راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

طوبی لمن آواه سر فؤاده

سکن الفؤاد بعشقه و وداده

نفس الکریم کمریم و فؤاده

شبه المسیح و صدره کمهاده

اذن الفؤاد لکی یبوح بسره

شرح الصدور کرامه لعباده

رحم القلوب بفتح‌ها و فتوح‌ها

قهر النفوس سیاسه لجهاده

کشف الغطاء و لا انتظار و لا نسا

فرح السعید تانسا بعتاده

عشقوا لرأیه ربهم و تعلقوا

و العرش یخضع حالهم بعماده

و صلوا الی نظر الحبیب بفضله

و الحق ارشدهم بحسن رشاده

القوم معشوقون فی اوصافهم

و الحق عاشقهم علی افراده

حار العقول به عاشقیه تحیرا

کیف العقول به معشقیه فناده

لا تنکرن و لا تکن متصرفا

بالعقل فی هذا و خف لکیاده

فالامر اعظم من تصرف حکمنا

و الود بالجبار من اعقاده

ملک البصیره من ممالک شیخنا

یعطی و یمنع ما یشا بمراده

ما غاب من قلبی شعاشع خده

لا تشمتوا بصدوده و بعاده

شمس المصیف اذا نی بغروبه

ما غاب حر الشمس من عباده

تبریز جل به شمس دین سیدی

ما اکرم المولی بکثر رماده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باده بده ساقیا عشوه و بادم مده

وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده

باده از آن خم مه پر کن و پیشم بنه

گر نگشایم گره هیچ گشادم مده

چون گذرد می ز سر گویم ای خوش پسر

باده نخواهم دگر مست فتادم مده

چاکر خنده توام کشته زنده توام

گر نه که بنده توام باده شادم مده

فتنه به شهر توام کشته قهر توام

گر نه که بهر توام هیچ مرادم مده

صدقه از آن لعل کان بخش بر این پرزیان

ور ز برای تو جان صدقه ندادم مده

از سر کین درگذر بوسه ده ای لب شکر

بر سر هر خاک سر گر ننهادم مده

هر که دوم بار زاد عشق بدو داد داد

صد ره از صدق و داد گر بنزادم مده

شمس حق نیک نام شد تبریزت مقام

گر نشکستم تمام هیچ تو دادم مده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو دیده گشته و ما را بکرده نادیده

بدیده گریه ما را بدین بخندیده

بخند جان و جهان چون مقام خنده تو راست

بکن که هر چه کنی هست بس پسندیده

ز درد و حسرت تو جان لاله‌ها سیه است

گل از جمال رخ توست جامه بدریده

ز خلق عالم جان‌های پاک بگزیدند

و آنگهان ز میانشان تو بوده بگزیده

بدانک عشق نبات و درخت او خشک است

به گرد گرد درخت من است پیچیده

چو خشک گشت درختم بسی بلندی یافت

چو زرد گشت رخم شد چو زر بنازیده

خزینه‌های جواهر که این دلم را بود

قمارخانه درون جمله را ببازیده

هزار ساغر هستی شکسته این دل من

خمار نرگس مخمور تو نسازیده

ز خام و پخته تهی گشت جان من باری

مدد مدد تو چنین آتشی فروزیده

مرا چو نی بنوازید شمس تبریزی

بهانه بر نی و مطرب ز غم خروشیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فدیتتک یا ستی الناسیه

الی کم تشد فم الخابیه

الا فاملئی منه لی کاسه

تذکرنی صفوه ناسیه

فما کاسه منه الا نجی

و تأتی باخت لها آبیه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هل طربا لعاشق وافقه زمانه

افلح فی هوائه اصلح فیه شأنه

هدده فراقه من غمرات یومه

ثم اتاه لیله من قمر امانه

قال لبدره لقد احرق فیک باطنی

قال له حبیبه صرت انا ضمانه

لا کقتول عاشق یقتلنا بشارق

حان وفاتنا و لا یمکننا بیانه

اعظم کل شهوه هان لدی وصاله

اطیب کل طیب ظل لنا مکانه

قد کفر الذی اتی من مثل لوجهه

ان قمر ینوبه او شجر وبانه

اکرم من نفوسنا طیف خیال وجهه

افضل من عیوننا کان لنا عیانه

رب لسان قائل یلفظ نار خده

احرق من شراره یومئذ لسانه

احرقه شراره ثم اتی نهاره

نوره بناطق اصبح ترجمانه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رخ نفسی بر رخ این مست نه

