راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون بسته کنی راهی آخر بشنو آهی

از بهر خدا بشنو فریاد و علی اللهی

در روح نظر کردم بی‌رنگ چو آبی بود

ناگاه پدید آمد در آب چنان ماهی

آن آب به جوش آمد هستی به خروش آمد

تا واشد و دریا شد این عالم چون چاهی

دیدم که فراز آمد دریا و بشد قطره

من قطره و او قطره گشتیم چو همراهی

چون پیشترک رفتم دریا شد و بگرفتم

او قطره شده دریا من قطره شده گاهی

پیش آی تو دریا را نظاره بکن ما را

باشد که تو هم افتی در مکر شهنشاهی

آبی است به زیرش مه آبی است به زیرش که

او چشم چنین بندد چون جادو دلخواهی

با لعل تو کی جویم من ملک بدخشان را

چاه و رسن زلفت والله که به از جاهی

از غمزه جادواش شمس الحق تبریزی

در سحر نمی‌بندد جز سینه آگاهی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کریما تو گلی یا جمله قندی

که چون بینی مرا چون گل بخندی

عزیزا تو به بستان آن درختی

که چون دیدم تو را بیخم بکندی

چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی

که چونی در فراقم دردمندی

من آنم کز فراقت مستمندم

تو آنی که خلاص مستمندی

در این مطبخ هزاران جان به خرج است

ببین تو ای دل پرخون که چندی

چو حلقه بر درت گر چه مقیمم

چه چاره چون تو بر بام بلندی

بیا ای زلف چوگان حکم داری

که چون گویم در این میدان فکندی

سپند از بهر آن باشد که سوزد

دلا می‌سوز دلبر را سپندی

بیا ای جام عشق شمس تبریز

که درد کهنه را تو سودمندی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی

تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی

گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردند

گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی

الحق تو نگفتی و دم باده او گفت

ای خواجه منصور تو بر دار چرایی

در غار فتم چون دل و دلدار حریفند

دلدار چو شد ای دل در غار چرایی

آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گو

گر شاه بشد مخزن اسرار چرایی

گر بیخ دلت نیست در آن آب حیاتش

ای باغ چنین تازه و پربار چرایی

گر راه نبرده‌ست دلت جانب گلزار

خوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی

گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمان

ای دیو اگر نیست تو در کار چرایی

بر چشمه دل گر نه پری خانه حسن است

ای جان سراسیمه پری دار چرایی

ای مریم جان گر تو نه‌ای حامل عیسی

زان زلف چلیپا پی زنار چرایی

گر از می شمس الحق تبریز نه مستی

پس معتکف خانه خمار چرایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگارا تو در اندیشه درازی

بیاوردی که با یاران نسازی

نه عاشق بر سر آتش نشیند

مگر که عاشقی باشد مجازی

به من بنگر که بودم پیش از این عشق

ز عالم فارغ اندر بی‌نیازی

قضا آمد بدیدم ماه رویی

گرفتم من سر زلفش به بازی

گناه این بود افتادم به عشقی

چو صد روز قیامت در درازی

ز خونم بوی مشک آید چو ریزد

شهید شرمسارم من ز غازی

نصیحت داد شمس الدین تبریز

که چون معشوق ای عاشق ننازی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دریغا کز میان ای یار رفتی

