راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن

وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن

هر چند شب غفلت و مستیت دراز است

ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن

در پرده ناموس و دغل چند گریزی

نزدیک رسیده‌ست تو را پرده دریدن

هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت

ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن

رحم آر بر این جان که طپان است در این دام

نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن

چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است

پس چیست غم تو به جز آن چشم خلیدن

چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان

تا بازرهی از خلش و آب دویدن

داروی دل و دیده نبوده‌ست و نباشد

ای یوسف خوبان به جز از روی تو دیدن

هین مخلص این را تو بفرما به تمامی

که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ز زخم دف کفم بدرید ای جان

چه بستی کیسه را دستی بجنبان

گشادی کن بجنب آخر نه سنگی

نه سنگی هم گشاید آب حیوان

مروت را مگر سیلاب برده‌ست

که پیدا نیست گرد او به میدان

درافکن کهنه‌ای گر زر نداری

تو را جز ریش کهنه نیست درمان

چو دستت بسته و ریشت گشاده‌ست

بجنبان ریش را ای ریش جنبان

گلو بگرفت و آوازم ز نعره

مگر بسته است راه گوش اخوان

اگر راه است آبی را در این ناو

چرا چرخی و سنگی نیست گردان

وگر این سنگ گردان است کو آرد

زهی مهمانی بی‌آب و بی‌نان

به طیبت گفتم این نکته مرنجید

مدارید از مزح خاطر پریشان

گلو مخراش و زیر لب بخوانش

دهانت پر کند از در و مرجان

مسلم دان خدا را خوان نهادن

خمش کن این کرم را نیست پایان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چرا منکر شدی ای میر کوران

نمی‌گویم که مجنون را مشوران

تو می گویی که بنما غیبیان را

ستیران را چه نسبت با ستوران

در این دریا چه کشتی و چه تخته

در این بخشش چه نزدیکان چه دوران

عدم دریاست وین عالم یکی کف

سلیمانی است وین خلقان چو موران

ز جوش بحر آید کف به هستی

دو پاره کف بود ایران و توران

در آن جوشش بگو کوشش چه باشد

چه می لافند از صبر این صبوران

از این بحرند زشتان گشته نغزان

از این موجند شیرین گشته شوران

نپردازی به من ای شمس تبریز

که در عشقت همی‌سوزند حوران

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صد گوش نوم باز شد از راز شنودن

بی بوددهنده نتوان زادن و بودن

استودن تو باد بهار آمد و من باغ

خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن

بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است

وز همدگر آن جام وفا را بربودن

ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است

آیینه دل را ز خرافات زدودن

آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است

این هدهد جان را گره از پای گشودن

تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه

جان‌ها به لب آمد هله وقت است نمودن

ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغ

وی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن

ساقی چو تویی کفر بود بودن هشیار

وان شب که تویی ماه حرام است غنودن

چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسف

بس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن

گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفت

آن جسم بود کش بتوانند بسودن

پس تا شه ما گوید کو راست مسلم

پر کردن افهام و بر افهام فزودن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شنیدی تو که خط آمد ز خاقان

که از پرده برون آیند خوبان

چنین فرموده است خاقان که امسال

شکر خواهم که باشد سخت ارزان

زهی سال و زهی روز مبارک

زهی خاقان زهی اقبال خندان

درون خانه بنشستن حرام است

که سلطان می خرامد سوی میدان

بیا با ما به میدان تا ببینی

یکی بزم خوش پیدای پنهان

نهاده خوان و نعمت‌های بسیار

ز حلواها و از مرغان بریان

غلامان چو مه در پیش ساقی

نوای مطربان خوشتر از جان

ولیک از عشق شه جان‌های مستان

فراغت دارد از ساقی و از خوان

تو گویی این کجا باشد همان جا

که اندیشه کجا گشته‌ست جویان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل معشوق سوزیده است بر من

