راسخون

قصاید فرخی سیستانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا بپرسید از رنج راه و شغل سفر

بت من آن صنم ماهروی سیمین بر

نخست گفت که جانا ترا چه شد که چنین

شکسته گونه ای و کار بر تو گشته غیر

چو سرو سیمین بودی چو نال زرد شدی

مگر ز رنج بنالیده ای براه اندر

مگر دل تو بجای دگر فریفته شد

مگر ز عشق کسی پر خمار داری سر

مگر ترا ز کس نکبتی رسید بروی

مگر مخاطره ای کرده ای بجای خطر

مگر ز خوابگه شیر برگرفتی صید

مگر ز بازوی سیمرغ باز کردی پر

مگر ز مار سیه داشتی بشب بالین

مگر ز کژدم جراره داشتی بستر

مگر هوای دلی از تو بستدند بقهر

مگر شرنگ غذا کرده ای بجای شکر

جواب دادم کای ماه روی غالیه موی

نه من زرنج کشیدن چنین شدم لاغر

مرا جدایی درگاه میر ابو یعقوب

چنین نزار و سر افکنده کرد و خسته جگر

سه ماه بودم دور از در سرای امیر

مرا درین سه مه اندر نه خواب بود و نه خور

کنون که باز رسیدم بدین مظفر شاه

کنون که چشم فکندم بدین مبارک در

قوی شدم به امید و غنی شدم به نشاط

دلم گرفت قرار و غمم رسید بسر

بوقتی آمدم اینجا که در گهر بفزود

یکی فریشته زین خسرو فریشته فر

یکی فریشته آمدبه خوشترین هنگام

یکی فریشته آمد به بهترین اختر

به طالعی که امارت همی فزود شرف

به ساعتی که سعادت همی نمود اثر

اگر همی به پسر تهنیت شود واجب

بدین پسر که ملک یافته ست واجب تر

که این خجسته پسر، وین بزرگوار خلف

زهر دوسوی بزرگ آمد و شریف گهر

سپه کشان پسرانرا ز بهر خدمت او

همی دهند هم از کودکی کلاه و کمر

بنیکویی پدرش را امیدهاست درو

وفا کناد خدای اندر و امید پدر

امیر یوسف را اندر اینجهان شجریست

که جز بشارت و جز تهنیت ندارد بر

گمان برم که من اندر زمین همان شجرم

شجر که دید نیایش بر و ستایش گر ؟

شجر نباشم ،لیکن گمان برم که خدای

ز بهر تهنیت میرم آفرید مگر؟

که تا بخدمت او اندرم همی نرسم

ز شغل تهنیت او بشغلهای دگر

گهش بپیل کنم تهنیت گهش بغلام

گهی بحاجب شایسته و گهی بپسر

همیشه حال چنین باد و روزگار چنین

امیر شاد و بدو شاد کهتر و مهتر

بشاد کامی در کاخ نو نشسته بعیش

ز کاخ بر شده تا زهره ناله مزمر

چگونه کاخی، کاخی چو گنبد هرمان

ز پای تا سر، چون مصحفی نبشته بزر

چهار صفه و از هر یکی گشاده دری

چنانکه چشم کند از چهار گوشه نظر

دری ازو سوی باغ و دری ازو سوی راغ

دری از و سوی بحر و دری از و سوی بر

سپید کرده بکافور سوده و بگلاب

بکار برده در و یشم ترکی ومرمر

بجای شنگرف اندر نگار هاش عقیق

بجای ساروج اندر مسامهاش درر

بسقفش اندر عود سپید و چندن سرخ

بخاکش اندر مشک سیاه و عنبرتر

چو بخت میر بلند و چو عزم میر قوی

چوخوی میر بدیع و چو لفظ او در خور

ز برج او بتوان برد ز آسمان پروین

ز بام او بتوان دید سد اسکندر

اگر چه سیر قمر بر صحیفه فلکست

برابر سر دیوار اوست سیر قمر

ز بس بلندی بالای او، نداند کرد

شمار کنگره برج او ستاره شمر

فرود کاخ یکی بوستان چو باغ بهشت

هزار گونه درو شکل و تندس دلبر

ز لاله های مخالف میانش چون فرخار

ز سروهای مرادف کرانش چون کشمر

هزار دستان بر شاخ سرو او بخروش

چو عاشقان فراق آزموده وقت سحر

چو زلف خوبان در جویهاش مرز نگوش

چو خط خوبان بر مرزهاش سیسنبر

سپهر برده ازین کاخ و بوستان خجلت

خدایگانا! زین کاخ و بوستان بر خور

خجسته ای ز همه خسروان بفضل و هنر

بقدر و منزلت از هفت آسمان بگذر

بروز بزم حدیثی ز تو و صد بدره

به روز رزم غلامی ز تو و صد لشکر

ستوده ای بکمال و ستوده ای بجمال

ستوده ای به نوال و ستوده ای به سیر

مقدمی به علوم و مقدمی به ادب

مقدمی به سخا و مقدمی به هنر

بسا کسا که نه چون منظرست مخبر او

تراست منظر زیبا موافق مخبر

ز مردی آنچه تو کردی همی به اندک سال

بسال های فراوان نکرد رستم زر

گر اوبصیدگه اندر غزال گور فکند

تو شیر شرزه فکندی وکرگ شیر شکر

وگر که رستم پیلی بکشت در خردی

هزار پیل دمان کشته ای تو در بربر

نکو دلی و نکو مذهب ونکو سیرت

نکو خویی و نکو مخبر و نکو منظر

همیشه از پی کین خواستن ز دشمن دین

قبای تو زره است و کلاه تو مغفر

همه کسی ز قضا و قدر بترسد وباز

ز ناوک تو بترسد همی قضا و قدر

چه ابربا کف دینار بار تو و چه گرد

چه بحر بادل پهناور تو و چه شمر

کسیکه بسته بود نام چاکریت بدو

زمانه بنده او باشد و فلک چاکر

بروز معرکه از تو حذر نداند کرد

کسی که او ز قضای خدای کرد حذر

همیشه تا نبود نزد مردم بخرد

گمان بجای یقین وعیان بجای خبر

امیر باش و خداوند و پادشاه جهان

زمانه پیش تو از هر بدی همیشه سپر

نهاده ملکان را بکام خود برگیر

خنیده ملکان را به ایمنی بر خور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خیز تا هر دو بنظاره شویم ای دلبر

بدر خانه میر ،آن ملک شیر شکر

میریوسف که همی تازه کند رسم ملوک

میر یوسف که همی زنده کند نام پدر

بدر خانه آن بار خدای ملکان

کاخهاییست بر آورده بدیع و درخور

کاخهایی که سپهریست بهر کاخی بر

کاخهایی که بهاریست بهرکاخی در

هر یک از خوبی چون باغ بهنگام بهار

وز درخشانی چون ماه بهنگام سحر

هر یکی همچو عروسی که بیاراید روی

وز بر حله فرو پوشد دیبای بزر

خاصه آن کاخ که بر درگه او ساخته اند

آن نه کاخست سپهریست پر از شمس و قمر

بدل پنجره بر گردش سیمین جوشن

بدل کنگره بر برجش زرین مغفر

بزمگاهست و چو از دور بدو در نگری

رزمگاهیرا ماند همه از تیغ وسپر

سایبانهاش فرو هشته و کاخ اندر زیر

همچو سیمرغی افکنده بپای اندر پر

بندگان و رهیان ملک اندر آن کاخ

دست برده بنشاط و دل پر ناز و بطر

این بدستی در می کرده و دستی دینار

آن بدستی گل خود روی و بدستی ساغر

پس هر پنجره بنهاده بر افشاندن را

بدره و تنگ بهم پر ز شیانی و شکر

مطربان رودنواز و رهیان زرافشان

دوستداران همه می خوار ومخالف غمخور

زیر هر کاخی گر آمده مردم گرهی

دستشان زر سپار و پایشان سیم سپر

این همی گوید: بخش تو چه آمد؟ بنمای!

