راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم

پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم

عاشق هدیه نیم عاشق آن دست توام

سنقر دانه نیم ایبک بند دامم

از تغار تو اگر خون رسدم همچو سگان

گر من آن را قدح خاص ندانم عامم

غنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمین

تا سمعنا و اطعنا کنی ای جان نامم

ملخ حکم تو تا مزرعه‌ام را بچرید

گر نگردم تلف تو علف ایامم

ساقی صبر بیا رطل گرانم درده

تا چو ریگش به یکی بار فروآشامم

گوییم شپشپی و چون پشه بی‌آرامی

چون دلارام نیابم به چه چیز آرامم

همچو دزدان ز عسس من همه شب در بیمم

همچو خورشیدپرستان به سحر بر بامم

مهر غیر تو بود در دل من مهر ضلال

شکر غیر تو بود در سر من سرسامم

به زبان گر نکنم یاد شکرخانه تو

کام و ناکام بود لذت آن در کامم

خبر رشک تو می آرد اشک تر من

نه به تقلید بل از دیده دهد پیغامم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر تو مستی بر ما آی که ما مستانیم

ور نه ما عشوه و ناموس کسی نستانیم

یوسفانند که درمان دل پردردند

که ز مستی بندانند که ما درمانیم

ور بدانند حق و قیمت خود درشکنند

چونک درمان سر خود گیرد ما درمانیم

ما خرابیم و خرابات ز ما شوریده‌ست

گنج عیشیم اگر چند در این ویرانیم

کدخدامان به خرابات همان ساقی و بس

کدخدا اوست و خدا اوست همو را دانیم

مست را با غم و اندیشه و تدبیر چه کار

که سزای سر صدریم و یا دربانیم

هر کی از صدر خبر دارد او دربان است

ما ز جان بی‌خبریم و بر آن جانانیم

من نخواهم که سخن گویم الا ساقی

می دمد در دل ما زانک چو نای انبانیم

خوش بود سیمتنی کو بنداند که کییم

بار ما می کشد و ماش همی‌رنجانیم

یار ما داند کو کیست ولی برشکند

خویش کاسد کند و گوید ما ارزانیم

سر فرود آرد چون شاخ تر از لطف و کرم

ما چو برگ از حذر فرقت او لرزانیم

یک زمانم بهل ای جان که خموشانه خوش است

ما سخن گوی خموشیم که چون میزانیم

بس کن ار چند بیان طرق از ارکان است

ما به ارکان به چه مشغول شویم ار کانیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دست من گیر ای پسر خوش نیستم

ای قد تو چون شجر خوش نیستم

نی بهل دستم که رنجم از دل است

درد دل را گلشکر خوش نیستم

تا تو رفتی قوت و صبرم برفت

تا تو رفتی من دگر خوش نیستم

دست‌ها را چون کمر کن گرد من

هین که من بی‌این کمر خوش نیستم

ناتوانم رفتم از دست ای حکیم

دست بر من نه مگر خوش نیستم

ای گرفته آتشت زیر و زبر

این چنین زیر و زبر خوش نیستم

چه خبر پرسی که بی‌جام لبت

باخبر یا بی‌خبر خوش نیستم

سر همی‌پیچم به هر سو همچنین

چیست یعنی من ز سر خوش نیستم

چشم می بندم به هر دم تا به دیر

زانک بی‌تو با نظر خوش نیستم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش می گفت جانم کی سپهر معظم

بس معلق زنانی شعله‌ها اندر اشکم

بی‌گنه بی‌جنایت گردشی بی‌نهایت

بر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم

گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتش

هم شه و هم گداوش چون براهیم ادهم

صورتت سهمناکی حالتت دردناکی

گردش آسیاها داری و پیچ ارقم

گفت چرخ مقدس چون نترسم از آن کس

کو بهشت جهان را می کند چون جهنم

در کفش خاک مومی سازدش رنگ و رومی

سازدش باز و بومی سازدش شکر و سم

او نهانی است یارا این چنین آشکارا

پیش کرده است ما را تا شود او مکتم

کی شود بحر کیهان زیر خاشاک پنهان

گشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم

چون تن خاکدانت بر سر آب جانت

جان تتق کرده تن را در عروسی و در غم

در تتق نوعروسی تندخویی شموسی

می کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم

خاک از او سبزه زاری چرخ از او بی‌قراری

هر طرف بختیاری زو معاف و مسلم

عقل از او مستقینی صبر از او مستعینی

عشق از او غیب بینی خاک او نقش آدم

باد پویان و جویان آب‌ها دست شویان

ما مسیحانه گویان خاک خامش چو مریم

بحر با موج‌ها بین گرد کشتی خاکین

کعبه و مکه‌ها بین در تک چاه زمزم

شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکن

که ندانی تو کردن دلو و حبل از شلولم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم

