راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اگر خواهی مرا می در هوا کن

وگر سیری ز من رفتم رها کن

نیم قانع به یک جام و به صد جام

دوساله پیش تو دارم قضا کن

بده می گر ننوشم بر سرم ریز

وگر نیکو نگفتم ماجرا کن

من از قندم مرا گویی ترش شو

تو ماشی را بگیر و لوبیا کن

سر خم را به کهگل هین مبندا

دل خم را برآور دلگشا کن

مرا چون نی درآوردی به ناله

چو چنگم خوش بساز و بانوا کن

اگر چه می زنی سیلیم چون دف

که آوازی خوشی داری صدا کن

چو دف تسلیم کردم روی خود را

بزن سیلی و رویم را قفا کن

همی‌زاید ز دف و کف یک آواز

اگر یک نیست از همشان جدا کن

حریف آن لبی ای نی شب و روز

یکی بوسه پی ما اقتضا کن

تو بوسه باره‌ای و جمله خواری

نگیری پند اگر گویم سخا کن

شدی ای نی شکر ز افسون آن لب

ز لب ای نیشکر رو شکرها کن

نه شکر است این نوای خوش که داری

نوای شکرین داری ادا کن

خموش از ذکر نی می باش یکتا

که نی گوید که یکتا را دو تا کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ساقی و دستگیر مستان

دل را ز وفای مست مستان

ای ساقی تشنگان مخمور

بس تشنه شدند می پرستان

از دست به دست می روان کن

بر دست مگیر مکر و دستان

سررشته نیستی به ما ده

در حسرت نیستند هستان

چون قیصر ما به قیصریه‌ست

ما را منشان به آبلستان

هر جا که می است بزم آن جاست

هر جا که وی است نک گلستان

یک جام برآر همچو خورشید

عالی کن از آن نهال پستان

دیدار حق است مؤمنان را

خوارزم نبیند و دهستان

منکر ز برای چشم زخمت

همچو سر خر میان بستان

گر در دل او نمی‌نشیند

خوش در دل ما نشسته است آن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو هر جزو جهان را بر گذر بین

تو هر یک را رسیده از سفر بین

تو هر یک را به طمع روزی خود

به پیش شاه خود بنهاده سر بین

مثال اختران از بهر تابش

فتاده عاجز اندر پای خور بین

مثال سیل‌ها در جستن آب

به سوی بحرشان زیر و زبر بین

برای هر یکی از مطبخ شاه

به قدر او تو خوان معتبر بین

به پیش جام بحرآشام ایشان

تو دریای جهان را مختصر بین

وان‌ها را که روزی روی شاه است

ز حسن شه دهانش پرشکر بین

به چشم شمس تبریزی تو بنگر

یکی دریای دیگر پرگهر بین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دیر آمده‌ای مرو شتابان

ای رفتن تو چو رفتن جان

دیر آمدن و شتاب رفتن

آیین گل است در گلستان

گفتی چونی چنانک ماهی

افتاده میان ریگ سوزان

چون باشد شهر شهریارا

بی دولت داد و عدل سلطان

من بی‌تو نیم ولیک خواهم

آن باتویی که هست پنهان

شب پرتو آفتاب هم هست

خاصه به تموز گرم و تفسان

قانع نشود به گرمی او

جز خفاشی ز بیم مرغان

گرمی خواهند و روشنی هم

مرغان که معودند با آن

ما وصف دو جنس مرغ گفتیم

بنگر ز کدامی ای غزل خوان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای روی تو نوبهار خندان

احسنت زهی نگار خندان

می بینمت ای نگار در خلد

بر شاخ درخت انار خندان

یک لحظه جدا مباش از من

ای یار نکوعذار خندان

ای شهر جهان خراب بی‌تو

ای خسرو و شهریار خندان

ای صد گل سرخ عاشق تو

بر چشمه و سبزه زار خندان

در بیشه دل خیال رویت

شیر است کند شکار خندان

هر روز ز جانبی برآیی

چون دولت بی‌قرار خندان

بحری است صفات شمس تبریز

پر از در شاهوار خندان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای عربده کرده دوش با من

می خورده و کرده جوش با من

ای جان به حق وصال دوشین

در خشم چنین مکوش با من

گر با تو ز من بدی بگفتید

با بنده بگو مپوش با من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما شادتریم یا تو ای جان

ما صافتریم یا دل کان

در عشق خودیم جمله بی‌دل

در روی خودیم مست و حیران

ما مستتریم یا پیاله

ما پاکتریم یا دل و جان

در ما نگرید و در رخ عشق

ما خواجه عجبتریم یا آن

ایمان عشق است و کفر ماییم

در کفر نگه کن و در ایمان

ایمان با کفر شد هم آواز

از یک پرده زنند الحان

دانا چو نداند این سخن را

پس کی رسد این سخن به نادان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عشق است بر آسمان پریدن

