راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نی نی به از این باید با دوست وفا کردن

نی نی کم از این باید تقصیر و جفا کردن

زخمی که زند دستت بر عاشق سرمستت

نتواند غیر تو تدبیر دوا کردن

مرغی که چشد یک دم از دانه دام تو

در خاطر او ناید آهنگ هوا کردن

ای کار دو چشم تو بی‌جرم و گنه کشتن

وی کار دو لعل تو حاجات روا کردن

خوش واقعه‌ای دارد دل با غم عشق تو

نی روی فروخوردن نی رای رها کردن

دعوی صفا کردن در عشق تو نیکو نیست

با جان صفا چه بود تفسیر صفا کردن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل دل دل تو دل مرا مرنجان

چرا چرا چه معنی مرا کنی پریشان

بیا بیا و بازآ به صلح سوی خانه

مرو مرو ز پیشم کتف چنین مجنبان

تو صد شکرستانی ترش چه کردی ابرو

سبکتر از صبایی چرا شوی گران جان

منم کنون ز عشق رخ چو گلشن تو

فراز سرو و گلشن چو صد هزاردستان

بیا بیا دمم ده که دمدمه لطیفت

حیات دل فزاید مرا چو آب حیوان

بیار عشوه اینک بهای عشوه صد جان

هزار جان به ارزد زهی متاع ارزان

تو عقل عقل مایی چرا ز ما جدایی

سری که عقل از او شد نه گیج ماند و حیران

ستون این سرایی ز در برون چرایی

سرا که بی‌ستون شد نه پست گشت ویران

تو ماه آسمانی و ما شبیم تاری

شبی که مه نباشد غلس بود فراوان

تو پادشاه شهری و ما کنار شهری

چو شهر ماند بی‌شه چه سر بود چه سامان

مها تویی سلیمان فراق و غم چو دیوان

چو دور شد سلیمان نه دست یافت شیطان

تویی به جای موسی و ما تو را عصایی

بجز به کف موسی عصا نیافت برهان

مسیح خوش دمی تو و ما ز گل چو مرغی

دمی بدم تو بر ما بر اوج بین تو جولان

تو نوح روزگاری و ما چو اهل کشتی

چو نوح رفت کشتی کجا رهد ز طوفان

تویی خلیل ای جان همه جهان پرآتش

که بی‌خلیل آتش نمی‌شود گلستان

تو نور مصطفایی و کعبه پربتان شد

هلا بیا برون کن بتان ز بیت رحمان

تو یوسف جمالی و چشم خلق بسته

نظر ز تو گشاید چو چشم پیر کنعان

تو گوهر صفایی و ما صدف به گردت

صدف چه قیمت آرد چو رفت گوهر کان

تو جان آفتابی که او است جان عالم

سزد گرت بگویم که جان جان کیهان

به غیب باشد ایمان تو غیب را عیانی

که عین عین عینی و اصل اصل ایمان

خمش که تا قیامت اگر دهی علامت

جوی نموده باشی به ما ز گنج پنهان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن

بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن

سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان

ای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن

ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داری

من بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن

هم پرده من می در هم خون دلم می خور

آخر نه تویی با من شاباش زهی ای من

از دوست ستم نبود بر مست قلم نبود

جز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن

از معدن خویش ای جان بخرام در این میدان

رونق نبود زر را تا باشد در معدن

با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانی

در گور و کفن ناید تا باشد جان در تن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن

اگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن

چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک است

شوم جان مجرد برون آیم از این تن

مرا بحر صفا گفت که کامی نرسد مفت

گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن

پی بوسه گل را که فر بخشد مل را

جهانی است زبان‌ها برون کرده چو سوسن

غلط گر همه شاهید چو مریخ و چو ماهید

هلا بوسه مخواهید از آن دلبر توسن

درآ ای مه آفاق که روزن بگشادم

شبی بر رخ من تاب لبی بر لب من زن

در گفت فروبند و گشا روزن دل را

ز مه بوسه نیابید مگر از ره روزن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران

