راسخون

قطعات قاآنی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صحن فلک شد سیاه بسکه ز غبرا

گرد به گردون گردگرد برآمد

گشت هوا زمهریر بسکه ز هر سو

از جگر گرم آه سرد برآمد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بکن ای نفس هرچه می‌خواهی

لیک با جاهلان مکن پیوند

جاهل ار فی‌المثل برادر تست

آخرت زو رسد هزار گزند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بارخدایا ثنای همچو تویی را

همچو تویی هم مگر قیام تواند

اینقدر از ماکفایتست که گوییم

همچو تویی هم مگر ثنای تو خواند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل آن کس که خویش را نشناخت

مر خدا را شناخت نتواند

تا نگوید به ترک هستی خویش

نرد توحید باخت نتواند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خواجه هر خطا که کنی خود به خود کنی

رو شرمی از خدا کن و بر دیگران مبند

موی دراز ریش اگر کوسه برکند

هم بر دراز ریش بود جای ریشخند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نفس شریر بدرگ غدار خیره را

ازکار بد چو منع نمایی بترکند

نف شریر چیست شراری که هرکجا

افتاد سوز او به دگر جا اثرکند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آنچنان افتاده شو در راه خلق

کز برون راز درونت بنگرند

در تواضع همچو خاک افتاده باش

بو که پاکان بر تو وقتی بگذرند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خسروا ای ‌آنکه قهرت روز رزم وگاه کین

چرخ را با تیره خاک ره برابر می کند

گر نبود آنکه بینی روز رزم اندر هوا

روزگار از بیم تیغت خاک بر سر می کند

حاجتت‌نبود به‌خنجر روز کین کز روی کین

گردش مژگان چشمت کار خنجر می کند

بُـرّش از بازوی ارغونست نز برنده تیغ

با بداندیشش‌ مگو کاین حرف باور می کند

ذوالفقار چه‌که عمرو عبدوُد دارد خبر

کانچه با او می کند بازوی حیدر می کند

خسروا شخصسی ست‌ نورانی‌جمال‌از اهل‌نور

کز جمال خویش بزمم را منور می کند

نوری است امّا ز عریانی به نور آفتاب

آیت نور علی نور اینک از بر می کند

هست چون ‌تیغ ‌تو عریان ‌لاجرم چون تیغ تو

زاشک خونین رخ پر از یاقوت احمر می‌کند

از غلامی تو دارد گفتگو وین حرف را

قند می‌پندارد و هر دم مکرر می‌کند

هرچه می گویم مکن این آرزو را لب ببند

کاین هوس را چرخ عالیقدر کمتر می‌کند

او همی‌گویدکه‌‌ گر الطاف شه باشد قرین

قدر خاک تیره را از چرخ برتر می‌کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کنون که دامن مقصود اوفتاد به چنگ

به کام غیر ز کف دادنش محال بود

ز فرط شوق حضورش‌ هنوز حیرانم

که بر که می‌نگرم خواب یا خیال بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه غم از بینوایی آن کس را

که کَرَم باشد و درم نبود

کرم بی‌درم از آن بهتر

که دِرم باشد و کَرَم نبود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سیهروزی از بخکسی ندیده یل بتر

که خود تعب کشد و غیری انتفاع کند

از آنکه تا هنوزش بود به تن رمقی

ز ناز و نوش جهان طبعش امتناع کند

ولی جنازه‌اش از در برون نرفته هنوز

در آن زمان که جهان را به جان وداع کند

به مال و دولت او سفله‌ای گمارد چرخ

که نان او خورد و با زنش جماع کند

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای داور آفاق که از فرط سخاوت