صد پرده به هر نفس دریدن

اول نفس از نفس گسستن

اول قدم از قدم بریدن

نادیده گرفتن این جهان را

مر دیده خویش را بدیدن

گفتم که دلا مبارکت باد

در حلقه عاشقان رسیدن

ز آن سوی نظر نظاره کردن

در کوچه سینه‌ها دویدن

ای دل ز کجا رسید این دم

ای دل ز کجاست این طپیدن

ای مرغ بگو زبان مرغان

من دانم رمز تو شنیدن

دل گفت به کار خانه بودم

تا خانه آب و گل پریدن

از خانه صنع می پریدم

تا خانه صنع آفریدن

چون پای نماند می کشیدند

چون گویم صورت کشیدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای روی مه تو شاد خندان

آن روی همیشه باد خندان

آن ماه ز هیچ کس نزاده‌ست

ور زانک بزاد زاد خندان

ای یوسف یوسفان نشستی

در مسند عدل و داد خندان

آن در که همیشه بسته بودی

وا شد ز تو با گشاد خندان

ای آب حیات چون رسیدی

شد آتش و خاک و باد خندان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فرود آ تو ز مرکب بار می بین

وجودت را تو پود و تار می بین

هر آن گلزار کاندر هجر مانده‌ست

سراسر جان او پرخار می بین

چو جمله راه‌های وصل را بست

رخان عاشقان را زار می بین

چو سررشته اشارت‌هاش دیدی

بر آن رشته برو گلزار می بین

ز جان‌ها جوق جوق از آتش او

فغان لابه کنان مکثار می بین

بزن تو چنگ در قانون شرطش

سماع دلکش اوتار می بین

به پیش ماجرای صدق آن شه

سرافکنده همه اخیار می بین

میان کودکان مکتب او

چه کوه و بحر از احبار می بین

چو بی‌میلی کند آن خدمت مه

چو مه سرگشته و دوار می بین

چو روی از منبرش برتافت جانی

درآویزان ورا بر دار می بین

اگر چه کار و باری بینی او را

ولی نسبت به شه بی‌کار می بین

خیالش دید جانم گفت آخر

به هجرت می خورم من نار می بین

بگفتا که عنایت بر فزون است

ولیکن دیدن ناچار می بین

اگر تو عاقلی گندم چو دیدی

ز سنبل‌ها نه از انبار می بین

دلت انبار و لطفم اصل سنبل

اشارت بشنو و بسیار می بین

خداوند شمس دین را گر ببینی

به غیب اندر رو و ازهار می بین

شود دیده گذاره سوی بی‌سو

در او انوار در انوار می بین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عقل از کف عشق خورد افیون