وزان سوزش جهان را سوخت خرمن

بزد آتش به جان بنده شمعی

کز او شد موم جان سنگ و آهن

بدید آمد از آن آتش به ناگه

میان شب هزاران صبح روشن

به کوی عشق آوازه درافتاد

که شد در خانه دل شکل روزن

چه روزن کآفتاب نو برآمد

که سایه نیست آن جا قدر سوزن

از آن نوری که از لطفش برسته‌ست

ز آتش گلبن و نسرین و سوسن

از آن سو بازگرد ای یار بدخو

بدین سو آ که این سوی است مؤمن

به سوی بی‌سوی جمله بهار است

به هر سو غیر این سرمای بهمن

چو شمس الدین جان آمد ز تبریز

تو جان کندن همی‌خواهی همی‌کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر این جا حاضری سر همچنین کن

چو کردی بار دیگر همچنین کن

مرا دی تنگ اندر بر کشیدی

بیا ای تنگ شکر همچنین کن

در و بام مرا دی می شکستی

درآ امروز از در همچنین کن

میان جان چاکر کار کردی

به پیش چشم چاکر همچنین کن

چه خوش کردی مها آن شیوه را دی

رها کن ناز و خوشتر همچنین کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نشانی‌هاست در چشمش نشانش کن نشانش کن

ز من بشنو که وقت آمد کشانش کن کشانش کن

برآمد آفتاب جان فزون از مشرق و مغرب

بیا ای حاسد ار مردی نهانش کن نهانش کن

از این نکته منم در خون خدا داند که چونم چون

بیا ای جان روزافزون بیانش کن بیانش کن

بیانش کرده گیر ای جان نه آن دریاست وان مرجان

نیارامد به شرحش جان عیانش کن عیانش کن

عیانش بود ما آمد زیانش سود ما آمد

اگر تو سود جان خواهی زیانش کن زیانش کن

یکی جان خواهد آن دریا همه آتش نهنگ آسا

اگر داری چنین جانی روانش کن روانش کن

هر آن کو بحربین باشد فلک پیشش زمین باشد

هر آن کو نی چنین باشد چنانش کن چنانش کن

برون جه از جهان زوتر درآ در بحر پرگوهر

جهنده‌ست این جهان بنگر جهانش کن جهانش کن

اگر خواهی که بگریزی ز شاه شمس تبریزی

مپران تیر دعوی را کمانش کن کمانش کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو نقد قلب را از زر برون کن

وگر گوید زرم زوتر برون کن

که بیگانه چو سیلاب است دشمن

ز بامش تو بران وز در برون کن

مگس‌ها را ز غیرت ای برادر

از این بزم پر از شکر برون کن

دو چشم خاین نامحرمان را

از آن زیب و جمال فر برون کن

اگر کر نشنود آواز آن چنگ

اگر تانی کری از کر برون کن

چو مستان شیشه اندر دست دارند

دلی کو هست چون مرمر برون کن

نران راه معنی عاشقانند

نر شهوت بود چون خر برون کن

بر یزید است شهوت پر و بالش

از این مرغان نیکو پر برون کن

چو بنده شمس تبریزی نباشد

تو او را آدمی مشمر برون کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا ساقی می ما را بگردان

بدان می این قضاها را بگردان

قضا خواهی که از بالا بگردد

شراب پاک بالا را بگردان

زمینی خود که باشد با غبارش

زمین و چرخ و دریا را بگردان

نیندیشم دگر زین خورده سودا

بیا دریای سودا را بگردان

اگر من محرم ساغر نباشم

مرا لا گیر و الا را بگردان

اگر کژ رفت این دل‌ها ز مستی

دل بی‌دست و بی‌پا را بگردان

شرابی ده که اندر جا نگنجم

چو فرمودی مرا جا را بگردان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نتانی آمدن این راه با من

کجا دارد هریسه پای روغن

ولی همراهی و با تو بسازم

که چشم من به روی توست روشن

چو از راهت ببردم شرط نبود

میان راه ترک دوست کردن

بغل‌هایت بگیرم همچو پیران

چو طفلانت نهم گاهی به گردن

چو آدم توبه کن از خوشه چینی

چو کشتی بذر آن توست خرمن

دهان بربند گوش فهم بسته‌ست

مگو چیزی که می ناید به گفتن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

برو ای دل به سوی دلبر من

بدان خورشید شرق و شمع روشن

مرو هر سو به سوی بی‌سویی رو

که هر مسکین بدان سو یافت مسکن

بنه سر چون قلم بر خط امرش

که هر بی‌سر از او افراشت گردن

که جز در ظل آن سلطان خوبان

دل ترسندگان را نیست مؤمن

به دستت او دهد سرمایه زر

ز پایت او گشاید بند آهن

ور از انبوهی از در ره نیابی

چو گنجشکان درآ از راه روزن

وگر زان خرمن گل بو نیابی

چه سود عنبرینه و مشک و لادن

وگر سبلت ز شیرش تر نکردی

برو ای قلتبان و ریش می کن

چو دیدی روی او در دل بروید

گل و نسرین و بید و سرو و سوسن

درآمیزد دلت با آب حسنش

چو آتش که درآویزد به روغن

درآ در آتشش زیرا خلیلی

مرم ز آتش نه‌ای نمرود بدظن

درآ در بحر او تا همچو ماهی

بروید مر تو را از خویش جوشن

ز کاه غم جدا کن حب شادی

که آن مه را برای ماست خرمن

بهار آمد برون آ همچو سبزه

به کوری دی و بر رغم بهمن

نخمی چون کمان گر تیر اویی

به قاب قوس رستستی ز مکمن

زهی بر کار و ساکن تو به ظاهر

مثال مرهمی در کار کردن

خمش کن شد خموشی چون بلادر

بلادر گر ننوشی باش کودن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو بربندند ناگاهت زنخدان

همه کار جهان آن جا زنخ دان

چو می برند شاخی را ز دو نیم

بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم

که گفتت گرد چرخ چنبری گرد

که قد همچو سروت چنبری کرد

نمی‌بینم تو را آن مردی و زور

که بر گردون روی نارفته در گور

تو تا بنشسته‌ای در دار فانی

نشسته می روی و می نبینی

نشسته می روی این نیز نیکو است

اگر رویت در این رفتن سوی او است

بسی گشتی در این گرداب گردان

به سوی جوی رحمت رو بگردان

بزن پایی بر این پابند عالم

که تا دست از تبرک بر تو مالم

تو را زلفی است به از مشک و عنبر

تو ده کل را کلاهی ای برادر

کله کم جو چو داری جعد فاخر

کله بر آسمان انداز آخر

چرا دنیا به نکته مستحیله

فریبد چو تو زیرک را به حیله

به سردی نکته گوید سرد سیلی

نداری پای آن خر را شکالی

اگر دوران دلیل آرد در آن قال

تخلف دیده‌ای در روی او مال

تو را عمری کشید این غول در تیه

بکن با غول خود بحثی به توجیه

چرا الزام اویی چیست سکته

جوابش گو که مقلوب است نکته

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تو را پندی دهم ای طالب دین

یکی پندی دلاویزی خوش آیین

مشین غافل به پهلوی حریصان

که جان گرگین شود از جان گرگین

ز خارش‌های دل ار پاک گردی

ز دل یابی حلاوت‌های والتین

بجوشند از درون دل عروسان

چو مرد حق شوی ای مرد عنین

ز چشمه چشم پریان سر برآرند

چو ماه و زهره و خورشید و پروین

بنوش این را که تلقین‌های عشق است

که سودت کم کند در گور تلقین

به احسان زر به خوبان آن چنان ده

که نفریبند زشتانت به تحسین

نمی‌خواهند خوبان جز ممیز

بمفریبان تو ایشان را به کابین

ز تو آن گلرخان را ننگ آید

چو بفروشی تو سرگی را به سرگین

ز سنگ آسیا زیرین حمول است

نه قیمت بیش دارد سنگ زیرین

میان سنگ‌ها آن بیش ارزد

که افزون خورده باشد زخم میتین

ز اشکست تجلی فضل دارد

میان کوه‌ها آن طور سینین

خمش کن صبر کن تمکین تو کو

که را ماند ز دست عشق تمکین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به باغ آییم فردا جمله یاران

همه یاران همدل همچو باران

صلا گفتیم فردا روز باغ است

صلای عاشقان و حق گزاران

در آن باغ بتان و بت پرستان

هزاران در هزاران در هزاران

همه شادان و دست انداز و خندان

همه شاهان عشق و تاجداران

به زیر هر درختی ماه رویی

زهی خوبان زهی سیمین عذاران

یکی جوقی پیاده همچو سبزه

دگر جوقی چو شاخ گل سواران

نبینی سبزه را با گل حسودی

نباشد مست آن می را خماران