راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن دلبر عیار جگرخواره ما کو

آن خسرو شیرین شکرپاره ما کو

بی‌صورت او مجلس ما را نمکی نیست

آن پرنمک و پرفن و عیاره ما کو

باریک شده‌ست از غم او ماه فلک نیز

آن زهره بابهره سیاره ما کو

پربسته چو هاروتم و لب تشنه چو ماروت

آن رشک چه بابل سحاره ما کو

موسی که در این خشک بیابان به عصایی

صد چشمه روان کرد از این خاره ما کو

زین پنج حسن ظاهر و زین پنج حسن سر

ده چشمه گشاینده در این قاره ما کو

از فرقت آن دلبر دردی است در این دل

آن داروی درد دل و آن چاره ما کو

استاره روز او است چو بر می‌ندمد صبح

گویم که بدم گوید کاستاره ما کو

اندر ظلمات است خضر در طلب آب

کان عین حیات خوش فواره ما کو

جان همچو مسیحی است به گهواره قالب

آن مریم بندنده گهواره ما کو

آن عشق پر از صورت بی‌صورت عالم

هم دوز ز ما هم زه قواره ما کو

هر کنج یکی پرغم مخمور نشسته‌ست

کان ساقی دریادل خماره ما کو

آن زنده کن این در و دیوار بدن کو

و آن رونق سقف و در و درساره ما کو

لوامه و اماره بجنگند شب و روز

جنگ افکن لوامه و اماره ما کو

ما مشت گلی در کف قدرت متقلب

از غفلت خود گفته که گل کاره ما کو

شمس الحق تبریز کجا رفت و کجا نیست

و اندر پی او آن دل آواره ما کو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای یار قلندردل دلتنگ چرایی تو

از جغد چه اندیشی چون جان همایی تو

بخرام چنین نازان در حلقه جانبازان

ای رفته برون از جا آخر به کجایی تو

داده‌ست ز کان تو لعل تو نشانی‌ها

آن گوهر جانی را آخر ننمایی تو

بس خوب و لطیفی تو بس چست و ظریفی تو

بس ماه لقایی تو آخر چه بلایی تو

ای از فر و زیبایی وز خوبی و رعنایی

جان حلقه به گوش تو در حلقه نیایی تو

ای بنده قمر پیشت جان بسته کمر پیشت

از بهر گشاد ما دربند قبایی تو

از دل چو ببردی غم دل گشت چو جام جم

وین جام شود تابان ای جان چو برآیی تو

هر روز برآیی تو بازیب و فر آیی تو

در مجلس سرمستان باشور و شر آیی تو

شمس الحق تبریزی ای مایه بینایی

نادیده مکن ما را چون دیده مایی تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا ای رونق گلزار از این سو

از آن شکر یکی قنطار از این سو

یکی بوسه قضاگردان جانت

از آن دو لعل شکربار از این سو

از آن روزن فروکن سر چو مهتاب

وزان گلشن یکی گلزار از این سو

کباب و می از این سو دود از آن سو

درخت خار از آن سو یار از این سو

تعب تن راست لایق راح دل را

منه رنج تن سگسار از این سو

سلیمانا سوی بلقیس بگذر

که آمد هدهد طیار از این سو

به منقارش یکی پرنور نامه

نموده صد هزار اسرار از این سو

مخور تنها که تنها خوش نباشد

یکی ساغر از آن خمار از این سو

بدن تنهاخور آمد روح مؤثر

که جان هدیه کند ایثار از این سو

سقاهم می‌دهد ساغر پیاپی

به تو ای ساقی ابرار از این سو

به هر دو دست گیرش تا نریزی

قدح پر است هین هشدار از این سو

بیا که خرقه‌ها جمله گرو شد

ز تو ای شاه خوش دستار از این سو

برهنه شو ز حرف و بحر در رو

چو بانگ بحر دان گفتار از این سو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو جام عشق را بستان و می‌رو

