راسخون

قصاید فرخی سیستانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

راست گفتی بر آمد اندر باغ

سوسنی از میان سیسنبر

گرد لشکر فرو فشاند همی

زان سمن بوی زلف لاله سپر

راست گفتی که بر گذرگه باد

نافه ها را همی گشاید سر

باد، زلف سیاه او برداشت

تاب او باز کرد یک زدگر

راست گفتی ز مشک بر کافور

لعبتانند گشته بازیگر

چون مرا دید پیش من بگریخت

آن، سرا پای سیم ساده پسر

راست گفتی یکی شکاری بود

پیش یوز امیر شیر شکر

میر ابواحمد آنکه حشر نمود

مر ددانرا به صید گاه اندر

راست گفتی که صید گاهش بود

اندر آن روز نایب محشر

بکمرهای کوه، مردان تاخت

تا بتازند رنگ را ز کمر

راست گفتی که رنگ تازانرا

اندر آن تاختن بر آمد پر

بانگ برخاست از چپ و از راست

کوه لرزید و گشت زیر و زبر

راست گفتی بهم همی شکنند

سنگ خارا بصد هزار تبر

تازیان اندر آمدند ز کوه

رنگ و جز رنگ بیکرانه ومر

راست گفتی و صیفتانندی

روی داده سوی وصیفت خر

حلقه ای ساخت پادشاه جهان

گرد ایشان ز لعبتان خزر

راست گفتی که دشت باغی گشت

گرد او سرو رست سر تاسر

همه گمگشتگان همی گشتند

اندرآن دشت عاجز و مضطر

راست گفتی هزیمتی سپهند

خسته و جسته و فکنده سپر

پیش خسرو، بتان آهو چشم

یک بیک را بدوختند جگر

راست گفتی مخالفان بودند

پیش گردنکشان این لشکر

هر که را میر خسته کرد بتیر

زانجهان نزد او رسید خبر

راست گفتی که تیر شاه گشاد

زینجهان سوی آنجهان ره و در

وز دگر سو در آمدند بکار

شرزه یوزان چو شیر شرزه نر

راست گفتی مبارزان بودند

هر یکجا جوشنی سیاه به بر

رنج نادیده کامکار شدند

هر یکی بر یکی بنیک اختر

راست گفتی که عاشقانندی

نیکوانرا گرفته اندر بر

همه هامون ز خون ایشان گشت

لعل چون روی آن بت دلبر

راست گفتی بفر دولت میر

سنگ آن دشت گشت سرخ گهر

پس بفرمود شاه تاهمه را

گرد کردند پیش او یکسر

راست گفتی سپاه دارا بود

کشته پیش مصاف اسکندر

بنهادند شان قطار قطار

گرهی مهتر و صفی کهتر

راست گفتی که خفته مستانند

جامه هاشان ز لعل سیکی تر

چون ملکشان بدید، از آن سه یکی

به حشم داد: و مابقی به حشر

راست گفتی ز بهر ایشان بود

آن شکار شگفت شاه مگر

شادمان روی سوی خیمه نهاد

آن شه خوب روی نیک سیر

راست گفتی نبرده حیدر بود

بازگشته به نصرت از خیبر

شاد باد آن سوار سرخ قبای

که همی آن شکار برد بسر

راست گفتی که آفتابستی

بجهان گسترانده تابش و فر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چهار چیز گزین بود خسروان را کار

نشاط کردن چوگان و رزم و بزم شکار

ملک محمد محمود آمد و بفزود

بر این چهار بتوفیق کردگار چهار :