وان همی گوید: قسم تو چه آمد؟ بشمر!

راه چون پشت پلنگ و خاک چون ناف غزال

آن زدینار درست و این ز مشک اذفر

نه هماناکه چنین داشته بود افریدون

نه همانا که چنین ساخته بوداسکندر

تو چه گویی که امیر اینهمه از بهر چه ساخت

وینهمه شغل ز بهر چه گرفت اندر بر ؟

از پی حاجب طغرل که ز شاهان جهان

حاجبی نیست چنو هیچکسی را دیگر

بپسند دل خویش از پی او خواست زنی

ز تباری که ستوده ست به اصل و به گهر

هر چه شایست بکرد آنچه ببایست بداد

کاراو کرد تمام و شغل او برد بسر

آنچه او کرد بتزویج یکی بنده خویش

نکند هیچ شهی از پی تزویج پسر

آن نهالی که درین خدمت حاجب بنشاند

سر به عیوق برآورد وازو چید ثمر

خدمت میر همیکرد ز دل تا از دل

خدمت او کند امروز هر آن کو برتر

خدمتش بود پسندیده بنزدیک امیر

لاجرم میر کله داد مر او را و کمر

اینت آزادگی و بار خدایی و کرم

اینت احسانی کانرا نه کدانست و نه مر

از خداوندی و ازفضل چه دانی که چه کرد

آن ملک زاده آزاده کهتر پرور

خادمی کو را مخدوم چنین شاید بود

بس عجب نیست اگر مه بودازهر مهتر

خنک آنان که خداوند چنین یافته اند

بردبار و سخی وخوب خوی و خوب سیر

هم ستوده بخصالست و ستوده بفعال

هم ستوده بنوالست ستوده بهنر

چو قدح گیرد، خورشید هزاران مجلس

چو عنان گیرد، جمشید هزاران لشکر

تیغ او چیست بنام و تیر او چیست بفعل

تیغ او بازوی فتح و تیر او پشت ظفر

او یقینست و جز او هر چه ببینی تو گمان

او عیانست و جز او هر چه ببینی تو خبر

گر خطر خواهی از درگه او دور مشو

ور شرف خواهی از خدمت او در مگذر

زین شرف یابی و چیزی نبود به زشرف

زان خطر یابی و چیزی نبود به زخطر

تا ز الماس به آذر ندمد مر ز نگوش

تا ز پولاد به دی مه ندمد سیسنبر

کامران باد بجنگ اندر با زور علی

پادشا باد بملک اندر با عدل عمر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در جهان خدمت امیر منست

