راسخون

مثنویات مسعود سعد سلمان

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

لحن نای محمد نایی

ارغنونی بود به تنهایی

چون به سر نای او درافتد دم

شاد گردد دلی که دارد غم

نغمه او چو جان بیفزاید

گر نثارش کنند جان شاید

راحت آن ساعتست کو از خشم

مهره بازی کند به پلک دو چشم

امر و نهی از امارتش خیزد

زر و در از عبارتش ریزد

مطربان را به جمله گرد آرد

پرده از پیش صفه بردارد

ناصر کل دوان شود هر سو

لت و سیلی روان شود هر سو

آن خر کون دریده بیرو را

بزند . . . خواره بانو را

زین همه زخم و چوب بند و جرس

غرض او بر آش باشد و بس

گر نه زین روسبی و آن گنده

نبود حاصلی مگر خنده

قلتبان چون گرفت خشم و لجاج

زود گردد روان ز هر سو کاج

چون ببیند ز خره دانگانه

جمله دارد فدای او خانه

در همه حال سیم دارد دوست

قلتبانی از آتش عادت و خوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از دگر سو علی به نغمه نای

دل برانگیزد ای شگفت ز جای

دارد از جنس جنس دمدمه ها

آرد از نوع نوع زمزمه ها

می زند نای و تنگ می جوشد

به هوا روی عقل می پوشد

با دل خویشتن همی گوید

که غم از جان من چه می جوید

عشق و رنج محمد نایی

مر مرا گشت اینت رسوایی

چه زند آخر او را که من نزنم

اگر او هست مرد من نه زنم

دل چرا بیهده دژم دارم

نه ز کس دستگاه کم دارم

من به خانه چرا نه بنشینم

توبه با صلاح بگزینم

کار بی ورز و بی وبال کنم

کسب خویش از ره حلال کنم

که اگر سیم ها به سود دهم

نعمتی زین طریق زود نهم

باطن این گوید و به ظاهر باز

صد تضرع فزون کند ز آغاز

آنکه در حکم او بود شب و روز

برفشاند به روی گنبد گوز

آب بی روی وی نیارد خورد

پیش او هیچ از این نیارد کرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چنگ اسفندیار چنگی باز