نگاه داشتن عهد و بر کشیدن حق

بزرگ داشتن دین و راستی گفتار

جز این چهار هنر، صد هنر، فزون دارد

کزین چهار هنر، هر یکی فزون صدبار

چو داد دادن نیکو، چو علم گفتن خوب

چو عفو کردن مجرم، چو بخشش دینار

هنر فراوان دارد ملک، خدای کناد

که باشد از هنر وعمر خویش برخوردار

چنانکه او ملکست و همه شهان سپهش

همه ملوک سپاهند و او سپهسالار

ز جمله ملکان جهان که داند کرد

هزار یک زان کان شهریار گیتی دار

بیک شکار گه اندر، من آنچه زو دیدم

ترا بگویم خواهی کنی گر استفسار

بدشت برشد روزی بصید کردن ومن

ز پس برفتم با چاکران و با نظار

ز دور دیدم گردی بر آمده بفلک

میان گرد مصافی چو آهنین دیوار

امیر پیش و گروهی شکار اندر پیش

بتیر کرده بر ایشان فراخ دشت حصار

همی فکندبه تیر و همی گرفت به یوز

چو گرد باد همی گشت بر یمین و یسار

بیکزمان همه بفکند و پس به حاجب گفت

که هرچه کشته تیر منست پیش من آر

ز بامدادان تا نیمروز حاجب او

میان دشت همی گشت با هزار سوار

بر استران سبک پی همی نهاد سبک

شکارها که برو تیر برده بودبکار

بماندمرکبش و استران بمانده شدند

ز بس دویدن تیز و ز بس کشیدن بار

هنوز پنج یکی پیش میر برده نبود

از آن شکار که از تیر میر شد کشتار

چو پشته پشته شداز کشته پیش روی امیر

فراخ دشتی چون روی آینه هموار

ز چشم آهو چون چشم دوست شد همه دشت

ز شاخ آهو چون زلف تابداده یار

مرا ز چشم و سیه زلف یار یاد آمد

فرو نشستم و بگریستم بزاری زار

در آرزوی دو زلف ودو چشم آهوی خویش

چو چشم شیران کردم ز خون دیده کنار

ز چاکران ملک چاکری بدید مرا

همی ندانم بونصر بود یا کشوار

برفت و گفت ملکرا که فرخی بگریست

بصیدگاه تو بر چشم آهویی بسیار

چو بازگشت همیبرد سوی خیمه خویش

ز خون دیده کناری عقیق دانه نار

مگر که آهو چشمست یار او که شده ست

بچشم آهو بر چشمهاش باران بار

ملک چنانکه ز آزادگی سزید گزید

ز آهوان چو نگاری ز بتکده فرخار

دراز گردن و کوتاه پشت و گرد سرین

سیاه شاخ و سیه دیده ونکو دیدار

بچشمش اندر گفتی کشیده بودستی

بسحر سرمه خوبی و نیکویی سحار

بمن فرستاد آنرا و معنی آن بوده ست

که شادمان شو و اندوه دل براین بگسار

بدین کریمی و آزادگی که داند بود

مگر امیر نکو سیرت نکو کردار

چه جایگاه شگفتست و کیست از امرا

سزای ملک جز آن آفتاب فخر تبار

در آنچه خواهد دادن خدای عرش بدو

چنین هزار جوانرا کرا بود مقدار

همی ندانی کاین دولتی چگونه قویست

تواین حدیث که گویم، نگر نداری خوار

رسد بجایی ملک محمد محمود

که کس بنشنید از ملک احمد مختار

یکان یکان همه فردا ترا پدید آید

تو گوش دار و ببین تا چگونه گردد کار

هنوز خاقان در خدمتش نبسته کمر

هنوز قیصر بر درگهش نکرده نثار

هنوز نامه او با خوانده نیست بر فغفور

هنوز خطبه او کرده نیست در بلغار

هنوز نایب او با دبیر و مستوفی

خراج مغرب را برگرفته نیست شمار

هنوز پیشرو روسیان بطبع نکرد

رکاب او را نیکو بدست خویش بشار

هنوز رود سرایان نساختند به روم

ز بهر مجلس او ارغنون و موسیقار

هنوز طوف نکرده ست و سر بسر بنگشت

چنانکه باید گرد جهان سکندر وار

بسی نمانده که کار جهان چنین گردد

بکام خویش رسیده من و همه احرار

همیشه تا نبود گل بروزگار خزان

چنانکه میوه نباشد بروزگار بهار

خدای ناصر او باد و روزگار بکام

فلک مساعد و گیتی برو گرفته قرار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

