راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون

خیره عشقت چو من این فلک سرنگون

می‌در و می‌دوز تو می‌بر و می‌سوز تو

خون کن و می‌شوی تو خون دلم را به خون

چونک ز تو خاسته‌ست هر کژ تو راست است

لیک بتا راست گو نیست مقام جنون

دوش خیال نگار بعد بسی انتظار

آمد و من در خمار یا رب چون بود چون

خواست که پر وا کند روی به صحرا کند

باز مرا می‌فریفت از سخن پرفسون

گفتم والله که نی هیچ مساز این بنا

گر عجمی رفت نیست ور عربی لایکون

در دل شب آمدی نیک عجب آمدی

چون بر ما آمدی نیست رهایی کنون

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من

سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من

مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من

هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من

درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را

روی به دریا نهم نیست جز این راه من

چند شود تر زمین از مدد اشک من

چند بسوزد فلک از تبش و آه من

چند بگوید دلم وای دلم وای دل

چند بگوید لبم راز شهنشاه من

رو سوی بحری کز او هر نفسی موج موج

آمد و اندرربود خیمه و خرگاه من

آب خوشی جوش کرد نیم شب از خانه‌ام

یوسف حسن اوفتاد ناگه در چاه من

ز آب رخ یوسفی خرمن من سیل برد

دود برآمد ز دل سوخته شد کاه من

خرمن من گر بسوخت باک ندارم خوشم

صد چو مرا بس بود خرمن آن ماه من

عقل نخواهم بس است دانش و علمش مرا

شمع رخ او بس است در شب بی‌گاه من

گفت کسی کاین سماع جاه و ادب کم کند

جاه نخواهم که عشق در دو جهان جاه من

در پی هر بیت من گویم پایان رسید

چون ز سرم می‌برد آن شه آگاه من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بازشکستند خلق سلسله یا مسلمین

باز درافکند عشق غلغله یا مسلمین

دشمن جان‌های ماست دوستی دوستان

مادر فتنه شده‌ست حامله یا مسلمین

آفت عالم شده‌ست ماه رخی زهره سوز

فتنه آدم شده‌ست سنبله یا مسلمین

لاف ز شه می‌زند سکه ز مه می‌زند

بر سر ره می‌زند قافله یا مسلمین

ای شده شب روز ما ز آنک دل افروز ما

از رخ ما برفروخت مشعله یا مسلمین

چون خرد نیک پی در چله شد پیش وی

جوش برآرد چو می در چله یا مسلمین

عشق چو آمد پدید عقل گریبان درید

از پی بی‌دل رسید مشغله یا مسلمین

بدگهری کو ز جهل تاج شهان را بماند

بر دم گاوان شود زنگله یا مسلمین

ناله ز هجر و زوال خاست ز ذوق وصال

دانک بسی شکرهاست در گله یا مسلمین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یا تو ترش کرده رو مایه ده شکران

تنگ شکر می‌کشد تا بنهد در میان

سرکه فروشان هلا سرکه بریزید زود

تا که عسل پر کند آن شه شکرلبان

سرکه نه ساله را بهر خدا را بریز

چونک بریزی بیا تا دهمت من نشان

طوطی جان تو را سرکه نوا کی دهد

بلبل مست تو را شرط بود گلستان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باز برآمد ز کوه خسرو شیرین من

