راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی

تشویش مسلمانی ای مه تو که را مانی

من واله یزدانم در حلقه مردانم

زین بیش نمی‌دانم ای مه تو که را مانی

هم بنده و آزادم ویرانه و آبادم

هم بی‌دل و دلشادم ای مه تو که را مانی

هر جسم که بر سر شد جان گشت و قلندر شد

هم مؤمن و کافر شد ای مه تو که را مانی

شاد آنک نهد پایی در لجه دریایی

با دیده بینایی ای مه تو که را مانی

باشد ز توام مفخر فارغ شدم از دلبر

از طعنه و از تسخر ای مه تو که را مانی

من زان سوی دولابم زان جانب اسبابم

تو محو کن القابم ای مه تو که را مانی

بر عاشق دوتاقد آن کس که همی‌خندد

زان خنده چه بربندد ای مه تو که را مانی

شمس الحق تبریزی در لخلخه آمیزی

ای جان و جهان می‌زد ای مه تو که را مانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای باغ همی‌دانی کز باد کی رقصانی

آبستن میوه ستی سرمست گلستانی

این روح چرا داری گر ز آنک تو این جسمی

وین نقش چرا بندی گر ز آنک همه جانی

جان پیشکشت چه بود خرما به سوی بصره

وز گوهر چون گویم چون غیرت عمانی

عقلا ز قیاس خود زین رو تو زنخ می‌زن

زان رو تو کجا دانی چون مست زنخدانی

دشوار بود با کر طنبور نوازیدن

یا بر سر صفرایی رسم شکرافشانی

می وام کند ایمان صد دیده به دیدارش

تا مست شود ایمان زان باده یزدانی

در پای دل افتم من هر روز همی‌گویم

راز تو شود پنهان گر راز تو نجهانی

کان مهره شش گوشه هم لایق آن نطع است

کی گنجد در طاسی شش گوشه انسانی

شمس الحق تبریزی من باز چرا گردم

هر لحظه به دست تو گر ز آنک نه سلطانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

افند کلیمیرا از زحمت ما چونی

ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی

ای فخر خردمندان وی بی‌تو جهان زندان

وی عاشق بی‌دل را درمان و دوا چونی

مه گوش همی‌خارد صد سجده همی‌آرد

می‌گوید حسنت را کی خوب لقا چونی

باری من بیچاره گشتم ز خود آواره

زان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی

ماییم و هوای تو دو چشم سقای تو

ای آب حیات ما زین آب و هوا چونی

تلخ است فراق تو دوری ز وثاق تو

ای آنک مبادا کس دور از تو جدا چونی

زد طال بقای تو هر ذره که خورشیدی

ای نیر اعظم تو زین طال بقا چونی

ای آینه مانده در دست دو سه زنگی

وی یوسف افتاده با اهل عما چونی

ای دلدل آن میدان چونی تو در این زندان

وی بلبل آن بستان با ناشنوا چونی

ای آدم خوکرده با جنت و با حورا

افتاده در این غربت با رنج و عنا چونی

ای آنک نمی‌گنجی در شش جهت عالم

با این همگی زفتی در زیر قبا چونی

مصباح و زجاجی تو پیش دو سه نابینا

از عربده کوران وز زخم عصا چونی

پیغام و سلام ما ای باد بگو با دل

با این همه بی‌برگی داوودنوا چونی

بس کردم من اما برگو تو تمامش را

کای تشنه پرخواره با جام خدا چونی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی

خویش من و پیوندی نی همره و مهمانی

شیری است که می‌جوشد خونی است نمی‌خسبد

خربنده چرا گشتی شه زاده ارکانی

زر دارد و زر بدهد زین واخردت این دم

آن کس که رهانید از بسیار پریشانی

اشتر ز سوی بیشه بی‌جهد نمی‌آید

کی آمده‌ای ای جان زان خاک به آسانی

صد جا بترنجیدی گفتی نروم زین جا

گوش تو کشان کردم تا جوهر انسانی

در چرخ درآوردم نه گنبد نیلی را

استیزه چه می‌بافی ای شیخ لت انبانی

چون دیگ سیه پوشی اندر پی تتماجی

کو نخوت کرمنا کو همت سلطانی

تو مرد لب قدری نی مرد شب قدری

تو طفل سر خوانی نی پیر پری خوانی

سخت است بلی پندت اما نگذارندت

سیلی زندت آرد استاد دبستانی

هر لحظه کمندی نو در گردنت اندازد

روزی که به جد گیرد گردن ز کی پیچانی

بنگر تو در این اجزا که همرهشان بودی

در خود بترنجیده از نامی و ارکانی

زان جا بکشانمشان مانند تو تا این جا

و اندر پس این منزل صد منزل روحانی

چون بز همه را گویم هین برجه و خدمت کن

ریشت پی آن دادم تا ریش بجنبانی

گر ریش نجنبانی یک یک بکنم ریشت

ریش کی رهید از من تا تو دبه برهانی

یک لحظه شدی شانه در ریش درافتادی

یک لحظه شو آیینه چون حلقه گردانی

هم شانه و هم مویی هم آینه هم رویی

هم شیر و هم آهویی هم اینی و هم آنی

هم فرقی و هم زلفی مفتاحی و هم قلفی

بی‌رنج چه می‌سلفی آواز چه لرزانی

خاموش کن از گفتن هین بازی دیگر کن

صد بازی نو داری ای نر بز لحیانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای شادی آن روزی کز راه تو بازآیی