همان معشوق را می‌دان و می‌رو

شرابی باش بی‌خاشاک صورت

لطیف و صاف همچون جان و می‌رو

یکی دیدار او صد جان به ارزد

بده جان و بخر ارزان و می‌رو

چو دیدی آن چنان سیمین بری را

بده سیم و بنه همیان و می‌رو

اگر عالم شود گریان تو را چه

نظر کن در مه خندان و می‌رو

اگر گویند رزاقی و خالی

بگو هستم دو صد چندان و می‌رو

کلوخی بر لب خود مال با خلق

شکر را گیر در دندان و می‌رو

بگو آن مه مرا باقی شما را

نه سر خواهیم و نی سامان و می‌رو

کیست آن مه خداوند شمس تبریز

درآ در ظل آن سلطان و می‌رو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو کمترخواره‌ای هشیار می‌رو

میان کژروان رهوار می‌رو

تو آن خنبی که من دیدم ندیدی

مرا خنبک مزن ای یار می‌رو

ز بازار جهان بیزار گشتم

تو دلالی سوی بازار می‌رو

چو من ایزار پا دستار کردم

تو پا بردار و با دستار می‌رو

مرا تا وقت مردن کار این است

تو را کار است سوی کار می‌رو

مرا آن رند بشکسته‌ست توبه

تو مرد صایمی ناهار می‌رو

شنیدی فضل شمس الدین تبریز

نداری دیده در اقرار می‌رو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در خشکی ما بنگر وآن پرده تر برگو

چشم تر ما را بین ای نور بصر برگو

جمع شکران را بین در ما نگران را بین

شیرین نظران را بین هین شرح شکر برگو

امروز چنان مستی کز جوی جهان جستی

امروز اگر خواهی آن چیز دگر برگو

هر چند که استادی داد دو جهان دادی

در دست کی افتادی زان طرفه خبر برگو

از جای نجنبیده لیک از دل و از دیده

بسیار بگردیده احوال سفر برگو

در کشتی و دریایی خوش موج و مصفایی

زیری گه و بالایی ای زیر و زبر برگو

با صبر تویی محرم روسخت تویی در غم

شمشیر زبان برکش وز صبر و سپر برگو

مستی جماعت بین کرده ز قدح بالین

یا رب بفزا آمین این قصه ز سر برگو

بر هر که زد این برهان جان یابد و سیصد جان

باور نکنی این را بر چوب و حجر برگو

گفت ار سر او باشم رخسار تو بخراشم

ای عارف این را هم با او به سحر برگو

آمد دگری از ده هین دیگ دگر برنه

گر تاج گرو کردی از رهن کمر برگو

گر رافضیی باشد از داد علی در ده

ور زآنک بود سنی از عدل عمر برگو

موری چه قدر گوید از تخت سلیمانی

بگشا لب و شرحش کن اسباب ظفر برگو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دیدی که چه کرد آن پری رو

آن ماه لقای مشتری رو

گشتند بتان همه نگونسار

در حسن خلیل آزری رو

شد کفر چو شمع‌های ایمان

کورد به سوی کافری رو

شد جمله جهان بهشت خندان

زان سرو روان عبهری رو

دارد دو هزار سحر مطلق

وای ار آرد به ساحری رو

افروخت بهار چون گل سرخ

بر رغم دل مزعفری رو

کافور نثار کرد خورشید

بر چهره شام عنبری رو

شد شیشه زرد همچو لاله

زان باده لعل احمری رو

فربه شد عشق و زفت و لمتر

بنهاد خرد به لاغری رو

بر باده لعل زد رخ من

تا چند نهد به زرگری رو

بس کن هله فتنه را مشوران

یا برگردان ز شاعری رو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به پیشت نام جان گویم زهی رو

حدیث گلستان گویم زهی رو

تو این جا حاضر و شرمم نباشد

که از حسن بتان گویم زهی رو

بهار و صد بهار از تو خجل شد

من افسانه خزان گویم زهی رو

تو شاهنشاه صد جان و جهانی

من از جان و جهان گویم زهی رو

حدیثت در دهان جان نگنجد

حدیثت از زبان گویم زهی رو

جهان گم گشت و ماهت آشکارا

چنین مه را نهان گویم زهی رو

همه عالم ز نورت لعل در لعل

به پیش تو ز کان گویم زهی رو

ز تو دل‌ها پر از نور یقین است

یقین را از گمان گویم زهی رو

چو خورشید جمالت بر زمین تافت

ز ماه و اختران گویم زهی رو

چو لطف شمس تبریزی ز حد رفت

من از وی گر فغان گویم زهی رو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای صید رخ تو شیر و آهو