خدمتی کان دهد بزرگی بر

آسمان خواهدی که بر در او

یابدی جان کهترین چاکر

من نه برخیره ایدر آمده ام

مرمرا بخت ره نمود ایدر

بخت من درجهان بگشت و ندید

هیچ درگاه ازین مبارک تر

آمد و مر مرا اشارت داد

که بنه دل بر این مبارک در

گرترا مهتریست اندر دل

ور ترا خواجگیست اندر سر

در گهی یافتی چنانکه کند

مر ترا زود خواجه و مهتر

تو بدین در مدام خدمت کن

تا رسانم ترا بخدمتگر

بخت من رهبری خجسته پی است

کس ندارد چو بخت من رهبر

مرمرا ره به درگهی برده ست

که مثل هست با فلک همبر

درگه پادشاه روز افزون

درگه خسرو ستوده سیر

عضد دولت و مؤید دین

میر یوسف سپهبد لشکر

آن سپهبد که باد حمله او

بگسلاند ز روی کوه کمر

آن سپهبد که زخم خنجر او

خف کند بر سر عدو مغفر

پیش تیغش عدو برهنه بود

ور چه دارد ز کوه قاف سپر

خنجر او ز بس جگر که شکافت

گوهر او گرفت رنگ جگر

روز کین باخدنگ و نیزه او

دشمنش را چه غفلت و چه حذر

قلعه یی کو بچنگ او آید

باره او چه آهن و چه حجر

هر که از پیش او هزیمت شد

از نهیب اندرون شود به سقر

آن هراسد بجنگ او که بجنگ

نهراسد ز شیر شرزه نر

نیزه ای سازد او ز ده ره تیر

ازیک اندر نشاختن بدگر

گر بخواهد ز زخم گرز کند

کوه را خرد و مرد و زیر و زبر

تیغ او ترجمان فیروزیست

نوک پیکان او زبان ظفر

هر سلاحی که برگرفت بود

با کفش ساز گار و اندر خور

چشم بد دور باد ازو که از

زنده شد نام نیک و نام هنر

همچنان چون دل برادر او

شادمانست ازو روان پدر

هر کجا زان ملک سخن گویی

نکندکس حدیث رستم زر

بتوان دید ازو به رأی العین

آنچه یابی ز روستم بخبر

رادی آمیخته ست با کف او

همچوبا دیده بصیر بصر

من یقینم که تاجهان باشد

زوسخی تر نزاید از مادر

اینجهان گر بدست او بودی

داد بودی هزار بار دگر

چون قدح بر گرفت، ساغر خواست

اینجهانرا بچشم او چه خطر

از حقیری که سیم و زر بر اوست

ننهدسیم و زر بگنج اندر

که دهد، جز همو، بشاعر خویش

زین شاهانه و ستام بزر

ای ترا بر همه مهان منت

ای ترا بر همه شهان مفخر

بر کشیدی مرابچرخ برین

قدر من بر گذاشتی زقمر

زینت و ساز اسب من کردی

زانچه شاهان از آن کنندافسر

کامهایی ز درد کردی خشک

چشمهایی ز گریه کردی تر

جاه من بردی ای امیر به ابر

کان من کردی ای ملک به گهر

خلعت تومرا بزرگی داد

وین بزرگی بماند تا محشر

زن کنم تا مرا پسر باشد

وین بماند زمن بدست پسر

میر محمود کاسب داد مرا

وز عطا کرد کام من چو شکر

از پی خدمت شریف تو داد

تا روم با تو ساخته بسفر

تو چنان کز مروت تو سزید

کارهایی گرفتی اندر بر

اسب را با ستام و زین کردی

مرمرا با نشاط و عیش و بطر

شاد باش ای کریم بی همتا

ای نکو منظر و نکو مخبر

بهمه کامهای خویش برس

وز تن و جان و از جهان برخور

بندگان تو با عماری و مهد

خادمان تو با کلاه و کمر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

این هوای خوش و این دشت دلارام نگر

وین بهاری که بیاراست زمین را یکسر

ای بهار در گرگان! نه بهاری ، که بهشت

کس بهاری نشنیده ست ز تو خرم تر

باغها کردی چون روی بتان از گل سرخ

راغها کردی چون سنبل خوبان زخضر

از تو لشکر گه ما مجلس آراسته گشت

مجلس آراسته و مرغ درو رامشگر

ما درین مجلس آراسته چندانکه توان

می گساریم بیاد ملک شیر شکر

میر یوسف عضدالدوله سالار سپاه

روی شاهان و سرافراز بزرگان ز گهر

آنکه زیباتر و درخورتر و نیکوترازو

هیچ سالار و سپهدار نبسته ست کمر

صورتی دارد نیکو چو سخن گفتن خوب

عادتی دارد با صورت خویش اندرخور

بیست چندانکه درین شهر نباتست و درخت

اندر آن خلعت فضلست و درآن صورت فر

هر که از دور بدو در نگرد خیره شود

گوید این صورت و این طلعت شاهانه نگر

عادت و سیرت او خوبتر از صورت اوست

گر چه در گیتی چون صورت او نیست دگر

در جهان هردو تنی را سخن از منظر اوست

منظرش نیکو، اندر خور منظر مخبر

کس بود کو را منظر بود و مخبر نی

میر هم مخبر دارد بسزا ،هم منظر

ببزرگی چو سپهرست و بپاکی چو هوا

بسخاوت چو برادر، بدیانت چو پدر

سیم وزر هر دو عزیزند و حریصست امیر

به بر انداختن سیم به بخشیدن زر

خواسته گر چه عزیزست و خطرمند بود

برآن خواسته ده خواسته را نیست خطر

بار گنجی بدهد چون قدحی باده خورد

به دل خرم و روی خوش و لفظ چو شکر

باده خوردن،زهمه خلق مر او راست حلال

کس مبادا که باو گوید تو باده مخور

شاعران را ملکان خواسته آنگاه دهند

که بدیشان بطرازند مدیحی چو درر

او مرا خلعت و دینار بوقتی فرمود

که مرامدحت او گشته نبود اندر سر

خلعتی داد مرا قیمتی ازجامه خویش

کسوت قیصر بر جامه نشان قیصر

از پس خلعت شایسته بآیین صلتی

به درخشانی چون شمس وبه خوبی چو قمر

صلتی چون سپری بود که گر خواهم ازو

پر توان کرد ز دینار مدور دو سپر

خلعتش داد مرا مرتبه و جاه وجلال

صلتش کرد دل دشمن من زیر و زبر

من بتقصیر سزاوار بدی بودم واو

نیکویی کرد فزون از حد اندازه و مر

فرخی زیبد و واجب بود و هست سزا

که همه سال بدین شکر زبان داری تر

میر با تو ز خوی نیک به دل گرمی کرد

گر چه در سرما با میر برفتی بسفر

اشتر مرده کنون زنده توانی کردن

عیسی مریم گشتی تو بدینحال اندر

چند گویی که مرا چند شتر گشت سقط

این سقط باشد و برخیز و کنون اشتر خر

هم شتر یابی ازین و هم شتر یابی ازان

گر ترا قصد شتر باشدو تدبیر شتر

تا نباشد بدرستی چو یقین هیچ گمان

تا نباشد بحقیقت چو عیان هیچ خبر

شادمان باد و جوانبخت و جهاندار ملک

کامران با دو قوی دولت و محمود اثر

فرخش باد سر ماه و سر سال عجم

دولتش باد و بهر کار زیزدانش نظر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همی نسیم گل آرد بباغ بوی بهار

بهار چهر منا! خیز و جام باده بیار

اگر چه باده حرامست ظن برم که مگر

حلال گردد بر عاشقان بوقت بهار

خدای، نعمت، مارا ز بهر خوردن داد

بیا و نعمت او را ز ما دریغ مدار

چه نعمتست به از باده باده خوارانرا

همین بسست و گر چند نعمتش بسیار

بخاصه اکنون کز سنگ خاره لاله دمید

ز لاله کوه چو دیبای لعل شد هموار

ز گلبنان شکفته چنان نماید باغ

که میر پره زدستی بدشت بهر شکار

امیر ما عضد دولت و مؤید دین

درامید بزرگان وقبله احرار

بزرگواری کاندر میان گوهر خویش

پدیدتر زعلم در میان صف سوار

مبارزی که بمردی و چیره دستی و رنگ

چنو یکی نبود در میان بیست هزار

دومرد زنده نماند که صلح تاند کرد

در آن حصار که او یک دو تیر برد بکار

بروی باره اگر برزند ببازی تیر

ز سوی دیگر تیرش برون شود زحصار

سلاح در خور قوت هزار من کندی

اگر نیابد او را ز بهر بازی یار

کمان اورا بینی فتاده پنداری

مهینه شاخی افتاده از مهینه چنار

چنو سوار نیارد نگاشتن به قلم

اگر چه باشد صورتگری بدیع نگار

ز دور هر که مراورا بدید یکره گفت

زهی سوار نکو طلعت نکو دیدار

ز خوب طلعتی و از نکو سواری کوست

ز دیدنش نشود سیر دیده انظار

نکو لقا و نکو عادت و نکو سخنست

نکو خصال و نکو مذهب و نکو کردار

درم کشست و کریمی که در خزانه او

درم نیابد چندانکه بر کشد زوار

درم که بر همه شاهان بزرگ دارد قدر

بر امیر ندارد به ذره ای مقدار

اگر بیابد روزی هزار تنگ درم

هزار و صد بدهد کارش این بود هموار

مرا غم آید اگر چه مرا دلیست فراخ

زمال دادن و بخشیدن بدان کردار

چنان ملک را بایدکه باشدی هر روز

خزانه پردرم و پر سلیح و پر دینار

چو خرج خویش فزونتر زدخل خویش کند

ز زر وسیم خزانه تهی شود ناچار

دگر که نام نکو یافته ست، و نام نکو

نکوتر از گهر نابسوده صد خروار

شریفتر زان چیزی بود که محتشمان

همی کنند بهر جای فضل او تکرار

بزرگتر زان چیزی کجا بود که ازو

همی رسد ز دل و دست او به دستگزار

هر آنچه من ز کریمی و فضل او گویم

کنند باور و بر من نباید استغفار

رسد ز خدمت او بی خطر بجاه و خطر

کند ز خدمت او بی یسار ملک و یسار

مرا بخدمتش امروز بهترست از دی

مرا بدولتش امسال خوشترست از پار

هزار سال زیاد این بزرگوار ملک

عزیز باد و عدو را ذلیل کرده وخوار

خجسته بادش نوروز و همچنان همه روز

بشادکامی برکف گرفته جام عقار

همیشه در بر او کودکی چو لعبت چین

همیشه مونس او لعبتی چو نقش بهار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دریغا که من از دست شدم