این سلسله بگذار و کسی را بمشوران

در کوچه کوران تو یکی روز گذشتی

افتاد دو صد خارش در دیده کوران

در خواب نمودی تو شبی قامت خود را

بر سرو بیفزود ز تو قد قصوران

ای آنک تو را جنبش این عشق نبوده‌ست

حیران شده بر جای تو چون تازه حضوران

از لحن عرابی چو شتر بادیه کوبد

زین لحن چه بیگانه‌ای ای کم ز ستوران

عشقا تو سلیمان و سماع است سپاهت

رفتند به سوراخ خود از بیم تو موران

شمس الحق تبریز چو خورشید برآید

زیرا که ز خورشید بود جامه عوران

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر شب که بود قاعده سفره نهادن

ما را ز خیال تو بود روزه گشادن

ای لطف تو را قاعده بر روزه گشایان

مانند مسیحا ز فلک مایده دادن

چون قوت دل از مطبخ سودای تو باشد

باید به میان رفتن و در لوت فتادن

ما را هم از آن آتش دل آب حیات است

بر آتش دل شاد بسوزیم چو لادن

کار حیوان است نه کار دل و جان است

در خاک بپوسیدن و از خاک بزادن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان

خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان

دی عهد نکردی بروم بازبیایم

سوگند نخوردی که بجویم دل مستان

گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید

رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان

ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی

وی چهره تو خوبتر از روی گلستان

دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند

در عین تموزی بجهد برق زمستان

گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن

صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان

بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی

هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان

ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست

زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل خون خواره را یک باره بستان

ز غم صدپاره شد یک پاره بستان

بکن جان مرا امروز چاره

وگر نی جان از این بیچاره بستان

همه شب دوش می گفتم خدایا

که داد من از آن خون خواره بستان

دل سنگین او چون ریخت خونم

تو خون من ز سنگ خاره بستان

به دست دل فرستادم دو سه خط

یکی خط را از آن آواره بستان

در آن خط صورت و اشکال عشق است

برای عبرت و نظاره بستان

دلم با عشق هم استاره افتاد

نخواهی جرم از استاره بستان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا ای مونس جان‌های مستان

ببین اندیشه و سودای مستان

بیا ای میر خوبان و برافروز

ز شمع روی خود سیمای مستان

نمی‌آیی سر از طاقی برون کن

ببین این غلغل و غوغای مستان

بیا ای خواب مستان را ببسته

گشا این بند را از پای مستان

همه شب می رود تا روز ای مه

به اهل آسمان هیهای مستان

همی‌گویند ما هم زو خرابیم

چنین است آسمان پس وای مستان

فرشته و آدمی دیوان و پریان

ز تو زیر و زبر چون رای مستان

کلاه جمله هشیاران ربودند

در این بازارگه چه جای مستان

میفکن وعده مستان به فردا

تویی فردا و پس فردای مستان

چو مستان گرد چشمت حلقه کردند

کی بنشیند دگر بالای مستان

شنیدم چرخ گردون را که می گفت

منم یک لقمه از حلوای مستان

شنیدم از دهان عشق می گفت

منم معشوقه زیبای مستان

اگر گویند ماه روزه آمد

نیابی جام جان افزای مستان

بگو کان می ز دریاهای جان است

که جان را می دهد سقای مستان

همه مولای عقلند این غریب است

که عقل آمد که من مولای مستان

چو فرمان موقع داشت رویش

کشید ابروی او طغرای مستان

همه مستان نبشتند این غزل را

به خون دل ز خون پالای مستان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ندا آمد به جان از چرخ پروین