پنهان ز کجا شود چنان رو

چندانک توانیش تو می‌پوش

می‌بند نقاب توی بر تو

در روزن سینه‌ها بتابید

خورشید ز مطلع ترازو

اندر عدم و وجود افکند

صد غلغله عشق که تعالوا

ای قند دو لعل تو خردسوز

وی تیر دو چشم تو جگرجو

سی بیت دگر بخواست گفتن

مستیش کشید گوش از آن سو

سی بیت فروختم به یک بیت

بیتی که گشاده شد در آن کو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل و جان را طربگاه و مقام او

شراب خم بی‌چون را قوام او

همه عالم دهان خشکند و تشنه

غذای جمله را داده تمام او

غذاها هم غذا جویند از وی

که گندم را دهد آب از غمام او

عدم چون اژدهای فتنه جویان

ببسته فتنه را حلق و مسام او

سزای صد عتاب و صد عذابیم

کشیده از سزای ما لگام او

ز حلم او جهان گستاخ گشته

که گویی ما شهانیم و غلام او

برای مغز مخموران عشقش

بجوشیده به دست خود مدام او

کشیده گوش هشیاران به مستی

زهی اقبال و بخت مستدام او

پیمبر را چو پرده کرده در پیش

پس آن پرده می‌گوید پیام او

نکرده بندگان او را سلامی

بر ایشان کرده از اول سلام او

چه باشد گر شبی را زنده داری

به عشق او که آرد صبح و شام او

وگر خامی‌کنی غافل بخسپی

بنگذارد تو را ای دوست خام او

ز خردی تا کنون بس جا بخفتی

کشانیدت ز پستی تا به بام او

ز خاکی تا به چالاکی کشیدت

بدادت دانش و ناموس و نام او

مقامات نوت خواهد نمودن

که تا خاصت کند ز انعام عام او

به خردی هم ز مکتب می‌جهیدی

چه نرمت کرد و پابرجا و رام او

به خاکی و نباتی و به نطفه

ستیزیدی درآوردت به دام او

ز چندین ره به مهمانیت آورد

نیاوردت برای انتقام او

به وقت درد می‌دانی که او او است

به خاکی می‌دهد اویی به وام او

همه اویان چو خاشاکی نمایند

چو بوی خود فرستد در مشام او

سخن‌ها بانگ زنبوران نماید

چو اندر گوش ما گوید کلام او

نماید چرخ بیت العنکبوتی

چو بنماید مقام بی‌مقام او

همه عالم گرفته‌ست آفتابی

زهی کوری که می‌گوید کدام او

چو درماند نگوید او جز او را

چو بجهد هر خسی را کرده نام او

شکنجه بایدش زیرا که دزد است

مقر ناید به نرمی‌و به کام او

تو باری دزد خود را سیخ می‌زن

چو می‌دانی که دزدیده‌ست جام او

به یاری‌های شمس الدین تبریز

شود بس مستخف و مستهام او

خمش از پارسی تازی بگویم

فؤاد ما تسلیه المدام

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوش خرامان می‌روی ای جان جان بی‌من مرو

ای حیات دوستان در بوستان بی‌من مرو

ای فلک بی‌من مگرد و ای قمر بی‌من متاب

ای زمین بی‌من مروی و ای زمان بی‌من مرو

این جهان با تو خوش است و آن جهان با تو خوش است

این جهان بی‌من مباش و آن جهان بی‌من مرو

ای عیان بی‌من مدان و ای زبان بی‌من مخوان

ای نظر بی‌من مبین و ای روان بی‌من مرو

شب ز نور ماه روی خویش را بیند سپید

من شبم تو ماه من بر آسمان بی‌من مرو

خار ایمن گشت ز آتش در پناه لطف گل

تو گلی من خار تو در گلستان بی‌من مرو

در خم چوگانت می‌تازم چو چشمت با من است

همچنین در من نگر بی‌من مران بی‌من مرو

چون حریف شاه باشی ای طرب بی‌من منوش

چون به بام شه روی ای پاسبان بی‌من مرو

وای آن کس کو در این ره بی‌نشان تو رود

چو نشان من تویی ای بی‌نشان بی‌من مرو

وای آن کو اندر این ره می‌رود بی‌دانشی

دانش راهم تویی ای راه دان بی‌من مرو

دیگرانت عشق می‌خوانند و من سلطان عشق

ای تو بالاتر ز وهم این و آن بی‌من مرو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به پیشت نام جان گویم زهی رو

