راسخون

قطعات قاآنی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

قاآنیا زگفتهٔ بیهوده لب ببند

کاین‌قیل‌و‌قال‌محض‌خیالست‌وصرف وهم

آ‌ن بی‌نشان که ملک دو عالم ازآن اوست

بیرون بود ز حیز فکر و جهان فهم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

پیرکی لال سحرگاه به طفلی الکن

می‌شنیدم که بدین نوع همی راند سخن

کای ز زلفت صصصبحم شاشاشام تارک

وی ز چهرت شاشاشامم صصصبح روشن

تتتریاکیم و بی شششهد للبت

صصبر و تاتاتابم رررفت از تتتن

طفل گفتا مَمَمَن را تُتُو تقلید مکن

گگگم شو ز برم ای کککمتر از زن

مممی‌خواهی ممشتی به ککلت بزنم

کهبیفتد مممغزت ممیان ددهن

پیرگفتا وووالله که معلومست این

که که زادم من بیچاره ز مادر الکن

هههفتاد و ههشتاد و سه سالست فزون

گگگنگ ر لالالالم به‌خخلاق ز من

طفل گفتا خخدا را صصدبار ششکر

که برستم به جهان از مملال و ممحن

مممن هم گگگنگم مممثل تتتو

تتتو هم گگگنکی مممثل مممن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گل عزیزست هرکجا روید

خواه در راغ و خواه درگلشن

خار خوارست هرکجا باشد

خواه در باغ و خواه درگلخن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جنبش مژگان دلیل جنبش جانست

جنبش جان چیست پیک قدرت یزدان

کی بودش آگهی ز جذبهٔ قدرت

آنکه ندارد خبر ز جنبش مژگان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل و جان مرد عاشق دوست دارد

ولی با این دو مهرش هست چندان

که دل بگذارد اندر دست دلبر

که جان بسپارد اندر پای جانان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وزیر عصر و مجیر جهان مشیرالملک

دبیر دولت و صدر مهین و بل جهان

محیط جود محمّدعلی که همّت او

چو فیض هستی و صنع قضا نداشت کران

چو نور در بصر و جان به جسم و دل در بر

بزرگتر ز جهان بود در میان جهان

چنان دقیق که کلکش دقایق شب و روز

حساب کردی از ابتدای خلق زمان

عجب نباشد اگر در حسابگاه نشور

حساب خلق سپارد به کلک او یزدان

ندیده بودم الا پس از وفات مشیر

که زیر خاک رود بحر و جان سپاردکان

بمرد و مرد به همراه او سخا و کرم

برفت و رفت به دنبال او قرار و توان

برفت و زو دو گهر یادگار ماند بلی

بجزگهر چه بود یادگار از عمّان

چو او بمرد وگهرهای او یتیم شدند

گهرشناس‌ خرد گوهر یتیم به جان

پس از هلاک وی این نکته گشت معلومم

که آفتاب توان کرد زیرگل پنهان

قدش کمان بد وکلکش‌ به‌راستی چون تیر

به حیرتم که چرا ماند تیر و جست کمان

به کیش من سر آن تیر را بریدن به

به جرم آنکه کمان را چرا نشد قربان

حکیم گوید چرخ از زمین بزرگترست

ولی منت بنمایم خلاف این برهان

از آنکه من به سر تربت مشیر شدم

سپهر دیدم در خاک تیره کرده کمان

ز بسکه عالم امکان به شخص او بد تنگ

نموده جانش بدرود عالم امکان

بزرگتر ز جهانی شد از جهان بیرون

جهان به خلق جهان تنگ‌‌ گشته اینت نشان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دزد ز کوی اهل توحید

چیزی نبری به زرق و دستان

ترسم که به جای پا نهی سر

در خانقه خداپرستان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یک جهان تسلیم در یک پیرهن

یک فلک توحید در یک طیلسان

خلق او مستغنی از اوصاف خلق

خنجر خورشیدکی خواهد فسان

پرده‌پوشم به‌روی از اوصاف خویش

تا نهان ماند ز چشم ناکسان

ورنه خاموشی بسی اولیترست

زانکه کار قلب ناید از لسان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بسا مزور و صوفی‌نمای ازرق‌پوش

که اقتباس کند گفتگوی درویشان

به ذکر و فکر همی خلق را فریب دهد

که پرکند شکم از خوان نعمت ایشان

کجا شبانی ارباب دل بود لایق

کسی که سیرت گرگست و صورت‌میشان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای برادر جامهٔ عوری طلب

کز دریدن وارهی وز دوختن

هم بیفشان آبی از بحرین چشم

تا امان یابی به حشر از سوختن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به سوی بحر خدا بگذر ای نسیم صبا