در روزن جان تابی چون ماه ز بالایی

زان ماه پرافزایش آن فارغ از آرایش

این فرش زمینی را چون عرش بیارایی

بس عاقل پابسته کز خویش شود رسته

بس جان که ز سر گیرد قانون شکرخایی

زین منزل شش گوشه بی‌مرکب و بی‌توشه

بس قافله ره یابد در عالم بی‌جایی

روشن کن جان من تا گوید جان با تن

کامروز مرا بنگر ای خواجه فردایی

تو آبی و من جویم جز وصل تو کی جویم

رونق نبود جو را چون آب بنگشایی

ای شاد تو از پیشی یعنی ز همه بیشی

والله که چو با خویشی از خویش نیاسایی

در جستن دل بودم بر راه خودش دیدم

افتاده در این سودا چون مردم صفرایی

شمس الحق تبریزی پالود مرا هجرت

جز عشق نبینی گر صد بار بپالایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما می‌نرویم ای جان زین خانه دگر جایی

یا رب چه خوش است این جا هر لحظه تماشایی

هر گوشه یکی باغی هر کنج یکی لاغی

بی‌ولوله زاغی بی‌گرگ جگرخایی

افکند خبر دشمن در شهر اراجیفی

کو عزم سفر دارد از بیم تقاضایی

از رشک همی‌گوید والله که دروغ است آن

بی‌جان کی رود جایی بی‌سر کی نهد پایی

من زیر فلک چون او ماهی ز کجا یابم

او هر طرفی یابد شوریده و شیدایی

مه گرد درت گردد زیرا که کجا یابد

چو چشم تو خماری چون روی تو صحرایی

این عشق اگر چه او پاک است ز هر صورت

در عشق پدید آید هر یوسف زیبایی

بی‌عشق نه یوسف را اخوان چو سگی دیدند

وز عشق پدر دیدش زیبا و مطرایی

گر نام سفر گویم بشکن تو دهانم را

دوزخ کی رود آخر از جنت مأوایی

من بی‌سر و پا گشتم خوش غرقه این دریا

بی‌پای همی‌گردم چون کشتی دریایی

از در اگرم رانی آیم ز ره روزن

چون ذره به زیر آیم در رقص ز بالایی

چون ذره رسن سازم از نور و رسن بازم

در روزن این خانه در گردش سودایی

بنشین که در این مجلس لاغر نشود عیسی

برگو که در این دولت تیره نشود رایی

بربند دهان برگو در گنبد سر خود

تا ناله در آن گنبد یابی تو مثنایی

شمس الحق تبریزی از لطف صفات خود

از حرف همی‌گردد این نکته مصفایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن ماه همی‌تابد بر چرخ و زمین یا نی

خود نیست به جز آن مه این هست چنین یا نی

در هر ره و هر پیشه در لشکر اندیشه

هر چستی و هر سستی آید ز کمین یا نی

آن رسته خویش خود دیده پس و پیش خود

ایمن بود و فارغ از روز پسین یا نی

در هر قدمی دامی چون شکر و بادامی

زین دام امان یابد جز جان امین یا نی

گر باغ یقین خواهی پس رخت منه بر ظن

ظن ار چه بود عالی باشد چو یقین یا نی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من نیت آن کردم تا باشم سودایی

نیت ز کجا گنجد اندر دل شیدایی

مجنونی من گشته سرمایه صد عاقل

وین تلخی من گشته دریای شکرخایی

زیر شجر طوبی دیدم صنمی خوبی

بس فتنه و آشوبی افکنده ز زیبایی

از من دو جهان شیدا وز من همه سر پیدا

فارغ ز شب و فردا چون باشم فردایی

می‌گفت کرایم من وقتی که برآیم من

جان کی فزایم من گفتم دلم افزایی

دریای معانی بین بی‌قیمت و بی‌کابین

تبریز ز شمس الدین بی‌صورت دریایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در کوی کی می‌گردی ای خواجه چه می‌خواهی

پابسته شدی چون من زان دلبر خرگاهی

گر بسته شدی از وی رسته ز همه بندی

نی خدمت کس خواهی نی خسروی و شاهی

شد خدمت تو دستان چون خدمت سرمستان

در آب سجود آری بی‌مسله چو ماهی

چون مست و خراب آمد سجده گهش آب آمد

فارغ ز ثواب آمد فرد از ره و بیراهی

کو ره چو در این آبی کو سجده چو محرابی

نی ظالم و نی تایب نی ذاکر و نی ساهی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گل گفت مرا نرمی از خار چه می‌جویی