به درد و حسرت بسیار رفتی

بسی زنهار گفتی لابه کردی

چه سود از حکم بی‌زنهار رفتی

به هر سو چاره جستی حیله کردی

ندیده چاره و ناچار رفتی

کنار پرگل و روی چو ماهت

چه شد چون در زمین خوار رفتی

ز حلقه دوستان و همنشینان

میان خاک و مور و مار رفتی

چه شد آن نکته‌ها و آن سخن‌ها

چه شد عقلی که در اسرار رفتی

چه شد دستی که دست ما گرفتی

چه شد پایی که در گلزار رفتی

لطیف و خوب و مردم دار بودی

درون خاک مردم خوار رفتی

چه اندیشه که می‌کردی و ناگاه

به راه دور و ناهموار رفتی

فلک بگریست و مه را رو خراشید

در آن ساعت که زار زار رفتی

دلم خون شد چه پرسم من چه دانم

بگو باری عجب بیدار رفتی

چو رفتی صحبت پاکان گزیدی

و یا محروم و باانکار رفتی

جوابک‌های شیرینت کجا شد

خمش کردی و از گفتار رفتی

زهی داغ و زهی حسرت که ناگه

سفر کردی مسافروار رفتی

کجا رفتی که پیدا نیست گردت

زهی پرخون رهی کاین بار رفتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

منم فانی و غرقه در ثبوتی

به دریاهای حی لایموتی

مگر من یوسفم در قعر چاهی

مگر من یونسم در بطن حوتی

وجود ظاهرم تا چند بینی

که اطلس‌هاست اندر برگ توتی

فقیرم من ولیکن نی فقیری

که گردد در به در در عشق لوتی

ز بهر قهر جان لوت خوارم

بمالیده چو جلادان بروتی

به غیر عشق شمس الدین تبریز

نیرزد پیش بنده تره توتی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو نقشی نقش بندان را چه دانی

تو شکلی پیکری جان را چه دانی

تو خود می‌نشنوی بانگ دهل را

رموز سر پنهان را چه دانی

هنوز از کات کفرت خود خبر نیست

حقایق‌های ایمان را چه دانی

هنوزت خار در پای است بنشین

تو سرسبزی بستان را چه دانی

تو نامی کرده‌ای این را و آن را

از این نگذشته‌ای آن را چه دانی

چه صورت‌هاست مر بی‌صورتان را

تو صورت‌های ایشان را چه دانی

زنخ کم زن که اندر چاه نفسی

تو آن چاه زنخدان را چه دانی

درخت سبز داند قدر باران

تو خشکی قدر باران را چه دانی

سیه کاری مکن با باز چون زاغ

تو باز چتر سلطان را چه دانی

سلیمانی نکردی در ره عشق

زبان جمله مرغان را چه دانی

نگهبانی است حاضر بر تو سبحان

تو حیوانی نگهبان را چه دانی

تو را در چرخ آورده‌ست ماهی

تو ماه چرخ گردان را چه دانی

تجلی کرد این دم شمس تبریز

تو دیوی نور رحمان را چه دانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما گوش شماییم شما تن زده تا کی

ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی

ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان

آخر بنگویید که این قاعده تا کی

دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت

مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی

دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی

در حلقه رندان شده کاین مفسده تا کی

چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی

بشکست در صومعه کاین معبده تا کی

تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت

کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی

آن‌ها که خموشند به مستی مزه نوشند

ای در سخن بی‌مزه گرم آمده تا کی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کسی کو را بود در طبع سستی

نخواهد هیچ کس را تندرستی

مده دامن به دستان حسودان

که ایشان می‌کشندت سوی پستی

زیانتر خویش را و دیگران را

نباشد چون حسد در جمله هستی

هلا بشکن دل و دام حسودان

وگر نی پشت بخت خود شکستی

از این اخوان چو ببریدی چو یوسف

عزیز مصری و از گرگ رستی

اگر حاسد دو پایت را ببوسد

به باطن می‌زند خنجر دودستی

ندارد مهر مهره او چه گشتی

ندارد دل دل اندر وی چه بستی

اگر در حصن تقوا راه یابی

ز حاسد وز حسد جاوید رستی

اگر چه شیرگیری ترک او کن

نه آن شیر است کش گیری به مستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نه آتش‌های ما را ترجمانی

نه اسرار دل ما را زبانی

برهنه شد ز صد پرده دل و عشق

نشسته دو به دو جانی و جانی

میان هر دو گر جبریل آید

نباشد ز آتشش یک دم امانی

به هر لحظه وصال اندر وصالی

به هر سویی عیان اندر عیانی

ببینی تو چه سلطانان معنی

به گوشه بامشان چون پاسبانی

سرشته وصل یزدان کوه طور است

در آن کان تاب نارد یک زمانی

اگر صد عقل کل بر هم ببندی

نگردد بامشان را نردبانی

نشانی‌های مردان سجده آرد

اگر زان بی‌نشان گویم نشانی

از آن نوری که حرف آن جا نگنجد

تو را این حرف گشته ارمغانی

کمر شد حرف‌ها از شمس تبریز

بیا بربند اگر داری میانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلا رو رو همان خون شو که بودی

بدان صحرا و هامون شو که بودی

در این خاکستر هستی چو غلطی

در آتشدان و کانون شو که بودی

در این چون شد چگونه چند مانی

بدان تصریف بی‌چون شو که بودی

نه گاوی که کشی بیگار گردون

بر آن بالای گردون شو که بودی

در این کاهش چو بیماران دقی

به عمر روزافزون شو که بودی

زبون طب افلاطون چه باشی

فلاطون فلاطون شو که بودی

ایم هو کی اسیرانه چه باشی

همان سلطان و بارون شو که بودی

اگر رویین تنی جسم آفت توست

همان جان فریدون شو که بودی

همان اقبال و دولت بین که دیدی

همان بخت همایون شو که بودی

رها کن نظم کردن درها را

به دریا در مکنون شو که بودی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آنک به دل‌ها ز حسد خار خلیدی