رمضان رفت و رهی دور گرفت اندر بر

خنک آن کو رمضان را بسزا برد بسر

بس گرامی بود این ماه ولیکن چکنم

رفتنی رفته به و روی نهاده بسفر

سبکی کرد و بهنگام سفر کرد و برفت

تا نگویند فروهشت بر ما لنگر

رمضان پیری بس چابک و بس باخردست

کار بخرد همه زیبا بود و اندر خور

او شنیده ست که بسیار نشین را گویند

دیر بنشست برما و همی خورد جگر

چکنم قصه دراز، این بچه کارست مرا

سخنی باید گفتن که به ده دارد در

رمضان گر بشد از راه فراز آمد عید

عید فرخنده ز ماه رمضان فرخ تر

گاه آن آمد کز شادی پر گردد دل

وقت آن آمد کز باده گران گردد سر

مجلسی باید آراسته چون باغ بهشت

مطربی مدح امیرالامرا کرده زبر

باده صافی و پالوده و روشن چو گلاب

ساقی دلبر و شایسته و شیرین چو شکر

اثر غالیه عیدی نارفته هنوز

زان بنا گوش که با سیم زند رنگش بر

دست ها کرده برنگ نو و پاکرده ببند

زانکه چون چشم نگارست و چو زلف دلبر

هر نبیدی را بوسی ز لب ساقی نقل

فرخی تا بتوانی به جز این نقل مخور

این همه دارم و زین بیش به فر ملکی

که امام ملکانست به فضل و به هنر

پس چرا باشم غافل بنشینم بر خیر

ساقیا باده فراز آر و بنه شغل دگر

من و معشوق و می و رود و سرکوی سرود

بر سر کوی سر و دست مرا گم شده خر

ای خوشا بامی ومعشوق سرودی که در آن

نعت آن قد بلند آید و آن سیمین بر

خوش بگوش آید شعری که در آن شعر بود

مدحت خسرو بانعت رخی همچو قمر

مطربا! آن غزل نغز دلاویز بیار

ور ندانی بشنو تا غزلی گویم تر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دریغا دل من کان صنم سیمین بر

