راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی بزم خداوندی زهی می‌های شاهانه

زهی یغما که می‌آرد شه قفجاق ترکانه

دلم آهن همی‌خاید از آن لعلین لبی که او

کنار لطف بگشاید میان حلقه مستانه

هر آن جانی که شد مجنون به عشق حالت بی‌چون

کجا گیرد قرار اکنون بدین افسون و افسانه

چو او طره برافشاند سوی عاشق همی‌داند

که از زنجیر جنبیدن بجنبد شور دیوانه

به عشق طره‌های او که جعد و شاخ شاخ آمد

دل من شاخ شاخ آید چو دندان در سر شانه

چه برهم گشته‌اند این دم حریفان دل از مستی

برای جانت ای مه رو سری درکن در این خانه

اگر ساقی ندادت می دلا در گل چه افتادی

وگر آن مشک نگشاد او چرا پر گشت پیمانه

خداوندا در این بیشه چه گم گشته‌ست اندیشه

تنی تن کجا ماند میان جان و جانانه

بیا ای شمس تبریزی که در رفعت سلیمانی

که از عشقت همه مرغان شدند از دام و از دانه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای روی تو رویم را چون روی قمر کرده

اجزای مرا چشمت اصحاب نظر کرده

باد تو درختم را در رقص درآورده

یاد تو دهانم را پرشهد و شکر کرده

دانی که درخت من در رقص چرا آید

ای شاخ و درختم را پربرگ و ثمر کرده

از برگ نمی‌نازد وز میوه نمی‌یازد

ای صبر درختم را تو زیر و زبر کرده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل دست به یک کاسه با شهره صنم کرده

انگشت برآورده اندر دهنم کرده

دل از سر غمازی یک وعده از او گفته

درخواسته من از وی او نیز کرم کرده

عشقش ز پی غیرت گفتا که عوض جان ده

این گفت به جان رفته جان نیز نعم کرده

از بعد چنان شهدی وز بعد چنان عهدی

لشکرکش هجرانت بر بنده ستم کرده

از هجر عجب نبود این ظلم و ستم کردن

کو پرچم عشاقان صد گونه علم کرده

ای آنک ز یک برقی از حسن جمال خود

این جمله هستی را در حال عدم کرده

وآنگه ز وجود تو برساخته هستی را

تا جمله حوادث را انوار قدم کرده

ده چشم شده جان‌ها چون نای بنالیده

چون چنگ شده تن‌ها هم پشت به خم کرده

بس شادی در شادی کان را تو به جان دادی

وز بهر حسودان را در صورت غم کرده

اندر پی مخدومی شمس الحق تبریزی

کی باشد تن چون دل از دیده قدم کرده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امروز بت خندان می‌بخش کند خنده

عالم همه خندان شد بگذشت ز حد خنده

پیوسته حسد بودی پرغصه ولیک این دم

می‌جوشد و می‌روید از عین حسد خنده

در من بنگر ای جان تا هر دو سلف خندیم

کان خنده بی‌پایان آورد مدد خنده

بربسته و بررسته غرقند در این رسته

تا با همگان باشد از عین ابد خنده

تا چند نهان خندم پنهان نکنم زین پس

هر چند نهان دارم از من بجهد خنده

ور تو پنهان داری ناموس تو من دانم

کاندر سر هر مویت درجست دو صد خنده

هر ذره که می‌پوید بی‌خنده نمی‌روید

از نیست سوی هستی ما را کی کشد خنده

خنده پدر و مادر در چرخ درآوردت

بنمود به هر طورت الطاف احد خنده

آن دم که دهان خندد در خنده جان بنگر

کان خنده بی‌دندان در لب بنهد خنده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن یار غریب من آمد به سوی خانه

امروز تماشا کن اشکال غریبانه

یاران وفا را بین اخوان صفا را بین

در رقص که بازآمد آن گنج به ویرانه

ای چشم چمن می‌بین وی گوش سخن می‌چین

بگشای لب نوشین ای یار خوش افسانه

امروز می باقی بی‌صرفه ده ای ساقی

از بحر چه کم گردد زین یک دو سه پیمانه

پیمانه و پیمانه در باده دوی نبود

خواهی که یکی گردد بشکن تو دو پیمانه

من باز شکارم جان دربند مدارم جان

زین بیش نمی‌باشم چون جغد به ویرانه

قانع نشوم با تو صبر از دل من گم شد

رو با دگری می‌گو من نشنوم افسانه

من دانه افلاکم یک چند در این خاکم

چون عدل بهار آمد سرسبز شود دانه

تو آفت مرغانی زان دانه که می‌دانی

یک مشت برافشانی ز انبار پر از دانه

ای داده مرا رونق صد چون فلک ازرق

ای دوست بگو مطلق این هست چنین یا نه

بار دگر ای جان تو زنجیر بجنبان تو

وز دور تماشا کن در مردم دیوانه

خود گلشن بخت است این یا رب چه درخت است این

صد بلبل مست این جا هر لحظه کند لانه

جان گوش کشان آید دل سوی خوشان آید

زیرا که بهار آمد شد آن دی بیگانه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی‌برگی بستان بین کآمد دی دیوانه

خوبان چمن رفتند از باغ سوی خانه

زردی رخ بستان کز فرقت آن خوبان

بستان شده گورستان زندان شده کاشانه

ترکان پری چهره نک عزم سفر کردند

یک یک به سوی قشلق از غارت بیگانه

کی باشد کاین ترکان از قشلق بازآیند

چون گنج بدید آید زین گوشه ویرانه

کی باشد کاین مستان آیند سوی بستان

سرسبز و خوش و حیران رقصان شده مستانه

ز انبار تهی گردد پر گردد پیمانه

آن عالم انبار است وین عالم پیمانه

پیمانه چو شد خالی ز انبار بباید جست

ز انبار نهان کان جا پوسیده نشد دانه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه

از سر تو برون کن هی سودای گدایانه

در بزم چنان شاهی در نور چنان ماهی

خط در دو جهان درکش چه جای یکی خانه

در دولت سلطانی گر یاوه شود جانی

یک جان چه محل دارد در خدمت جانانه

گر جان بداندیشت گوید بد شه پیشت

ده بر دهن او زن تا کم کند افسانه

یک دانه به یک بستان بیع است بده بستان

و آن گاه چو سرمستان می‌گو که زهی دانه

شاهی نگری خندان چون ماه و دو صد چندان

بی‌ناز خوشاوندان بی‌زحمت بیگانه

شمس الحق تبریزی آن کو به تو بازآید

آن باز بود عرشی بر عرش کند لانه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر روز فقیران را هم عید و هم آدینه

نی عید کهن گشته آدینه دیگینه

عیدانه بپوشیده همچون مه عید ای جان

از نور جمال خود نی خرقه پشمینه

ماننده عقل و دین بیرون و درون شیرین

نی سیر درآکنده اندر دل گوزینه

درپوش چنین خرقه می‌گرد در این حلقه

مانند دل روشن در پیشگه سینه

در جوی روان ای جان خاشاک کجا پاید

در جان و روان ای جان چون خانه کند کینه

در دیده قدس این دم شاخی است تر و تازه

در دیده حس این دم افسانه دیرینه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل تو بگو هستم چون ماهی بر تابه

کاستیزه همی‌گیرد او را مگر از لابه

نی نی تو بنال ای دل زیرا که من مسکین

بی‌صورت او هستم چون صورت گرمابه

شد خانه چو زندانم شب خواب نمی‌دانم

تا او نشود با من همخانه و همخوابه

حسن تو و عشق من در شهر شده شهره

برداشته هر مطرب آن بر دف و شبابه

ای در هوست غرقه هم صوفی و هم خرقه

هم بنده بیچاره هم خواجه نسابه

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مستی ده و هستی ده ای غمزه خماره

تو دلبر و استادی ما عاشق و این کاره

ما بر سر هر پشته گم کرده سر رشته

بیچاره تو گشته تو چاره بیچاره

صد چشمه بجوشانی در سینه چون مرمر

ای آب روان کرده از مرمر و از خاره

ای سنگ سیه را تو کرده مدد دیده

وی از پس نومیدی بشکفته گل از ساره

ای نور روان کرده از پیه دو چشم ما

و اندیشه روان کرده از خون دل پاره

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون عزم سفر کردی فی لطف امان الله

پیروز تو واگردی فی لطف امان الله

ای شادکن دل‌ها اندر همه منزل‌ها

در حسن و وفا فردی فی لطف امان الله

هم رایت احسان را هم آیت ایمان را

تا عرش برآوردی فی لطف امان الله

تو بیش کنی کم را از دل ببری غم را

از رخ ببری زردی فی لطف امان الله

از آتش رخسارت وز لعل شکربارت

در دی نبود سردی فی لطف امان الله

آگاه تویی در ده احسنت زهی سرده

هم دادی و هم خوردی فی لطف امان الله

در عشق خداوندی شمس الحق تبریزی

چون عشق جوامردی فی لطف امان الله

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای بر سر بازاری دستار چنان کرده

رو با دگران کرده ما را نگران کرده

ما را بگزیده لب کیم بر تو امشب

و آن خلوت چون شکر یا لب شکران کرده

با صدق ابوبکری چون جمله همه مکری

کو زهره که بشمارم این کرده و آن کرده

زهد از تو مباحی شد تسبیح صراحی شد

جان را که فلاحی شد با رطل گران کرده

جان شد چو کبوتر جان زوتر هله زوتر جان

ای تن تنتن کرده تن را همه جان کرده

از عشق شب زلفت آن ماه گدازیده

وز پرتو رخسارت خورشید فغان کرده

ای دفتر هر سری شمس الحق تبریزی

ای طرفه بغدادی ما را همدان کرده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر موی من از عشقت بیت و غزلی گشته

هر عضو من از ذوقت خم عسلی گشته

خورشید حمل رویت دریای عسل خویت

هر ذره ز خورشیدت صاحب عملی گشته

این دل ز هوای تو دل را به هوا داده

وین جان ز لقای تو برج حملی گشته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

امروز من و باده و آن یار پری زاده

احسنت زهی خرم شاباش زهی باده

بازیم یکی عشقی در زیر گلیمی به

بر حلقه هر جمعی بر رسته هر جاده

این حلقه زرین را در گوش درآویزم

یعنی که از این خدمت آزادم و آزاده

عشق من و روی تو از عهد قدم بوده‌ست

روی من از اول بد بر روی تو بنهاده

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دلبر بی‌صورت صورتگر ساده

وی ساغر پرفتنه به عشاق بداده

از گفتن اسرار دهان را تو ببسته

و آن در که نمی‌گویم در سینه گشاده

تا پرده برانداخت جمال تو نهانی

دل در سر ساقی شد و سر در سر باده

صبحی که همی‌راند خیال تو سواره

جان‌های مقدس عدد ریگ پیاده

و آن‌ها که به تسبیح بر افلاک بنامند

تسبیح گسستند و گرو کرده سجاده

جان طاقت رخسار تو بی‌پرده ندارد

وز هر چه بگوییم جمال تو زیاده

چون اشتر مست است مرا جان ز پی تو

بر گردن اشتر تن من بسته قلاده

شمس الحق تبریز دلم حامله توست

کی بینم فرزند بر اقبال تو زاده