هش دار جنون عقل اکنون

عشق مجنون و عقل عاقل

امروز شدند هر دو مجنون

جیحون که به عشق بحر می رفت

دریا شد و محو گشت جیحون

در عشق رسید بحر خون دید

بنشست خرد میانه خون

بر فرق گرفت موج خونش

می برد ز هر سوی به بی‌سون

تا گم کردش تمام از خود

تا گشت به عشق چست و موزون

در گم شدگی رسید جایی

کان جا نه زمین بود نه گردون

گر پیش رود قدم ندارد

ور بنشیند پس او است مغبون

ناگاه بدید زان سوی محو

زان سوی جهان نور بی‌چون

یک سنجق و صد هزار نیزه

از نور لطیف گشت مفتون

آن پای گرفته‌اش روان شد

می رفت در آن عجیب‌هامون

تا بو که رسد قدم بدان جا

تا رسته شود ز خویش و مادون

پیش آمد در رهش دو وادی

یک آتش بد یکیش گلگون

آواز آمد که رو در آتش

تا یافت شوی به گلستان هون

ور زانک به گلستان درآیی

خود را بینی در آتش و تون

بر پشت فلک پری چو عیسی

و اندر بالا فرو چو قارون

بگریز و امان شاه جان جو

از جمله عقیله‌ها تو بیرون

آن شمس الدین و فخر تبریز

کز هر چه صفت کنیش افزون

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از ما مرو ای چراغ روشن

تا زنده شود هزار چون من

تا بشکفد از درون هر خار

صد نرگس و یاسمین و سوسن

بر هر شاخی هزار میوه

در هر گل تر هزار گلشن

جان شب را تو چون چراغی

یا جان چراغ را چو روغن

ای روزن خانه را چو خورشید

یا خانه بسته را چو روزن

ای جوشن را چو دست داوود

یا رستم جنگ را چو جوشن

خورشید پی تو غرق آتش

وز بهر تو ساخت ماه خرمن

نستاند هیچ کس به جز تو

تاوان بهار را ز بهمن

از شوق تو باغ و راغ در جوش

وز عشق تو گل دریده دامن

ای دوست مرا چو سر تو باشی

من غم نخورم ز وام کردن

روزی که گذر کنی به بازار

هم مرد رود ز خویش و هم زن

وان شب که صبوح او تو باشی

هم روح بود خراب و هم تن

ترکی کند آن صبوح و گوید

با هندوی شب به خشم سن سن

ترکیت به از خراج بلغار

هر سن سن تو هزار رهزن

گفتی که خموش من خموشم

گر زانک نیاریم به گفتن

ور گوش رباب دل بپیچی

در گفت آیم که تن تنن تن

خاکی بودم خموش و ساکن

مستم کردی به هست کردن

هستی بگذارم و شوم خاک

تا هست کنی مرا دگر فن

خاموش که گفت نیز هستی است

باش از پی انصتواش الکن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگین

کو به نقشی دیگر آید سوی تو می دان یقین

نی خوشی مر طفل را از دایگان و شیر بود

چون برید از شیر آمد آن ز خمر و انگبین

این خوشی چیزی است بی‌چون کید اندر نقش‌ها

گردد از حقه به حقه در میان آب و طین

لطف خود پیدا کند در آب باران ناگهان

باز در گلشن درآید سر برآرد از زمین

گه ز راه آب آید گه ز راه نان و گوشت

گه ز راه شاهد آید گه ز راه اسب و زین

از پس این پرده‌ها ناگاه روزی سر کند

جمله بت‌ها بشکند آنک نه آن است و نه این

جان به خواب از تن برآید در خیال آید بدید

تن شود معزول و عاطل صورتی دیگر مبین

گویی اندر خواب دیدم همچو سروی خویش را

روی من چون لاله زار و تن چو ورد و یاسمین

آن خیال سرو رفت و جان به خانه بازگشت

ان فی هذا و ذاک عبره للعالمین

ترسم از فتنه وگر نی گفتنی‌ها گفتمی

حق ز من خوشتر بگوید تو مهل فتراک دین

فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات

نان گندم گر نداری گو حدیث گندمین

آخر ای تبریز جان اندر نجوم دل نگر

تا ببینی شمس دنیا را تو عکس شمس دین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برآ بر بام و اکنون ماه نو بین

درآ در باغ و اکنون سیب می چین

از آن سیبی که بشکافد در روم

رود بوی خوشش تا چین و ماچین

برآ بر خرمن سیب و بکش پا

ز سیب لعل کن فرش و نهالین

اگر سیبش لقب گویم وگر می

وگر نرگس وگر گلزار و نسرین

یکی چیز است در وی چیست کان نیست

خدا پاینده دارش یا رب آمین

بیا اکنون اگر افسانه خواهی

درآ در پیش من چون شمع بنشین

همی‌ترسم که بگریزی ز گوشه

برآ بالا برون انداز نعلین

به پهلویم نشین برچفس بر من

رها کن ناز و آن خوهای پیشین

بیامیز اندکی ای کان رحمت

که تا گردد رخ زرد تو رنگین

روا باشد وگر خود من نگویم

همیشه عشوه و وعده دروغین

از این پاکی تو لیکن عاشقان را

پراکنده سخن‌ها هست آیین

زهی اوصاف شمس الدین تبریز

زهی کر و فر و امکان و تمکین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دشمن عقل و جان شیرین

نور موسی و طور سینین

ای دوست که زهره نیست جان را

تا از تو نشان دهد به تعیین

ای هر چه بگویم و نویسم

برخوانده نانبشته پیشین

ای آنک طبیب دردهایی

بی قرص بنفشه و فسنتین

ای باعث رزق مستمندان

بی قوصره و جوال و خرجین

هر ذوق که غیر حضرت توست

نوش تین است و نیش تنین

دو پاره کلوخ را بگیری

ویسی سازی از آن و رامین

وان نقش از آن فروتراشی

طینی باشد میانه طین

پس در کف صنع نقش بندت

لعبت‌هااند این سلاطین

بر هم زنشان چو دو سبو تو

تا بشکند آن یکی به توهین

تا لاف زند که من شکستم

تو بشکسته به دست تکوین

چون بادی را کنی مصور

طاووس شوند و باز و شاهین

شب خواب مسافری ببندی

یعنی که مخسب خیز بنشین

بنشین به خیال خانه دل

هر نقش که می کنیم می بین

نقشی دگری همی‌فرستیم

تا لقمه او شود نخستین

تا صورت راست را بدانی

در سینه ز صورت دروغین

من از پی اینت نقش کردم

تا کلک مرا کنی تو تحسین

امشب همه نقش‌ها شکارند

از اسب فرومگیر تو زین

تا روز سوار باش بر صید

مندیش ز بالش و نهالین

می گرد به گرد لیل لیلی

گر مجنونی ز پای منشین

امشب صدقات می دهد شاه

ان الصدقات للمساکین

صاع سلطان اگر بجویی

یابی به جوال ابن یامین

بس کن که دعا بسی بکردی

گوش آر از این سپس به آمین