راسخون

غزلیات سعدی

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آن که نقشی دیگرش جایی مصور می‌شود

نقش او در چشم ما هر روز خوشتر می‌شود

عشق دانی چیست سلطانی که هر جا خیمه زد

بی خلاف آن مملکت بر وی مقرر می‌شود

دیگران را تلخ می‌آید شراب جور عشق

ما ز دست دوست می‌گیریم و شکر می‌شود

دل ز جان برگیر و در بر گیر یار مهربان

گر بدین مقدارت آن دولت میسر می‌شود

هرگزم در سر نبود اندیشه سودا ولیک

پیل اگر دربند می‌افتد مسخر می‌شود

عیش‌ها دارم در این آتش که بینی دم به دم

کاندرونم گر چه می‌سوزد منور می‌شود

تا نپنداری که با دیگر کسم خاطر خوشست

ظاهرم با جمع و خاطر جای دیگر می‌شود

غیرتم گوید نگویم با حریفان راز خویش

باز می‌بینم که در آفاق دفتر می‌شود

آب شوق از چشم سعدی می‌رود بر دست و خط

لاجرم چون شعر می‌آید سخن تر می‌شود

قول مطبوع از درون سوزناک آید که عود

چون همی‌سوزد جهان از وی معطر می‌شود

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

آن که مرا آرزوست دیر میسر شود

وین چه مرا در سرست عمر در این سر شود

تا تو نیایی به فضل رفتن ما باطلست

ور به مثل پای سعی در طلبت سر شود

برق جمالی بجست خرمن خلقی بسوخت

زان همه آتش نگفت دود دلی برشود

ای نظر آفتاب هیچ زیان داردت

گر در و دیوار ما از تو منور شود

گر نگهی دوست وار بر طرف ما کنی

حقه همان کیمیاست وین مس ما زر شود

هوش خردمند را عشق به تاراج برد

من نشنیدم که باز صید کبوتر شود

گر تو چنین خوبروی بار دگر بگذری

سنت پرهیزگار دین قلندر شود

هر که به گل دربماند تا بنگیرند دست

هر چه کند جهد بیش پای فروتر شود

چون متصور شود در دل ما نقش دوست

همچو بتش بشکنیم هر چه مصور شود

پرتو خورشید عشق بر همه افتد ولیک

سنگ به یک نوع نیست تا همه گوهر شود

هر که به گوش قبول دفتر سعدی شنید

دفتر وعظش به گوش همچو دف تر شود

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

هفته‌ای می‌رود از عمر و به ده روز کشید

کز گلستان صفا بوی وفایی ندمید

آن که برگشت و جفا کرد به هیچم بفروخت

به همه عالمش از من نتوانند خرید

هر چه زان تلختر اندر همه عالم نبود

گو بگو از لب شیرین که لطیفست و لذیذ

گر من از خار بترسم نبرم دامن گل

کام در کام نهنگست بباید طلبید

مرو ای دوست که ما بی تو نخواهیم نشست

مبر ای یار که ما از تو نخواهیم برید

از تو با مصلحت خویش نمی‌پردازم

که محالست که در خود نگرد هر که تو دید

آفرین کردن و دشنام شنیدن سهلست

چه از آن به که بود با تو مرا گفت و شنید

جهد بسیار بکردم که نگویم غم دل

عاقبت جان به دهان آمد و طاقت برسید

آخر ای مطرب از این پرده عشاق بگرد

چند گویی که مرا پرده به چنگ تو درید

تشنگانت به لب ای چشمه حیوان مردند

چند چون ماهی بر خشک توانند طپید

سخن سعدی بشنو که تو خود زیبایی

خاصه آن وقت که در گوش کنی مروارید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 

