راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما ز بالاییم و بالا می رویم

ما ز دریاییم و دریا می رویم

ما از آن جا و از این جا نیستیم

ما ز بی‌جاییم و بی‌جا می رویم

لااله اندر پی الالله است

همچو لا ما هم به الا می رویم

قل تعالوا آیتیست از جذب حق

ما به جذبه حق تعالی می رویم

کشتی نوحیم در طوفان روح

لاجرم بی‌دست و بی‌پا می رویم

همچو موج از خود برآوردیم سر

باز هم در خود تماشا می رویم

راه حق تنگ است چون سم الخیاط

ما مثال رشته یکتا می رویم

هین ز همراهان و منزل یاد کن

پس بدانک هر دمی ما می رویم

خوانده‌ای انا الیه راجعون

تا بدانی که کجاها می رویم

اختر ما نیست در دور قمر

لاجرم فوق ثریا می رویم

همت عالی است در سرهای ما

از علی تا رب اعلا می رویم

رو ز خرمنگاه ما ای کورموش

گر نه کوری بین که بینا می رویم

ای سخن خاموش کن با ما میا

بین که ما از رشک بی‌ما می رویم

ای که هستی ما ره را مبند

ما به کوه قاف و عنقا می رویم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما به خرمنگاه جان بازآمدیم

جانب شه همچو شهباز آمدیم

سیر گشتیم از غریبی و فراق

سوی اصل و سوی آغاز آمدیم

وارهیدیم از گدایی و نیاز

پای کوبان جانب ناز آمدیم

در کنار محرمان جان پروریم

چونک اندر پرده راز آمدیم

او کمند انداخت و ما را برکشید

ما به دست صانع انگاز آمدیم

پیش از آن کاین خانه ویران کرد اجل

حمدلله خانه پرداز آمدیم

نان ما پخته‌ست و بویش می رسد

تا به بوی نان به خباز آمدیم

هین خمش کن تا بگوید ترجمان

کز مذلت سوی اعزاز آمدیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می رسد بوی جگر از دو لبم

می برآید دودها از یاربم

می بنالد آسمان از آه من

جان سپردن هر دمی شد مذهبم

اندکی دانستیی از حال من

گر خبر بودی شبت را از شبم

مکتب تعلیم عشاق آتش است

من شب و روز اندرون مکتبم

روی خود بر روی زرد من بنه

دست نه بر سینه‌ام کاندر تبم

گفتمش گویم به گوشت یک سخن

گفت ترسم تا نسوزد غبغبم

گفتمش دور از جمالت چشم بد

چشم من نزدیک اگر چه معجبم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من به سوی باغ و گلشن می روم

تو نمی‌آیی میا من می روم

روز تاریک است بی‌رویش مرا

من برای شمع روشن می روم

جان مرا هشته‌ست و پیشین می رود

جان همی‌گوید که بی‌تن می روم

بوی سیب آمد مرا از باغ جان

مست گشتم سیب خوردن می روم

عیش باقی شد مرا آن جا که من

از برای عیش کردن می روم

من به هر بادی نگردم زانک من

در رهش چون کوه آهن می روم

من گریبان را دریدم از فراق

در پی او همچو دامن می روم

آتشم گر چه به صورت روغنم

و اندر آتش همچو روغن می روم

همچو کوهی می نمایم لیک من

ذره ذره سوی روزن می روم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ساقیا عربده کردیم که در جنگ شویم

می گلرنگ بده تا همه یک رنگ شویم

صورت لطف سقی الله تویی در دو جهان

رخ می رنگ نما تا همگان دنگ شویم

باده منسوخ شود چون به صفت باده شویم

بنگ منسوخ شود چون همگی بنگ شویم

هین که اندیشه و غم پهلوی ما خانه گرفت

باده ده تا که از او ما به دو فرسنگ شویم

مطربا بهر خدا زخمه مستانه بزن

تا ز زخمه خوش تو ساخته چون چنگ شویم

مجلس قیصر روم است بده صیقل دل

تا که چون آینه جان همه بی‌رنگ شویم

یک جهان تنگ دل و ما ز فراخی نشاط

یک نفس عاشق آنیم که دلتنگ شویم

دشمن عقل کی دیده‌ست کز آمیزش او

همه عقل و همه علم و همه فرهنگ شویم

شمس تبریز چو در باغ صفا رو بنمود

زود در گردن عشقش همه آونگ شویم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش عشق شمس دین می باختیم

