راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آمدستیم تا چنان گردیم

که چو خورشید جمله جان گردیم

مونس و یار غمگنان باشیم

گل و گلزار خاکیان گردیم

چند کس را نییم خاص چو زر

بر همه همچو بحر و کان گردیم

جان نماییم جسم عالم را

قره العین دیدگان گردیم

چون زمین نیستیم یغماگاه

ایمن و خوش چو آسمان گردیم

هر کی ترسان بود چو ترسایان

همچو ایمان بر او امان گردیم

هین خمش کن از آن هم افزونیم

که بر الفاظ و بر زبان گردیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل صافی دم ثابت قدم

جئت لکی تنذر خیر الامم

سر ننهی جز به اشارات دل

بر ورق عشق ازل چون قلم

از طرب باد تو و داد تو

رقص کنانیم چو شقه علم

رقص کنان خواجه کجا می روی

سوی گشایشگه عرصه عدم

خواجه کدامین عدم است این بگو

گوش قدم داند حرف قدم

عشق غریب است و زبانش غریب

همچو غریب عربی در عجم

خیز که آورده امت قصه‌ای

بشنو از بنده نه بیش و نه کم

بشنو این حرف غریبانه را

قصه غریب آمد و گوینده هم

از رخ آن یوسف شد قعر چاه

روشن و فرخنده چو باغ ارم

قصر شد آن حبس و در او باغ و راغ

جنت و ایوان شد و صفه حرم

همچو کلوخی که در آب افکنی

باز شود آب در آن دم ز هم

همچو شب ابر که خورشید صبح

ناگه سر برزند از چاه غم

همچو شرابی که عرب خورد و گفت

صل علی دنتها و ارتسم

از طرب این حبس به خواری و نقص

می نگرد بر فلک محتشم

ای خرد از رشک دهانم مگیر

قد شهد الله و عد النعم

گر چه درخت آب نهان می خورد

بان علی شعبته ما کتم

هر چه بدزدید زمین ز آسمان

فصل بهاران بدهد دم به دم

گر شبه دزدیده‌ای وگر گهر

ور علم افراشتی وگر قلم

رفت شب و روز تو اینک رسید

سوف یری النائم ماذا احتلم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خیز تا فتنه‌ای برانگیزیم

یک زمان از زمانه بگریزیم

بر بساط نشاط بنشینیم

همه از پیش خویش برخیزیم

جز حریف ظریف نگزینیم

با کسان خسان نیامیزیم

غم بیهوده در جهان نخوریم

می آسوده در قدح ریزیم

ما گرفتار شادی و طربیم

نه گرفتار زهد و پرهیزیم

گر ستیزه کند فلک با ما

بر مرادش رویم و نستیزیم

چون نداریم هیچ دست آویز

چند با هر کسی درآویزیم

عیش باقی است شمس تبریزی

مست جاوید شاه تبریزیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم

بسته شکرخنده را تا که بگریانیم

ترش نگردم از آنک از تو همه شکرم

گریه نصیب تن است من گهر جانیم

در دل آتش روم تازه و خندان شوم

همچو زر سرخ از آنک جمله زر کانیم

در دل آتش اگر غیر تو را بنگرم

دار مرا سنگسار ز آنچ من ارزانیم

هیچ نشینم به عیش هیچ نخیزم به پا

جز تو که برداریم جز تو که بنشانیم

این دل من صورتی گشت و به من بنگرید

بوسه همی‌داد دل بر سر و پیشانیم

گفتم ای دل بگو خیر بود حال چیست

تو نه که نوری همه من نه که ظلمانیم

ور تو منی من توام خیرگی از خود ز چیست

مست بخندید و گفت دل که نمی‌دانیم

رو مطلب تو محال نیست زبان را مجال

سوره کهفم که تو خفته فروخوانیم

زود بر او درفتاد صورت من پیش دل

گفت بگو راست ای صادق ربانیم

گفت که این حیرت از منظر شمس حق است

مفخر تبریزیان آنک در او فانیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چند گهی فاتحه خوانت کنم