دل من برد و مرا از دل او نیست خبر

او دلی داشت گرامی و دلی دیگر یافت

کاشکی من دلکی یافتمی نیز دگر

دلفروشان خراسان را بازار کجاست

تا دلی یابم ازیشان چو دل خویش مگر

اندرین شهر کسی را دل افزونی نیست

ور بود نیز همانا نفروشند به زر

هر که او گرد بتان گشت چو من بیدل شد

حال ازینگونه ست اینجا، حذر ای قوم حذر

تو چگویی که من بیدل چون تانم گفت

مدحت خسرو عادل به چنین حال اندر

میر ابو احمدبن محمود آن شیر شکار

میر ابو احمد بن محمود آن شیر شکر

آنکه از شاهان بیشست به علم و به ادب

آنکه از میران بیشست به فضل و به هنر

به نهاد و خو و صورت بپدر ماند راست

پسر آنست پدر را که بماند بپدر

تا جهان گم نشود، گم نشود نام و نشان

پدری را که چنین داد خداوند پسر

شکر باید کند ایزد را سلطان که کند

به چنین شاه نکو رسم پسندیده سیر

گر هنر باید، هست، ار که سخا باید هست

به قیاس عدد قطره باران به شمر

ایزد از چهره او چشم بدان دور کناد

خاصه امروز که امروز فزون دارد فر

ای سپندی ،منشین، خیز سپند آر سپند

تا ترا سازم از این چشم گرامی مجمر

ور بدست تو کنون اخگر افروخته نیست

ز آتش هیبت آن شه به فروزان اخگر

چشم بد را ز چنان شاه بگردان به سپند

کآفرین باد بر آن صورت نیکو منظر

نه شگفتست که از دیدن آن بار خدای

مرد کم بین را بفزاید در دیده بصر

دیدی امروز ملک را تو بآن دشت فراخ

پیش آن موکب و آن رایت فرخ پیکر

تو نگفتی بچه ماند، نه من ایدون گفتم

که بمه ماند و مه را ز ستاره لشکر

ماه از آن گفتم کاندر لغت و لفظ عرب

چشمه روز بود ماده و مه باشد نر

مگرش دیدی شاهان کمر بسته گهی

دیده ای هیچ شهی بسته بدین زیب کمر؟

هر که شاهنشهی وملک همیخواهد جست

گو چو او باش و گرنه بشوو رنج مبر

ملک آن باشد کورا به سخن باشد دست

ملک آن باشد کورا به هنر باشد کر

او هنر دارد بایسته چو بایسته روان

او سخن راند پیوسته چو پیوسته درر

همه شاهان جهانرا چو همه در نگرم

بندگی باید کرد از بن دندان ایدر

ایدرست آنکه همه داشتنی جم پنهان

ایدرست آنکه همی جست بجهد اسکندر

ایدرست آنکه همی خوانند او را طوبی

ایدرست آنکه همی خوانند او را کوثر

شکر ایزد را کامروز بدانجایگهم

که شهان همه گیتی را آنجاست مفر

برسد قافیه وشعر و بپایان نرسد

گر بگویم که چه کرد او به بت کالنجر

تا نباشد چو گل سیب گل آذرگون

تا نباشد چو گل نار گل نیلوفر

تانماند به گلاب آن عرق مرز نگوش

تا نماند به می قطر بلی سیسنبر

شادمان باد و بهرکام که دارد برساد

آن نکو خوی نکو منظر نیکو مخبر

شغل او با طرب و شغل عدو با غم دل

بخت او روز به و بخت عدو روز بتر

همچنین عید بشادی بگذاراد هزار

در جهانداری و در دولت پیروز اختر

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرحبا ای بلخ بامی همره باد بهار