جنگ و جفا را نفسی پست نه

سیم اگر نیست به دست آورم

باده چون زر تو بر این دست نه

ای تو گشاده در هفت آسمان

دست کرم بر دل پابست نه

پیشکشم نیست به جز نیستی

نیستیم را تو لقب هست نه

هم شکننده تو هم اشکسته بند

مرهم جان بر سر اشکست نه

مهر بر آن شکر و پسته منه

مهر بر این چاکر پیوست نه

گفته امت ای دل پنجاه بار

صید مکن پای در این شست نه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برو برو که به بز لایق است بزغاله

برو که هست ز گاوان حیات گوساله

برو برو که خران گله گله جمع شدند

خر جوان و خر پیر و خر دو یک ساله

ز ناله تو مرا بوی خر همی‌آید

که خر کند به علف زار و ماده خر ناله

دماغ پاک بباید برای مشک و عبیر

گلوله‌های پلیدی برای جلاله

در آن زمان که خران بول خر به بو گیرند

زهی زمان و زهی حالت و زهی حاله

میا میا که به میدان دل خران نرسند

به صد هزار حیل می‌رسند خیاله

دلاله کیست بلیس این عروس دنیا را

عروس را تو قیاسی بکن ز دلاله

خموش باش سخن شرط نیست طالب را

که او ز اشارت ابرو رسد به دنباله

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

که بوده است تو را دوش یار و همخوابه

که از خوی تو پر از مشک گشت گرمابه

چو شانه سنگ ز عشق تو شاخ شاخ شده‌ست

پریت خوانده به حمام و کرده‌ات لابه

چو شانه زلف تو را دید شد هر انگشتش

دلیل و آلت تهلیل همچو سبابه

ز نور روی تو پر گشت خلوت حمام

که جمله قبه زجاجی شده‌ست چون تابه

خمش که گل مثل آب از تو یافت صفا

که هر کی نسبت تو یافت گشت نسابه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر باغ از او واقف بدی از شاخ تر خون آمدی

ور عقل از او آگه بدی از چشم جیحون آمدی

گر سر برون کردی مهش روزی ز قرص آفتاب

ذره به ذره در هوا لیلی و مجنون آمدی

ور گنج‌های لعل او یک گوشه بر پستی زدی

هر گوشه ویرانه‌ای صد گنج قارون آمدی

نقشی که بر دل می‌زند بر دیده گر پیدا شدی

هر دست و رو ناشسته‌ای چون شیخ ذاالنون آمدی

ور سحر آن کس نیستی کو چشم بندی می‌کند

چون چشم و دل این جسم و تن بر سقف گردون آمدی

ای خواجه نظاره گر تا چند باشد این نظر

ارزان بدی گر زین نظر معشوق بیرون آمدی

مهمان نو آمد ولی این لوت عالم را بس است

دو کون اگر مهمان شدی این لوت افزون آمدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فصل بهاران شد ببین بستان پر از حور و پری

گویی سلیمان بر سپه عرضه نمود انگشتری

رومی رخان ماه وش زاییده از خاک حبش

چون تو مسلمانان خوش بیرون شده از کافری

گلزار بین گلزار بین در آب نقش یار بین

و آن نرگس خمار بین و آن غنچه‌های احمری

گلبرگ‌ها بر همدگر افتاده بین چون سیم و زر

آویزها و حلقه‌ها بی‌دستگاه زرگری

در جان بلبل گل نگر وز گل به عقل کل نگر

وز رنگ در بی‌رنگ پر تا بوک آن جا ره بری

گل عقل غارت می‌کند نسرین اشارت می‌کند

کاینک پس پرده است آن کو می‌کند صورتگری

ای صلح داده جنگ را وی آب داده سنگ را

چون این گل بدرنگ را در رنگ‌ها می‌آوری

گر شاخه‌ها دارد تری ور سرو دارد سروری

ور گل کند صد دلبری ای جان تو چیزی دیگری

چه جای باغ و راغ و گل چه جای نقل و جام مل

چه جای روح و عقل کل کز جان جان هم خوشتری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای در طواف ماه تو ماه و سپهر مشتری

