راسخون

غزلیات سعدی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

مگر دگر سخن دشمنان نیوشیدی

که روی چون قمر از دوستان بپوشیدی

من از جفای زمان بلبلا نخفتم دوش

تو را چه بود که تا صبح می‌خروشیدی

قضا به ناله مظلوم و لابه محروم

دگر نمی‌شود ای نفس بس که کوشیدی

کنون حلاوت پیوند را بدانی قدر

که شربت غم هجران تلخ نوشیدی

به مقتضای زمان اقتصار کن سعدی

که آن چه غایت جهد تو بود کوشیدی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

آخر نگاهی بازکن وقتی که بر ما بگذری

یا کبر منعت می‌کند کز دوستان یاد آوری

هرگز نبود اندر ختن بر صورتی چندین فتن

هرگز نباشد در چمن سروی بدین خوش منظری

صورتگر دیبای چین گو صورت رویش ببین

یا صورتی برکش چنین یا توبه کن صورتگری

ز ابروی زنگارین کمان گر پرده برداری عیان

تا قوس باشد در جهان دیگر نبیند مشتری

بالای سرو بوستان رویی ندارد دلستان

خورشید با رویی چنان مویی ندارد عنبری

تا نقش می‌بندد فلک کس را نبودست این نمک

ماهی ندانم یا ملک فرزند آدم یا پری

تا دل به مهرت داده‌ام در بحر فکر افتاده‌ام

چون در نماز استاده‌ام گویی به محراب اندری

دیگر نمی‌دانم طریق از دست رفتم چون غریق

آنک دهانت چون عقیق از بس که خونم می‌خوری

گر رفته باشم زین جهان بازآیدم رفته روان

گر همچنین دامن کشان بالای خاکم بگذری

از نعلش آتش می‌جهد نعلم در آتش می‌نهد

گر دیگری جان می‌دهد سعدی تو جان می‌پروری

هر کس که دعوی می‌کند کو با تو انسی می‌کند

در عهد موسی می‌کند آواز گاو سامری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

گفتم آهن دلی کنم چندی

ندهم دل به هیچ دلبندی

وان که را دیده در دهان تو رفت

هرگزش گوش نشنود پندی

خاصه ما را که در ازل بوده‌ست

با تو آمیزشی و پیوندی

به دلت کز دلت به درنکنم

سختتر زین مخواه سوگندی

یک دم آخر حجاب یک سو نه

تا برآساید آرزومندی

همچنان پیر نیست مادر دهر

که بیاورد چون تو فرزندی

ریش فرهاد بهترک می‌بود

گر نه شیرین نمک پراکندی

کاشکی خاک بودمی در راه

تا مگر سایه بر من افکندی

چه کند بنده‌ای که از دل و جان

نکند خدمت خداوندی

سعدیا دور نیک نامی رفت

نوبت عاشقیست یک چندی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ای که بر دوستان همی‌گذری

تا به هر غمزه‌ای دلی ببری

دردمندی تمام خواهی کشت

یا به رحمت به کشته می‌نگری

ما خود از کوی عشقبازانیم

نه تماشاکنان رهگذری

هیچم اندر نظر نمی‌آید

تا تو خورشیدروی در نظری

گفته بودم که دل به کس ندهم

حذر از عاشقی و بی‌خبری

حلقه‌ای گرد خویشتن بکشم

تا نیاید درون حلقه پری

وین پری پیکران حلقه به گوش

شاهدی می‌کنند و جلوه گری

صبر بلبل شنیده‌ای هرگز

چون بخندد شکوفه سحری

پرده داری بر آستانه عشق

می‌کند عقل و گریه پرده دری

چو خوری دانی ای پسر غم عشق

تا غم هیچ در جهان نخوری

رایگانست یک نفس با دوست

گر به دنیا و آخرت بخری

قلمست این به دست سعدی در

یا هزار آستین در دری

این نبات از کدام شهر آرند

تو قلم نیستی که نیشکری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بخت آیینه ندارم که در او می‌نگری

خاک بازار نیرزم که بر او می‌گذری

من چنان عاشق رویت که ز خود بی‌خبرم

تو چنان فتنه خویشی که ز ما بی‌خبری

به چه ماننده کنم در همه آفاق تو را

کان چه در وهم من آید تو از آن خوبتری

برقع از پیش چنین روی نشاید برداشت

که به هر گوشه چشمی دل خلقی ببری

دیده‌ای را که به دیدار تو دل می‌نرود

هیچ علت نتوان گفت به جز بی بصری

گفتم از دست غمت سر به جهان دربنهم

نتوانم که به هر جا بروم در نظری

به فلک می‌رود آه سحر از سینه ما

تو همی برنکنی دیده ز خواب سحری

خفتگان را خبر از محنت بیداران نیست

تا غمت پیش نیاید غم مردم نخوری

هر چه در وصف تو گویند به نیکویی هست

عیبت آنست که هر روز به طبعی دگری

گر تو از پرده برون آیی و رخ بنمایی

پرده بر کار همه پرده نشینان بدری

عذر سعدی ننهد هر که تو را نشناسد

حال دیوانه نداند که ندیدست پری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