از در نوشاد رفتی یا زباغ نوبهار

ای خوشا آن نوبهار خرم نوشاد بلخ

خاصه اکنون کز در بلخ اندرون آمد بهار

هر درختی پرنیان چینی اندر سر کشید

پرنیان خرد نقش سبز بوم لعل کار

ارغوان بینی چو دست نیکوان پردستبند

شاخ گل بینی چو گوش نیکوان پر گوشوار

باغ گردد گلپرست و راغ گردد لاله گون

باد گردد مشکبوی و ابر مروارید بار

باغبان برگرفته دل بماه دی زگل

پر کند هر بامدادی از گل سوری کنار

بلخ بس خوشست، لیکن بلخیانرا باد بلخ

مرمرا با شهرهای گوز گانانست کار

نو بهار بلخ را در چشم من حشمت نماند

نا بهار گوز گانان پیش من بگشود بار

باغ و وراغ و کوه و دشت گوز گانان سر بسر

حله دو روی را ماند ز بس نقش و نگار

هر چه زیور بود نوروز نو آیین آن همه

برد برگلهای باغ و راغ نوروزی بکار

از دوران رشنه (؟) تاکهپایه های کرزوان

سبزه از سبزه نبرد، لاله زار از لاله زار

بیشه های کرزوان از لاله زار و شنبلید

گاه چون بیجاده گردد، گاه چون زرعیار

از فراوان گل که برشاخ درختان بشکفد

راست پنداری درختان گوهر آوردند بار

بامدادان بوی فردوس برین آید همی

از در باغ و در راغ و زکوه و جویبار

گل همی گل گردد وسنگ سیه یاقوت سرخ

زین بهار سبز پوش تازه روی آبدار

خوبتر زین گوز گانان را بهاری دیگرست

وین بهار اکنون پدید آید که آید شهریار

میر ابواحمد محمد شهریار دادگر

سر فراز گوهر و فخر بزرگان تبار

آنکه دنیا را جمالست آنکه دین را قوتست

آنکه دولت را ثیابست آنکه شاهی را شعار

در بزرگی با تواضع، در سیاست باسکون

درسخا باتازه رویی، در جوانی با وقار

پردل پردل ولیکن مهربان مهربان

قادر قادر ولیکن بردبار بردبار

خشت او از کوه برگیردهمی تیغ بلند

ناوک او کنگره برباید از برج حصار

همچنان ترسند چون کبکان ترسنده زباز

پیل ازو روز نبرد و شیر ازو روزشکار

ابر گوهر بار زرین کله بندد در هوا

گر ز دریای کفش خورشید بر گیرد بخار

مرد را اول بزرگی نفس باید پس نسب

هست اندر ذات او این هر دو معنی آشکار

آن همای رایت فرخنده او خفته نیست

آخراو خواهد بنای مملکت کرد استوار

بس نپاید کو بپرواز اندر آید نرم و خوش

گر بپرواز اندر آید مملکت گیرد قرار

بر در بغداد خواهم دیدن اورا تا نه دیر

گرد بر گردش غلامان سرایی صد هزار

دولت سلطان قوی باد و سر تو سبز باد

کاینجهان با دولت وتیغ شما خوارست خوار

خوش نخسبم تا نبینم بر در میدان تو

خفته هر شب شهریاران جهانرا بنده وار

تا همی پیدا بود نیک از بد و نرم از درشت

همچو سنگ خاره از بیجاده و لیل از نهار

تا نباشد چون ستاک نسترن شاخ بهی

تا نباشد چون شکوفه ارغوان شاخ چنار

نیک بادت سال و ماه و نیک بادت روز شب

نیک بادت وقت وساعت نیک بادت روزگار

رنج و مکروه از تو دور و عدل و انصاف از تو شاه

دین و دنیا با تو جفت و بخت و دولت با تو یار

تا ز بهر خدمت درگاه تو هر چند گاه

شاه چین آید پیاده، شاه روم آید سوار

بر خور از نوروز خرم، بر خور از بخت جوان

بر خور از عمر گرامی، برخور از روی نگار

دشمنانت مستمند و مبتلا و ممتحن

دوستانت شادمان و شادکام و شادخوار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