نوز ناخورده تمام از دل بر

چون توان بود برین درد صبور

چون توان برد چنین روز بسر

عشق با من سفری گشت و بماند

مونس من به حضر خسته جگر

دور بودن ز چنان روی ،غمیست

هر چه دشوارتر و هر چه بتر

پیک غزنین نرسیده ست که من

خبری یابم از دوست مگر

سفر از دوست جدا کرد مرا

گم شود از دو جهان نام سفر

من شفاعت کنم امسال ز میر

تا مرا دست بدارد ز حضر

میر یوسف پسر ناصر دین

لشکر آرای شه شیر شکر

چون شه ایران والا به نسب

با شه ایران همتا به گهر

آنکه بر درگه سلطان جهان

جای او پیشتر از جای پسر

همه نازیدن میر از ملک است

زین ستوده ست بر اهل هنر

همچنان در خور از روی قیاس

کان ملک شمست این میر قمر

ملک او را بسزا دارد از آنک

یاد گارست ملک را ز پدر

لاجرم میر گرفته ست مدام

خدمت او چو نماز اندر بر

روز و شب پیش همه خلق زبان

بثنا گفتن او دارد تر

همه از دولت او جوید نام

همه در خدمت او دارد سر

تا ثنای ملک شرق بود

بثنای دگران رنج مبر

این هم از خدمت باشد که ز من

بخرد مدح شه شرق بزر

دوستانرا دل از اینگونه بود

دوستارانرا زین نیست گذر

شاد باد آن هنری میر که هست

پادشاهی و شهی را در خور

آن نکو سیرت و نیکو مذهب

آن نکو منظر ونیکو مخبر

آنکه اندر سپه شاه کسی

پیش او نام نگیرد زهنر

چون عطا بخشد اقرار کنی

که جهانرا بر او نیست خطر

چون بجنگ آید گویی که مگر

نرسیده ست بدونام حذر

از حریصی که بجنگست مثل

جنگ را بندد هر روز کمر

دشمنانرا چو کمان خواهد میر

هیچ امید نماند به سپر

همه کتب عرب و کتب عجم

بر تو بر خواند چون آب زبر

سخنانش همه یکسر نکتست

چون سخن گوید تو نکته شمر

تا همی سرخ بود آذر گون

تا همی سبزبود سیسنبر

تا بود لعلی نعت گل نار

چون کبودی صفت نیلوفر

شادمان باد و بکام دل خویش

آن پسندیده خوی خوب سیر

نیکوانی چو نگار اندر پیش

دلبرانی چو بهار اندر بر

همچو این عید بشادی و خوشی

بگذاراد و هزاران دگر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جنگ یکسو نه و دلشاد بزی

خویشتن را و مرا رنجه مدار

هر دو روزی سخنی پیش مگیر

هر زمان تازه خویی پیش میار

دل نگارا ز جفا سیر شود

بس عزیزا که ازین گرددخوار

نه من ای دوست ترا دیدم و بس

من ببند آمده ام چندین بار

چو من ای دوست ترا دارم دوست

تو حق دوستی من بگزار

یار کی یافته ای در خور خویش

جهد آن کن که نکو داری یار

تو چو من یار نیابی بجهان

من چو تو یابم هر روز هزار

من اگر خواهم از بخشش میر

کودکانی خرمی همچو نگار

میر یوسف پسر ناصر دین

لشکر آرای شه شیر شکار

آن نکو طلعت و فرخنده امیر

آن بآیین و پسندیده سوار

آن سر افراز و گرانمایه هنر

آن گرانمایه پر مایه تبار

جنگها کرده فراوان و بجنگ

از بد اندیش بر آورده دمار

مرد جنگست چو پیش آید جنگ

مردکارست چو پیش آید کار

روز جنگ و شغب از شادی جنگ

بر فروزد دو رخان چون گلنار

بچنین روز بگوشش غو کوس

زارغنون خوشترو از موسیقار

همه دم جنگست اندیشه او

گر چه خفته ست و گر چه بیدار

نبرد حمله بهنگام نبرد

جز بر آنسو که مبارز بسیار

هر مبارز که برو روی نهاد

خورد بر جان گرامی زنهار

تیغش از کوهی دو کوه کند

چون خدنگش ز چناری دو چنار

هیچ تیری نزد اوبر تن خصم

که نه از پشت برون شد سوفار

تیراو گر چه سبک سنگ بود

کنگره بفکنداز برج حصار

غیر محمود که داند کردن

نره شیری بخدنگی اشکار

بگسلاند سر شیر از تن شیر

هم بدانسان که کسی میوه زدار

لشکری را که چنو پشت بود

از همه خلق نباشد تیمار

در جوانمردی جاییست که نیست

وهم را از بر او جای گذار

هیچ شب نیست که از مجلس او

نبرد زایر او زر بکنار

از پس سلطان امروز جز او

که دهد بخشش پانصد دینار

لاجرم بر در او چون ملکان

چاکرانند بملک و به یسار

شادمان باد و بهمت برساد

آن نکو عادت نیکو کردار

از دل شاه جهان نیرومند

وز تن وجان بجهان بر خوردار

لهو رابا دل او باد سکون

بخت را بر در او باد قرار

تا بر آیین بزرگان عجم

بزم سازد بخزان وببهار

همچنین مهر بشادی و طرب

بگذارد صد دیگر بشمار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترک مه روی من از خواب گران دارد سر