جور بر من می‌پسندد دلبری

زور با من می‌کند زورآوری

بار خصمی می‌کشم کز جور او

می‌نشاید رفت پیش داوری

عقل بیچارست در زندان عشق

چون مسلمانی به دست کافری

بارها گفتم بگریم پیش خلق

تا مگر بر من ببخشد خاطری

بازگویم پادشاهی را چه غم

گر به خیلش دربمیرد چاکری

ای که صبر از من طمع داری و هوش

بار سنگین می‌نهی بر لاغری

زان چه در پای عزیزان افکنند

ما سری داریم اگر داری سری

چشم عادت کرده با دیدار دوست

حیف باشد بعد از او بر دیگری

در سراپای تو حیران مانده‌ام

در نمی‌باید به حسنت زیوری

این سخن سعدی تواند گفت و بس

هر گدایی را نباشد جوهری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

ای برق اگر به گوشه آن بام بگذری

آن جا که باد زهره ندارد خبر بری

ای مرغ اگر پری به سر کوی آن صنم

پیغام دوستان برسانی بدان پری

آن مشتری خصال گر از ما حکایتی

پرسد جواب ده که به جانند مشتری

گو تشنگان بادیه را جان به لب رسید

تو خفته در کجاوه به خواب خوش اندری

ای ماه روی حاضر غایب که پیش دل

یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری

دانی چه می‌رود به سر ما ز دست تو

تا خود به پای خویش بیایی و بنگری

بازآی کز صبوری و دوری بسوختیم

ای غایب از نظر که به معنی برابری

یا دل به ما دهی چو دل ما به دست توست

یا مهر خویشتن ز دل ما به دربری

تا خود برون پرده حکایت کجا رسد

چون از درون پرده چنین پرده می‌دری

سعدی تو کیستی که دم دوستی زنی

دعوی بندگی کن و اقرار چاکری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

خانه صاحب نظران می‌بری

پرده پرهیزکنان می‌دری

گر تو پری چهره نپوشی نقاب

توبه صوفی به زیان آوری

این چه وجودست نمی‌دانمت

آدمیی یا ملکی یا پری

گر همه سرمایه زیان می‌کند

سود بود دیدن آن مشتری

نسخه این روی به نقاش بر

تا بکند توبه ز صورتگری

با تترت حاجت شمشیر نیست

حمله همی‌آری و دل می‌بری

گر تو در آیینه تأمل کنی

صورت خود باز به ما ننگری

خسرو اگر عهد تو دریافتی

دل به تو دادی که تو شیرینتری

گر دری از خلق ببندم به روی

بر تو نبندم که به خاطر دری

سعدی اگر کشته شود در فراق

زنده شود چون به سرش بگذری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دانی چه گفت مرا آن بلبل سحری

تو خود چه آدمیی کز عشق بی‌خبری

اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب

گر ذوق نیست تو را کژطبع جانوری

من هرگز از تو نظر با خویشتن نکنم

بیننده تن ندهد هرگز به بی بصری

از بس که در نظرم خوب آمدی صنما

هر جا که می‌نگرم گویی که در نظری

دیگر نگه نکنم بالای سرو چمن

دیگر صفت نکنم رفتار کبک دری

کبک این چنین نرود سرو این چنین نچمد

طاووس را نرسد پیش تو جلوه گری

هر گه که می‌گذری من در تو می‌نگرم

کز حسن قامت خود با کس نمی‌نگری

از بس که فتنه شوم بر رفتنت نه عجب

بر خویشتن تو ز ما صد بار فتنه‌تری

باری به حکم کرم بر حال ما بنگر

کافتد که بار دگر بر خاک ما گذری

سعدی به جور و جفا مهر از تو برنکند

من خاک پای توام ور خون من بخوری

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دیدم امروز بر زمین قمری

همچو سروی روان به رهگذری

گوییا بر من از بهشت خدای

باز کردند بامداد دری

من ندیدم به راستی همه عمر

گر تو دیدی به سر بر قمری

یا شنیدی که در وجود آمد

آفتابی ز مادر و پدری

گفتم از وی نظر بپوشانم

تا نیفتم به دیده در خطری

چاره صبرست و احتمال فراق

چون کفایت نمی‌کند نظری

می‌خرامید و زیر لب می‌گفت

عاقل از فتنه می‌کند حذری

سعدیا پیش تیر غمزه ما

به ز تقوا ببایدت سپری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

رفتی و همچنان به خیال من اندری

گویی که در برابر چشمم مصوری

فکرم به منتهای جمالت نمی‌رسد

کز هر چه در خیال من آمد نکوتری

مه بر زمین نرفت و پری دیده برنداشت

تا ظن برم که روی تو ماست یا پری

تو خود فرشته‌ای نه از این گل سرشته‌ای

گر خلق از آب و خاک تو از مشک و عنبری

ما را شکایتی ز تو گر هست هم به توست

کز تو به دیگران نتوان برد داوری

با دوست کنج فقر بهشتست و بوستان

بی دوست خاک بر سر جاه و توانگری

تا دوست در کنار نباشد به کام دل

از هیچ نعمتی نتوانی که برخوری

گر چشم در سرت کنم از گریه باک نیست

زیرا که تو عزیزتر از چشم در سری

چندان که جهد بود دویدیم در طلب

کوشش چه سود چون نکند بخت یاوری

سعدی به وصل دوست چو دستت نمی‌رسد

باری به یاد دوست زمانی به سر بری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سرو بستانی تو یا مه یا پری

