راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رو مذهب عاشق را برعکس روش‌ها دان

کز یار دروغی‌ها از صدق به و احسان

حال است محال او مزد است وبال او

عدل است همه ظلمش داد است از او بهتان

نرم است درشت او کعبه‌ست کنشت او

خاری که خلد دلبر خوشتر ز گل و ریحان

آن دم که ترش باشد بهتر ز شکرخانه

وان دل که ملول آید خوش بوس و کنار است آن

وان دم که تو را گوید والله ز تو بیزارم

آن آب خضر باشد از چشمه گه حیوان

وان دم که بگوید نی در نیش هزار آری

بیگانگیش خویشی در مذهب بی‌خویشان

کفرش همه ایمان شد سنگش همه مرجان شد

بخلش همه احسان شد جرمش همگی غفران

گر طعنه زنی گویی تو مذهب کژ داری

من مذهب ابرویش بخریدم و دادم جان

زین مذهب کژ مستم بس کردم و لب بستم

بردار دل روشن باقیش فرو می خوان

شمس الحق تبریزی یا رب چه شکرریزی

گویی ز دهان من صد حجت و صد برهان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سرو و گل بستان بنگر به تهی دستان

نانی ده و صد بستان‌هاده چه به درویشان

بشنو تو ز پیغامبر فرمود که سیم و زر

از صدقه نشد کمتر هاده چه به درویشان

یک دانه اگر کاری صد سنبله برداری

پس گوش چه می خاری‌هاده چه به درویشان

کم کن تو فزایش بین بنواز و ستایش بین

بگشا و گشایش بین هاده چه به درویشان

صدقه تو به حق رفته و اندر شب آشفته

او حارس و تو خفته‌هاده چه به درویشان

هر لطف که بنمایی در سایه آن آیی

بسیار بیاسایی‌هاده چه به درویشان

حرمت کن و حرمت بین نعمت ده و نعمت بین

رحمت کن و رحمت بین‌هاده چه به درویشان

ای مکرم هر مسکین و ای راحم هر غمگین

ای مالک یوم الدین‌هاده چه به درویشان

آمد به تو آوازم واقف شدی از رازم

محروم میندازم هاده چه به درویشان

سرگشته تحویلم در قالم و در قیلم

بنگر تو به زنبیلم هاده چه به درویشان

دانی که دعا گویم هر جا که ثنا گویم

بین کز تو چه واگویم هاده چه به درویشان

رنجیت مبا آمین دور از تو قضا آمین

یار تو خدا آمین هاده چه به درویشان

ای کوی شما جنت وی خوی شما رحمت

خاصه که در این ساعت هاده چه به درویشان

گفتیم دعا رفتیم وز کوی شما رفتیم

خوش باش که ما رفتیم هاده چه به درویشان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون چنگ شدم جانا آن چنگ تو دروا کن

صد جان به عوض بستان وان شیوه تو با ما کن

عیسی چو تویی ما را همکاسه مریم کن

طنبور دل ما را هم ناله سرنا کن

دستی بنه ای چنگی بر نبض چنین پیری

وان خون دل زر را در ساغر صهبا کن

جمعیت رندان را بر شاهد نقدی زن

ور زهد سخن گوید تو وعده به فردا کن

دیوانه و مستی را خواهی که بشورانی

زنجیر خودم بنما وز دور تماشا کن

دیدم ز تو من نقشی بر کالبدی بسته

جان گفت علی الله گو دل گفت علالا کن

زان روز من مسکین بی‌عقل شدم بی‌دین

زان زلف خوش مشکین ما را تو چلیپا کن

زنار ببند ای دل در دیر بکن منزل

زان راهب پرحاصل یک بوسه تقاضا کن

در چهره مخدومی شمس الحق تبریزی

گر رغبت ما بینی این قصه غرا کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان

از عاشق حق توبه وز باد هوا انبان

گر توبه شود دریا یک قطره نیابم من

ور خاک درآیم من آن خاک شود سوزان

در خاک تنم بنگر کز جان هواپیشه

هر ذره در این سودا گشته‌ست چو دل گردان

خاصیت من این است هر جا که روم اینم

چه دوزد پالان گر هر جا که رود پالان

گویند که هر کی هست در گور اسیر آید

در حقه تنگ آن مشک نگذارد مشک افشان

در سینه تاریکت دل را چه بود شادی

زندان نبود سینه میدان بود آن میدان

اندر رحم مادر چون طفل طرب یابد

آن خون به از این باده وان جا به از این بستان

گر شرح کنم این را ترسم که مقلد را

آید به خیال اندر اندیشه سرگردان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دانی که کجا جویی ما را به گه جستن

در گردش چشم او آن نرگس آبستن

در دل چو خیال او تابد ز جمال او

دل بند بدراند او را نتوان بستن

طفل دل پرسودا آغاز کند غوغا

پستان کریم او آغاز کند جستن

دل ز آتش عشق او آموخت سبک روحی

از سینه بپریدن هر ساعت برجستن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون

آن می کشدم زان سو وین می کشدم زین سون

یک گوش به دست این یک گوش به دست آن

این می کشدم بالا وان می کشدم هامون

از دست کشاکش من وز چرخ پرآتش من

می گردم و می نالم چون چنبره گردون

آن لحظه که بی‌هوشم ز ایشان برهد گوشم

می غلطم چون شاهان در اطلس و در اکسون

من عاشق آن روزم می درم و می دوزم

بر خرقه بی‌چونی می زن تگلی بی‌چون

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن

زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن

گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه

ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن

ازواج موافق را شربت ده و دم دم ده

امشاج منافق را درهم زن و برهم زن

اکسیر لدنی را بر خاطر جامد نه

مخمور یتیمی را بر جام محرم زن

در دیده عالم نه عدلی نو و عقلی نو

وان آهوی یاهو را بر کلب معلم زن

اندر گل بسرشته یک نفخ دگر دردم

وان سنبل ناکشته بر طینت آدم زن

گر صادق صدیقی در غار سعادت رو

چون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زن

جان خواسته‌ای ای جان اینک من و اینک جان

جانی که تو را نبود بر قعر جهنم زن

خواهی که به هر ساعت عیسی نوی زاید

زان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن

گر دار فنا خواهی تا دار بقا گردد

آن آتش عمرانی در خرمن ماتم زن

خواهی تو دو عالم را همکاسه و هم یاسه

آن کحل اناالله را در عین دو عالم زن

من بس کنم اما تو ای مطرب روشن دل

از زیر چو سیر آیی بر زمزمه بم زن

تو دشمن غم‌هایی خاموش نمی‌شایی

هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آرایش باغ آمد این روی چه روی است این

مستی دماغ آمد این بوی چه بوی است این

این خانه جنات است یا کوی خرابات است

یا رب که چه خانه‌ست این یا رب که چه کوی است این

در دل صفت کوثر جویی ز می احمر

دل پر شده از دلبر یا رب که چه جوی است این

ای بر سر هر پشته از درد تو صد کشته

تو پرده فروهشته ای دوست چه خوی است این

جان‌ها که به ذوق آمد در عشق دو جوق آمد

در عشق شراب است آن در عشق سبوی است این

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از آتش روی خود اندر دلم آتش زن

و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن

ای جان خوش ساده از اصل ملک زاده

هر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن

ای جسم تو را از جان گر فرق کند جانم

شمشیر به کف داری بر تارک فرقش زن

ای طره پربندت بگشاده گره‌ها را

این یک گره دیگر بر زلف مشوش زن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین

ماننده کاریزی بی‌تیشه و بی‌میتین

دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد

بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین

ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی

در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین

چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم

وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین

چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم

تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن

ز آیینه ندیده‌ست او الا سیهی آهن

از آب حیات تو دور است به ذات تو

کز کبر برآید او بالا مثل روغن

پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسد

از لذت آن بوسه ای روت مه روشن

گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونی

زیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن

در سینه خیال او وان گاه غم و غصه

در آب حیات او وانگه خطر مردن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بی او نتوان رفتن بی‌او نتوان گفتن

بی او نتوان شستن بی‌او نتوان خفتن

ای حلقه زن این در در باز نتان کردن

زیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن

گردن ز طمع خیزد زر خواهد و خون ریزد

او عاشق گل خوردن همچون زن آبستن

کو عاشق شیرین خد زر بدهد و جان بدهد

چون مرغ دل او پرد زین گنبد بی‌روزن

این باید و آن باید از شرک خفی زاید

آزاد بود بنده زین وسوسه چون سوسن

آن باید کو آرد او جمله گهر بارد

یا رب که چه‌ها دارد آن ساقی شیرین فن

دو خواجه به یک خانه شد خانه چو ویرانه

او خواجه و من بنده پستی بود و روغن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل چو نمی‌گردد در شرح زبان من

وان حرف نمی‌گنجد در صحن بیان من

می گردد تن در کد بر جای زبان خود

در پرده آن مطرب کو زد ضربان من

هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقی

هم جان و جهان حیران در جان و جهان من

از غیب یکی لعلی در غار جهان آمد

وان لعل شده حیران در عزت کان من

ما را تو کجا یابی گر موی به مو جویی

چون در سر زلف او گشته‌ست مکان من

جان دوش مر آن مه را می گفت دلم خستی

پیکان پر از خون بین ای سخته کمان من

گفتا که شکار من جز شیر کجا باشد

جز لعل بدخشانی کی یافت نشان من

جز دلق دو صدپاره من پاره کجا گیرم

باقی قماشت کو ای دلق کشان من

شمس الحق تبریزی از دور زمان برتر

و افزوده ز هر دوری از وی دوران من

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان

وگر عاشق شاهی روان باش به میدان

صلا روز وصال است همه جاه و جمال است

همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان

کجایی تو کجایی نه از حلقه مایی

وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی‌جان

یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی

از او بوسه به جانی زهی کاله ارزان

اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق

چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان

چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین

زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان

بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز

بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان

زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز

از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان

بجو باده گلگون از آن دلبر موزون

که این دم مه گردون روان گشت به میزان

بنوش از می بالا لب و ریش میالا

شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان

بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش

دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سرده صد سودا دستار چنین می کن

خوب است همین شیوه ای دوست همین می کن

فرمانده خوبانی ابرو چو بجنبانی

این بنده تو را گوید آن می کن و این می کن

از خون مسلمانان در ساغر رهبان کن

وز کافر زلفینت ویرانی دین می کن

مأمون امین را تو می ران که رو ای خاین

وان غیرت رهزن را بر روح امین می کن

آن حکم که از هیبت در عرش نمی‌گنجد

بر پشت زمان می نه بر روی زمین می کن

آن را که ندارد جان جان ده به دم عیسی

وان را که ندارد زر ز اکسیر زرین می کن

تا دور ابد شاها شمس الحق تبریزی

حکمی است به دور تو آری هله هین می کن