دوش می داده ست از اول شب تابسحر

من بچشم او را ده بار نمودم که بخسب

او همی گفت: بهل تا برم این دور بسر

شب بسر برد به می دادن و ننشست و نخفت

دل من خست که ننشست و نخفت آن دلبر

او به می دادن جادوست، به دل بردن چیر

چیزها داند کردن بچنین باب اندر

حیله سازد که می افزون دهد از نوبت خویش

ور تواند بخورد نوبت یاران دگر

کیست آنکو ندهد دل بچنین خدمت دوست

کیست آنکو نکشد بار چنین خدمتگر

هر که این خدمت از آن ماه بیاموخت شود

خدمت درگه سلطان جهانرا در خور

ملک عالم تاج عرب وفخر عجم

سید شاهان مسعود ولیعهد پدر

آن بصدر اندر شایسته چو در مغز خرد

وان بملک اندر بایسته چو در دیده بصر

جنگجویی که چو در جنگ شود لشکرها

خشک بر جای بمانند چو بر تخته صور

خویشتن را بمیان سپه اندر فکند

نه ز انبوهیش اندیشه نه از خصم حذر

در دلیران بگه معرکه زانسان نگرد

که دلیران بگه معرکه در مرد حشر

تیرش اندر سپر آسان گذرد چون ز پرند

چون کمان خواست عدو را چه پرند و چه سپر

آنچه او با سپر کرگ به شمشیر کند

نتوان کردن با شیشه نازک به تبر

خنجر هشت منی گرزه هشتاد منی

کس چنوکار نبسته ست جز از رستم زر

آفرین باد بر آن گرز که هر زخمی از آن

سر سالاری چون سرمه کندبا مغفر

پادشاهان همه بر خدمت او شیفته اند

چون غلامان ز پی خدمت او بسته کمر

از پی آنکه همه امن و سلامت طلبند

نیست شاهانرا جز خدمت او اندر سر

ایستادن ملکانرا بدر خانه او

به ز آسایش و آرامش بر تخت بزر

ای خنک ما که چنو کشور ما را ملکست

ای خنک ما که چنو خاست ملک زین کشور

ملک مابشکار ملکان تاخته بود

ما ز اندیشه او خسته دل و خسته جگر

از غم رفتن او خسته دلانرا شب و روز

آستین بود ز خون مژه همچون فرغر

آن همی گفت خدایا تو بدین ملک رسان

آن ملک را که فزون از ملکان دارد فر

این همی گفت خدایا دل من شادان کن

به ملک زاده ایران ملک شیر شکر

حشم و لشکر، بیدل شده بودند همه

از غم وانده دیر آمدن او ز سفر

شکر ایزد را کان انده و آن غم بگذشت

کار چون چنگ شد و انده چون کوه چو ذر

چشم ما ز اشک بیاسودو بیک ره بنشست

آتشی کز تف او گشت جگر خاکستر

خسرو از راه دراز آمد با همت و کام

ملک از جنگ عراق آمد با فتح و ظفر

تخت شاهی را شاه آمد زیبنده تخت

مملکت را ملکی آمد زیب افسر

قلعه ها کنده و بنشانده بهر شهر سپاه

جنگها کرده و بنموده بهر جای هنر

بیشه ها یکسره پرداخته از شیرو ز ببر

قلعه ها یکسره پرداخته از گنج و گهر

سهمش افکنده به روم اندر فریاد و خروش

هیبتش دودبر آورده ز روس و ز خزر

عالمی ز آمدنش روی به اقبال نهاد

که همی خواست شدن با دو سه تن زیر و زبر

مرغزاری که بیکچند تهی بود ز شیر

شیر بیگانه درو کرد همی خواست گذر

شیر باز آمدو شیران همه روباه شدند

همه را هیبت او خشک فرو بست ز فر

آنکه زین پیش درین ملک طمع کرد همی

تا نه دیر آمدبا طاعت و فرمان ایدر

رونق دولت باز آمدو پیرایه ملک

پیش ازین کار چنان دیدی، اکنون بنگر

گیتی از عدل بیاراید تا در گذرد

عدل و انصاف ملک مسعود از عدل عمر

نه همی بیهده دارند مر اورا همه دوست

نکند مهر کس اندر دل کس خیره اثر

مهر وکینش دو گره را سبب مزد بریست

این شود زین ببهشت، آن شود ازآن به سقر

دوستی او ز سپاه و زحشم نادره ایست

وز رعیت که خراجش بدهد نادره تر

وز رعیت نه عجب، نیز کزین دور نیند

مرغ و ماهی چه ببحراندر وچه اندر بر

ای خداوند خداوندان شاه ملکان

ای ستوده به خصال و به فعال و به سیر

گر چه بازوی هنر داری و دست و دل کار

ور چه در جنگ بدین هر سه نشانی و سمر

دولت تو نکند دست ترا خسته بجنگ

بکندکار تو زان به که کند صد لشکر

هر سپاهی که کند جنگ، ترا باشد فتح

هر امیری که برد رنج، تراباشد بر

در جهان از شکه عدل تو بنشیند شور

وز جهان هیبت شمشیر تو بنشاند شر

ملکان همه عالم بدر خانه تو

جمع گردند چنان چون به در اسکندر

قیصر رومی پیش تو در آید بسلام

قلعه رومیه را پیش تو بگشاید در

شاه ترکستان بر درگه فرخنده تو

گاه خود خسبد چون نوبتیان، گاه پسر

هر چه اندیشه کنی آن بمراد تو شود

تو بدین طالع زادستی بس رنج مبر

ایزد این دولت فرخنده و پاینده کناد

برتو ای نیک دل نیک خوی نیک سیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کنون خوشتر، که ناگاهان برآورد

مه دو هفته من سر ز کهسار

کنون خوشتر، که با او بوده ام دی

که بودم بی رخش افکار بسیار

کنون خوشتر، که با او خفته ام دوش

که بودم در غمش بسیار بیدار

کنون خوشتر، که با وی کرده ام خوش

که دیدم در غمش بسیار آزار

شب دوشین، شبی بوده ست بس خوش

بجان بودم من آن شب را خریدار

نگار خویش را در بر گرفتم

خزینه بوسه او کردم آوار

دو زلفش را بمالیدم بدو دست

سرای از بوی او شد طبل عطار

گهی شب روز کردم زان دو عارض

گهی گل توده کردم زان دو رخسار

بدین شادی درستم دوش وامروز

در این اندیشه بودم پار و پیرار

فراوان خوشترم امروز از دی

فراوان بهترم امسال از پار

وزین خوشتر بود هر روزو هر سال

بفر دولت شاه جهاندار

ملک مسعود محمود آنکه ایام

بدو محمود و مسعودست هموار

خداوندی که چون زو یاد کردی

زمین و آسمان آید بگفتار

یکی گوید: ز شاهی نام بردی

که رادی را بدو بفزوده بازار

عطای او از آن بگذشت کانرا

توان سختن به شاهین و به قنطار

جز او از خسروان هر گز که داده ست

به یکره پنج اشتروار دینار

اگر چه می همی خورده ست بوده ست

به آن گه کان عطا داده ست هشیار

چنین باید جهاندار و خداوند

پسندیده به گفتار و به کردار

ز شاهان گوی برده وقت بخشش

ز شیران دست برده گاه پیکار

زگلنار عدو کرده گل زرد

ز روز دشمنان کرده شب تار

بلندی یافته زو نام شاهی

قوی گشته بدو امید احرار

گه اندر جنگ با شمشیر همدست

گه اندر بیشه ها با شیر در کار

ز بیم تیغ او شیران جنگی

بسوراخ اندرون رفته چو کفتار

کسی کز پیش او گیرد هزیمت

نترسد گر شود در سله با مار

امیری یافت گیتی در خور خویش

کنون گو جهد کن او را نگهدار

بدست از دامن او اندر آویز

حدیث دیگران از دست بگذار

ترا ایزد بدست شاهی افکند

که او را بودی از شاهان سزاوار

خداوندی که بی نیروی لشکر

جهان بگشاد و صافی کرد هموار

پدر بگذاشت او را بر در ری

بر وی لشکر غدار و مکار

سلیح و لشکر و پیلش جدا کرد

غرضها بود سلطانرا در این کار

نه از خواری چنان بگذاشت او را

ندارد کس چنو فرزند را خوار

ولیکن خواست تا شاهان بدانند

که او بیکس هنر آرد پدیدار

همی دانست کو بی ساز و لشکر

بر آید با همه گیتی به پیکار

چنان بوده ست کاندیشید سلطان

بپرس از لشکر و اسپاهسالار

ز بسیار اندکی او را نموده ست

دلیلست اندکی او را ز بسیار

بقاباد آن ملک را کز بد خویش

نباید هیچ کردستی ستغفار

کسی کو را نکو خواهست، بر تخت

کسی کو را ندارد دوست، بردار

بدین عید مبارک شادمان باد

بد اندیشان او غمناک و غمخوار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یکی چون بهشت عدن یکی چون هوای دوست