با دل و جان ز عیش گوید راز

راست گویی هزار دستانیست

مجلس از لحن او گلستانیست

خوش زن و خوش سرود و خوش قواد

خوش سماعی کند همی به مراد

لیکن آن روسپی زن بی باک

هر چه یابد همه ببازد پاک

شاه خلعت دهدش در پوشد

چون برون شد ز کوشک بفروشد

لتره ای بر تن و یکی بر سر

کفش آن پای دیگر این دیگر

تن خویش از دروغ بفریبد

یک زمان از قمار نشکیبد

چون نشست و قمار در پیوست

از بغل که بریده بادش دست

جام ها را گرو کند به قمار

برود قلتبان به یک شلوار

چنگ بفروشد و ندارد ننگ

عاریت خواهد از حریفان چنگ

از خرابات چون بخوانندش

روی ناشسته میدوانندش

شوله برداشته دوان چون سگ

از پس او مجاهران در تگ

چون سگ قلتبان همی پوید

با خود او نرم نرم می گوید

پدرم خسرو سگابادی

بگذرانید عمر در شادی

جامه های نهاده تو بر تو

زآن نپوشد مگر که نو بر نو

بیشتر گر نکویمش باری

باشدش ده هزار دیناری

پس هشتاد و پنج خرم و شاد

ملک الموت ازو نیارد یاد

من بدبخت مانده بی برگم

آرزومند یک شکم مرگم

یارب آن مژده ام که آرد یاد

کان گرانی روان به مالک داد

تا من آن چارپا به زخم آرم

حق آن پیر مرد بگزارم

شاد و خرم کنم روانش را

ندهم هیچ بچگانش را

مردمان سخت گمرهند همه

پند بی منفعت دهند همه

ای عجب هر که او بخواهد مرد

جز قمار از جهان چه خواهد برد

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زرور از بربط بدیع نوا

برکند لحظه ای به لحن هوا

باربد زخم و سرکش آوازست

شادی افزای و رنج پردازست

زان نواها که او تواند زد

هیچ خنیاگری نداند زد

هیچ مطرب به گرد او نرسد

که کس اندر نبرد او نرسد

چه شد از کودکی نکو بودست

خوش عنان و لطیف خو بودست

من نبودم او فراز رسید

الحق از لطف دلنواز رسید

خلق را صورتش نگاری شد

لهو را از رخش بهاری شد

با سماع غریب دلجویش

بر رخ لاله رنگ گل بویش

مردمان باده ها همی خوردند

مهتران عیش ها بسی کردند

هم به خانه نثار کردندش

به همه خانه ها ببردندش

بر کف دست همچو آبله ای

کس نکردی ز بار او گله ای

عامل سرسنی ازو بر خورد

که شبی ناگهان بدو برخورد

چون می و شیر یافت اندامی

راند هر ساعتی بر او کامی

بنشستی و پیش بنشاندی

همه وقتیش نوش لب خواندی

وآنچه خورشید کرد کس نکند

دست خفاش پشت پس نکند

اندرو گفته بود بیچاره

چون شد از درد عشق دل پاره

آن دو بینی که نام بهروزیست

آخرش روشنی و پیروزیست

ای دریغا که برنخوردم من

زان رخ چون گل و تن چو سمن

زآن نکویی گذشته یافتمش

تو بره ریش گشته یافتمش

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جعبه کودک خویش دلکش

راه اشکر همی سراید خوش

چون فرو راند زخمه بر جعبه

هر که بشنید گرددش سغبه

یک زمانی سماع گرم کند

دل سخت از نشاط نرم کند

پس بگیرد دلش ز انبوهی

فکند در میان دو کوهی

خیره با خویشتن همی گوید

چون ببیند رهی فرو موید

سر ببندد بهانه ها سازد

سوی کردانه ناگهان تازد

سیمکی کهنه بنهد اندر پیش

شرم نایدش زآن دو گیسوی خویش

به کف آرد نبیند کاسی را

بدهد او به دور طاسی را

کار و باری چنین فرو سازد

پیش معشوق جعبه بنوازد

او نشسته میان قلاشان

که درآیند زود فراشان

اول آشفته را برون آرند

شکرش با گرفته خون آرند

باز گشته به روسپی خانه

کرده خون را ز بیم دیوانه

عین عین کرده چشم را به دروغ

راست مانند گاو جسته زیوغ

چون بپیش شه اندر آرندش

اندر آن پایگه بدارندش

روی از آژنگ همچو طفطفه ای

بر خود افکنده کرم هفهفه ای

شه ترنجی زند به رویش بر

کند از خون روی مویش تر

چون بدان زخم بشکند بینیش

بوالعجب گشت صورتی بینیش

روی پر گرد و بینی اندر خون

بر خزیده دو دیده ملعون

آبش از دیده آمدن گیرد

جعبه برگیرد و زدن گیرد

عذرها خواهدش سبک عثمان

درد او را کند سبک درمان

دل او خوش کند به یاری لک

تا شود نرم و راست گردد رگ

بکنند این همه ندارد سود

روز دیگر همان بخواهد بود

نشنود باز آنچه عادت اوست

ار شود باز از آن سعادت اوست

آنچه او را دهد به زودی شاه

هیچ خاطر بدان نیابد راه

هر چه از جود شه به کف کند او

در خرابات ها تلف کند او

روز کوریش هیچ کم نشود

نشد او نیکبخت وهم نشود

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پری خوش خط ار به رنگ رباب

رانده جمع مطربان همه آب

قمری مجلسی است و بلبل بزم

بشکفاند نوای او گل بزم

کرد جعد سیاه مرغولان

بهر مهر و ستیزه دولان

در سرود حزین که بردارد

لب و دندان او شکر بارد

هیچ عیب اندرو نمی دانم

نکته ای زین سبب نمی رانم

آنکه گوید که او سفر کردست

سوی چالندر او گذر کردست

در رواق منقش سر چاه

مست ماندست خفته در خرگاه

چون گریبان به ناز بگشادست

عامل او را سه توله زر دادست

روز دیگر عتابها کردست

سعد و کرا به یاری آوردست

با لب ریش بسته بنشسته است

بازمانده ست و چنگ پیوسته ست

محملی بسته است و خوش گشته ست

از سر آن حدیث نگذشته ست

این دروغ چنین چرا گویم

رنج آن نازنین چرا جویم

هر که او آن لب و دهان بیند

آن کمرگاه و آن میان بیند

بر تن او به بد گمان نبرد

ور برد زو بدان که جان نبرد

بر میان تیر کاریی دارد

سخت محکم گذاریی دارد

گر زند هیچگونه بر دیوار

آتش اندر زند به موی زهار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بانو آن نادر جهان بسرود

