راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر رود دیده و عقل و خرد و جان تو مرو

که مرا دیدن تو بهتر از ایشان تو مرو

آفتاب و فلک اندر کنف سایه توست

گر رود این فلک و اختر تابان تو مرو

ای که درد سخنت صافتر از طبع لطیف

گر رود صفوت این طبع سخندان تو مرو

اهل ایمان همه در خوف دم خاتمتند

خوفم از رفتن توست ای شه ایمان تو مرو

تو مرو گر بروی جان مرا با خود بر

ور مرا می‌نبری با خود از این خوان تو مرو

با تو هر جزو جهان باغچه و بستان است

در خزان گر برود رونق بستان تو مرو

هجر خویشم منما هجر تو بس سنگ دل است

ای شده لعل ز تو سنگ بدخشان تو مرو

کی بود ذره که گوید تو مرو ای خورشید

کی بود بنده که گوید به تو سلطان تو مرو

لیک تو آب حیاتی همه خلقان ماهی

از کمال کرم و رحمت و احسان تو مرو

هست طومار دل من به درازی ابد

برنوشته ز سرش تا سوی پایان تو مرو

گر نترسم ز ملال تو بخوانم صد بیت

که ز صد بهتر وز هجده هزاران تو مرو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گران جانی مکن ای یار برگو

از آن زلف و از آن رخسار برگو

ز باغ جان دو سه گلدسته بربند

حکایت‌های آن گلزار برگو

ز حسنش گفتنی بسیار داری

ملولی گوشه نه بسیار برگو

ز یاد دوست شیرینتر چه کار است

هلا منشین چنین بی‌کار برگو

چه گفتی دی که جوشیده‌ست خونم

بیا امروز دیگربار برگو

ز یاد عالم غدار بگذر

ز لطف عالم الاسرار برگو

ز لاف فتنه تاتار کم کن

ز ناف آهوی تاتار برگو

ز عشق حسن شمس الدین تبریز

میان عاشقان آثار برگو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

پیش من جز سخی شمع و شکر هیچ مگو

سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو

ور از این بی‌خبری رنج مبر هیچ مگو

دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت

آمدم نعره مزن جامه مدر هیچ مگو

گفتم ای عشق من از چیز دگر می‌ترسم

گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو

من به گوش تو سخن‌های نهان خواهم گفت

سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو

قمری جان صفتی در ره دل پیدا شد

در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو

گفتم ای دل چه مه‌ست این دل اشارت می‌کرد

که نه اندازه توست این بگذر هیچ مگو

گفتم این روی فرشته‌ست عجب یا بشر است

گفت این غیر فرشته‌ست و بشر هیچ مگو

گفتم این چیست بگو زیر و زبر خواهم شد

گفت می‌باش چنین زیر و زبر هیچ مگو

ای نشسته تو در این خانه پرنقش و خیال

خیز از این خانه برو رخت ببر هیچ مگو

گفتم ای دل پدری کن نه که این وصف خداست

گفت این هست ولی جان پدر هیچ مگو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از حلاوت‌ها که هست از خشم و از دشنام او

می‌ستیزم هر شبی با چشم خون آشام او

دام‌های عشق او گر پر و بالم بسکلد

طوطی جان نسکلد از شکر و بادام او

چند پرسی مر مرا از وحشت و شب‌های هجر

شب کجا ماند بگو در دولت ایام او

خون ما را رنگ خون و فعل می‌آمد از آنک

خون‌ها می می‌شود چون می‌رود در جام او

وعده‌های خام او در مغز جان جوشان شده

عاشقان پخته بین از وعده‌های خام او

خسروان بر تخت دولت بین که حسرت می‌خورند

در لقای عاشقان کشته بدنام او

آن سگان کوی او شاهان شیران گشته‌اند

کان چنان آهوی فتنه دیده شد بر بام او

الله الله تو مپرس از باخودان اوصاف می

تو ببین در چشم مستان لطف‌های عام او

دست بر رگ‌های مستان نه دلا تا پی بری

از دهان آلودگان زان باده خودکام او

شمس تبریزی که گامش بر سر ارواح بود

پا منه تو سر بنه بر جایگاه گام او

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای عارف خوش کلام برگو

ای فخر همه کرام برگو

هر ممتحنی ز دست رفته

بر دست گرفت جام برگو

قایم شو و مات کن خرد را

وز باده باقوام برگو

تا روح شویم جمله می ده

تا خواجه شود غلام برگو

قانع نشوم به نور روزن

بشکاف حجاب بام برگو

بپذیر مدام خوش ز ساقی

چون مست شدی مدام برگو

آن جام چو زر پخته بستان

زان سوختگان خام برگو

مبدل شد و خوش حطام دنیا

چون رستی از این حطام برگو

لب بستم ای بت شکرلب

بی‌واسطه و پیام برگو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هان ای جمال دلبر ای شاد وقت تو