ای آمده در چرخ تو خورشید و چرخ چنبری

یا رب منم جویان تو یا خود تویی جویان من

ای ننگ من تا من منم من دیگرم تو دیگری

ای ما و من آویخته وی خون هر دو ریخته

چیزی دگر انگیخته نی آدمی و نی پری

تا پا نباشد ز آنک پا ما را به خارستان برد

تا سر نباشد ز آنک سر کافر شود از دوسری

آبی میان جو روان آبی لب جو بسته یخ

آن تیزرو این سست رو هین تیز رو تا نفسری

خورشید گوید سنگ را زان تافتم بر سنگ تو

تا تو ز سنگی وارهی پا درنهی در گوهری

خورشید عشق لم یزل زان تافته‌ست اندر دلت

کاول فزایی بندگی و آخر نمایی مهتری

خورشید گوید غوره را زان آمدم در مطبخت

تا سرکه نفروشی دگر پیشه کنی حلواگری

شه باز را گوید که من زان بسته‌ام دو چشم تو

تا بگسلی از جنس خود جز روی ما را ننگری

گوید بلی فرمان برم جز در جمالت ننگرم

جز بر خیالت نگذرم وز جان نمایم چاکری

گل باغ را گوید که من زان عرضه کردم رخت خود

تا جمله رخت خویش را بفروشی و با ما خوری

آن کس کز این جا زر برد با دلبری دیگر خورد

تو کژ نشین و راست گو آن از چه باشد از خری

آن آدمی باشد که او خر بدهد و عیسی خرد

وین از خری باشد که تو عیسی دهی و خر خری

عیسی مست را زر کند ور زر بود گوهر کند

گوهر بود بهتر کند بهتر ز ماه و مشتری

نی مشتری بی‌نوا بل نور الله اشتری

گر یوسفی باشد تو را زین پیرهن بویی بری

ما را چو مریم بی‌سبب از شاخ خشک آید رطب

ما را چو عیسی بی‌طلب در مهد آید سروری

بی‌باغ و رز انگور بین بی‌روز و بی‌شب نور بین

وین دولت منصور بین از داد حق بی‌داوری

از روی همچون آتشم حمام عالم گرم شد

بر صورت گرمابه‌ای چون کودکان کمتر گری

فردا ببینی روش را شد طعمه مار و موش را

دروازه موران شده آن چشم‌های عبهری

مهتاب تا مه رانده دیوار تیره مانده

اناالیه آمده کان سو نگر گر مبصری

یا جانب تبریز رو از شمس دین محفوظ شو

یا از زبان واصفان از صدق بنما باوری

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آن که بر اسب بقا از دیر فانی می‌روی

دانا و بینای رهی آن سو که دانی می‌روی

بی‌همره جسم و عرض بی‌دام و دانه و بی‌غرض

از تلخکامی می‌رهی در کامرانی می‌روی

نی همچو عقل دانه چین نی همچو نفس پر ز کین

نی روح حیوان زمین تو جان جانی می‌روی

ای چون فلک دربافته‌ای همچو مه درتافته

از ره نشانی یافته در بی‌نشانی می‌روی

ای غرقه سودای او ای بیخود از صهبای او

از مدرسه اسمای او اندر معانی می‌روی

ای خوی تو چون آب جو داده زمین را رنگ و بو

تا کس نپندارد که تو بی‌ارمغانی می‌روی

کو سایه منصور حق تا فاش فرماید سبق

کز مستعینی می‌رهی در مستعانی می‌روی

شب کاروان‌ها زین جهان بر می‌رود تا آسمان

تو خود به تنهایی خود صد کاروانی می‌روی

ای آفتاب آن جهان در ذره‌ای چونی نهان

وی پادشاه شه نشان در پاسبانی می‌روی

ای بس طلسمات عجب بستی برون از روز و شب

تا چشم پندارد که تو اندر مکانی می‌روی

ای لطف غیبی چند تو شکل بهاری می‌شوی

وی عدل مطلق چند تو اندر خزانی می‌روی

آخر برون آ زین صور چادر برون افکن ز سر

تا چند در رنگ بشر در گله بانی می‌روی

ای ظاهر و پنهان چو جان وی چاکر و سلطان چو جان

کی بینمت پنهان چو جان در بی‌زبانی می‌روی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانه‌ای

