راسخون

رباعیات سعدی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

همسایه که میل طبع بینی سویش

فردوس برین بود سرا در کویش

وآن را که نخواهی که ببینی رویش

دوزخ باشد بهشت در پهلویش

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ای بی‌تو فراخای جهان بر ما تنگ

ما را به تو فخرست و تو را از ما ننگ

ما با تو به صلحیم و تو را با ما جنگ

آخر بنگویی که دلست این یا سنگ؟

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خود را به مقام شیر می‌دانستم

چون خصم آمد به روبهی مانستم

گفتم من و صبر اگر بود روز فراق

چون واقعه افتاد بنتوانستم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

گر دست دهد دولت ایام وصال

ور سر برود در سر سودای محال

یک بوسه برین نیمه خالی دهمش

از رویش و یک بوسه بران نیمهٔ خال

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خورشید رخا من به کمند تو درم

بارت بکشم به جان و جورت ببرم

گر سیم و زرم خواهی و گر جان و سرم

خود را بفروشم و مرادت بخرم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

از جملهٔ بندگان منش بنده‌ترم

وز چشم خداوندیش افکنده‌ترم

با این همه دل بر نتوان داشت که دوست

چندانکه مرا بیش کشد زنده‌ترم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

هر سروقدی که بگذرد در نظرم

در هیأت او خیره بماند بصرم

چون چشم ندارم که جوان گردم باز

آخر کم از آنکه در جوانان نگرم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خیزم که نماند بیش ازین تدبیرم

خصم ار همه شمشیر زند یا تیرم

گر دست دهد که آستینش گیرم

ورنه بروم بر آستانش میرم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

شبهای دراز بیشتر بیدارم

نزدیک سحر روی به بالین آرم

می‌پندارم که دیده بی دیدن دوست

در خواب رود، خیال می‌پندارم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گر بر رگ جان ز شستت آید تیرم

چه خوشتر ازان که پیش دستت میرم

دل با تو خصومت آرزو می‌کندم

تا صلح کنیم و در کنارت گیرم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

آن دوست که دیدنش بیارید چشم

بی‌دیدنش از دیده نیاساید چشم

ما را ز برای دیدنش باید چشم

ور دوست نبینی به چه کار آید چشم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آن رفته که بود دل بدو مشغولم

وافکنده به شمشیر جفا مقتولم

بازآمد و آن رونق پارینش نیست

خط خویشتن آورد که من مغرولم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هر گه که نظر بر گل رویت فکنم

خواهم که چو نرگس مژه بر هم نزنم

ور بی‌تو میان ارغوان و سمنم

بنشینم و چون بنفشه سر برنکنم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

من بندهٔ بالای تو شمشاد تنم

فرهاد تو شیرین دهن خوش سخنم

چشمم به دهان توست و گوشم به سخن

وز عشق لبت فهم سخن می‌نکنم

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گفتم که دگر چشم به دلبر نکنم

صوفی شوم و گوش به منکر نکنم

دیدم که خلاف طبع موزون من است

توبت کردم که توبه دیگر نکنم