ما با تو بس خوشیم که خوش باد وقت تو

نیکو است حال ما که نکو باد حال تو

خوش باد دور چرخ کز او زاد وقت تو

جان و سر تو یار که اندر دماغ ماست

آن رطل‌های می که به ما داد وقت تو

از قوت شراب به فریاد جام تو

وز پرتو نشاط به فریاد وقت تو

در جای می نگنجد از فخر جای تو

که می‌کند ز عشق و فرهاد وقت تو

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا که درآمد به باغ چهره گلنار تو

اه که چه سوز افکند در دل گل نار تو

دود دل لاله‌ها ز آتش جان رنگ تو

پشت بنفشه به خم از کشش بار تو

غنچه گلزار جان روی تو را یاد کرد

چشم چه خوش برگشاد بر هوس خار تو

سوسن تیغی کشید خون سمن را بریخت

تیغ به سوسن کی داد نرگس خون خوار تو

بر مثل زاهدان جمله چمن خشک بود

مستک و سرسبز شد از لب خمار تو

از سر مستی عشق گفتم یار منی

ور نه جز احول کی دید در دو جهان یار تو

بر دل من خط توست مهر الست و بلی

منکر آن خط مشو نک خط و اقرار تو

گوشت کجا ماند و پوست در تن آن کس که او

رفت نمکسودوار سوی نمکسار تو

دامن تو دل گرفت دامن دل تن گرفت

های از این کش مکش‌های از این کار تو

خسرو جان شمس دین مفخر تبریزیان

در دل تن عشق دل در دل دلدار تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آینه جان شده چهره تابان تو

هر دو یکی بوده‌ایم جان من و جان تو

ماه تمام درست خانه دل آن توست

عقل که او خواجه بود بنده و دربان تو

روح ز روز الست بود ز روی تو مست

چند که از آب و گل بود پریشان تو

گل چو به پستی نشست آب کنون روشن است

رفت کنون از میان آن من و آن تو

قیصر رومی کنون زنگیکان را شکست

تا به ابد چیره باد دولت خندان تو

ای رخ تو همچو ماه ناله کنم گاه گاه

ز آنک مرا شد حجاب عشق سخندان تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سیر نیم سیر نی از لب خندان تو

ای که هزار آفرین بر لب و دندان تو

هیچ کسی سیر شد ای پسر از جان خویش

جان منی چون یکی است جان من و جان تو

تشنه و مستسقیم مرگ و حیاتم ز آب

دور بگردان که من بنده دوران تو

پیش کشی می‌کنی پیش خودم کش تمام

تا که برآرد سرم سر ز گریبان تو

گر چه دو دستم بخست دست من آن تو است

دست چه کار آیدم بی‌دم و دستان تو

عشق تو گفت ای کیا در حرم ما بیا

تا نکند هیچ دزد قصد حرمدان تو

گفتم ای ذوالقدم حلقه این در شدم

تا که نرنجد ز من خاطر دربان تو

گفت که هم بر دری واقف و هم در بری

خارج و داخل توی هر دو وطن آن تو

خامش و دیگر مخوان بس بود این نزل و خوان

تا به ابد روم و ترک برخورد از خوان تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سر مردان برگو برگو

وی شه میدان برگو برگو

ای مه باقی وی شه ساقی

جان سخن دان برگو برگو

قبله جمعی شعله شمعی

قصه ایشان برگو برگو

ای همه دستان ساقی مستان

راز گلستان برگو برگو

هم همه دانی هم همه جانی

خواجه دیوان برگو برگو

آب حیاتی شاخ نباتی

نکته جانان برگو برگو

غم نپذیری خشم نگیری

ای دل شادان برگو برگو

خسرو شیرین بنشین بنشین

راه سپاهان برگو برگو

دل بشکفتی خیلی و گفتی

باز دو چندان برگو برگو

آن می صافی جام گزافی

درده و خندان برگو برگو

یار ربابی هر چه که یابی

حرمت ایمان برگو برگو

نی بستیزی نی بگریزی

بی‌سر و پایان برگو برگو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مطرب مهتاب رو آنچ شنیدی بگو

