلا می سوز دلبر را سپندی

بیا ای جام عشق شمس تبریز

که درد کهنه را تو سودمندی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امروز سماع است و مدام است و سقایی

گردان شده بر جمع قدح‌های عطایی

فرمان سقی الله رسیده‌ست بنوشید

ای تن همه جان شو نه که ز اخوان صفایی

ای دور چه دوری تو و ای روز چه روزی

وی گلشن اقبال چه بابرگ و نوایی

از خاک برویند در این دور خلایق

کاین نفخه صور است که کرده‌ست صدایی

از کوه شنو نعره صد ناقه صالح

وز چرخ شنو بانگ سرافیل صلایی

هین رخت فروگیر و بخوابان شتران را

آخر بگشا چشم که در دست رضایی

ای مرده بشو زنده و ای پیر جوان شو

وی منکر محشر هله تا ژاژ نخایی

خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید

کامروز حلال است ورا رازگشایی

ور ز آنک ز غیرت ره این گفت ببندید

ره باز کنم سوی خیالات هوایی

ما نیز خیالات بدستیم و از این دم

هستی پذرفتیم ز دم‌های خدایی

صد هستی دیگر به جز این هست بگیری

کاین را تو فراموش کنی خواجه کجایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به بخت و طالع ما ای افندی

سفر کردی از این جا ای افندی

چراغم مرد و دودم رفت بالا

دو چشمم ماند بالا ای افندی

زمین تا آسمان دود سیاه‌ست

سیه پوشید سودا ای افندی

در این عالم مرا تنها تو بودی

بماندم بی‌تو تنها ای افندی

کجا بختی که اندر آتش تو

ببیند حال ما را ای افندی

همی‌گویم افندی ای افندی

جوابم گوی و بازآ ای افندی

چه بازآیم چه گویم من که رفتم

ورای هفت دریا ای افندی

چه حیران و چه دشمن کام گشتم

تو رحمت کن خدایا ای افندی

همی‌ترسم که تا آن رحمت آید

نماند بنده برجا ای افندی

تتیپایش افندی این چه کردی

تتیپا ثا تتیپا ای افندی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به جان تو پس گردن نخاری

نگویی می‌روم عذری نیاری

بسازی با دو سه مسکین بی‌دل

اگر چه بی‌دلان بسیار داری

نگویی کار دارم در پی کار

چه باشی بسته تو خاوندگاری

تو گویی می‌روم رنجور دارم

نه رنجوران ما را می‌گذاری

ز ما رنجورتر آخر کی باشد

که در چشمت نیاییم از نزاری

خوری سوگند که فردا بیایم

چه دامن گیردت سوگند خواری

تو با سوگند کاری پخته‌ای سر

که بر اسرار پنهانی سواری

تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز

که بی‌مه شب بود دلگیر و تاری

تو آبی ما مثال کشت تشنه

مگرد از ما که آب خوشگواری

بپاش ای جان درویشان صادق

چه باشد گر چنین تخمی بکاری

چه درویشان که هر یک گنج ملکند

که شاهان راست ز ایشان شرمساری

به تو درویش و با غیر تو سلطان

ز تو دارند تاج شهریاری

که مه درویش باشد پیش خورشید

کند بر اختران مه شهسواری

منم نای تو معذورم در این بانگ

که بر من هر دمی دم می‌گماری

همه دم‌های این عالم شمرده‌ست

تو ای دم چه دمی که بی‌شماری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شنودم من که چاکر را ستودی

کی باشم من تو لطف خود نمودی

تو کان لعل و جان کهربایی

به رحمت برگ کاهی را ربودی

یکی آهن بدم بی‌قدر و قیمت

توام آیینه ای کردی زدودی

ز طوفان فناام واخریدی

که هم نوحی و هم کشتی جودی

دلا گر سوختی چون عود بوده

وگر خامی بسوز اکنون که عودی

به زیر سایه اقبال خفتم

برون پنج حس راهم گشودی

بدان ره بی‌پر و بی‌پا و بی‌سر

به شرق و غرب شاید شد به زودی

در آن ره نیست خار اختیاری

نه ترسایی است آن جا نه جهودی

برون از خطه چرخ کبودش

رهیده جان ز کوری و کبودی

چه می‌گریی بر خندندگان رو

چه می‌پایی همان جا رو که بودی

از این شهدی که صد گون نیش دارد

بجز دنبل ببین چیزی فزودی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو عشق آمد که جان با من سپاری