از پس آن شاه جهانت کنم

پیر شدی در غم ما باک نیست

پیر بیا تا که جوانت کنم

هیچ غم جان مخور ار جان برفت

بگلر لشکرگه جانت کنم

آنچ محال است تصور دهم

وجه محالیش بیانت کنم

ره دهمت تا به اصول اصول

راه چه باشد که چنانت کنم

گر چه کلیمی همه در اعتراض

کشف کنم خضر زمانت کنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم

وگر درم نگشایی مقیم درگاهم

چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش

به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم

کجا روم به سر خویش کی دلی دارم

من و تن و دل من سایه شهنشاهم

به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم

به توست آگهی من اگر من آگاهم

نه دلربام تویی گر مرا دلی باقی است

نه کهربام تویی گر مثل پر کاهم

نه از حلاوت حلوای بی‌حد لب توست

که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم

ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم

چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم

ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم

بس است دولت عشق تو منصب و جاهم

چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم

نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم

اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد

به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم

اگر چه کاهل و بی‌گاه خیز قافله‌ام

به سوی توست سفرهای گاه و بی‌گاهم

برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو

که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شد ز غمت خانه سودا دلم

در طلبت رفت به هر جا دلم

در طلب زهره رخ ماه رو

می نگرد جانب بالا دلم

فرش غمش گشتم و آخر ز بخت

رفت بر این سقف مصفا دلم

آه که امروز دلم را چه شد

دوش چه گفته است کسی با دلم

از طلب گوهر گویای عشق

موج زند موج چو دریا دلم

روز شد و چادر شب می درد

در پی آن عیش و تماشا دلم

از دل تو در دل من نکته‌هاست

آه چه ره است از دل تو تا دلم

گر نکنی بر دل من رحمتی

وای دلم وای دلم وا دلم

ای تبریز از هوس شمس دین

چند رود سوی ثریا دلم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آمد سرمست سحر دلبرم

بیخود و بنشست به مجلس برم

گرم شد و عربده آغاز کرد

گفت که تو نقشی و من آزرم

تو به دو پر می پری و من به صد

تو ز دو کس من ز دو صد خوشترم

گر چه فروتر بنشستم ز لطف

من ز حریفان به دو سر برترم

یک قدحم بیست چو جام شماست

تا همه دانند که من دیگرم

ساغر من تا لب و باقی به نیم

جان و دلم زفت و به تن لاغرم

صورت من ناید در چشم سر

زان که از این سر نیم و زان سرم

من پنهان در دل و دل هم نهان

زانک در این هر دو صدف گوهرم

گر قدحی بیشتر از من خوری

من دو سبو بیشتر از تو خورم

گر به دو صد کوه چو بز بردوی

من که و بز را دو شکم بردرم

چون بدوم مه نبود همتکم

چون بجهم چرخ بود چنبرم

چون ببرم دست به سوی سلاح

دشنه خورشید بود خنجرم

خشک نماید بر تو این غزل

چون نشدی تر ز نم کوثرم

کور نه‌ام لیک مرا کیمیاست

این درم قلب از آن می خرم

جزو و کلم یار مرا درخور است

نی خوردم غم و نه من غم خورم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بار دگر جانب یار آمدیم

خیره نگر سوی نگار آمدیم

بر سر و رو سجده کنان جمله راه

تا سر آن گنج چو مار آمدیم

نافه آهو چو بزد بر دماغ

دام گرفتیم و شکار آمدیم

دام بشر لایق آن صید نیست

پس تو بگو ما به چه کار آمدیم

پار دل پاره رفوی تو دید

بر طمع دولت پار آمدیم

ای همه هستی مکن از ما کنار

زانک ز هستی به کنار آمدیم

همچو ستاره سوی شیطان کفر

نفط زنانیم و شرار آمدیم

همچو ابابیل سوی پیل گبر

سنگ زنانیم و دمار آمدیم

باز چو بینیم رخ عاشقان

با طبق سیم نثار آمدیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما به تماشای تو بازآمدیم

جانب دریای تو بازآمدیم

سیل غمت خانه دل را ببرد

زود به صحرای تو بازآمدیم

چون سر ما مطبخ سودای توست

بر سر سودای تو بازآمدیم

از سر چه صد رسن انداختی

تا سوی بالای تو بازآمدیم

ناله سرنای تو در جان رسید

در پی سرنای تو بازآمدیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر تو کنی روی ترش زحمت از این جا ببرم