ما همگان محرمیم آنچ بدیدی بگو

ای شه و سلطان ما ای طربستان ما

در حرم جان ما بر چه رسیدی بگو

نرگس خمار او ای که خدا یار او

دوش ز گلزار او هر چه بچیدی بگو

ای شده از دست من چون دل سرمست من

ای همه را دیده تو آنچ گزیدی بگو

عید بیاید رود عید تو ماند ابد

کز فلک بی‌مدد چون برهیدی بگو

در شکرستان جان غرقه شدم ای شکر

زین شکرستان اگر هیچ چشیدی بگو

می‌کشدم می به چپ می‌کشدم دل به راست

رو که کشاکش خوش است تو چه کشیدی بگو

می به قدح ریختی فتنه برانگیختی

کوی خرابات را تو چه کلیدی بگو

شور خرابات ما نور مناجات ما

پرده حاجات ما هم تو دریدی بگو

ماه به ابر اندرون تیره شده‌ست و زبون

ای مه کز ابرها پاک و بعیدی بگو

ظل تو پاینده باد ماه تو تابنده باد

چرخ تو را بنده باد از چه رمیدی بگو

عشق مرا گفت دی عاشق من چون شدی

گفتم بر چون متن ز آنچ تنیدی بگو

مرد مجاهد بدم عاقل و زاهد بدم

عافیتا همچو مرغ از چه پریدی بگو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به وقت خواب بگیری مرا که هین برگو

چو اشتهای سماعت بود بگه‌تر گو

چو من ز خواب سر و پای خویش گم کردم

تو گوش من بگشایی که قصه از سر گو

چو روی روز نهان شد به زیر طره شب

بگیریم که از آن طره معنبر گو

فتاده آتش خواب اندر این نیستان‌ها

تو آمده که حدیث لب چو شکر گو

و آنگهی به یکی بار کی شوی قانع

غزل تمام کنم گوییم مکرر گو

بیا بگو چه کنی گر ز خوابناکی خویش

به تو بگوید لالا برو به عنبر گو

از آنچ خورده‌ای و در نشاط آمده‌ای

مرا از آن بخوران و حدیث درخور گو

ز من چو می‌طلبی مطربی مستانه

تو نیز با من بی‌دل ز جام و ساغر گو

من این به طیبت گفتم وگر نه خاک توام

مرا مبارک و قیماز خوان و سنجر گو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هزار بار کشیده‌ست عشق کافرخو

شبم ز بام به حجره ز حجره تا سر کو

شب آن چنان به گاه آمده که هی برخیز

گرفته گوش مرا سخت همچو گوش سبو

ز هر چه پر کندم من سبوی تسلیمم

سبو اسیر سقاست چون گریزد از او

هزار بار سبو را به سنگ بشکست او

شکست او خوشم آید ز شوق و ذوق رفو

سبو سپرده به دو گوش با هزاران دل

بدان هوس که خورد غوطه در میانه جو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو از سر بگیرم بود سرور او

چو من دل بجویم بود دلبر او

چو من صلح جویم شفیع او بود

چو در جنگ آیم بود خنجر او

چو در مجلس آیم شراب است و نقل

چو در گلشن آیم بود عبهر او

چو در کان روم او عقیق است و لعل

چو در بحر آیم بود گوهر او

چو در دشت آیم بود روضه او

چو وا چرخ آیم بود اختر او

چو در صبر آیم بود صدر او

چو از غم بسوزم بود مجمر او

چو در رزم آیم به وقت قتال

بود صف نگهدار و سرلشکر او

چو در بزم آیم به وقت نشاط

بود ساقی و مطرب و ساغر او

چو نامه نویسم سوی دوستان

بود کاغذ و خامه و محبر او

چون بیدار گردم بود هوش نو

چو بخوابم بیاید به خواب اندر او

چو جویم برای غزل قافیه

به خاطر بود قافیه گستر او

تو هر صورتی که مصور کنی

چو نقاش و خامه بود بر سر او

تو چندانک برتر نظر می‌کنی

از آن برتر تو بود برتر او

برو ترک گفتار و دفتر بگو

که آن به که باشد تو را دفتر او

خمش کن که هر شش جهت نور او است

وزین شش جهت بگذری داور او

رضاک رضای الذی اوثر

و سرک سری فما اظهر

زهی شمس تبریز خورشیدوش

که خود را بود سخت اندرخور او