که بالا رو چو دردی پست منشین

کسی اندر سفر چندین نماند

جدا از شهر و از یاران پیشین

ندای ارجعی آخر شنیدی

از آن سلطان و شاهنشاه شیرین

در این ویرانه جغدانند ساکن

چه مسکن ساختی ای باز مسکین

چه آساید به هر پهلو که گردد

کسی کز خار سازد او نهالین

چه پیوندی کند صراف و قلاب

چه نسبت زاغ را با باز و شاهین

چه آرایی به گچ ویرانه‌ای را

که بالا نقش دارد زیر سجین

چرا جان را نیارایی به حکمت

که ارزد هر دمش صد چین و ماچین

نه آن حکمت که مایه گفت و گوی است

از آن حکمت که گردد جان خدابین

تو گوهر شو که خواهند و نخواهند

نشانندت همه بر تاج زرین

رها کن پس روی چون پای کژمژ

الف می باش فرد و راست بنشین

چو معنی اسب آمد حرف چون زین

بگو تا کی کشی بی‌اسب این زین

کلوخ انداز کن در عشق مردان

تو هم مردی ولی مرد کلوخین

عروسی کلوخی با کلوخی

کلوخ آرد نثار و سنگ کابین

به گورستان به زیر خشت بنگر

که نشناسی تو سارانشان ز پایین

خدایا دررسان جان را به جان‌ها

بدان راهی که رفتند آل یاسین

دعای ما و ایشان را درآمیز

چنان کز ما دعای و از تو آمین

عنایت آن چنان فرما که باشد

ز ما احسان اندک وز تو تحسین

ز شهوانی به عقلانی رسانمان

بر اوج فوق بر زین لوح زیرین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نشاید از تو چندین جور کردن

نشاید خون مظلومان به گردن

مرا بهر تو باید زندگانی

وگر نی سهل دارم جان سپردن

از آن روزی که نام تو شنیدم

شدم عاجز من از شب‌ها شمردن

روا باشد که از چون تو کریمی

نصیب من بود افسوس خوردن

خداوندا از آن خوشتر چه باشد

بدیدن روی تو پیش تو مردن

مثال شمع شد خونم در آتش

ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن

در این زندان مرا کند است دندان

از این صبر و از این دندان فشردن

از این خانه شدم من سیر وقت است

به بام آسمان‌ها رخت بردن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در این دم همدمی آمد خمش کن

که او ناگفته می داند خمش کن

ز جام باده خاموش گویا

تو را بی‌خویش بنشاند خمش کن

مزن تشنیع بر سلطان عشقش

که او کس را نرنجاند خمش کن

اگر در آینه دم را بگیری

تو را از گفت برهاند خمش کن

ز گردش‌های تو می داند آن کس

که گردون را بگرداند خمش کن

هر اندیشه که در دل دفن کردی

یکایک بر تو برخواند خمش کن

ز هر اندیشه مرغی آفریند

در آن عالم بپراند خمش کن

یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ

که یک یک را نمی‌ماند خمش کن

گر آن مه را نمی‌بینی ببینی

چو چشمت را بپیچاند خمش کن

از این عالم و زان عالم مگو زانک

به یک رنگیت می راند خمش کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین

با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین

خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته

اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین

یاران بشوریده با جان بسوزیده

بگشاده دل و دیده در شاهد بی‌کابین

چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد

چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین

شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی

در دیده هر هستی از دیده زنگی بین

آن چرخ فرومانده کآبش بنگرداند

این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین

می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین

که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین

شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را

آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین

شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی

تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با روی تو کفر است به معنی نگریدن

یا باغ صفا را به یکی تره خریدن

با پر تو مرغان ضمیر دل ما را

در جنت فردوس حرام است پریدن

اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد

آن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن

دشتی که چراگاه شکاران تو باشد

شیران بنیارند در آن دست چریدن

هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد

آن عشق حرام است و صلای فسریدن

در باطن من جان من از غیر تو ببرید

محسوس شنیدم من آواز بریدن

در خواب شود غافل از این دولت بیدار

از پوست چه شیره بودت در فشریدن

رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسین

لاحول بود چاره و انگشت گزیدن

جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز

آن موی بصر باشد باید ستریدن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان

وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان

گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری

مانند سر بریان گشته که منم خندان

من صوفی باصوفم من آمر معروفم

چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان

معذوری خود دیده در خویش ترنجیده

عذر دگران خواهد از باب هنرمندان

بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن

وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان

آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را

وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان

بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند

جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان