راسخون

قطعات قاآنی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جوانمردی نه این باشدکه چون برق

به شب برکاروان یک‌دم درخشی

جوانمردی بود آن‌دم که چون ابر

به کشت جان سائل آب بخشی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نفس با عقل آشنا نشود

زاع را نفرتست از طوطی

سفله راگر هزارگنج دهی

نشود رام جز که با لوطی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون زبان راز دل نمی‌داند

چیستش چاره غیر دلتنگی

چون نداند زبان رومی را

از حسد تنگدل شود زنگی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

باادب باش ای برادر خاصه با دیوانگان

خود مگوکاورا نباشد بهره از فرزانگی

ای بسا دانای کامل کز پی روپوش‌ خلق

روز و شب بر خویش بندد حالت دیوانگی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون کاسه و کیسه‌‌ گشت هر دو

ار باده و زرّ و سیم خالی

جز زهد و ورع چه چاره دارد

دردی کش رند لاابالی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن راکه گنج معرفت کردگار هست

بی‌اختیار ذکر خدا سرکند همی

وان راکه نیست معرفت ذکرکردگار

از روی اخـتیار مکــرّر کند همــی

آن ذکر بهر حق کند این‌یک برای خلق

کی این دو را خدای برابر کند همی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

داد از سپهر غدّار آه از جهان فانی

کان‌ حاسدیست‌ مکار وین دشمنیست‌ جانی

آن دزد مردم‌ آزار در زیّ اهل بازار

این گرک آدمی‌خوار در کسوت شبانی

هریک‌ چو مار قتال زیبا و خوش خط و خال

ما بیخبر ازین حال وز حیلت نهانی

آن هردو مار خفته ما نرم نرم رفته

سرشان به‌برگرفته از روی مهربانی

ما بیخبرکه ناگاه نیشی زنند جانکاه

کان لحظه طاقت آه نبود ز ناتوانی

ز انسان که‌ یکدومه‌ پیش ‌آن ‌هر دو خصم ‌بد کیش

کردند سینها ریش از نیش ناگهانی

صیت بلا فکندند در ری وبا فکندند

سروی ز پا فکندند چون سرو بوستانی

کشتند کامران را شهزادهٔ جوان را

کز داغ او جهان را مرگیست جاودانی

چشم آهوی رمیده رخ میوهٔ رسیده

خط سنبل دمیده لب آب زندگانی

دل گوهر شهامت کف لجهٔ کرامت

فد معنی قیامت رخ صورت معانی

خط یک سفینه عنبر لب یک خزینه‌‌گوهر

تن رحمت مصوٌر رخ کوکب یمانی

خاقان ز فرط جودش کامی لقب نمودش

کاو رنگ و مهد بودش در عهد کامرانی

او رفت‌و مهد و اورنگ ‌از غم‌نشسته دلتنگ

رخساره کرده گلرنگ از اشک ارغوانی

چون‌ در غمش ز هر تن برخاست شور و شیون

چون وقت کوچ کردن غوغای کاروانی

قاآنی از هلاکش شد سینه چاک چاکش

گفتا برم به خاکش تاریخی ارمغانی

زان‌ پس که‌ خون‌ دل‌ خورد این مصرع‌ ارمغان برد

شهزاده کامران مرد نومید در جوانی

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلا از خویشتن چون درگذشتی

شوی اندر وجود دوست فانی

هم از غیرت ز وی کامی نجویی

هم از حیرت ز وی نامی ندانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یکی به چشم تامل نگر بدین تمثال

که تات مات شود دیدگان ز حیرانی

یکی درست بدین نوجوان نگر ز نخست

که‌راست ماه دو هفته است و یوسف ثانی

به زلفکانش چندان که چشم کار کند

همی نبیند چیزی به جز پریشانی

سپید سیم سرینش چو کوه بلّورست

که می‌بلغزد در وی نگاه انسانی

چنان عودش برپا بودکه پنداری

ستاده گرز به کف رستم سجستانی

فکنده رخش در آن عرصه‌ای که می‌بینی

فشرده میخ در آن ثقبه‌ای که می‌دانی

زن نجیب کهن‌سالش از قفا نگران

چو پاسبان که کند دزد را نگهبانی

چو صرفه‌جویی و امساک عادت نجباست

نجیب‌وار کند شرفهای پنهانی

به شوهرش ز نجابت جماع می‌ندهد

که از نجیب عجیبست فعل شهوانی

قضیب شوی نخواهد به فرج خویش تمام

که مال شوی نسازد تلف به نادانی

غرض چه‌گویم زن از قفا چو حلقه به‌در

ز پیش شوی جوان گرم حلقه‌ جنبانی

چنان کنیزک زن راگرفته است به کار

که هرکه بیند گردد ز دور شیطانی

کنیزکی شهدالله ز شهد شیرین‌تر

لطیف و دلکش و موزون چو شعر قاآنی

تبارک‌الله فرجی دو مغزه چون بادام

به شرط آنکه به بادام شکر افشانی

زن نجیب وی اندر قفا یساول‌وار

گرفته چوب و درافکنده چین به پیشانی

کنیز مطبخی از خشم نیم‌سوز به دست

ستاده بر طرفی همچو دیو ظلمانی

کنیزک دگر استاده گرم شکرخند

زکار زانیه و فعل شوهر زانی

به شهوت و غضب طبع آدمی ماند

اگر تو معنی این نقشها فروخوانی

چو شهوت از طرفی دست عقل برتابد

سپه کشد ز دگر سو قوای روحانی

تو نقش فانی دنیا ببین و عبرت گیر

که این ستوده سخن حکمتیست لقمانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو کفر و دین حجاب رهست ای رفیق راه

بگذار هر دو بگذرد ازین مایی و منی

شمشیر عشق برکش و از خویش برآی

آن را به دوستی کش و این را به دشمنی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای آنکه گشاد کار خواهی

در حضرت دوست بستگی جوی

چون دوست دل شکسته خواهد

در هر دو جهان شکستگی جوی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شرح خاموشیت باید از زبان دل شنو

کز زبان هر زبان هر دل ندارد آگهی

غیر خاموشی نیارد گفتن از چیزی سخن

هرکه را افتد نظر بر روی یار خرگهی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خواجه به نزد شحنه امروز

از عهدهٔ جرم برنیایی

در روز جزا به نزد داور

تمهید خطا چسان نمایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر آن دیار که باشد ز اهل دل خالی

بود چو گوشهٔ ویرانه بدترین جایی

به اختیار به ویرانه عاقلان نروند

جز آن زمان که طبیعت کند تقاضایی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یکی را دیدم اندر ری که دایم

همی نالید از درد جدایی

به خون دل همی مویید و می‌گفت

بتان را نیست الا بیوفایی

چو بر ما حاصل آخر خود همین بود

نبودی کاش از اول آشنایی