سوی رفعت روح می افراختیم

در فراق روی آن معشوق جان

ماحضر با عشق او می ساختیم

در نثار عشق جان افزای او

قالب از جان هر زمان پرداختیم

عشق او صد جان دیگر می بداد

ما در این داد و ستد پرداختیم

همچو چنگ از حال خود خالی شدیم

پرده عشاق را بنواختیم

اندر آن پرده بده یک پردگی

کز شعاعش پرده‌ها بشناختیم

هر زمان خود را به سوی پرده‌ای

حیله حیله پیشتر انداختیم

برج برج و پرده پرده بعد از آن

همچو ماه چارده می تاختیم

رو نمود از سوی تبریز آفتاب

تا دل از رخت طبیعت آختیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من اگر نالم اگر عذر آرم

پنبه در گوش کند دلدارم

هر جفایی که کند می رسدش

هر جفایی که کند بردارم

گر مرا او به عدم انگارد

ستمش را به کرم انگارم

داروی درد دلم درد وی است

دل به دردش ز چه رو نسپارم

عزت و حرمتم آنگه باشد

که کند عشق عزیزش خوارم

باده آنگه شود انگور تنم

که بکوبد به لگد عصارم

جان دهم زیر لگد چون انگور

تا طرب ساز شود اسرارم

گر چه انگور همه خون گرید

که از این جور و جفا بیزارم

پنبه در گوش کند کوبنده

که من از جهل نمی‌افشارم

تو گر انکار کنی معذوری

لیک من بوالحکم این کارم

چون ز سعی و قدمم سر کردی

آنگهی شکر کنی بسیارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خوشا روز که پیش چو تو سلطان میرم

پیش کان شکر تو شکرافشان میرم

صد هزاران گل صدبرگ ز خاکم روید

چونک در سایه آن سرو گلستان میرم

ای بسا دست که خایند حریصان حیات

چونک در پای تو من دست فشانان میرم

شربت مرگ چو اندر قدح من ریزی

بر قدح بوسه دهم مست و خرامان میرم

چون به بوی خوش یک سیب تو موسی جان داد

پس عجب نیست کز آسیب تو چون جان میرم

چون خزان از خبر مرگ اگر زرد شوم

چون بهار از لب خندان تو خندان میرم

بارها مردم من وز دم تو زنده شدم

گر بمیرم ز تو صد بار بدان سان میرم

من پراکنده بدم خاک بدم جمع شدم

پیش جمع تو نشاید که پریشان میرم

همچو فرزند که اندر بر مادر میرد

در بر رحمت و بخشایش رحمان میرم

چه حدیث است کجا مرگ بود عاشق را

این محالت که در چشمه حیوان میرم

شمس تبریز کسانی که به تو زنده نیند

سوی تو زنده شوم از سوی ایشان میرم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من اگر پرغم اگر شادانم

عاشق دولت آن سلطانم

تا که خاک قدمش تاج من است

اگرم تاج دهی نستانم

تا لب قند خوشش پندم داد

قند روید بن هر دندانم

گلم ار چند که خارم در پاست

یوسفم گر چه در این زندانم

هر کی یعقوب من است او را من

مونس زاویه احزانم

در وصال شب او همچو نیم

قند می نوشم و در افغانم

پای من گر چه در این گل مانده‌ست

نه که من سرو چنین بستانم

ز جهان گر پنهانم چه عجب

که نهان باشد جان من جانم

گر چه پرخارم سر تا به قدم

کوری خار چو گل خندانم

بوده‌ام مؤمن توحید کنون

مؤمنان را پس از این ایمانم

سایه شخصم و اندازه او

قامتش چند بود چندانم

هر کی او سایه ندارد چو فلک

او بداند که ز خورشیدانم

قیمتم نبود هر چند زرم

که به بازار نیم در کانم

من درون دل این سنگ دلان

چون زر و خاک به کان یک سانم

چونک از کان جهان بازرهم

زان سوی کون و مکان من دانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روز باران است و ما جو می کنیم

بر امید وصل دستی می زنیم

ابرها آبستن از دریای عشق

ما ز ابر عشق هم آبستنیم

تو مگو مطرب نیم دستی بزن

تو بیا ما خود تو را مطرب کنیم

روشن است آن خانه گویی آن کیست

ما غلام خانه‌های روشنیم

ما حجاب آب حیوان خودیم

بر سر آن آب ما چون روغنیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما سر و پنجه و قوت نه از این جان داریم