گفتم که در این سودا هشیار چه می‌جویی

گفتا که در این سودا دلدار تو کو بنما

گفتم نشدی بی‌دل دلدار چه می‌جویی

گفتا هله مستانه بنما ره خمخانه

گفتم که برو طفلی خمار چه می‌جویی

گفتا ز چه بی‌هوشی بنمای چه می‌نوشی

گفتم برو ای مسکین هشدار چه می‌جویی

گفتا که چه گلزار است کز وی نرسد بویی

گفتم اگرت بو نیست گلزار چه می‌جویی

گفتا که وفاجویان خوابی است که می‌بینند

گفتم که خیال خواب بیدار چه می‌جویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی

زیرا به ادب یابی آن چیز که می‌گویی

حاشا که چنان سودا یابند بدین صفرا

هیهات چنان رویی یابند به بی‌رویی

در عین نظر بنشین چون مردمک دیده

در خویش بجو ای دل آن چیز که می‌جویی

بگریز ز همسایه گر سایه نمی‌خواهی

در خود منگر زیرا در دیده خود مویی

گر غرقه دریایی این خاک چه پیمایی

ور بر لب دریایی چون روی نمی‌شویی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هم پهلوی خم سر نه‌ای خواجه هرجایی

پرهیز ز هشیاران وز مردم غوغایی

هشیار به سگ ماند جز جنگ نمی‌داند

تو جنس سگ کهفی از جنگ مبرایی

سر بر در خمخانه زد آن سگ فرزانه

چون دید در آن درگه شکر و شکرافزایی

بیرون مرو ای خواجه زین صورت دیباچه

این جاست تماشاها تو مرد تماشایی

بس مست طرب خورده آهنگ برون کرده

در سرکه درافتاده آن خوش لب حلوایی

سر پهلوی آن خم نه کوزه به بر خم به

بجهی به سوی او جه ای مست علالایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برخیز که جان است و جهان است و جوانی

خورشید برآمد بنگر نورفشانی

آن حسن که در خواب همی‌جست زلیخا

ای یوسف ایام به صد ره به از آنی

برخیز که آویخت ترازوی قیامت

برسنج ببین که سبکی یا تو گرانی

هر سوی نشانی است ز مخلوق به خالق

قانع نشود عاشق بی‌دل به نشانی

هر لحظه ز گردون برسد بانگ که ای گاو

ما راه سعادت بنمودیم تو دانی

برخیز و بیا دبدبه عمر ابد بین

تا بازرهی زود از این عالم فانی

او عمر عزیزی است از او چاره نداری

او جان جهان آمد و تو نقش جهانی

بر صورت سنگین بزند روح پذیرد

حیف است کز این روح تو محروم بمانی

او کان عقیق آمد و سرمایه کان‌ها

در کان عقیق آی چه دربند دکانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عیسی چو تویی جانا ای دولت ترسایی

لاهوت ازل را از ناسوت تو بنمایی

ایمان ز سر زلفت زنار عجب بندد

کز کافر زلف خود یک پیچ تو بگشایی

ای از پس صد پرده درتافته رخسارت

تا عالم خاکی را از عشق برآرایی

جان دوش ز سرمستی با عشق تو عهدی کرد

جان بود در آن بیعت با عشق به تنهایی

سر عشق به گوشش برد سر گفت به گوش جان

کس عهد کند با خود نی تو همگی مایی

چندانک تو می‌کوشی جز چشم نمی‌پوشی

تا چند گریزی تو از خویش و نیاسایی

جان گفت که ای فردم سوگند بدین دردم

سوگند بدان زلفی عاشق کش سودایی

کان عهد که من کردم بی‌جان و بدن کردم

نی ما و نه من کردم ای مفرد یکتایی

مست آنچ کند در می از می‌بود آن به روی

در آب نماید او لیک او است ز بالایی

تبریز ز شمس الدین آخر قدحی زو هین

آن ساقی ترسا را یک نکته نفرمایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در عشق کجا باشد مانند تو عشقینی

شاهان ز هوای تو در خرقه دلقینی

بر خوان تو استاده هر گوشه سلیمانی

وز غایت مستی تو همکاسه مسکینی

بس جان گزین بوده سلطان یقین بوده

سردفتر دین بوده از عشق تو بی‌دینی

کو گوهر جان بودن کو حرف بپیمودن

کو سینه ره بینی کو دیده شه بینی

هر مست میت خورده دو دست برآورده

کاین عشق فزون بادا وز هر طرف آمینی

گویند بخوان یاسین تا عشق شود تسکین

جانی که به لب آمد چه سود ز یاسینی

آن دلشده خاکی کز عشق زمین بوسد

در دولت تو بنهد بر پشت فلک زینی

آوه خنک آن دل را کو لازم آن جان شد

گه باده جان گیرد گه طره مشکینی

هرگز نکند ما را عالم به جوال اندر

کز شمس حق تبریز پر کردم خرجینی