راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو آفتاب برآمد ز قعر آب سیاه

ز ذره ذره شنو لا اله الا الله

چه جای ذره که چون آفتاب جان آمد

ز آفتاب ربودند خود قبا و کلاه

ز آب و گل چو برآمد مه دل آدم وار

صد آفتاب چو یوسف فروشود در چاه

سری ز خاک برآور که کم ز مور نه‌ای

خبر ببر بر موران ز دشت و خرمنگاه

از آن به دانه پوسیده مور قانع شد

که او ز سنبل سرسبز ما نبود آگاه

بگو به مور بهار است و دست و پا داری

چرا ز گور نسازی به سوی صحرا راه

چه جای مور سلیمان درید جامه شوق

مرا مگیر خدا زین مثال‌های تباه

ولی به قد خریدار می‌برند قبا

اگر چه جامه دراز است هست قد کوتاه

بیار قد درازی که تا فروبریم

قبا که پیش درازیش بسکلد زه ماه

خموش کردم از این پس که از خموشی من

جدا شود حق و باطل چنانک دانه ز کاه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخره

تا چه زند زهره از آینه و جندره

پیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشق

ریخته گلگونه‌اش یاوه شده قنجره

پنجره‌ای شد سماع سوی گلستان تو

گوش و دل عاشقان بر سر این پنجره

آه که این پنجره هست حجابی عظیم

رو که حجابی خوش است هیچ مگو ای سره

از شکرینی که هست بهر بخاییدنش

لب همه دندان شده‌ست بر مثل دستره

دست دل خویش را دیدم در خمره‌ای

گفتم خواجه حکیم چیست در این خنبره

گفت شراب کسی کو همگی چرخ را

با همه دولاب جان می نخرد یک تره

کره گردون تند پیشش پالانیی

بر سر میدان او جان خر باتوبره

ای شه فارغ از آن باشد در لشکرت

نصرت بر میمنه دولت بر میسره

ای که ز تبریز تو عید جهان شمس دین

هین که رسید آفتاب جانب برج بره

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مقام خلوت و یار و سماع و تو خفته

که شرم بادت از آن زلف‌های آشفته

از این سپس منم و شب روی و حلقه یار

شب دراز و تب و رازهای ناگفته

برون پرده درند آن بتان و سوزانند

که لطف‌های بتان در شب است بنهفته

به خواب کن همه را طاق شو از این جفتان

به سوی طاق و رواقش مرو به شب جفته

بدانک خلوت شب بر مثال دریایی است

به قعر بحر بود درهای ناسفته

رخ چو کعبه نما شاه شمس تبریزی

که باشدت عوض حج‌های پذرفته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ایا دلی چو صبا ذوق صبح‌ها دیده

ز دیده مست شدی یا ز ذوق نادیده

گهی به بحر تحیر گهی به دامن کوه

کمر ببسته و در کوه کهربا دیده

ورای دیده و دل صد دریچه بگشاده

برون ز چرخ و زمین رفته صد سما دیده

چو جوششی و بخاری فتاد در دریا

ز لذت نظرش رست در قفا دیده

چو موج موج درآمیخت چشم با دریا

عجب عجب که همه بحر گشت یا دیده

به پیش دیده دو عالم چو دانه پیش خروس

چنین بود نظر پاک کبریادیده

نه طالب است و نه مطلوب آن که در توحید

صفات طالب و مطلوب را جدا دیده

اله را کی شناسد کسی که رست ز لا

ز لا کی رست بگو عاشق بلادیده

رموز لیس و فی جبتی بدانسته

هزار بار من این جبه را قبا دیده

دهان گشاد ضمیر و صلاح دین را گفت

تویی حیات من ای دیده خدادیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم چو دیده و تو چون خیال در دیده

زهی مبارک و زیبا به فال در دیده

به بوی وصل دو دیده خراب و مست شده‌ست

چگونه باشد یا رب وصال در دیده

چو دیده بیشه آن شیرمست من باشد

چه زهره دارد گرگ و شکال در دیده

دو دیده را بگشا نور ذوالجلال ببین

ز فر دولت آن خوش خصال در دیده

چو چتر و سنجق آن رشک صد سلیمان دید

گشاد هدهد جان پر و بال در دیده

چو آفتاب جمالش بدیده‌ها درتافت

چه شعله‌هاست ز نور جلال در دیده

چو عقل عقل قنق شد درون خرگه جسم

عقول هیچ ندارد مجال در دیده

دو دیده مست شد از جان صدر شمس الدین

چه باده‌هاست از او مال مال در دیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو مست روی توام ای حکیم فرزانه

به من نگر تو بدان چشم‌های مستانه

ز چشم مست تو پیچد دلم که دیوانه است

که جنس همدگر افتاد مست و دیوانه

دل خراب مرا بین خوشی به من بنگر

که آفتاب نظر خوش کند به ویرانه

بکن نظر که بدان یک نظر که درنگری

درخت‌های عجب سر کند ز یک دانه

دو چشم تو عجمی ترک و مست و خون ریزند

که می‌زند عجمی تیرهای ترکانه

مرا و خانه دل را چنان به یغما برد

که می‌دود حسنک پابرهنه در خانه

به باغ روی تو آییم و خانه برشکنیم

هزار خانه چو صحرا کنیم مردانه

صلاح دین تو چو ماهی و فارغی زین شرح

که فارغ است سر زلف حور از شانه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عجب دلی که به عشق بت است پیوسته