یکی چون گلاب بلخ یکی چون بت بهار

زمین از سرشک ابر، هوا از نسیم گل

درخت از جمال برگ، سرکه ز لاله زار

یکی چون پرند سبز، یکی چون عبیر خوش

یکی چون عروس خوب، یکی چون رخان یار

تذرو عقیق روی، کلنگ سپید رخ

گوزن سیاه چشم، پلنگ ستیزه کار

یکی خفته بر پرند ، یکی خفته بر حریر

یکی رسته از نهفت یکی جسته از حصار

زبلبل سرود خوش، زصلصل نوای نغز

زساری حدیث خوب، زقمری خروش زار

یکی بر کنار گل، یکی در میان بید

یکی زیر شاخ سرو، یکی بر سر چنار

هوا خرم از نسیم، زمین خرم از لباس

جهان خرم از جمال، ملک خرم از شکار

یکی مشک در دهان، یکی حله بر کتف

یکی آرزو بدست، یکی دوست در کنار

زمانه شده مطیع، سپهر ایستاده راست

رعیت نشسته شاد، جهان خوش به شهریار

یکی را بدو نیاز، یکی را بدو شرف

یکی رابدو امید، یکی را بدو فخار

ازان عادت شریف ، ازان دست گنج بخش

ازان رای تیز بین، ازان گرز گاوسار

یکی خرم وبکام، یکی شاد و کامران

یکی مهتر و عزیز، یکی خسته و فکار

مصافش بروز رزم، سپاهش بروز عرض

بساطش بروز بزم، سرایش بروز بار

یکی کوه پر پلنگ، یکی بیشه پر هزبر

یکی چرخ پر نجوم، یکی باغ پر نگار

امیران کامران، دلیران کامجوی

هزبران تیز چنگ، سواران کامگار

یکی پیش او بپای، یکی درجهان جهان

یکی چون شکال نرم، یکی چون پیاده خوار

کمند بلند او، سنان دراز او

سبک سنگ تیر او، گران گرز هر چهار

یکی پشت نصر تست، یکی بازوی ظفر

یکی نایب قضا، یکی قهر کردگار

به ماهی چهار میر، به ماهی چهار شاه

به ماهی چهار شهر، بکند از بن و ز بار

یکی را بکوه سر، یکی را بکوه شیر

یکی را بدشت گنج، یکی را به رودبار

ازین پس علی تگین، دگر ارسلان تگین

سه دیگر طغان تگین ، قدر خان بادسار

یکی گم شود بخاک، یکی گم شود بگور

یکی در فتد به چاه، یکی بر شود به دار

ملک باده ای به دست ، سماعی نهاده پیش

یکی طرفه بر یمین، یکی طرفه بر یسار

یکی چون عقیق سرخ، یکی چون حدیث دوست

یکی چون مه درست، یکی چون گل ببار

بهارش خجسته باد، دلش آرمیده باد

جهان را بدو سکون، بدو ملک را قرار

یکی را مباد عزل، یکی را مباد غم

یکی باد بی زوال، یکی باد بی کنار

بداندیش او بجان، بدی خواه او بتن

نکو خواه او زیسر، نصیحتگر از یسار

یکی مستمندباد، یکی باد دردناک

یکی باد شادکام، یکی باد شاد خوار

سرایش ز روی خوب، ولایت ز عدل و داد

بساط از لب ملوک، در خانه از سوار

یکی گشته چون بهار، یکی گشته چون بهشت

یکی گشته پر نگار، یکی گشته استوار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مردمان دوش خبر یافته بودند ز عید

که گمان برد که من غافلم از عید مگر

او مگر تهنیت عید همی خواست بدین

هیچ شک نیست همین خواست بدین آن دلبر

من ازین شادی برجستم ودو چنگ زدم

اندر آن زلف که با مشک زند بویش بر

بر زبان داشت زمه آن مه دو هفته سخن

از لب او لب من یافت بخروار شکر

بوسه یک مهه گرد آمده بودم بر دوست

نیمه ای داد و همی خواهم یک نیم دگر

نیم دیگر بتفاریق همی خواهم خواست

تا شمارم نشود یکسره با دوست بسر

جه حدیثست، من این بوسه شماری بنهم

بشود عیش چو معشوق شود بوسه شمر

عاشقان بوسه شمرده به مه روزه دهند

زانکه وقتش ز گه شام بود تا بسحر

درمه شوال این تنگی و تاریکی نیست

تو بچشم دگر اندر مه شوال نگر

خطر روزه بزرگست و مه روزه شریف

از مه روزه گشاده ست به خلد اندر در

لیکن این ماه که پیش آمده ماهیست که او

با طرب گردد و بارامش و با رامشگر

ای رفیقان سخنی راست بگویم شنوید

طبع من باری با شوال آمیخته تر

گر نه ماه طربست این ز چه غرید همی

دوش هر پاسی کوس ملک شیر شکر

خسرو مشرق و مغرب ملک روی زمین

شاه مسعود مبارک پی مسعود اختر

آنکه تادست به تیر و بکمان برد ببرد

آب سام یل و قدر و خطر رستم زر

زخم تیر ملکان دید و ندید آن ملک

آنکه او از قبل تیر همی ساخت سپر

گر ملک تیر و کمان درخور بازو کندی

بر سر که بردی ترکش او ترکش گر

از برو بازوی او چشم همی خیره شود

چشم بد دور کناد ایزد از آن بازو و بر

جنگجو هست و لیکن بجهان نیست کسی

که بجنگش بتواند بست امروز کمر

او همیگوید من تیغ زنم رنج کشم

تا بزرگی بهنر گیرم و کیتی بهنر

ایزد از عرش همیگوید تو رنج مکش

کاینجهان جمله ترا دادم، بنشین و بخور

آنچه میران مبارز نگرفتند بگیر

آنچه شاهان مظفر نخریدند بخر

مهر از آنکس که بمهر تو گرو نیست ببر

دولت از خانه آنکس که ترا نیست ببر

بتن آسانی بر بالش دولت بنشین

چه کنی تاختن و تافتن رنج سفر

بندگان دادم اندر خور تو کار ترا

که بکام تو از ایشان همه خیر آید و شر

کار در گردن ایشان کن تا من بکنم

نا رسانیده بیک بنده تو هیچ ضرر

همچنین کرد وبهر گوشه فرستاد یکی

با سپاهی که مر آن را نه قیاسست و نه مر

هیچ لشکر نفرستاد براهی که ز راه

بر او باز نیامد خبر فتح و ظفر

اندر این مدت یکسال در اقصای جهان

همچو دریای دمان کرد بگیتی لشکر

از لب جیحون تا دجله ز بسیار سپاه

چون ره مورچگانست همه راهگذر

هر زمان مژده بر آید که فلان بنده او

بفلان شهر فلان قلعه بکند از بن و بر

موکب وخیل فلان میر پراکند ز هم

آلت و ساز فلان شاه، فرستاد ایدر

مژده آن مژده بود کزپس این خواهد خواست

باش تا مغز سر جمله کند زیر و زبر

بندگانند ملک را که چنین کار کنند

با دل و دولت او کار چنین راچه خطر

کار فرمای همی داند فرمودن کار

لاجرم کارگر از کار همی یابد بر

حشمت و سایه او لشکر او را مددست

که نبرد ز پی لشکر او تا محشر

لشکری راکه بود سایه مسعود مدد

پیش ایشان زهوا مرغ فرو ریزد پر

دایم این حشمت و این سایه همی بادبجای

وندر این خانه همی بادا این دولت و فر

ای بمردی و کف راد و مروت چو علی

وی به انصاف و دل پاک و عدالت چو عمر

از خداوند نظر چشم همیداشت جهان

بجهانداری نیکو نیت و خوب سیر

چون خداوند جهانداری و شاهی بتو داد

گفت من یافتم اینک زخداوند نظر

تهنیت باد جهان را بجهانداری تو

بر خور ای شه بمراد دل و از او برخور

تا جهانست جهاندار تو بادی و مباد

در جهانداری و در دولت تو هیچ غیر

سال و ماه تو و ایام تو چون نام تو باد

عادت و عاقبت کار تو چون نام پدر

روز عید رمضانست و سر سال نوست

هر دو فرخنده کناد ای ملک ایزد بتو بر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گهی لاله را سایه سازد ز سنبل