یا ملک یا دفتر صورتگری

رفتنی داری و سحری می‌کنی

کاندر آن عاجز بماند سامری

هر که یک بارش گذشتی در نظر

در دلش صد بار دیگر بگذری

می‌روی و اندر پیت دل می‌رود

باز می‌آیی و جان می‌پروری

گر تو شاهد با میان آیی چو شمع

مبلغی پروانه‌ها گرد آوری

چند خواهی روی پنهان داشتن

پرده می‌پوشی و بر ما می‌دری

روزی آخر در میان مردم آی

تا ببیند هر که می‌بیند پری

آفتاب از منظر افتد در رواق

چون تو را بیند بدین خوش منظری

جان و خاطر با تو دارم روز و شب

نقش بر دل نام بر انگشتری

سعدی از گرمی بخواهد سوختن

بس که تو شیرینی از حد می‌بری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

دانمت آستین چرا پیش جمال می‌بری

رسم بود کز آدمی روی نهان کند پری

معتقدان و دوستان از چپ و راست منتظر

کبر رها نمی‌کند کز پس و پیش بنگری

آمدمت که بنگرم باز نظر به خود کنم

سیر نمی‌شود نظر بس که لطیف منظری

غایت کام و دولتست آن که به خدمتت رسید

بنده میان بندگان بسته میان به چاکری

روی به خاک می‌نهم گر تو هلاک می‌کنی

دست به بند می‌دهم گر تو اسیر می‌بری

هر چه کنی تو برحقی حاکم و دست مطلقی

پیش که داوری برند از تو که خصم و داوری

بنده اگر به سر رود در طلبت کجا رسد

گر نرسد عنایتی در حق بنده آن سری

گفتم اگر نبینمت مهر فرامشم شود

می‌روی و مقابلی غایب و در تصوری

جان بدهند و در زمان زنده شوند عاشقان

گر بکشی و بعد از آن بر سر کشته بگذری

سعدی اگر هلاک شد عمر تو باد و دوستان

ملک یمین خویش را گر بکشی چه غم خوری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کس درنیامدست بدین خوبی از دری

دیگر نیاورد چو تو فرزند مادری

خورشید اگر تو روی نپوشی فرورود

گوید دو آفتاب نباشد به کشوری

اول منم که در همه عالم نیامده‌ست

زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری

هرگز نبرده‌ام به خرابات عشق راه

امروزم آرزوی تو درداد ساغری

یا خود به حسن روی تو کس نیست در جهان

یا هست و نیستم ز تو پروای دیگری

بر سرو قامتت گل و بادام روی و چشم

نشنیده‌ام که سرو چنین آورد بری

رویی که روز روشن اگر برکشد نقاب

پرتو دهد چنان که شب تیره اختری

همراه من مباش که غیرت برند خلق

در دست مفلسی چو ببینند گوهری

من کم نمی‌کنم سر مویی ز مهر دوست

ور می‌زند به هر بن موییم نشتری

روزی مگر به دیده سعدی قدم نهی

تا در رهت به هر قدمت می‌نهد سری

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

گر برود به هر قدم در ره دیدنت سری

من نه حریف رفتنم از در تو به هر دری

تا نکند وفای تو در دل من تغیری

چشم نمی‌کنم به خود تا چه رسد به دیگری

خود نبود و گر بود تا به قیامت آزری

بت نکند به نیکوی چون تو بدیع پیکری

سرو روان ندیده‌ام جز تو به هیچ کشوری

هم نشنیده‌ام که زاد از پدری و مادری

گر به کنار آسمان چون تو برآید اختری

روی بپوشد آفتاب از نظرش به معجری

حاجت گوش و گردنت نیست به زر و زیوری

یا به خضاب و سرمه‌ای یا به عبیر و عنبری

تاب وغا نیاورد قوت هیچ صفدری

گر تو بدین مشاهدت حمله بری به لشکری

بسته‌ام از جهانیان بر دل تنگ من دری

تا نکنم به هیچ کس گوشه چشم خاطری

گر چه تو بهتری و من از همه خلق کمتری

شاید اگر نظر کند محتشمی به چاکری

باک مدار سعدیا گر به فدا رود سری

هر که به معظمی رسد ترک دهد محقری