هر ذره از خورشید تو تابنده چون دردانه‌ای

ای غوث هر بیچاره‌ای واگشت هر آواره‌ای

اصلاح هر مکاره‌ای مقصود هر افسانه‌ای

ای حسرت سرو سهی ای رونق شاهنشهی

خواهم که یاران را دهی یک یاریی یارانه‌ای

در هر سری سودای تو در هر لبی هیهای تو

بی‌فیض شربت‌های تو عالم تهی پیمانه‌ای

هر خسروی مسکین تو صید کمین شاهین تو

وی سلسله تقلیب تو زنجیر هر دیوانه‌ای

هر نور را ناری بود با هر گلی خاری بود

بهر حرس ماری بود بر گنج هر ویرانه‌ای

ای گلشنت را خار نی با نور پاکت نار نی

بر گرد گنجت مار نی نی زخم و نی دندانه‌ای

یک عشرتی افراشتی صد تخم فتنه کاشتی

در شهر ما نگذاشتی یک عاقلی فرزانه‌ای

اندیشه و فرهنگ‌ها دارد ز عشقت رنگ‌ها

شب تا سحرگه چنگ‌ها ماه تو را حنانه‌ای

عقل و جنون آمیخته صد نعل در ره ریخته

در جعد تو آویخته اندیشه همچون شانه‌ای

ای چشم تو چون نرگسی شد خواب در چشمم خسی

بیدار می‌بینم بسی لیک از پی دانگانه‌ای

بقال با دوغ ترش جانش مراقب لب خمش

تا روز بیدار و به هش بر گوشه دکانه‌ای

چون روز گردد می‌دود از بهر کسب و بهر کد

تا خشک نانه او شود مشتری ترنانه‌ای

ای مزرعه بگذاشته در شوره گندم کاشته

ای شعله را پنداشته روزن تو چون پروانه‌ای

امروز تشریفت دهد تفهیم و تشریفت دهد

ترکیب و تألیفت دهد با عقل کل جانانه‌ای

خامش که تو زین رسته‌ای زین دام‌ها برجسته‌ای

جان و دل اندربسته‌ای در دلبری فتانه‌ای

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از دار ملک لم یزل ای شاه سلطان آمدی

بر قلب ماهان برزدی سنجق ز شاهان بستدی

ماه آمدی از لامکان ای اصل کارستان جان

صد آفتاب و چرخ را چون ذره‌ها برهم زدی

یک مشعله افروختی تا روز و شب را سوختی

عذری به جرم آموختی نیکی خجل شد از بدی

از رشک پنهان ای پری در جان درآ تا دل بری

ای زهره صد مشتری ای سر لطف ایزدی

بخرام بخرام ای صنم زیرا تویی کاندر حرم

هم حسرت هر عابدی هم قبله هر معبدی

نقشی است بی‌مثل آن رخش پرنور پاک خالقش

زلفی است مشکین طره‌اش یا طیلسان احمدی

چون شمس تبریزی رود چون سایه جان در پی رود

در دیده خاکش توتیا یا کحل نور سرمدی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری

سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری

از جان و دل گوید کسی پیش چنان جانانه‌ای

از سیم و زر گوید کسی پیش چنان سیمین بری

لقمه شدی جمله جهان گر عشق را بودی دهان

دربان شدی جان شهان گر عشق را بودی دری

من می‌شنیدم نام دل ای جان و دل از تو خجل

ای مانده اندر آب و گل از عشق دلدل چون خری

ای جان بیا گوهر بچین ای دل بیا خوبی ببین

المستغاث ای مسلمین زین آفتی شور و شری

تن خود کی باشد تا بود فرش سواران غمش

سر کیست تا او سر نهد پیش چنان شه سروری

نک نوبهار آمد کز او سرسبز گردد عالمی

چون یار من شیرین دمی چون لعل او حلواگری

هر دم به من گوید رخش داری چو من زیبارخی

هر دم بدو گوید دلم داری چو بنده چاکری

آمد بهار ای دوستان خیزید سوی بوستان

اما بهار من تویی من ننگرم در دیگری

اشکوفه‌ها و میوه‌ها دارند غنج و شیوه‌ها

ما در گلستان رخت روییده چون نیلوفری

بلبل چو مطرب دف زنی برگ درختان کف زنی

هر غنچه گوید چون منی باشد خوشی کشی تری

آمد بهار مهربان سرسبز و خوش دامن کشان

تا باغ یابد زینتی تا مرغ یابد شهپری

تا خلق از او حیران شود تا یار من پنهان شود

تا جان ما را جان شود کوری هر کور و کری

آن جا که باشد شاه او بنده شود هر شاه خو

آن جا که باشد ناز او هر دل شود سامندری

مست و خرامان می‌رود در دل خیال یار من

ماهی شریفی بی‌حدی شاهی کریمی بافری