راسخون

غزلیات مولوی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم

آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم

کوزه‌ها محتاج خم و خم‌ها محتاج جو

در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم

مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید

عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم

گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام

پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم

بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد

شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم

جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهر

جادوان را ریش خندی می کند جادوی خم

در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شراب

همچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم

تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان

نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم

روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیست

چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم

خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم

کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدم

ساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم

دیده پردرد بودم دست در عیسی زدم

خام دیدم خویش را در پخته‌ای آویختم

خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم

شعر گشتم در لطافت سرمه را می بیختم

عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبین

من چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم

نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم

نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دو

کز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم

نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشم

سوی بالا بنگر آخر زانک من بر روزنم

ای سررشته طرب‌ها عیسی دوران تویی

سر از این روزن فروکن گر چه من چون سوزنم

عشق را روز قیامت آتش و دودی بود

نور آن آتش تو باشی دود آن آتش منم

تا نبینم روی چون گلزار آن صد نوبهار

همچو لاله من سیه دل صدزبان چون سوسنم

شاه شمس الدین تبریزی منت عاشق بسم

روز بزمت همچو مومم روز رزمت آهنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم

صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم

تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی

این چراگاه خران را من چرا بشناختم

آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده‌ای

دست و پایم بسته‌ای تا دست و پا بشناختم

دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق

دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم

چون درخت از زیر خاکی دست‌ها بالا کنم

در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم

ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام

گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم

شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده‌ست

سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم

زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است

من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم

نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو

چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم

عاشقی بس پخته‌ام این ننگ را بر خود نهم

ننگ عاشق ننگ دارد از همه فخر جهان

ننگ را من بر سر آن عشرت بی‌حد نهم

علم چون چادر گشاید در برم گیرد به لطف

حرف‌های علم را بر گردن ابجد نهم

تاج زرین چون نهد از عاشقی بر فرق من

تخت خود را من برآرم بر سر فرقد نهم

چون در آب زندگانی صورتم پنهان شود

صورت خود را به پیش صورت احمد نهم

نام شمس الدین تبریزی چو بنویسم بدانک

شکر دلخواه را در اشکم کاغذ نهم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بیا ما چند کس با هم بسازیم

چو شادی کم شود با غم بسازیم

بیا تا با خدا خلوت گزینیم

چو عیسی با چنین مریم بسازیم

گر از فرزند آدم کس نماند

چه غم داریم با آدم بسازیم

ور آدم نیز از ما گوشه گیرد

به جان تو که بی‌او هم بسازیم

یکی جانی است ما را شادی انگیز

که گر ویران شود عالم بسازیم

اگر دریا شود آتش بنوشیم

وگر زخمی رسد مرهم بسازیم

به پیش کعبه رویش بمیریم

بدان چاه و بدان زمزم بسازیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم

عالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم

چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما

گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم

عالم چون را مثال ذره‌ها برهم زدیم

تا به پیش تخت آن سلطان بی‌چون تاختیم

فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریخت

چونک از شش حد انسان سخت افزون تاختیم

چونک در سینور مجنونان آن لیلی شدیم

سرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم

نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شد

بعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم

دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذره‌ای

ز آنچ ما از نور او در دشت و هامون تاختیم

بس صدف‌های چو گوهر زیر سنگی کوفتیم

تا به سوی گنج‌های در مکنون تاختیم

سوی شمع شمس تبریزی به بیشه شیر جان

بوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بر آن بودم که فرهنگی بجویم

که آن مه رو نهد رویی به رویم

بگفتم یک سخن دارم به خاطر

به پیش آ تا به گوش تو بگویم

که خوابی دیده‌ام من دوش ای جان

ز تو خواهم که تعبیرش بجویم

ندارم محرم این خواب جز تو

تو بشنو ای شه ستارخویم

بجنبانید سر را و بخندید

سری را که بداند مو به مویم

که یعنی حیله با من می سکالی

که من آیینه هر رنگ و بویم

مثال لعبتی ام در کف او

که نقش سوزن زردوز اویم

نباشد بی‌حیات آن نقش کو کرد

کمین نقشش منم درهای و هویم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم

یار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم

جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند

ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم

ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می زدیم

ساعتی زیر درختش میوه می افشاندیم

ساعتی می کرد بر ما شکر و گوهر نثار

ساعتی از شکر او ما مگس می راندیم

چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم

چون خیال او برون شد ما در این درماندیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم

در درون ساغرش چشمه خوری را یافتم

تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تاب

شکر ایزد را که من زین دلبری را یافتم

میرداد قهر چون ماری فروکوبد سرش

آنک گوید در دو کونش هم سری را یافتم

چون درون طره‌اش دریافتم دل را عجب

در درون مشک رفتم عنبری را یافتم

گر ببینی طوطی جان مرا گرد لبش

می پرد پرک زنان که شکری را یافتم

گر بپرسندت حکایت کن که من بر جام لعل

عاشقی مستی جوانی می خوری را یافتم

گر کسی منکر شود تو گردن او را ببند

می کشانش روسیه که منکری را یافتم

در میان طره‌اش رخسار چون آتش ببین

گو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم

چون گشاید لعل را او تا نثار در کند

گو که در خورشید از رحمت دری را یافتم

چون دکان سرپزان سرها و دل‌ها پیش او

هست بی‌پایان در آن سرها سری را یافتم

چون نگه کردم سر من بود پر از عشق او

من برون از هر دو عالم منظری را یافتم

من به برج ثور دیدم منکر آن آفتاب

گاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم

من صف رستم دلان جستم بدیدم شاه را

ترک آن کردم چو بی‌صف صفدری را یافتم

من همی‌کشتی سوی تبریز راندم می نرفت

پس ز جان بر کشتی خود لنگری را یافتم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم

دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم

گر ز داغ هجر او دردی است در دل‌های ما

ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم

چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش

پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم

آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق

میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم

او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند

ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم

این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست

جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم

آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته‌ست

ذره‌های خاک خود را پیش او رقصان کنیم

ذره‌های تیره را در نور او روشن کنیم

چشم‌های خیره را در روی او تابان کنیم

چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست

در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم

گر عجب‌های جهان حیران شود در ما رواست

کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم

نیمه‌ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند

یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن عشرت نو که برگرفتیم

پا دار که ما ز سر گرفتیم

آن دلبر خوب باخبر را

مست و خوش و بی‌خبر گرفتیم

هر لحظه ز حسن یوسف خود

صد مصر پر از شکر گرفتیم

در خانه حسن بود ماهی

رفتیمش و بام و در گرفتیم

آن آب حیات سرمدی را

چون آب در این جگر گرفتیم

چون گوشه تاج او بدیدیم

مستانه‌اش از کمر گرفتیم

هر نقش که بی‌وی است مرده‌ست

از بهر تو جانور گرفتیم

هر جانوری که آن ندارد

او را علف سقر گرفتیم

هر کس گهری گرفت از کان

از کان همه سیمبر گرفتیم

از تابش نور آفتابی

چون ماه جمال و فر گرفتیم

شمس تبریز چون سفر کرد

چون ماه از آن سفر گرفتیم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم

جمع مستان را بخوان تا باده‌ها با هم خوریم

باده‌ای کابرار را دادند اندر یشربون

با جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریم

ابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیم

مرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم

نفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیم

زخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریم

بود مردم خوار عالم خلق عالم را بخورد

خالق آورده‌ست ما را تا که ما عالم خوریم

این جهان افسونگرست و وعده فردا دهد

ما از آن زیرکتریم ای خوش پسر که دم خوریم

گر پری زادیم شب جمعیت پریان بود

ور ز آدم زاده‌ایم آن باده با آدم خوریم

گه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریم

گه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم

ماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشق

هیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم

گه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیم

گر چو خورشید آب‌ها را جمله بی‌اشکم خوریم

شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییم

لاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم

گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم

همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب

گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم

گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور

جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم

من میان اصبعین حکم حقم چون قلم

در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم

عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست

عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم

روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی

بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم

چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب

چون در این جا بی‌قرارم آخر از جاییستم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم

بده ای حاتم عالم قدح زفت به دستم

ز من ای ساقی مردان نفسی روی مگردان

دل من مشکن اگر نه قدح و شیشه شکستم

قدحی بود به دستم بفکندم بشکستم

کف صد پای برهنه من از آن شیشه بخستم

تو بدان شیشه پرستی که ز شیشه است شرابت

می من نیست ز شیره ز چه رو شیشه پرستم

بکش ای دل می جانی و بخسب ایمن و فارغ

که سر غصه بریدم ز غم و غصه برستم

دل من رفت به بالا تن من رفت به پستی

من بیچاره کجایم نه به بالا نه به پستم

چه خوش آویخته سیبم که ز سنگت نشکیبم

ز بلی چون بشکیبم من اگر مست الستم

تو ز من پرس که این عشق چه گنج است و چه دارد

تو مرا نیز از او پرس که گوید چه کسستم

به لب جوی چه گردی بجه از جوی چو مردی

بجه از جوی و مرا جو که من از جوی بجستم

فلئن قمت اقمنا و لئن رحت رحلنا

چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم

منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان

دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم

چه خوش و بیخود شاهی هله خاموش چو ماهی

چو ز هستی برهیدم چه کشی باز به هستم