حدیث گلستان گویم زهی رو

تو این جا حاضر و شرمم نباشد

که از حسن بتان گویم زهی رو

چو شاه بی‌نشان عالم بیاراست

من از شکل و نشان گویم زهی رو

چو نور لامکان آفاق بگرفت

من از جا و مکان گویم زهی رو

به پیش این دکان که کان شادی است

من از سود و زیان گویم زهی رو

به پیش این چنین دانای اسرار

کژی در دل نهان گویم زهی رو

چو استاره و جهان شد محو خورشید

فسانه این جهان گویم زهی رو

اوان قاب قوسین است و ادنی

حدیث خرکمان گویم زهی رو

از آن جان که روان شد سوی جانان

بر هر بی‌روان گویم زهی رو

حدیثی را که جان هم نیست محرم

من از راه دهان گویم زهی رو

چو شاهنشاه صد جان و جهانی

من از جان و جهان گویم زهی رو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خراب اسرارم از اسرار تو اسرار تو

نقش‌هایی دیدم از گلزار تو گلزار تو

کشته عشق توام ور ز آنک تو منکر شوی

خط‌هایی دارم از اقرار تو اقرار تو

می‌گدازم می‌گدازم هر زمان همچون شکر

از شکرها رسته از گفتار تو گفتار تو

شب همه خلقان بخفته چشم من بیدار و باز

همچو بخت و طالع بیدار تو بیدار تو

چند گویی مر مرا کز کار چون کاهل شدی

راست گویی ای صنم از کار تو از کار تو

ای طبیب عاشقان این جمله بیماریم

هست زان دو نرگس بیمار تو بیمار تو

ای دم هشیاریم بی‌هوش هشیاری تو

ای دم بی‌هوشیم هشیار تو هشیار تو

چشمه‌ها بر دل بجوشد هر دم از دریای تو

چشم دل پرک زن انوار تو انوار تو

شمس تبریزی که عالم اندک اندک بود

از عطا و بخشش بسیار تو بسیار تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو

بار جور نیکوان را مرد باید مرد کو

بار جور نیکوان از دی و فردا برتر است

وانما جان کسی از دی و فردا فرد کو

ور خیال آید تو را کز دی و فردا برتری

برتری را کار و بار و ملک و بردابرد کو

در میان هفت دریا دامن تو خشک کو

در میان هفت دوزخ عنصر تو سرد کو

این نداری خود ولیکن گر تو این را طالبی

آه سرد و اشک گرم و چهره‌های زرد کو

هر نفس بوی دل آید از صراط المستقیم

تا نگویی عشق ره رو را که راه آورد کو

گرد از آن دریا برآمد گرد جسم اولیاست

تا نگویی قوم موسی را در این یم گرد کو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در این رقص و در این های و در این هو

میان ماست گردان میر مه رو

اگر چه روی می‌دزدد ز مردم

کجا پنهان شود آن روی نیکو

چو چشمت بست آن جادوی استاد

درآ در آب جو و آب می‌جو

تو گویی کو و کو او نیز سر را

به هر سو می‌کند یعنی که کو کو

ز کوی عشق می‌آید ندایی

رها کن کو و کو دررو در این کو

برو دامان خاقان گیر محکم

چو او باشد چه اندیشی ز باجو

برو پهلوی قصرش خانه‌ای گیر

که تا ایمن شوی از درد پهلو

گریزان درد و دارو در پی تو

زهی لطف و زهی احسان و دارو

سیه کاری و تلخی را رها کن

بر ما زو بیا غلطان چو مازو

از او یابد طرب هم مست و هم می

از او گیرد نمک هم رو و هم خو

از او اندیش و گفتن را رها کن

لطیف اندیش باشد مرد کم گو