بر خوان نوالت دو جهان ماحضر آید

چون خانهٔ زنبور مر آن کاخ مسدّس

با وسعت کاخ کرمت مختصر آید

تنها نه ترا مژدهٔ فتح آمده امروز

هر روز ز نو مژدهٔ فتح دگر آید

انگیخت عدویت شَرَر فتنه و غافل

کش عمر به کوتاهی عمرر شرر آید

آمد ز در مهر و به کین رفت ولیکن

زان ره که به پا رفت دگر ره به سر آید

عفو تو ز آغاز امان داد مر او را

تا مایهٔ آسایش خیل بشر آید

عدل تو نمی‌خواست که آن دزد خطاکار

از عفو تو ایمن ز بلا و خطر آید

می‌خواست دگرباره زند نوبت طغیان

تا باز بر او کیفری از بد بتر آید

خصم تو چنان کرد که عدل تو همی‌خواست

تا باز سزاوار زیان و ضرر آید

حالی ز میان رفت و به کین تو کمر بست

غافل که ورا سیل بلا تا کمر آید

از حیله به جیش تو رسانید گزندی

پنداشت که آن حیله بلا را سپر آید

غافل که چو شد پی‌سپر وادی نیرنگ

در وادی نیرنگ اجل پی‌سپر آید

انگیخت ز خود همچو چنار آتش و غافل

کز شعلهٔ آن آتش بی‌برگ و بر آید

بر شمع چو پروانه بزد خویش و ندانست

کز شمع چو پروانهٔ بی‌بال و پر آید

فرداست که در جشم‌عدو چشمهٔ خورشید

از مردمک چشم‌ بتان تیره‌تر آید

فرداست که در دشت وغا تیر خدنگت

بدخواه ترا بر رک جان نیشتر آید

فرداست که در شأن تو از عالم بالا

آیات ظفر بیشتر از پیشتر آید

گفتند ازین پیش بهم بیهده گویان

در پارس نه جز تنگ قماش و شکر آید

از فارسیان فتنه و آشوب نیزد

زی پارس سپه از حشر در حشر آید

هرکس که به شیراز درآید ز پی جنگ

گویی به مثل بر سر گنج گهر آید

زین مشت طرب پیشهٔ نازک تن عیاش

کی سختی ارباب وغا در نظر آید

هر گوش که نشنید به جز زمزمهٔ چنگ

شک نیست که از دمدمهٔ کوس کر آید

بخت تو چنین کردکه تا خلق بداند

کز فارسیان نیزگهی شور و شر آید

تنها نه ز بنگاله بدینجا شکر آرند

گه جای شکر حادثهٔ جان ‌شکر آید

تنها نه همین تنگ طبرزد رسد از مصر

گه در عوض تنگ طبرزد تبر آید

تنها نه همین گندم و جو روید ازین ملک

تنها نه همین حاصل آن سیم و زر آید

گه صارم و خنجر هم از آن ملک بروید

گه جوشن و مغفر هم ازآن ملک برآید

تنها نه مطر بارد میغش به بهاران

کز میغ گهی تیر به جای مطر آید

تنها نه به صحراش غزالست خرامان

گاهی هم از آن بیشه برون شیر نر آید

القصه کسی جز تو نیارد که درین عهد

از عهدهٔ یک‌روزهٔ این ملک برآید

نه هرکه ز همدوشی قدر تو زند لاف

فی‌الحال مؤید ز قضا و قدر آید

نه هرکه نهاد پای بر اورنگ شود شاه

نه هرکه به سر تاج نهد تاجور آید

بد کن به عدو دادگر تا بتوانی

نیکست هرآن بد که به بیدادگر آید

تا هست‌ جهان ‌صیت‌ تو چون پرتو خورشید

هر روز در اطراف جهان مشتهر آید

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

طلعت مقصود چون ز پرده درآید

خلق جهان را تمام پرده‌ در آید

دوست مگو جلوه گر شود به قیامت

هست قیامت چو دوست جلوه گر آید

دیدهٔ ما تاب آفتاب ندارد

گر فکند پرده یا ز پرده برآید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

معرفت شایسته باشد ورنه در صد عمر نوح

کی به طاعت جاهلی نوح پیمبر می‌شود

نام یزدان را مکرر چون نماید عارفی

در تنش هر ذکر نای روح دیگر می‌شود

ور کند نامش مکرّر جاهلی از روی‌ جهل

زو همی بیزاری یزدان مکرّر می‌شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آوخ آوخ که مرگ نگذارد

که کس اندر جهان زید جاوید

نه ز بهمن گذشت نز دارا

نه فریدون گذاشت نه جمشید

چون وزد باد او به گلشن بود

نخل تن بی‌ثمر شود چون بید

سپس رفتگان بسی دیدیم

جنبش تیر و گردش‌ ناهید

نیز بی‌ ما بسی بخواهد تافت

جرم مهتاب و قرصهٔ خورشید

شکر یزدان که مهر آل رسول

دهدم بر خلود نفس نوید

به امید بزرگ بارخدای

بگسلانیده‌ام ز خلق امید

چه ازینم که روزگار سیاه

نامه گو باش روز حشر سپید