زمین ببوس و ز روی ادب سلامش کن

برای آنکه دلش را ز من نرنجانی

فزون از آنکه توان گفت احترامش کن

پس از سلام و زمین‌بوس و احترام تمام

ز من به گوش به آهستگی پیامش کن

که اسبکی که به من وعده کرده‌ای بفرست

وگر چو گردون سرکش بود لجامش کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل ار عشق یار می‌طلبی

نیستی جوی و ترک هستی کن

مست شو از شراب عشق الست

ترک هستی و درک مستی کن

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دو سال تلخ نشاند شراب را در خم

که عیش دلشده‌ای زود می‌شود شیرین

چه گنج‌ها که نهد زیر خاک تا روزی

به التفات وی از مسکنت رهد مسکین

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای امید ناامیدان ای پناه بیکسان

ناامید و بیکسم دست من و دامان تو

ای تو آن دریای بی‌پایان که در هم بشکند

نه سفینهٔ آسمان را موج یک طوفان تو

جون شوی در طی اسرار دو عالم گرم‌سیر

خیره گردد طول‌و عرض‌هستی‌از جولان تو

آسمان آسیمه‌سر گردد به گرد خود هنوز

غالبا روزی قفایی خورده از دربان تو

نوبهار رحمتی زانرو که در وقت سخا

پر شود روی زمین از نعمت الوان تو

نعمت خاص خدایی بر خلایق از خدای

کیفر از یزدان برد هرکاو کند کفران تو

شرح حال بنده را بشنوکه باطل را ز حق

نیک یابد در حقیقت گوش معنی‌دان تو

حق همی داندکه تا این دم که می گویم سخن

بوده‌ام دایم ز روی صدق مدحت‌خوان تو

حاسدی گر از جسد بر من گناهی بسته است

این من واین حاسد و این هم صف دیوان تو

ورکسی گوید به شانت ناسزایی گفته‌ام

راست گوید مدح من نبود سزای شان تو

گرگناهم مدح تست از آن نخواهم توبه کرد

باگناهی اینچنین رضوان بود زندان تو

نی گرفتم هر چه درگیتی گنه من کرده‌ام

یا ببخشا یا بکش این قهر وآن غفران تو

هر چه می‌خواهد دلت آن کن چرا مانی ملول

من نخواهم جان خودکاسوده گردد جان تو

همچو اسماعیل قربانم کن از قتلم مرنج

تو خلیل‌الله وقتی ما همه قربان تو

گر به چرخم برفرازی یا به خاکم افکنی

شاکرم کان‌نیز ملک تست و این سامان تو

این همه گفتم ولیکن با تو دارم یک عتاب

زان نمی گویم که بس می‌ترسم از طغیان تو

نی چرا ترسم علی‌الله بازگویم آشکار

واثقم بر لطف عام و عفو بی‌پایان تو

بر وظیفهٔ من شنیدم حکم نقصان رانده‌ای

چون پسندد این عمل را فیض بی‌نقصان تو

غیرت طبع کریمت ترسم ار آگه شود

همچو دریا در خروش آید ازین فرمان تو

روزی سی تن عیال بینوا نتوان برید

زین عمل گویا ندارد آگهی احببان تو

گو شریرم دان چو مار وگه حقیرم دان چو مور

هم نه مار و مور قست می‌برند از خوان تو

میزبان مهمان‌نوازست آخر ای نفس کریم

میزبان عالمستی ما همه مهمان تو

هم مگر جود تو باز این ماجرا را طی کند

تا به شیراز آید از وی خلعت و فرمان تو

خود گرفتم شوره‌زارم ای سحاب مکرمت

گو نصیب من شود هم رشحی از باران تو

یا نه گفتم کلبه‌ای ویرانم ای خورشید فیض

گو به ویران هم بتابد چشمهٔ رخشان تو

جان قاآنی به دور دولتت آسوده‌باد

زانکه آسوده است جان گیتی از دوران تو

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

میر زمانه‌ای که نگردد مرا زبان

در کام جز برای ثنا و دعای تو

ای کاش وعده‌های‌تو درصدق و راستی

بودی چو شعرهای من اندر ثنای تو

اکنون مرا رسیده به خاطر لطیفه‌ای

از وعدهٔ دروغ کلاه و قبای تو

جاوید تاکه هست به دیوان روزگار

نام و نشان مدح من و مرحبای تو

وارونهٔ کلاه که گفتی برای من

وارونهٔ قباکه ندادی برای تو

بگذشتم‌ از کلاه و قبا چون شد آن کتاب

کش وصف کرد فک‌رت معجزنمای تو

اعدات از جفای تو یارب چه می‌کشند

گر این بود وفای تو با اولیای تو