حمله آورد بر بریشم رود

از بر آواز در سر افکندست

به گلو مقنعه در افکندست

گفتمی هست دختر لرزان

گر نبودیش نرخ سخت ارزان

دارد او همت و طریقه آن

که نباشدش خانه بی مهمان

بی ده آزاد مرد ننشیند

که صلاح خود اندر آن بیند

کند آماده کار ایشان زود

خوش کند روزگار ایشان زود

شویش آن شیر مرد سرهنگی

نکند هیچگونه دلتنگی

بیش و کم دیده است و باخته ای

واقفی نیک و بد شناخته ای

چشم بر کارها فرو گیرد

کوه خواهد که حلم او گیرد

نیکنام است و رشک نشناسد

که ز دزد و عسس بنهراسد

غیرت رنگ و جنگ و جوشش نیست

جز غم خوردنی و پوشش نیست

چون شتر بر گرفت راه دره

خویشتن خفته سازد اینت سره

با دل خویش گوید ای عجبی

نیست کس راز مردمان ادبی

در هم افتاده اند چون خر و گاو

همه با یکدیگر بکاوا کاو

از میانه عوی برآورده

رشک را دست موزه ای کرده

زآن بضاعت کزو نگردد کم

چه خورد ریش گاو رشگن غم

ور شود نیز وقتی آلوده

چه دهد دل به رنج بیهوده

خیره ویحک چرا شود غمناک

چون به مشتی دو آب گردد پاک

این همه چیزها گران نبود

بچه باید که در میان نبود

ور بود هم چرا بود در تاب

نه بریده شدست تخم سداب

سرخ سر خود چرا رود به رهی

که شود زو پدید سرسیهی

گیرد او بر نشسته ایمن بود

بر هنر لاخ و لخ چنین فرمود

لاجرم خانه ایست آماده

برهم آمیخته نر و ماده

در گشاده ست و پیشگه رفت

این نشسته ست وان دگر خفته

منت گفتم یقین بدان ای دوست

که همه دول خانه خانه اوست

این همه هزل بود و بازی بود

آنچه گفتم همه مجازی بود

من ازین نوع طیبتی کردم

آن نه از بهر ریبتی کردم

گفتمش بنگرم چه رنگ آرد

روی نیکو به سوی چنگ آرد

سرفراز و شگرف و عیارست

جلد و شوخ و ظریف و تندارست

او به هر کار بس به اندام است

هم نکو روی و نکو نام است

سخت شلوار بند و پاکیزه ست

ممکن آید که نیکو دوشیزه ست

وآنچه گفتم همه درست ترست

که به خوبی زبیده دگرست

وآنکه بر آخری رسد مجلس

شود از عقل هر کسی مفلس

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ماهوک در میان چو در گردد

مجلس از خرمی دگر گردد

طقطق پای او چو برخیزد

شادی و لهو در هم آمیزد

بس نشاطی و مجلسی طیبی است

عیش را و نشاط را سببی است

مادر قحبه را نکو خلف است

روسپی زاده را نکو علف است

نرخری گر به پشت ماده خری

بر جهد و افتدش بر او نظری

باز ماند دو دست او از کار

آب گیرد دهانش در شلوار

بوالفضایل بر او نهد دیده

راست چون مردمان نادیده

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

طیبتی می کنم معاذالله

از پی خرمی مجلس شاه

شاعر آری چنین بود گستاخ

که بگوید سخن به نظم فراخ

چون از آن مجلس بهشت آیین

دورم افکند روزگار چنین

من دگر چاره ای ندانم کرد

دل ازین نوع خوش توانم کرد

تا فلک را همی مدار بود

خاک را اندرو قرار بود

دولت شاه باد پاینده

نعمتش هر زمان فزاینده

مرکب جاه زیر رانش باد

جان دشمن فدای جانش باد

روزگارش شده مسخر باد

دولتش بنده باد و چاکر باد

باد سلطان و پادشاه زمن

از لقایش به دیدگان روشن

تا به دل در نشاط و شادی باشد

دولت و ملک شیرزادی باد