گر تو میی من قدحم ور ترشی من کبرم

عبس وجها سندی کان سناه مددی

کل هوی یهویه ذاک جمیل و کرم

زنده نباشد دل من گر به مهش دل ندهم

عقل ندارد سر من گر ز نباتش نچرم

مبسمه بلبلنی عابسه زلزلنی

ما شطه شیبنی غیبته الف هرم

گر کژی آرم سوی او همچو کمان تیر خورم

ور هنر آرم سوی او عرضه کنم بی‌هنرم

بارحتی فکرته هیجنی قلقلنی

قمت اطوف سکرا مغتنما حول حرم

گر پی رایش نروم باد گسسته رگ من

ور سوی بحرش نروم باد شکسته گهرم

ظلت به مقتنیا مرتزقا مجتنیا

نخله خلد نبتت وسط ریاض و ارم

چونک شکارش نشوم خواجه یقین دان که سگم

چون پی اسپش ندوم خواجه یقین دان که خرم

کنت ثقیلا کسلا خففنی جذبته

نمت علی قارعه عاصفنی سیل عرم

گفتم بسته‌ست دلم گفت منم قفل گشا

گفتم کشتی تو مرا گفت من از تو بترم

رو سخن کار مگو کز همه آزاد شدم

رو سخن خار مگو چون همه گل می سپرم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تشنه خویش کن مده آبم

عاشق خویش کن ببر خوابم

تا شب و روز در نماز آیم

ای خیال خوش تو محرابم

گر خیال تو در فنا یابم

در زمان سوی مرگ بشتابم

بر امید خیال گوهر تو

جاذب هر مسی چو قلابم

بر امید مسبب الاسباب

رهزن کاروان اسبابم

رحمتی آر و پادشاهی کن

کاین فراق تو بر نمی‌تابم

زان همی‌گردم و همی‌نالم

که بر آب حیات دولابم

زان چو روزن گشاده‌ام دل و چشم

که تویی آفتاب و مهتابم

آن زمانی که نام تو شنوم

مست گردند نام و القابم

آن زمانی که آتش تو رسد

بجهد این دل چو سیمابم

بس کن از گفت کز غبار سخن

خود سخن بخش را نمی‌یابم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فان وفق الله الکریم وصالکم

و عاین روحی حسنکم و جمالکم

تصدقت بالروح العزیز لشکرها

فبالله ارحموا ذلی و عشقی فما لکم

الی کم اقاسی هجرکم و فراقکم

الی کم اؤانس طیفکم و خیالکم

تناقص صبری بازدیاد ملالکم

فیالیتنی افننی کصبری ملالکم

عمی العین من تذکارها حرکاتکم

و غنجاتها ویلاکم و دلالکم

رآنی الهوی یوما الاعب غفلتی

فصاح علینا صیحه العشق والکم

لقد جاء من تبریز روح مجسم

الا فانثروا فی حب نعلیه ما لکم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اتیناکم اتیناکم فحیونا نحییکم

و لو لاکم و لقیاکم لما کنا بودایکم

دخلنا دارکم سکری فشکرا ربنا شکرا

ذکرتم عهدنا ذکرا و نادانا منادیکم

خرجنا من قری الوادی دخلنا القصر یا حادی

توافیتم بمیعادی و باح الراح ساقیکم

فاخف القصر لا تبدی و من یسئلک لا تهدی

فانت الغوث و المجدی اذا ناجی مناجیکم

و تسقینا و تشفینا و مثل السر تخفینا

و هذا کله فضل فانا لا نکافیکم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

لولیکان توییم در بگشا ای صنم

لولیکان را دمی بار ده ای محتشم

ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان

ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم

امن دو عالم تویی گوهر آدم تویی

هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم

چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو

گردد هر لولیی صاحب طبل و علم

رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست

تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم

تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیم

چون لطفت برکشد بر خط لولی رقم

خوف مهل در میان بانگ بزن کالامان

عشرت با خوف جان راست نیاید به هم

مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروش

پر کن از عیش گوش پر کن از می شکم

تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمان

آید صافی روان گوید ای من منم