چه سروست آن که بالا می‌نماید

عنان از دست دل‌ها می‌رباید

که زاد این صورت منظور محبوب

از این صورت ندانم تا چه زاید

اگر صد نوبتش چون قرص خورشید

ببینم آب در چشم من آید

کس اندر عهد ما مانند وی نیست

ولی ترسم به عهد ما نپاید

فراغت زان طرف چندان که خواهی

وزین جانب محبت می‌فزاید

حدیث عشق جانان گفتنی نیست

و گر گویی کسی همدرد باید

درازای شب از ناخفتگان پرس

که خواب آلوده را کوته نماید

مرا پای گریز از دست او نیست

اگر می‌بنددم ور می‌گشاید

رها کن تا بیفتد ناتوانی

که با سرپنجگان زور آزماید

نشاید خون سعدی بی سبب ریخت

ولیکن چون مراد اوست شاید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

نگفتم روزه بسیاری نپاید

ریاضت بگذرد سختی سر آید

پس از دشواری آسانیست ناچار

ولیکن آدمی را صبر باید

رخ از ما تا به کی پنهان کند عید

هلال آنک به ابرو می‌نماید

سرابستان در این موسم چه بندی

درش بگشای تا دل برگشاید

غلامان را بگو تا عود سوزند

کنیزک را بگو تا مشک ساید

که پندارم نگار سروبالا

در این دم تهنیت گویان درآید

سواران حلقه بربودند و آن شوخ

هنوز از حلقه‌ها دل می‌رباید

چو یار اندر حدیث آید به مجلس

مغنی را بگو تا کم سراید

که شعر اندر چنین مجلس نگنجد

بلی گر گفته سعدیست شاید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

به حسن دلبر من هیچ در نمی‌باید

جز این دقیقه که با دوستان نمی‌پاید

حلاوتیست لب لعل آبدارش را

که در حدیث نیاید چو در حدیث آید

ز چشم غمزده خون می‌رود به حسرت آن

که او به گوشه چشم التفات فرماید

بیا که دم به دمت یاد می‌رود هر چند

که یاد آب به جز تشنگی نیفزاید

امیدوار تو جمعی که روی بنمایی

اگر چه فتنه نشاید که روی بنماید

نخست خونم اگر می‌روی به قتل بریز

که گر نریزی از دیده‌ام بپالاید

به انتظار تو آبی که می‌رود از چشم

به آب چشم نماند که چشمه می‌زاید

کنند هر کسی از حضرتت تمنایی

خلاف همت من کز توام تو می‌باید

شکر به دست ترش روی خادمم مفرست

و گر به دست خودم زهر می‌دهی شاید

تو همچو کعبه عزیز اوفتاده‌ای در اصل

که هر که وصل تو خواهد جهان بپیماید

من آن قیاس نکردم که زور بازوی عشق

عنان عقل ز دست حکیم برباید

نگفتمت که به ترکان نظر مکن سعدی

چو ترک ترک نگفتی تحملت باید

در سرای در این شهر اگر کسی خواهد

که روی خوب نبیند به گل برانداید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

بخت بازآید از آن در که یکی چون تو درآید

روی میمون تو دیدن در دولت بگشاید

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را

تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید

این لطافت که تو داری همه دل‌ها بفریبد

وین بشاشت که تو داری همه غم‌ها بزداید

رشکم از پیرهن آید که در آغوش تو خسبد

زهرم از غالیه آید که بر اندام تو ساید

نیشکر با همه شیرینی اگر لب بگشایی

پیش نطق شکرینت چو نی انگشت بخاید

گر مرا هیچ نباشد نه به دنیا نه به عقبی

چون تو دارم همه دارم دگرم هیچ نباید

دل به سختی بنهادم پس از آن دل به تو دادم

هر که از دوست تحمل نکند عهد نپاید

با همه خلق نمودم خم ابرو که تو داری

ماه نو هر که ببیند به همه کس بنماید

گر حلالست که خون همه عالم تو بریزی

آن که روی از همه عالم به تو آورد نشاید

چشم عاشق نتوان دوخت که معشوق نبیند

پای بلبل نتوان بست که بر گل نسراید

سعدیا دیدن زیبا نه حرامست ولیکن

نظری گر بربایی دلت از کف برباید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سروی چو تو می‌باید تا باغ بیاراید