باز مرا یاد کرد جان و دل و دین من

سوره یاسین بسی خواندم از عشق و ذوق

زان که مرا خوانده بود سوره یاسین من

عقل همه عاقلان خبره شود چون رسد

لیلی و مجنون من ویسه و رامین من

در حسد افتاده‌ایم دل به جفا داده‌ایم

جنگ که می‌افکند یار سخن چین من

او نگذارد که خلق صلح کنند و وفا

تازه کند دم به دم کین تو و کین من

گوید کای عاشقان رحم میارید هیچ

در کشش همدگر از پی آیین من

یا رب و آمین بسی کردم و جستم امان

آه که می‌نشنود یارب و آمین من

گوید تو کار خویش می‌کن و من کار خویش

این بده‌ست از ازل یاسه پیشین من

کار من آن کت زنم کار تو افغان گری

عید منم طبل تو سخره تکوین من

بنده این زاریم عاشق بیماریم

کو نرود آن زمان از سر بالین من

راست رود سوی شه جان و دلم همچو رخ

گر چه کند کژروی طبع چو فرزین من

درگذر از تنگ من ای من من ننگ من

دیده شدی آن من گر نبدی این من

بس کن ای شهسوار کز حجب گفت تو

نقد عجب می‌برد دزد ز خرجین من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر چه کنی تو کرده من دان

هر چه کند تن کرده بود جان

چشم منی تو گوش منی تو

این دو بگفتم باقی می‌دان

گر به جهان آن گنج نبودی

بهر چه بودی خانه ویران

گنج طلب کن ای پدر من

دست بجنبان دست بجنبان

بوی خوش او رهبر ما شد

تا گل و ریحان تا گل و ریحان

ذره به ذره مشتریندت

گوهر خود را هین مده ارزان

موش درآید گربه درآید

گر بگشایی تو سر انبان

عشق چو باشد کم نشود جان

دور مبادا سایه جانان

باقی این را هم تو بگویی

ای مه مه رو زهره تابان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جفای تلخ تو گوهر کند مرا ای جان

که بحر تلخ بود جای گوهر و مرجان

وفای توست یکی بحر دیگر خوش خوار

که چارجوی بهشت است از تکش جوشان

منم سکندر این دم به مجمع البحرین

که تا رهانم جان را ز علت و بحران

که تا ببندم سدی عظیم بر یأجوج

که تا رهند خلایق ز حمله ایشان

از آنک ایشان مر بحر را درآشامند

که هیچ آب نماند ز تابشان به جهان

از آنک آتشی‌اند وز عنصر دوزخ

عدو لطف جنان و حجاب نور جنان

ز هر شمار برونند از آنک از قهرند

که قهر وصف حق است و ندارد آن پایان

برهنه‌اند و همه سترپوششان گوش است

نه سترپوش دلانه که دیدن است عیان

لحاف گوش چپستش فراش گوش راست

به شب نتیجه یأجوج را یقین می‌دان

لحاف و فرش مقلد چون علم تقلید است

یقین به معنی یأجوجی است نی انسان

از آنک دل مثل روزن است کاندر وی

ز شمس نورفشان است و ذره دست افشان

هزار نام و صفت دارد این دل و هر نام

به نسبتی دگر آمد خلاف و دیگر سان

چنانک شخصی نسبت به تو پدر باشد

به نسبت دگری یا پسر و یا اخوان

چو نام‌های خدا در عدد به نسبت شد

ز روی کافر قاهر ز روی ما رحمان

بسا کسا که به نسبت به تو که معتقدی

فرشته است و به نسبت به دیگری شیطان

چنانک سر تو نسبت به تو بود مکشوف

به نسبت دگری حال سر تو پنهان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلا تو شهد منه در دهان رنجوران