گهی ماه را درع پوشد ز عنبر

گهی صورتی گردد از عود هندی

گهی پیکری گردد از مشک اذفر

که دیده ست بر سوسن از عود صورت

که دیده ست بر لاله از مشک پیکر

برخ بر همی جوشد آن زلف و نشگفت

ازیرا که عنبر بجوشد بر آذر

فری آن فریبنده زلفین مشکین

فری آن فرو زنده رخسار دلبر

یکی چون بنفشه فرو کرده بر گل

یکی چون گل نا فرو کرده از بر

به ماه و صنوبر همی خواندم او را

برخسار و بالای زیبا و در خور

همی گشت زان فخر و زان شادمانی

صنوبر بلند و ستاره منور

برمز این مرا گفت آن شکرین لب

که ای شاعر اندر سخن ژرف بنگر

مرا با صنوبر همانند کردی

بقد و برخ با ستاره برابر

چه ماند برخسار خوبم ستاره

چه ماند به قد بلندم صنوبر

ستاره کجا دارد از سنبل آذین

صنوبر کجا دارداز لاله افسر

مرا زین سپس چون صفت کردخواهی

بچیزی صفت کن که از من نکوتر

بگفت این و بگذشت و اندر گذشتن

همی گفت نرمک بزیر لب اندر

ستاره چو من گل فشانده ست بر رخ ؟

صنوبر چو من مه نهاده ست بر سر ؟

من از گفته خویشتن خیره گشتم

طلب کردم از بهر او نام دیگر

پری خواندم او را و زانروی خواندم

که روی پری داشت آن پرنیان بر

دگر باره با من بجنگ اندر آمد

که بس خوار داری مرا ای ستمگر

مرا با پری راست کردی بخوبی

پری مر مرا پیشکار ست و چاکر

پری کی بود روز ساز و غزلخوان

کمند افکن و اسب تاز و کمان ور

پری هر زمان پیش تو بر نخواند

ز دیوان تو مدح شاه مظفر

ملک بوسعید آفتاب سعادت

جهاندار ودین پرور و داد گستر

ملک زاده مسعود محمود غازی

که بختش جوان باد و یزدانش یاور

به نیزه گذارنده کوه آهن

به حمله رباینده باد صرصر

همه اختران رای او را متابع

همه خسروان حکم او را مسخر

کریمی به اخلاقش اندر مرکب

بزرگی بدرگاه او در مجاور

دلش مر خرد را سپهری مهیا

کفش مر سخارا جهانی مصور

ایا مرترا کرده از بهر شاهی

خدا از همه تاجداران مخیر

بتو زنده و تازه شد تا قیامت

نکو رسم و آیین بوبکر و عمر

چه تو و چه حیدر بزور و بنیرو

چه شمشیر تو و چه شمشیر حیدر

ز گهواره چون پای بیرون نهادی

کمان بر گرفتی و زوبین و خنجر

تو از کودکی جنگ کردن گرفتی

ز دست و بر و بازوی پیل پیکر

همه مردی آموختی و شجاعت

جهان گشتن و تاختن چون سکندر

هم از کودکی با پدر پیشه کردی

بجنگ معادی ز کشور بکشور

بجای قبا درع بستی و جوشن

بجای کله خود جستی و مغفر

بهر جنگ اندر نخستین تو کردی

زمین را ز خون معادی معصفر

بسا تیغ هندی که تو لعل کردی

به هندوستان اندر از خون کافر

ز تیری ببالا فزون تر نبودی

که تیرت همی خورد خون غضنفر

زهی با خطر پادشاهی موفق

زهی پر هنر شهریاری مشهر

چو روشن ستاره همی ره سپارد

سنان تو اندر سپهر مدور

تو خورشیدی از بهر تو بر بگردون

گران که گذارد ز بالای محور

سلاح یلی باز کردی و بستی

به سام یل و زال زر دوک و چادر

مخوان قصه رستم زاولی را

ازین پس دگر، کان حدیثیست منکر

از این بیش بوده ست زاولستانرا

به سام یل و رستم زال مفخر

ولیکن کنون عار دارد ز رستم

که دارد چو تو شهریاری دلاور

ز جایی که چون تو ملک مرد خیزد

کس آنجا سخن گوید از رستم زر؟

جهان چون تو هرگز نیاورد شاهی

بجود و بعلم و بفضل و بگوهر

ادب نیست کان مر ترا نیست جمله

هنر نیست کان مر ترا نیست یکسر

بروزی که تو گوی بازی بشادی

فلک را ز گوی اخترانیست بیمر

ز میدان بچوگان همی بر فرستی

بگردون گوی آخته همچو اختر

شد اندر فلک تنگ جای ستاره

ز بس گوی کانداختی بر دو پیکر

ترا شیر خواندم همی تا بکشتی

بیک زخم شیری به ولوالج اندر

کنون خسرو شیر کش خوانمت من

که این نام بر تو نباشد مزور

هر آن کینه خواهی که پیش تو آمد

سیه کرد بر سوک او جامه مادر

تو ای شاه اینجا و سهم سنانت

ز دشمن همی جان ستاند به خاور

عدو را بتیغ آتشی و ولی را

بدست و سخن آب حیوان و کوثر

مگر کیمیا خدمت تست شاها

کزو مرد درویش گردد توانگر

تو آن پادشاهی که بر درگه تو

ملوک جهان پیشکارند و چاکر

به چین شاه چین از پی خطبه تو

ز گوهر خطیب ترا ساخت منبر

به روم از پی خدمت تست شاها

همه شهر دیبا بر افکنده قیصر

ز روزی که تو کف خود بر گشادی

همه شهر دینار گشته ست یکسر

همی تا برآید فزوزنده هر شب

برین آبگون روی گردون اخضر،

چو سیمین زنخدان معشوق، زهره

چو رخشنده رخسار گانش دو پیکر

همی تا کند شاعر اندر ستایش

لب دوست را نامه یاقوت و شکر

ملک باش و آبادکن مملکت را

وز آباد ملک، ای ملک زاده! برخور

همیشه بدیدار تو شاد سلطان

چو حیدر بدیدار شبیر و شبر

همایونت باد ای امیر همایون

همایون مه و روز عید پیمبر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چنان گشت گیتی که ما خواستیم

خدایا تو چشم بدان دور دار

خداوند گار جهان فرخست

که فرخنده بادش همه روزگار

بدیدار او راه بست و هری

بهشت برین گشت و باغ بهار

بخندد همی برکرانهای راه

بفصل زمستان گل کامکار

بدیدار شاه جهان بو سعید

عجب نیست گر گل بخندد ز خار

اگر چه نکوهیده باشد حسد

وزو بر دل و جان بود رنج و بار

حسد بر، بر آنکس که او را بود

بنزدیک او بار، هنگام بار

بزرگان حسودان آن کهترند

که با او سخن گفت خسرو دوبار

شه روم خواهد که او همچو من

نهد پیش اوبر بطی در کنار

هزار آفرین باد هر ساعتی

بر آن عادت و خوی آزاده وار

همه کار او در خور خوی اوست

ملک را همیشه چنین باد کار

همه شاه گیرد بروز نبرد

همه شیر گیرد بروز شکار

بجایی که از شیر یابد خبر

ز شادی نگیرد دل او قرار

نه یک جایگه دیدم او را چنین

چنین دیدم او را بجایی هزار

به نوبین که اکنون به غزنین چه کرد

سر خسروان خسرو نامدار

ز پهلوی ره شیری آمد پدید

غریونده چون رعد در کوهسار

ببالا و پهنا چو پیلی بلند

که از بیم او پیل کردی فرار

دل لشکر از بیم او خون گرفت

نبودند بر جای خویش استوار

خداوند سلطان روی زمین

سر خسروان آفتاب تبار

فرود آمداز پشت پیل و نشست

بر آن پیلتن خنگ دریا گذار

سر شیر وحشی بیک زخم کرد

چو بر بار در تیرمه کفته نار

بیاورد برزنده پیل و چو کوه

بیفکند در پیش خیمه چو خار

زهی خسروی کز همه خسروان

بمردی ترا نیست همتا و یار

تو آن بختیاری که اندر جهان

نبود و نباشد چو تو بختیار

همیشه چنین بخت یار تو باد

جهان پیش کار تو چون پیشکار

وثاق تو از نیکوان چون بهشت

سرای تو از لعبتان قندهار

کنار تو از روی معشوق خوش

دودست تو از زلف بت مشکبار

سر تو ز شادی همه ساله پر

سر دشمن تو ز غم پر خمار

در این بزمگه بر تو فرخ کناد

ثنا گفتن فرخی کردگار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یکروز مانده باز زماه بزرگوار

آیین مهر گان نتوان کرد خواستار

آواز چنگ وبربط و بوی شراب خوش

با ماه روزه کی بود این هر دو سازگار

ورزانکه یاد از و نکنی تنگدل شود

پیغام من بدو بر و پیغام او بیار

گو پار نیز هم به مه روزه آمدی

سوی تو خلق هیچ نگه کرده بود پار؟

چون کس بروزه در تو نیارد نگاه کرد

از روزه چون حذر نکنی ای سپید کار!