چرا زوتر نگویی کآری آری

جهان سوزید ز آتش‌های خوبان

جمال عشق و روی عشق باری

چو جان بیند جمال عشق گوید

شدم از دست و دست از من نداری

بدیدم عشق را چون برج نوری

درون برج نوری اه چه ناری

چو اشترمرغ جان‌ها گرد آن برج

غذاشان آتشی بس خوشگواری

ز دور استاده جانم در تماشا

به پیش آمد مرا خوش شهسواری

یکی رویی چو ماهی ماه سوزی

یکی مریخ چشمی پرخماری

که جان‌ها پیش روی او خیالی

جهان در پای اسب او غباری

همی‌رست از غبار نعل اسبش

بیابان در بیابان خوش عذاری

همی‌تازید عقلم اندک اندک

همی‌پرید از سر چون طیاری

همین دانم دگر از من مپرسید

که صد من نیست آن جا در شماری

من آن آبم که ریگ عشق خوردش

چه ریگی بلک بحر بی‌کناری

چو لاله کفته‌ای در شهر تبریز

شدم بر دست شمس الدین نگاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا در خنده می‌آرد بهاری

مرا سرگشته می‌دارد خماری

مرا در چرخ آورده‌ست ماهی

مرا بی‌یار گردانید یاری

چو تاری گشتم از آواز چنگی

نوایش فاش و پیدا نیست تاری

جهانی چون غباری او برانگیخت

که پنهان شد چو بادی در غباری

حیاتی چون شرار آن شه برافروخت

که پنهان شد چو سوزی در شراری

جمال گلستان آن کس برآراست

که پنهان شد چو گل در جان خاری

دلم گوید که ساقی را تو می‌گو

که جانم مست آن باقی است باری

دلم چون آینه خاموش گویاست

به دست بوالعجب آیینه داری

کز او در آینه ساعت به ساعت

همی‌تابد عجب نقش و نگاری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صلا ای صوفیان کامروز باری

سماع است و نشاط و عیش آری

صلا کز شش جهت درها گشاده‌ست

ز قعر بحر پیدا شد غباری

صلا کاین مغزها امروز پر شد

ز بوی وصل جانی جان سپاری

صلا که یافت هر گوشی و هوشی

ز بی‌هوشی مطلق گوشواری

صلا که ساعتی دیگر نیابی

ز مشرق تا به مغرب هوشیاری

در آن میدان که دیاری نمی‌گشت

به هر گوشه‌ست روحانی سواری

چو هیزم اندر این آتش درآیید

که تا هفتم فلک دارد شراری

میان شوره خاک نفس جز وی

به هر سویی درختی جویباری

تو اندر باغ‌ها دیدی که گیرد

درختی مر درختی را کناری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بدید این دل درون دل بهاری

سحرگه دید طرفه مرغزاری

در او آرامگاه جان عاشق

در او بوس و کنار بی‌کناری

که فردوسش غلام آن گلستان

بهشت از سبزه زارش شرمساری

به هر جانب یکی حلقه سماعی

به زیر هر درختی خوش نگاری

اگر پیری درآید همچو کافور

شود گل عارضی مشکین عذاری

چو شیر اسکست جان زنجیرها را

رمید آن سو چو مجنون بی‌قراری

برفتم در پی جان تا کجا شد

در آن رفتن مرا بگشاد کاری

بدیدم طرفه منزل‌های دلکش

ولیک از جان ندیدم من غباری

بگو راز مرا تا بازآید

وگر ناید بیا واپس تو باری

نشانی‌ها بیاور ارمغانی

که تا تن را کنم من دارداری

کیست آن مه خداوند شمس تبریز

خداخلقی عجیبی نامداری