ما کر و فر سعادت نه ز کیوان داریم

آتش دولت ما نیست ز خورشید و اثیر

سبحات رخ تابنده ز سبحان داریم

رگ و پی نی و در آن دجله خون می جوشیم

دست و پا نی و در آن معرکه جولان داریم

هفت دریا بر ما غرقه یک قطره بود

که به کف شعشعه جوهر انسان داریم

چه کم ار سر نبود چونک سراسر جانیم

چه غم ار زر نبود چون مدد از کان داریم

بوهریره صفتیم و به گه داد و ستد

دل بدان سابقه و دست در انبان داریم

اهرمن دیو و پری جمله به جان عاشق ماست

چونک در عشق خدا ملک سلیمان داریم

در چه و حبس جهان گر چه رهین دلویم

چند یعقوب دل آشفته به کنعان داریم

شمس تبریز شهنشاه همه مردان است

ما از آن قطب جهان حجت و برهان داریم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من اگر مستم اگر هشیارم

بنده چشم خوش آن یارم

بی‌خیال رخ آن جان و جهان

از خود و جان و جهان بیزارم

بنده صورت آنم که از او

روز و شب در گل و در گلزارم

این چنین آینه‌ای می بینم

چشم از این آینه چون بردارم

دم فروبسته‌ام و تن زده‌ام

دم مده تا علالا برنارم

بت من گفت منم جان بتان

گفتم این است بتا اقرارم

گفت اگر در سر تو شور من است

از تو من یک سر مو نگذارم

منم آن شمع که در آتش خود

هر چه پروانه بود بسپارم

گفتمش هر چه بسوزی تو ز من

دود عشق تو بود آثارم

راست کن لاف مرا با دیده

جز چنان راست نیاید کارم

من ز پرگار شدم وین عجب است

کاندر این دایره چون پرگارم

ساقی آمد که حریفانه بده

گفتم اینک به گرو دستارم

غلطم سر بستان لیک دمی

مددم ده قدری هشیارم

آن جهان پنهان را بنما

کاین جهان را به عدم انگارم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من اگر پرغم اگر خندانم

عاشق دولت آن سلطانم

هوس عشق ملک تاج من است

اگرم تاج دهی نستانم

رنگ شاخ گل او برگ من است

زانک من بلبل آن بستانم

جز که بر خاک درش ننشینم

جز که در جان و دلش ننشانم

روز و شب غرقه شیر و شکرم

در گل و یاسمن و ریحانم

گر خراب است جهان گر معمور

من خراب ویم این می دانم

نظری هست ملک را بر من

گر چه با خاک زمین یک سانم

زر با خاک درآمیخته‌ام

باش در کوره روم در کانم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رفتم ز دست خود من در بیخودی فتادم

در بیخودی مطلق با خود چه نیک شادم

چشمم بدوخت دلبر تا غیر او نبینم

تا چشم‌ها به ناگه در روی او گشادم

با من به جنگ شد جان گفتا مرا مرنجان

گفتم طلاق بستان گفتا بده بدادم

مادر چو داغ عشقت می دید در رخ من

نافم بر آن برید او آن دم که من بزادم

گر بر فلک روانم ور لوح غیب خوانم

ای تو صلاح جانم بی‌تو چه در فسادم

ای پرده برفکنده تا مرده گشته زنده

وز نور رویت آمد عهد الست یادم

از عشق شاه پریان چون یاوه گشتم ای جان

از خویش و خلق پنهان گویی پری نژادم

تبریز شمس دین را گفتم تنا کی باشی

تن گفت خاک و جان گفت سرگشته همچو بادم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر جان منکرانت شد خصم جان مستم

اندر جواب ایشان خوبی تو بسستم

در دفع آن خیالش وز بهر گوشمالش

بنمایمش جمالت از دور من برستم

گوید که نیست جوهر وز منش نیست باور

زان نیست ای برادر هستم چنانک هستم

دوش از رخ نگاری دل مست گشت باری

تا پیش شهریاری من ساغری شکستم

من مست روی ماهم من شاد از آن گناهم

من جرم دار شاهم نک بشکنید دستم

بس رندم و قلاشم در دین عشق فاشم

من ملک را چه باشم تا تحفه‌ای فرستم

دل دزد و دزدزاده بر مخزن ایستاده

شه مخزنش گشاده چون دست دزد بستم

ای بی‌خبر ز شاهی گویی که بر چه راهی

من می روم چو ماهی آن سو که برد شستم

شمس الحق است رازم تبریز شد نیازم

او قبله نمازم او نور آب دستم