حدیث چشم مگو با جماعت کوران

اگر چه از رگ گردن به بنده نزدیک است

خدای دور بود از بر خدادوران

درون خویش بپرداز تا برون آیند

ز پرده‌ها به تجلی چو ماه مستوران

اگر چه گم شوی از خویش و از جهان این جا

برون خویش و جهان گشته‌ای ز مشهوران

اگر تو ماه وصالی نشان بده از وصل

ز ساعد و بر سیمین و چهره حوران

وگر چو زر ز فراقی کجاست داغ فراق

چنین فسرده بود سکه‌های مهجوران

چو نیست عشق تو را بندگی به جا می‌آر

که حق فرونهلد مزدهای مزدوران

بدانک عشق خدا خاتم سلیمانی است

کجاست دخل سلیمان و مکسب موران

لباس فکرت و اندیشه‌ها برون انداز

که آفتاب نتابد مگر که بر عوران

پناه گیر تو در زلف شمس تبریزی

که مشک بارد تا وارهی ز کافوران

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رخ خندان تو مایه صد گلستان

باغ خدایی درآ خار بده گل ستان

جامه تن را بکن جان برهنه ببین

جان برهنه خوش است تا چه کنی جامه دان

هین که نه‌ای بی‌زبان پیش چنین جان‌ها

قصه نی بی‌زبان نعره جان بی‌دهان

آمد امروز یار گفت سلام علیک

چرخ و زمین را مجو از نفسش آن زمان

خسرو خوبان بخواست از صنمان سرخراج

خاست غریو از فلک وز سوی مه کالامان

لعل لب او که دور از لب و دندان تو

خواند فسون‌های عشق خواجه ببین این نشان

آمد غماز عشق گفت در این گوش من

یار میان شماست خوب و لطیف و نهان

دامن دل را کشید یار به یک گوشه‌ای

گوشه بس بوالعجب زان سوی هفت آسمان

گفت ترایم ولیک هر که بگوید ز من

شرح دهد از لبم ده بزنش بر دهان

و آنک بگوید ز تو برد مرا و تو را

و آنک بگوید ز من دور شد از هر دوان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن

توی که خرمن مایی و آفت خرمن

هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی

و آنگهان بنویسی تو جرم آن بر من

تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره

قراضه‌ای است دو عالم تویی دو صد معدن

تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا

سخن تو بخشی و گویی که گفت آن الکن

بساختی ز هوس صد هزار مغناطیس

که نیست لایق آن سنگ خاص هر آهن

مرا چو مست کشانی به سنگ و آهن خویش

مرا چه کار که من جان روشنم یا تن

تو باده‌ای تو خماری تو دشمنی و تو دوست

هزار جان مقدس فدای این دشمن

تو شمس دین به حقی و مفخر تبریز

بهار جان که بدادی سزای صد بهمن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به جان تو که از این دلشده کرانه مکن

بساز با من مسکین و عزم خانه مکن

بهانه‌ها بمیندیش و عذر را بگذار

مرا مگیر ز بالا و خشک شانه مکن

شراب حاضر و دولت ندیم و تو ساقی

بده شراب و دغل‌های ساقیانه مکن

نظر به روی حریفان بکن که مست تواند

نظر به روزن و دهلیز و آستانه مکن

بجز به حلقه عشاق روزگار مبر

بجز به کوی خرابات آشیانه مکن

ببین که عالم دام است و آرزو دانه

به دام او مشتاب و هوای دانه مکن

ز دام او چو گذشتی قدم بنه بر چرخ

به زیر پای به جز چرخ آستانه مکن

به آفتاب و به مهتاب التفات مکن

یگانه باش و به جز قصد آن یگانه مکن

مکن قرار تو بی‌او چو کاسه بر سر آب

مگیر کاسه به هر مطبخی دوانه مکن

زمانه روشن و تاریک و گرم و سرد شود

مقام جز به سرچشمه زمانه مکن

مکن ستایش بر وی عتاب را بمپوش

مده قطایف و آن سیر در میانه مکن

ولی چه سود که کار بتان همین باشد

مگو به شعله آتش هلا زبانه مکن

بگو به هرچ بسوزی بسوز جز به فراق

روا نباشد و این یک ستم روانه مکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مکن مکن که روا نیست بی‌گنه کشتن

مرو مرو که چراغی و دیده روشن

چو برگشادی از لطف خویشتن سر خم

دماغ ما ز خمار تو است آبستن

مبند آن سر خم را چو کیسه مدخل

که خانه گردد تاری به بستن روزن

چو آدمی به غم آماج تیر را ماند

ندارد او جز مستی و بیخودی جوشن

دو دست عشق مثال دو دست داوود است

که همچو موم همی‌گردد از کفش آهن

حدیث عشق هم از عشقباز باید جست

که او چو آینه هم ناطق است و هم الکن

دلا دو دست برآور سبک به گردن عشق

اگر چه دارد او خون خلق در گردن

ز خونبها بنترسد که گنج‌ها دارد

که مرده زنده شود زان و وارهد ز کفن

گرفت خواب گریبان تو بپر سوی غیب

بگه ز غیب بیایی کشان کشان دامن

که تا تمام غزل را بگویمت فردا

که گل پگاه بچینند مردم از گلشن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چهار شعر بگفتم بگفت نی به از این