عجبتر این که بتش پیش او است بنشسته

بمال چشم دلا بهترک از این بنگر

مدو به هر طرف ای دل تو نیز آهسته

دو کف به سوی دعا سوی بحر می‌رانی

نه گوهر تو به جیب تو است پیوسته

خنک کسی که ورا دست گرد جیب بود

که او لطیف و سبک روح گشت و برجسته

اگر چه هر طرفی بازگشت در طلبش

از آن طلب چو به خود وانگشت شد خسته

میان گلبن دل جان بخسته از خاری

ببین دلا تو ز خاری هزار گلدسته

میان دل چو برآید غبار و طبل و علم

هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته

بیا به شهر عدم درنگر در آن مستان

ببین ز خویش و هزاران چو خویش وارسته

نهاده هر دو قدم شاد در سرای بقا

و زین بساط فنا هر دو دست خود شسته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز لقمه‌ای که بشد دیده تو را پرده

مخور تو بیش که ضایع کنی سراپرده

حیات خویش در آن لقمه گر چه پنداری

ضمیر را سبل است آن و دیده را پرده

چرا مکن تو در این جا مگو چرا نکنم

که چشم جان را گشته است این چرا پرده

طلسم تن که ز هر زهر شهد بنموده‌ست

عروس پرده نموده‌ست مر تو را پرده

چو لقمه را ببریدی خیال پیش آید

خیال‌هاست شده بر در صفا پرده

خیال طبع به روی خیال روح آید

ز عقل نعره برآید که جان فزا پرده

دلا جدا شو از این پرده‌های گوناگون

هلا که تا نکند مر تو را جدا پرده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خلاصه دو جهان است آن پری چهره

چو او نقاب گشاید فنا شود زهره

چو بر براق معانی کنون سوار شود

به پیش سلطنت او که را بود زهره

ستارگان سماوات جمله مات شوند

به طاس چرخ چو آن شه درافکند مهره

چو روح قدس ببیند ورا سجود کند

فرشتگان مقرب برند از او بهره

همای عرش خداوند شمس تبریزی

که هفت بحر بود پیش او یکی قطره

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره

که بود در تک دریا کف دریا به کناره

چو رخ شاه بدیدی برو از خانه چو بیذق

رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره

چو بدان بنده نوازی شده‌ای پاک و نمازی

همگان را تو صلا گو چو مؤذن ز مناره

تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد

تو در این شاه نگه کن که رسیده‌ست سواره

نه بترسم نه بلرزم چو کشد خنجر عزت

به خدا خنجر او را بدهم رشوت و پاره

کی بود آب که دارد به لطافت صفت او

که دو صد چشمه برآرد ز دل مرمر و خاره

تو همه روز برقصی پی تتماج و حریره

تو چه دانی هوس دل پی این بیت و حراره

چو بدیدم بر سیمش ز زر و سیم نفورم

که نفور است نسیمش ز کف سیم شماره

تو از آن بار نداری که سبکسار چو بیدی

تو از آن کار نداری که شدستی همه کاره

همه حجاج برفته حرم و کعبه بدیده

تو شتر هم نخریده که شکسته‌ست مهاره

بنگر سوی حریفان که همه مست و خرابند

تو خمش باش و چنان شو هله ای عربده باره

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آمد آمد نگار پوشیده

صنم خوش عذار پوشیده

داد از گلستان حسن و جمال

باغ را نوبهار پوشیده

در زمین دل همه عشاق

رسته شد سبزه زار پوشیده

آن دم پرده سوز گرمش را

هر طرف گرمدار پوشیده

همگنان اشک و خون روان کرده

خونشان در تغار پوشیده

بوی آن خون همی‌رسد به دماغ

همچو مشک تتار پوشیده

تا از آن بو برند مشتاقان

سوی آن یار غار پوشیده

شمس تبریز صدقه جانت

بوسه‌ای یا کنار پوشیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوش بود فرش تن نور دیده

خوش بود مرغ جان بپریده

جان نادیده خسیس شده

جان دیده رسیده در دیده

جان زرین و جان سنگین را

چون کلوخ از برنج بگزیده

سر کاغذ گشاده دست اجل

نقد در کاغذ است پیچیده

خمره پرعسل سرش بسته

پشت و پهلوش را تو لیسیده

خمره را بر زمین زن و بشکن

دیده نبود چنانک بشنیده

شمس تبریز بشکند خم را

که ز نامش فلک بلرزیده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مطرب جان‌های دل برده

تا به شب تا به شب همین پرده

جان‌هایی که مست و مخمورند

بر سر باده باده‌ای خورده

در خرابات مفردان رفته

خرقه آب و گل گرو کرده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یا رشا فدیته من زمن رایته

لست تقول اننی ارحم من سبیته

محرقنی برده کفی اذا دعوته

محتجب بصده عنی اذا اتیته

آه الیس ناظری مختلف لطیفه

آه الیس مهجتی مسکنه و بیته

قد زرع الفراق فی خدی بذر زعفر

وشت علی العیون من کثره ما سقیته

قوسک حیث ما رمی السهم اصاب مقلتی

سهمک ظل من دمی یکتب قد کفیته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای جان ای جان فی ستر الله

اشتر می‌ران فی ستر الله

جام آتش درکش درکش

پیش سلطان فی ستر الله

ساغر تا لب می‌خور تا شب

اندر میدان فی ستر الله

چشمش را بین خشمش را بین

پنهان پنهان فی ستر الله

یاری شنگی پروین رنگی

آمد مهمان فی ستر الله

دیدم مستش خستم دستش

آسان آسان فی ستر الله

ساقی برجه باده درده

پنگان پنگان فی ستر الله