شبی گذاشته ام دوش خوش به روی نگار

خوشا شبا که مرا دوش بود با رخ یار

شبی که اول آن شب شراب بود و سرود

میانه مستی و آخر امید بوس و کنار

نه شرم آنکه ز اول بکف نیاید دوست

نه بیم آنکه بآخر تباه گردد کار

میی بدست من اندر، چو مشکبوی گلاب

بتی بپیش من اندر ، چو تازه روی بهار

بتی که خانه بدو چون بهار بود و نبود

شگفت، ازیراکز بت کنند خانه بهار

بجعدش اندر سیصد هزار پیچ و گره

بجای هر گره او شکنج وحلقه هزار

بتی که چشم من از بس نگار چهره او

نگار خانه شد، ار چه پدید نیست نگار

ز حلقه های سیه زلفش ار بخواستمی

نماز بام زره کرده بودمی بسیار

برابر دو رخ او بداشتم می سرخ

ز شرم دو رخ او زرد گشت چون دینار

چو شب دو بهره گذشت، از دو گونه مست شدم

یکی ز باده و دیگر ز عشق باده گسار

نشان مستی در من پدید بود و بتم

همی نمود به چشم سیه نشان خمار

چو مست گشتم و لختی دو چشم من بغنود

ز خواب کرد مرا ماهروی من بیدار

بنرم نرم همی گفت روز روشن شد

اگر بخسبی ترسم که بگذرد گه بار

بشاد کامی شب را گذاشتی بر خیز

بخدمت ملک شرق روز را بگذار

مرا بخدمت خسرو همی فرستد دوست

که گویدم که چنین بت مخواه و دوست مدار؟

بروی ماند گفتار خوب آن مهروی

فریش روی بدان خوبی و بدان گفتار

بر من آن بت بازار نیکوان بشکست

کجا چنان بت باشد؟ که را بود بازار؟

گر او عزیزتر از دیده نیست در دل من

نعوذبالله نزدیک میر بادم خوار

امیر عادل باذل، محمد محمود

که حمد و محمدت آنجاست کو بود هموار

بلند نام همام از بلند نام گهر

بزرگوار امیر از بزرگوار تبار

سخاوت و کرمش را پدید نیست قیاس

فضایل وهنرش را پدید نیست شمار

ز نامور پدر آموخته ست فضل و هنر

چنانکه از گهر آموخته ست شیر شکار

کند بنوک سنان بند ملک دشمن سست

کند بنوک قلم سد مملکت ستوار

نظام مملکت آید ز جنبش قلمش

چنانکه دایره خیزد ز گردش پرگار

گر از کفایت گویی؟ چنوکه هست؟ بگو؟

ور از سخاوت گویی؟ چنو کجاست ؟ بیار؟

میان بخل و میان کف گشاده او

چو کوه روی کشیده ست جود او دیوار

شتاب شاهان باشد به گرد کردن زر

شتاب میر به خشنود کردن زوار

شهان خزانه نهند، او خزانه پردازد

نه زانکه دستگهش لاغرست و دخل نزار

ولیک آنچه در آرد ببخشد و بدهد

سخاوت این سان دارد ،کفایت این مقدار

اگر همی رسدی دست او بهمت او

کمینه بخشش او بدره بودی و قنطار

بکام و همت و نهمت رسیده گیرش دست

بدولت پدر و عون ایزد دادار

بنام ایزد شاهنشهیست روز افزون

امید خلق همیدون بدو گرفته قرار

بچشم هر کس او را بزرگی و حشمت

بجای هر کس او را ایادی و کردار

چو روزکار بودکار چون نگار کند

بروزگار توان کرد کارها چو نگار

سیاه سنگی اندر میان سنگ کهی

بروزگار شود گوهری چو دانه نار

خدایگان جهان را ببر کشیدن او

عنایتیست که او را پدیدنیست کنار

فزوده شاه جهاندار در ولایت او

دو سه ولایت و هر یک توابعش بسیار

ترا نمایم سال دگر دگر شده حال

چنانکه گویی: احسنت! راست گفتی پار

امیرشاد و بدو بندگان او همه شاد

مخالفان همه باگرم وانده و تیمار

من ایستاده و شعری همی سرایم خوب

چنانکه کرد نباید بآخر استغفار

وگر ز راست ستغفار خواهد ایزد ما

من آن کنم که در او راست گفته ام اشعار

دروغ گفتم لیکن نه ناتوانی بود

که در نمایش فضلش نداشتم دیدار

چنانکه هست ندانستمش تمام ستود

جز این نبود مرا در دروغ دستگزار

دروغ گوید هر کس که گوید اندر فضل

چو شاه شرق و چنو خلق باشد از دیار

بروز معرکه زین پر دلی و پر جگریست

که یک سواره شود پیش لشکری جرار

بتیر در بر شیران ره پیاده کند

چنانکه در دل پیلان بنیزه راه سوار

همیشه تا دل آزاد مرد جای وفاست

چنانکه هست صدف جای لؤلؤ شهوار

امیر عالم عادل بکام خویش زیاد

ز بخت شاد و ز ملک و ز عمر برخوردار

گهی بتیغ ستاننده فراخ جهان

گهی بتیر گشاینده بلند حصار

نصیب او طرب و عیش زین مبارک عید

نصیب دشمن او: ویل و وای و ناله زار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل تو چه گویی که زمن یاد کند یار