آری چو وقت خویش ندانی و روز خویش

در چشم شاه خواری و در چشم خواجه خوار

شمس الکفاة صاحب سید وزیر شاه

بوالقاسم احمد حسن آن حر حقگزار

آن خواجه ای که چشم همه خواجگان به اوست

بوسیده هر یکی ز می او را هزار بار

دولت ز جمله خدم خاندان اوست

دیرینه خدمتست مر او را درین دیار

نه دولتست این که بنوی بدو رسید

نه خدمتست اینکه بنوی شد اختیار

بر کاخهای او اثر دولت قدیم

پیداترست از آتش بر تیغ کوهسار

دیوان شاعران مقدم برین گواست

دیوان شاعران ثناگوی رو بیار

اندر تبار خواجه وجدان او مدیح

مشت پرا که شعر پراکنده در بهار

شاعر که مدح گوی چنین مهتری بود

بر طبع چیره باشد و بر شعر کامگار

گر چه بمدح او کند از آسمان حدیث

باشد مر آن حدیث بر هر کس استوار

از بسکه راست یابد نیکوتر از دروغ

در مدح او دروغ نبرده ست کس بکار

آری بمهره های سقط ننگرد کسی

کو را بتوده پیش بود در شاهوار

فخرست شاعران عجم را بمدح او

بهرست شاعران عرب را ازین فخار

اندر عرب مناقب و مدحش ز بهرنام

کم زان نگفته اند که اینجا در این دیار

ای یادگار مانده جهانرا و ملک را

از گوهر شریف و تبار بزرگوار

شاید که نیست نعمت و جاه ترا کران

زیرا که نیست همت و فضل ترا کنار

این هر چهار یافته ایم و فزون از این

افزون ازین چه چیزست، اقبال شهریار

ناخواسته بجای همه کس همی کنی

آن نیکویی که کرد بجای تو کردگار

زر تو ز ایران تو آنسان که میبرند

گویی نهاده اند بر تو بزینهار

اندر ترازوی صلت او هزاردان

همچون یکی و کم زیکی نیز در شمار

باغ شکفته ای ، چو در آیی ببزمگاه

شیر دمنده ای، چو در آیی بکار زار

دل باز خندد از طرب تو بروز رزم

چشم آب گیرد از فزع تو بروز بار

از شاه بختیارتر امروز شاه نیست

کو از همه جهان چو تویی کرداختیار

بر بالش وزارت او چون تویی نشست

بختش نگر که راه نمود اینت بختیار

گفتند مردمان که نیابند مردمان

درهیچ فصل صاحب ری را نظیر و یار

از بهر خدمت تو و محتاج فضل تو

روزی بدرگه تو بیاید چنو هزار

چندین هزار نامه کزو یادگار ماند

وان کارهای طرفه کزو ماند یادگار

بردرگه خلیفه دبیران همی کنند

توقیع نامه های تو بر دیده ها نگار

جاوید باش و پشت قوی باش و تندرست

تو شاد خوار ومارهیان از تو شاد خوار

روز تو نیک وسال تو نیک و مه تو نیک

تو تندرست وهر که نخواهد چنین فکار

فرخنده باد بر تو و بر دوستان تو

این مهرگان فرخ و این روز و روزگار

من بنده راکه خدمت من بیست ساله است

از فر خدمت تو پدید آمده یسار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای ترک همی باز شود دل بسرکار

آن خویله کرده ست که ورزید همی پار

صد بار فزون گفت که تا کی خورم این غم

من زین دل بیچاره خجل گشتم صد بار

باریست گران بر دل از اندیشه آن لب

چون آید اگر بفکند آن لب ز دل این بار

شش سال دمادم غم و تیمار تو خورده ست

وقتست که او رابرهانیم ز تیمار

پیش آی و مرا از طلب بوسه تهی کن

وین بار گران از دل غم کوفته بردار

از بوس و کنار تو اگر زشتی آید

هم پیش تو نیکو کنم او را به ستغفار

هم بشکند این توبه ازینگونه که دیدم

باری تو شکن تا بتو نیکو شود این کار

امید چنانست به ایزد که ببخشد

ایزد به ستغفار گناهان گنهکار

خاصه گنه من که پس از طاعت ایزد

در خدمت دستور ملک بودم هموار

دستور ملک صاحب ابوالقاسم احمد

آن حمد و ثنا رابه دل و دیده خریدار

فرخنده ترین دولت و فرخنده ترین ملک

وین هر دو نشان آمده در هر دو پدیدار

تا سایه او دور شداز دولت محمود

دیدی که جهان برچه نمط بودو چه کردار

بی سایه وبی حشمت او ملک جهان بود

چون خانه که ریزان شود او را در و دیوار

لشکر بخروش آمده وملک بجنبش

وز روی دگر گشته خزانه همه آوار

بی آنکه در آید بخزانه درمی سیم

اندر همه گیتی نه درم ماند و نه دینار

مالش همه لاشی شد و ملکش همه ناچیز

دشمن به فضول آمدو بد گوی به گفتار

اکنون که بدین دولت بازآمد بنگر

تا چون شود این ملک فرو ریخته از بار

هر چند که ویرانست امروز خراسان

هر چندنمانده ست درو مردم بسیار

سال دگر از دولت و از نعمت خواجه

چون باغ پر از گل شود اندر مه آذار

رای و نظر خواجه چو باران وبهارست

این هر دو چو پیوست بخنددگل گلزار

عدل آمدو امن آمد و رستند رعیت

از پنجه گرگان رباینده غدار

دندان همه کنده شد و چنگ همه سست

گشتند چو کفتار کنون ازپی مردار

شش سال بکام دل و آسانی خوردند

باید زدن امروز چو اشتر همه نشخوار

بسیار بخوردند ونبردند گمانی

کز خوردن بسیار شود مردم بیمار

آمدگه بیماری و لاغر شدن از نو

آنرا که بلرزاند چون برگ سپیدار

گویی همه زین پیش بخواب اندر بودند

زان خواب گران گشتند ایدون همه بیدار

هوش از سر شان برده همی مستی غفلت

وایدون شده زان مستی غفلت همه هشیار

ای صدر وزارت، بتو باز آمد صاحب

رستی ز غم و زاری و ایمن شدی از عار

تو در خور او بودی و اودرخور توبود

ایزد برسانید سزا را بسزاوار

فرخنده کناد ایزد بر صاحب و برتو

نوکردن عهد کهن و رامش احرار

دشوار جهان گشته برو یکسره آسان

وآسان جهان بر دل بدخواهش دشوار