از بد و نیک جهان همچو جهان بی‌خبریم

نظری کرد سوی خوبی تو دیده ما

از پیروی تو تا حشر غلام نظریم

دین ما مهر تو و مذهب ما خدمت تو

تا نگویی که در این عشق تو ما مختصریم

زهر بر یاد یکی نوش تو ای آهوچشم

گر به از نوش ننوشیم پس از سگ بتریم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در فروبند که ما عاشق این انجمنیم

تا که با یار شکرلب نفسی دم بزنیم

نقل و باده چه کم آید چو در این بزم دریم

سرو و سوسن چه کم آید چو میان چمنیم

باده تو به کف و باد تو اندر سر ماست

فارغ از باد و بروت حسن و بوالحسنیم

چو تویی مشعله ما ز تو شمع فلکیم

چو تویی ساقی بگزیده گزین زمنیم

رسن دام تو ما را چو رهانید ز چاه

ما از آن روز رسن باز و حریف رسنیم

عقل عقل و دل دل جان دو صد جان چو تویی

واجب آید که به اقبال تو بر تن نتنیم

چونک بر بام فلک از پی ما خیمه زدند

ما از این خرگله خرگاه چرا برنکنیم

همچو سیمرغ دعاییم که بر چرخ پریم

همچو سرهنگ قضاییم که لشکر شکنیم

ما چو سیلیم و تو دریا ز تو دور افتادیم

به سر و روی دوان گشته به سوی وطنیم

روکشان نعره زنانیم در این راه چو سیل

نه چو گردابه گندیده به خود مرتهنیم

هین از آن رطل گران ده سبکم بیش مگو

ور بگویی تو همین گو که غریق مننیم

شمس تبریز که سرمایه لعل است و عقیق

ما از او لعل بدخشان و عقیق یمنیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هم به درد این درد را درمان کنم

هم به صبر این کار را آسان کنم

یا برآرم پای جان زین آب و گل

یا دل و جان وقف دلداران کنم

داغ پروانه ستم از شمع الست

خدمت شمع همان سلطان کنم

عشق مهمان شد بر این سوخته

یک دلی دارم پیش قربان کنم

نفس اگر چون گربه گوید که میاو

گربه وارش من در این انبان کنم

از ملولی هر کی گرداند سری

درکشم در چرخش و گردان کنم

آن ملولی دنبل بی‌عشقی است

جان او را عاشق ایشان کنم

عاشقی چه بود کمال تشنگی

پس بیان چشمه حیوان کنم

من نگویم شرح او خامش کنم

آنچ اندر شرح ناید آن کنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سالکان راه را محرم شدم

ساکنان قدس را همدم شدم

طارمی دیدم برون از شش جهت

خاک گشتم فرش آن طارم شدم

خون شدم جوشیده در رگ‌های عشق

در دو چشم عاشقانش نم شدم

گه چو عیسی جملگی گشتم زبان

گه دل خاموش چون مریم شدم

آنچ از عیسی و مریم یاوه شد

گر مرا باور کنی آن هم شدم

پیش نشترهای عشق لم یزل

زخم گشتم صد ره و مرهم شدم

هر قدم همراه عزرائیل بود

جان مبادم گر از او درهم شدم

رو به رو با مرگ کردم حرب‌ها

تا ز عین مرگ من خرم شدم

سست کردم تنگ هستی را تمام

تا که بر زین بقا محکم شدم

بانگ نای لم یزل بشنو ز من

گر چو پشت چنگ اندر خم شدم

رو نمود الله اعلم مر مرا

کشته الله و پس اعلم شدم

عید اکبر شمس تبریزی بود

عید را قربانی اعظم شدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بوی آن خوب ختن می آیدم

بوی یار سیمتن می آیدم

می رسد در گوش بانگ بلبلان

بوی باغ و یاسمن می آیدم

درد چون آبستنان می گیردم

طفل جان اندر چمن می آیدم

بوی زلف مشکبار روح قدس

همچو جان اندر بدن می آیدم

یوسفم افتاده در چاه فراق

از شه مصر آن رسن می آیدم

من شهید عشقم و پرخون کفن

خونبها اندر کفن می آیدم

بر سرم نه آن کلاه خسروی

کان چنان شیرین ذقن می آیدم

سر نهادم همچو شمع اندر لگن

سر نگر کاندر لگن می آیدم

جان‌ها بر بام تن صف صف زدند

کان قباد صف شکن می آیدم

گوییا آن چنگ عشرت ساز یافت

تا نوای تن تنن می آیدم

گوییا ساقی جان بر کار شد

تا چنین می در دهن می آیدم

یا ز شعشاع عقیق احمدی

بوی رحمان از یمن می آیدم

یا ز بوی شمس تبریزی ز عشق

نعره‌ها بی‌خویشتن می آیدم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقم از عاشقان نگریختم