پرسد که چگونه ست کنون یار مرا کار

گوید که مرا چاکرکی بود وفاجوی

گوید که مرا بندگکی بود وفادار

اندوه خورد، کو غم من خورد همی دی

اندیشه برد، کو بر من بود همی پار

نی نی که من او را دلکی نازک دیدم

از بهر مرا بر دل نازک ننهد بار

او را نتوان گفت که اندوه مرا خور

کان رامش دل نیست به اندوه سزاوار

عاشق منم اندوه مرا باید خوردن

ای عشق همه دردی واندوهی و تیمار

با این همه درد دل و اندوه چه بودی

گر دور نبودی زمن آن لعبت فرخار

تا چشم من از دیدن آن ماه جدا شد

انده مرا هیچ کران نیست پدیدار

چون زیر شدم زرد و نزار از غم هجرش

از من چه عجب داری گر ناله کنم زار

حال دل خود گویم نی نی که نه نیکوست

در مدح امیر انده دل گفتن بسیار

شهزاده محمد ملک عالم عادل

بو احمد بن محمود آن علم خریدار

آن بر همه شاهان بشرف سید وسرور

آن بر همه میران بهنر مهتر و سالار

برنا و به برنایی اندر هنر وی

عاجز شده پیران جهاندیده بیدار

پیری که بسالی سخنی خام نگوید

باشد بر او خام و سبک سنگ و سبکسار

در علم چنانست که او داند و ایزد

در جود چنانست که من دانم و زوار

زو پرس همه مشکل ودشوار جهان را

زیرا که بر او نبود مشکل و دشوار

صد نکته مثل در دو سخن با تو بگوید

وین معجزه زو دیدم، صد بار، نه یکبار

با این همه فضل و هنر و مملکت و عز

همچون ملکان نیست پر از کینه و جبار

هر چند جهان سخت فراخست ولی هست

پیش دل او تنگ تر از نقطه پرگار

یارب چه دلست آنکه در او گم شد و ناچیز

چیزیکه به شش روز نهاد ایزد دادار

داند همه چیزی جز از آن چیز که راهش

یکسو بود از ملت پیغمبر مختار

حقا که ندارد بر او دنیا قیمت

والله که ندارد بر او گیتی مقدار

منت ننهد برتو بکردار فراوان

داند که زمنت بشود رونق کردار

گر مملکت خویش بتو بخشد گوید

تقصیر همی باشد معذور همی دار

چو شاکری از نعمت او شکر گزارد

از شرم دو رخسار کند همچو گل نار

در تخته بنام ادبا دارد اثواب

در بدره بنام شعرا دارد دینار

اندر خور آن همت و آن نعمت و آن دل

طاقت جز از این باید یارب تو پدیدآر

او نام نکو جسته برنج از دل نازک

والله که بود نام نکو جستن دشوار

از بهر نکو نامی گفتار من و تو

بردل ننهد رنج مگر مردم هشیار

آنکو طلبد نام نکو باید کردن

با دیو به روز اندر سیصد ره پیکار

بر بیهده کس را نستایند و مر او را

از ریگ، ستاینده فزون بینم هموار

اندر خوی او گر خللی بودی، بیشک

پنهان بنماندی و بگفتندی ناچار

چشم بد ازو دور کناد ایزد کورا

چیزی نشناسم که نداد ایزد جز عار

نظاره گر آن چیز بگوید که ببیند

از میر همه فضل و هنر گوید نظار

ای شمسه ملک پدر و زینت عالم

ای نعمت اهل ادب و دولت احرار

آیین همه چیز تو داری و تودانی

آیین مه مهر نگهدار و بمگذار

آن کن که بدینوقت همیکردی هر سال

خز پوش وبکاشانه شو از صفه و فروار

فرمای که پیش تو بسازند حصاری

از آهن و پولاد مر او را درو دیوار

آتش بدو اندر فکن و عود فرو ریز

تا عود بگویم که چه گفته ست ببازار

از خانه ببازار همی گشتم یک روز

ناگاه فتادم به یکی کلبه عطار

عطار بکلبه در، با عود همی گفت

کاصل تو چه چیزست و چه چیزی زبن و بار

گفتم بگو ای عود که یک ذره ز عنبر

به باشد و خوشتر بود از عود بخروار

عنبر نه هماناکه چنین یارد گفتن

گفتی و خطا گفتی عذر آر و ستغفار

ای عرض تو بر چشم تو چون دیده گرامی

ای مال تو بر چشم تو چون دشمن تو خار

از عود گنهکارتر امروز بر من

آنست که شک دارد در هستی جبار

ز آتش بکن ای شاه مکافات گناهش

آتش بود ای شاه مکافات گنهکار

تا وقت خزان زرد بود باغ چو زر نیخ

تا وقت صبا سبز بود باغ چو زنگار

تا کوه چو مصمت بود اندر مه آذر

تادشت چو وشی بوداندر مه آذار

دلشاد زی وکامروا باش و طرب کن

با طرفه نگاری چو گل تازه بگلزار

هر روز یکی دولت و هر روز یکی عز

هر روز یکی نزهت و هر روز یکی یار

صد مهر مه دیگر بفزای بشادی

در دولت سلطان جهانگیر جهاندار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا چه وقت خزان و چه روزگار بهار