ور در همه باغستان سروی نبود شاید

در عقل نمی‌گنجد در وهم نمی‌آید

کز تخم بنی آدم فرزند پری زاید

چندان دل مشتاقان بربود لب لعلت

کاندر همه شهر اکنون دل نیست که برباید

هر کس سر سودایی دارند و تمنایی

من بنده فرمانم تا دوست چه فرماید

گر سر برود قطعا در پای نگارینش

سهلست ولی ترسم کو دست نیالاید

حقا که مرا دنیا بی دوست نمی‌باید

با تفرقه خاطر دنیا به چه کار آید

سرهاست در این سودا چون حلقه زنان بر در

تا بخت بلند این در بر روی که بگشاید

ترسم نکند لیلی هرگز به وفا میلی

تا خون دل مجنون از دیده نپالاید

بر خسته نبخشاید آن سرکش سنگین دل

باشد که چو بازآید بر کشته ببخشاید

ساقی بده و بستان داد طرب از دنیا

کاین عمر نمی‌ماند و این عهد نمی‌پاید

گویند چرا سعدی از عشق نپرهیزد

من مستم از این معنی هشیار سری باید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مرو به خواب که خوابت ز چشم برباید

گرت مشاهده خویش در خیال آید

مجال صبر همین بود و منتهای شکیب

دگر مپای که عمر این همه نمی‌پاید

چه ارمغانی از آن به که دوستان بینی

تو خود بیا که دگر هیچ در نمی‌باید

اگر چه صاحب حسنند در جهان بسیار

چو آفتاب برآید ستاره ننماید

ز نقش روی تو مشاطه دست بازکشید

که شرم داشت که خورشید را بیاراید

به لطف دلبر من در جهان نبینی دوست

که دشمنی کند و دوستی بیفزاید

نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس

که مرده را به نسیمت روان بیاساید

دریغ نیست مرا هر چه هست در طلبت

دلی چه باشد و جانی چه در حساب آید

چرا و چون نرسد دردمند عاشق را

مگر مطاوعت دوست تا چه فرماید

گر آه سینه سعدی رسد به حضرت دوست

چه جای دوست که دشمن بر او ببخشاید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

مرا چو آرزوی روی آن نگار آید

چو بلبلم هوس ناله‌های زار آید

میان انجمن از لعل او چو آرم یاد

مرا سرشک چو یاقوت در کنار آید

ز رنگ لاله مرا روی دلبر آید یاد

ز شکل سبزه مرا یاد خط یار آید

گلی به دست من آید چو روی تو هیهات

هزار سال دگر گر چنین بهار آید

خسان خورند بر از باغ وصل او و مرا

ز گلستان جمالش نصیب خار آید

طمع مدار وصالی که بی فراق بود

هرآینه پس هر مستیی خمار آید

مرا زمانه ز یاران به منزلی انداخت

که راضیم به نسیمی کز آن دیار آید

فراق یار به یک بار بیخ صبر بکند

بهار وصل ندانم که کی به بار آید

دلا اگر چه که تلخست بیخ صبر ولی

چو بر امید وصالست خوشگوار آید

پس از تحمل سختی امید وصل مراست

که صبح از شب و تریاک هم ز مار آید

ز چرخ عربده جو بس خدنگ تیر جفا

بجست و در دل مردان هوشیار آید

چو عمر خوش نفسی گر گذر کنی بر من

مرا همان نفس از عمر در شمار آید

بجز غلامی دلدار خویش سعدی را

ز کار و بار جهان گر شهیست عار آید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

فراق را دلی از سنگ سختتر باید

مرا دلیست که با شوق بر نمی‌آید

هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم

بیا و گر همه دشنام می‌دهی شاید

اگر چه هر چه جهانت به دل خریدارند

منت به جان بخرم تا کسی نیفزاید

بکش چنان که توانی که بنده را نرسد

خلاف آن چه خداوندگار فرماید

نه زنده را به تو میلست و مهربانی و بس

که مرده را به نسیمت روان بیاساید

مپرس کشته شمشیر عشق را چونی

چنان که هر که ببیند بر او ببخشاید

پدر که چون تو جگرگوشه از خدا می‌خواست

خبر نداشت که دیگر چه فتنه می‌زاید

توانگرا در رحمت به روی درویشان

مبند و گر تو ببندی خدای بگشاید

به خون سعدی اگر تشنه‌ای حلالت باد

تو دیر زی که مرا عمر خود نمی‌پاید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