وز مصاف ای پهلوان نگریختم

حمله بردم سوی شیران همچو شیر

همچو روبه از میان نگریختم

قصد بام آسمان می داشتم

از میان نردبان نگریختم

چون که من دارو بدم هر درد را

از صداع این و آن نگریختم

هیچ دیدی دارو کز دردی گریخت

داروم من همچنان نگریختم

پیرو پیغامبران بودم به جان

من ز تهدید خسان نگریختم

زنده کوشم در شکار زندگی

زنده باشم چون ز جان نگریختم

چشم تیراندازش آنگه یافتم

که ز تیر خرکمان نگریختم

زخم تیغ و تیر من منصور شد

چون که از زخم سنان نگریختم

بحر قندم از ترش باکیم نیست

سودمندم از زیان نگریختم

شمس تبریزی چو آمد آشکار

ز آشکارا و نهان نگریختم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای گزیده یار چونت یافتم

ای دل و دلدار چونت یافتم

می گریزی هر زمان از کار ما

در میان کار چونت یافتم

چند بارم وعده کردی و نشد

ای صنم این بار چونت یافتم

زحمت اغیار آخر چند چند

هین که بی‌اغیار چونت یافتم

ای دریده پرده‌های عاشقان

پرده را بردار چونت یافتم

ای ز رویت گلستان‌ها شرمسار

در گل و گلزار چونت یافتم

ای دل اندک نیست زخم چشم بد

پس مگو بسیار چونت یافتم

ای که در خوابت ندیده خسروان

این عجب بیدار چونت یافتم

شمس تبریزی که انوار از تو تافت

اندر آن انوار چونت یافتم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مادرم بخت بده است و پدرم جود و کرم

فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم

هین که بکلربک شادی به سعادت برسید

پر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علم

گر به گرگی برسم یوسف مه روی شود

در چهی گر بروم گردد چه باغ ارم

آنک باشد ز بخیلی دل او آهن و سنگ

خاتم وقت شود پیش من از جود و کرم

خاک چون در کف من زر شود و نقره خام

چون مرا راه زند فتنه گر زر و درم

صنمی دارم گر بوی خوشش فاش شود

جان پذیرد ز خوشی گر بود از سنگ صنم

مرد غم در فرحش که جبر الله عزاک

آن چنان تیغ چگونه نزند گردن غم

بستاند به ستم او دل هر کی خواهد

عدل‌ها جمله غلامان چنین ظلم و ستم

آن چه خال است بر آن رخ که اگر جلوه کند

زود بیگانه شود در هوسش خال زعم

گفتم ار بس کنم و قصه فروداشت کنم

تو تمامش کنی و شرح کنی گفت نعم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر دم از شادی وگر از غم زنیم

جمع بنشینیم و دم با هم زنیم

یار ما افزون رود افزون رویم

یار ما گر کم زند ما کم زنیم

ما و یاران همدل و همدم شویم

همچو آتش بر صف رستم زنیم

گر چه مردانیم اگر تنها رویم

چون زنان بر نوحه و ماتم زنیم

گر به تنهایی به راه حج رویم

تو مکن باور که بر زمزم زنیم

تارهای چنگ را مانیم ما

چونک درسازیم زیر و بم زنیم

ما همه در جمع آدم بوده‌ایم

بار دیگر جمله بر آدم زنیم

نکته پوشیده‌ست و آدم واسطه

خیمه‌ها بر ساحل اعظم زنیم

چون به تخت آید سلیمان بقا

صد هزاران بوسه بر خاتم زنیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گفته‌ای من یار دیگر می کنم

بر تو دل چون سنگ مرمر می کنم

پس تو خود این گو که از تیغ جفا

عاشقی را قصد و بی‌سر می کنم

گوهری را زیر مرمر می کشم

مرمری را لعل و گوهر می کنم

صد هزاران مؤمن توحید را

بسته آن زلف کافر می کنم

عاشقان را در کشاکش همچو ماه

گاه فربه گاه لاغر می کنم

کله‌های عشق را از خنب جان

کیل باده همچو ساغر می کنم

باغ دل سرسبز و تر باشد ولیک

از فراقش خشک و بی‌بر می کنم

گلبنان را جمله گردن می زنم

قصد شاخ تازه و تر می کنم

چونک بی‌من باغ حال خود بدید

جور هشتم داد و داور می کنم

از بهار وصل بر بیمار دی

مغفرت را روح پرور می کنم

بار دیگر از بر سیمین خود

دست بی‌سیمان پر از زر می کنم

بندگان خویش را بر هر دو کون

خسرو و خاقان و سنجر می کنم

شمس تبریزی همی‌گوید به روح

من ز عین روح سرور می کنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

می شناسد پرده جان آن صنم

چون نداند پرده را صاحب حرم

چون ز پرده قصد عقل ما کند

تو فسون بر ما مخوان و برمدم

کس ندارد طاقت ما آن نفس

عاقل از ما می رمد دیوانه هم

آن چنان کردیم ما مجنون که دوش

ماه می انداخت از غیرت علم

پرده‌هایی می نوازد پرده در

تارهایی می زند بی‌زیر و بم

عقل و جان آن جا کند رقص الجمل

کو بدرد پرده شادی و غم

این نفس آن پرده را از سر گرفت

ما به سر رقصان چو بر کاغذ قلم