این‌ها همه کردی و در آن گور خزیدی

تلخی دهد امروز تو را در دل و در کام

آن زهرگیاهی که در این دشت چریدی

آن آهن تو نرم شد امروز ببینی

که قفل دری یا جهت قفل کلیدی

طوق ملکی این دم اگر گوهر پاکی

رد فلکی این دم اگر جان پلیدی

با جمله روان‌ها به تک روح روانی

سلطان جهادی اگر از نفس جهیدی

با خالق آرام تو آرام گرفتی

وز دیو رمیده تو به هنگام رهیدی

امروز تو را بازخرد از غمش آن نور

کو را چو دل و جان به دل و جان بخریدی

آن سیمبر اندر بر سیمین تو آید

کو را چو نثار زر از این خاک بچیدی

ای عشق ببخشای بر این خاک که دانی

کز خاک همان رست که در خاک دمیدی

خامش کن و منمای به هر کس سر دل ز آنک

در دیده هر ذره چو خورشید پدیدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو آن ماهی که در گردون نگنجی

تو آن آبی که در جیحون نگنجی

تو آن دری که از دریا فزونی

تو آن کوهی که در هامون نگنجی

چه خوانم من فسون ای شاه پریان

که تو در شیشه و افسون نگنجی

تو لیلیی ولیک از رشک مولی

به کنج خاطر مجنون نگنجی

تو خورشیدی قبایت نور سینه است

تو اندر اطلس و اکسون نگنجی

تویی شاگرد جان افزا طبیبی

در استدلال افلاطون نگنجی

تو معجونی که نبود در ذخیره

ذخیره چیست در قانون نگنجی

بگوید خصم تا خود چون بود این

تو از بی‌چونی و در چون نگنجی

چنین بودی در اشکمگاه دنیا

بگنجیدی ولی اکنون نگنجی

مخوان در گوش‌ها این را خمش کن

تو اندر گوش هر مفتون نگنجی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کجا شد عهد و پیمانی که کردی

کجا شد قول و سوگندی که خوردی

نگفتی چرخ تا گردان بود گرد

از این سرگشته هرگز برنگردی

نگفتی تا بود خورشید دلگرم

نکاهد گرم ما را هیچ سردی

نگفتی یک دل و مردانه باشیم

به جان جمله مردان و بمردی

مرا گویی اگر من جور کردم

بدان کردم که پیش از من تو کردی

چرا شاید که با چون من گدایی

چو تو شاهنشهی گیرد نبردی

میان ما و تو سرکنگبین است

ز من سرکه ز تو شکرنوردی

چو من سرکه فروشم پس تو شکر

بیفزا چون به شیرینی تو فردی

منم خاک و چو خاکی باد یابد

تو عذرش نه مگویش گرد کردی

نباشد راه را عار از چو من گرد

که زر را عار نبود رنگ زردی

شهاب آتش ما زنده بادا

چو القاب شهاب سهروردی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر درد مرا درمان فرستی

وگر کشت مرا باران فرستی

وگر آن میر خوبان را به حیلت

ز خانه جانب میدان فرستی

وگر ساقی جان عاشقان را

میان حلقه مستان فرستی

همه ذرات عالم زنده گردد

چو جانم را بر جانان فرستی

وگر لب را به رحمت برگشایی

مفرح سوی بیماران فرستی

به دربان گفته‌ای مگذار ما را

مرا هر دم بر دربان فرستی

منم کشتی در این بحر و نشاید

که بر من باد سرگردان فرستی

همی‌خواهم که کشتیبان تو باشی

اگر بر عاشقان طوفان فرستی

مرا تا کی مها چون ارمغانی

به پیش این و پیش آن فرستی

دل بریان عاشق باده خواهد

تو او را غصه و گریان فرستی

یکی رطلی گران برریز بر وی

از آن رطلی که بر مردان فرستی

دل و جان هر دو را در نامه پیچم

اگر تو نامه پنهان فرستی

تو چون خورشید از مشرق برآیی

جهان بی‌خبر را جان فرستی

چه باشد ای صبا گر این غزل را

به خلوتخانه سلطان فرستی