 لاله رخان هر که عشقباز آید

امید نیست که دیگر به عقل بازآید

کبوتری که دگر آشیان نخواهد دید

قضا همی‌بردش تا به چنگ باز آید

ندانم ابروی شوخت چگونه محرابیست

که گر ببیند زندیق در نماز آید

بزرگوار مقامی و نیکبخت کسی

که هر دم از در او چون تویی فراز آید

ترش نباشم اگر صد جواب تلخ دهی

که از دهان تو شیرین و دلنواز آید

بیا و گونه زردم ببین و نقش بخوان

که گر حدیث کنم قصه‌ای دراز آید

خروشم از تف سینست و ناله از سر درد

نه چون دگر سخنان کز سر مجاز آید

به جای خاک قدم بر دو چشم سعدی نه

که هر که چون تو گرامی بود به ناز آید

 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

کاروانی شکر از مصر به شیراز آید

اگر آن یار سفرکرده ما بازآید

گو تو بازآی که گر خون منت درخوردست

پیشت آیم چو کبوتر که به پرواز آید

نام و ننگ و دل و دین گو برود این مقدار

چیست تا در نظر عاشق جانباز آید

من خود این سنگ به جان می‌طلبیدم همه عمر

کاین قفس بشکند و مرغ به پرواز آید

اگر این داغ جگرسوز که بر جان منست

بر دل کوه نهی سنگ به آواز آید

من همان روز که روی تو بدیدم گفتم

هیچ شک نیست که از روی چنین ناز آید

هر چه در صورت عقل آید و در وهم و قیاس

آن که محبوب منست از همه ممتاز آید

گر تو بازآیی و بر ناظر سعدی بروی

هیچ غم نیست که منظور به اعزاز آید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

اگر آن عهدشکن با سر میثاق آید

جان رفتست که با قالب مشتاق آید

همه شب‌های جهان روز کند طلعت او

گر چو صبحیش نظر بر همه آفاق آید

هر غمی را فرجی هست ولیکن ترسم

پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید

بندگی هیچ نکردیم و طمع می‌داریم

که خداوندی از آن سیرت و اخلاق آید

گر همه صورت خوبان جهان جمع کنند

روی زیبای تو دیباچه اوراق آید

دیگری گر همه احسان کند از من بخلست

وز تو مطبوع بود گر همه احراق آید

سرو از آن پای گرفتست به یک جای مقیم

که اگر با تو رود شرمش از آن ساق آید

بی تو گر باد صبا می‌زندم بر دل ریش

همچنانست که آتش که به حراق آید

گر فراقت نکشد جان به وصالت بدهم

تو گرو بردی اگر جفت و اگر طاق آید

سعدیا هر که ندارد سر جان افشانی

مرد آن نیست که در حلقه عشاق آید

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 

سرمست اگر درآیی عالم به هم برآید

خاک وجود ما را گرد از عدم برآید

گر پرتوی ز رویت در کنج خاطر افتد

خلوت نشین جان را آه از حرم برآید

گلدسته امیدی بر جان عاشقان نه

تا ره روان غم را خار از قدم برآید

گفتی به کام روزی با تو دمی برآرم

آن کام برنیامد ترسم که دم برآید

عاشق بگشتم ار چه دانسته بودم اول

کز تخم عشقبازی شاخ ندم برآید

گویند دوستانم سودا و ناله تا کی

سودا ز عشق خیزد ناله ز غم برآید

دل رفت و صبر و دانش ما مانده‌ایم و جانی

ور زان که غم غم توست آن نیز هم برآید

هر دم ز سوز عشقت سعدی چنان بنالد

کز شعر سوزناکش دود از قلم برآید