بلی ولیک بده اولا شراب گزین

بده به خمس مبارک مرا ششم جامی

بگو بگیر و درآشام خمس با خمسین

غزال خویش به من ده غزل ز من بستان

نمای چهره شعریت و شعر تازه ببین

خمار شعر نگویم خمار من بشکن

بدان میی که نگنجد در آسمان و زمین

ستیزه روی مرا لطف و دلبری تو کرد

وگر نه سخت ادبناک بودم و مسکین

هزارساله ادب را به یک قدح ببری

خمار عشق تو نگذاشت دیده شرمین

ز سایه تو جهان پر ز لیلی و مجنون

هزار ویسه بسازد هزار گون رامین

وگر نه سایه نمودی جمال وحدت تو

در این جهان نه قران هست آمدی نه قرین

تو آفتابی و جز تو چو سایه تابع توست

گهی رود به شمال و گهی دود به یمین

گهی محیط جهان و گهی به کل فانی

به دست توست مسخر چو مهره تکوین

جمال و حسن تو ساکن چو عشق ما پیچان

جبین هجر تو بی‌چین چو سفره ما پرچین

سکون حسن عجبتر که بی‌قراری ما

و باز از این دو عجبتر چو سر کنی ز کمین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان

مرا به خوان تو باید هزار حلق و دهان

بیا که آب حیاتی و بنده مستسقی

نه بنده راست ملالت نه لطف راست کران

بیا که بحر معلق تویی و من ماهی

میان بحرم و این بحر را کی دید میان

ز بحر توست یکی قطره آب خاک آلود

که جان شده‌ست به پیش جماعتی بی‌جان

بیا بیا که تویی آفتاب و من ذره

به پیش شعله رویت چو ذره چرخ زنان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چهار روز ببودم به پیش تو مهمان

سه روز دیگر خواهم بدن یقین می‌دان

به حق این سه و آن چار رو ترش نکنی

که تا نیفتد این دل به صد هزار گمان

به هر طعام خوشم من جز این یکی ترشی

که سخت این ترشی کند می‌کند دندان

که جمله ترشی‌ها بدان گوار شود

که تو ترش نکنی روی ای گل خندان

گشای آن لب خندان که آن گوارش ماست

که تعبیه‌ست دو صد گلشکر در آن احسان

ترش مکن که نخواهد ترش شدن آن رو

که می‌دهد مدد قند هر دمش رحمان

چه جای این که اگر صد هزار تلخ و ترش

به نزد روی تو افتد شود خوش و شادان

مگر به روز قیامت نهان شود رویت

وگر نه دوزخ خوشتر شود ز صدر جنان

اگر میان زمستان بهار نو خواهی

درآ به باغ جمالت درخت‌ها بفشان

به روز جمعه چو خواهی که عیدها بینند

برآی بر سر منبر صفات خود برخوان

غلط شدم که تو گر برروی به منبر بر

پری برآرد منبر چو دل شود پران

مرا به قند و شکرهای خویش مهمان کن

علف میاور پیشم منه نیم حیوان

فرشته از چه خورد از جمال حضرت حق

غذای ماه و ستاره ز آفتاب جهان

غذای خلق در آن قحط حسن یوسف بود

که اهل مصر رهیده بدند از غم نان

خمش کنم که دگربار یار می‌خواهد

که درروم به سخن او برون جهد ز میان

غلط که او چو بخواهد که از خرم فکند

حذر چه سود کند یا گرفتن پالان

مگر همو بنماید ره حذر کردن

همو بدوزد انبان همو درد انبان

مرا سخن همه با او است گر چه در ظاهر

عتاب و صلح کنم گرم با فلان و فلان

خمش که تا نزند بر چنین حدیث هوا

از آنک باد هوا نیست محرم ایشان