چه دور باید بودن همی ز روی نگار

بهار من رخ او بودو دور ماندم ازو

برابر آمد بر من کنون خزان و بهار

اگر خزان نه رسول فراق بود چرا

هزار عاشق چون من جدا فکند از یار

ببرگ سبز چنان شادمانه بوددرخت

که من بروی نگارین آن بت فرخار

خزان در آمد و آن برگها بکند و بریخت

درخت ازین غم چون من نژند گشت و نزار

خدای داند کاندر درختها نگرم

ز درد خون خورم و چون زنان بگریم زار

کسیکه او غم هجران کشیده نیست چو من

ز بهر برگ درختان چرا خورد تیمار

مرا رفیقی امروز گفت: خانه بساز

که باغ تیره شدو زردروی و بی دیدار

جواب دادم و گفتم درخت همچو منست

مرا ز همچومنی ای رفیق باز مدار

من و درخت کنون هر دوان بیک صفتیم

منم ز یار جدا مانده و درخت از بار

نگار یار من و دوست غمگسار شود

بفر خدمت درگاه میر شیر شکار

امیر عالم عادل محمد محمود

قوام دولت و دین محمد مختار

ستوده پدر خویش وشمع گوهر خویش

بلند نام و سر افراز در میان تبار

همه جهان پدرش را ستوده اند و پدر

چو من ستایش او را همی کند تکرار

هر آن پسر که پدر زان پسر بود خشنود

نه روز او بد باشد نه عیش اودشوار

پسر که دانا باشد بر از پدر بخورد

بخاصه از پدر پیش بین دولت یار

امیر عادل، داناترین خداوندست

بزرگوارترین مهتر و مهین سالار

نه برگزاف سپه را بدو سپرد پدر

نه خیره گفت که لشکر نگه کن و بشمار

کسی که ره برداندر حدیث های بزرگ

در این حدیث مر او را سخن بود بسیار

خدایگان جهان را درین سخن غرضست

تو این سخن را زنهار تا نداری خوار

من این غرض بتوانم شناخت نیک ،ولی

دراز کردن قصه بهر سخن بچه کار

هر آن حدیث که من گفته ام بچندین شعر

پدید خواهد شد مرخلق را همی هموار

بسی نمانده که شاه جهان ببار آید

مصاف و موکب او را بصد هزار سوار

نگر شگفت نیاید ترا ازین سخنان

بر این هزار دلیلست بل هزار هزار

ملک نهاد و ملک همت و ملک طلعت

چنو کجاست یکی از همه ملوک بیار

اگر کسی به هنر یا به فضل یا به نسب

خدایگانی یابد امیر دارد کار

نکو دلست و نکو سیرت و نکو مذهب

نکو نهاد و نکو طلعت و نکو کردار

دل و زبان و کف او موافقندبهم

گه وفا و گه بخشش و گه گفتار

کنار باشد باران نوبهاری را

فضایل وهنرش را پدید نیست کنار

بسا کسا که رسید از عطا و نعمت او

چنانکه من بتوانایی و بدستگزار

چنان شدم ز عطاهای او که خانه من

تهی نباشد روزی ز سایل و زوار

چه چیز دانم کرد و چه شکر دانم گفت

زمین چگونه کند شکر ابر باران بار

ازان عطا که بمن داد اگربمانده بدی

به سیم ساده بر آوردمی در و دیوار

بوقت بازی، اندر سرای، کودک من

بسان خشت همی باز گسترد دینار

بشکر او نتوانم رسید پس چکنم

ز من دعا و مکافات زایزد دادار

همیشه تا نشود خاک عنبر اشهب

همیشه تا نشود سنگ، لؤلؤ شهوار

همیشه تا ندمد در میان سوری مورد

همیشه تا ندمد بر کنا رنرگس خار

عزیز باد و بر او اینجهان گرفته سکون

امیر با دو بدو مملکت گرفته قرار

کجا موافق او را نشست باشد تخت

کجا مخالف او را قرار باشد دار

فلک مساعدو بازو قوی و تیغش تیز

خدای ناصر و تن بی گزند و بی آزار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با من امروز که بوده ست بدین دشت اندر

تا بگوید که چه کرد آن ملک شیر شکر

هر که او صید گه شاه ندیده ست امروز

بنداند به عیان تاش نگویی به خبر

چون توان گفت که امروز چه کرد و چه نمود

آن خداوند سخا گستر بسیار هنر

که توانستی آن صید بسر برد جز او

که توانستی آن شغل جز او برد بسر

هیچ خاطر نتوان کرد مر این حال صفت

کی بود خاطر کس را بچنین جای خطر

صید گاه ملک دادگر عالم را

باز نشناختم امروز همی از محشر

از غلامان حصاری چو حصاری پره کرد

گرد دشتی که بصد ره نپرد مرغ بپر

از دد و دام همه دشت چنان گشت روان

که همی تیره شد از دیدن آن دشت بصر

مرغ از آن پره برون رفت ندانست همی

ز استواری که همی پره زدند آن لشکر

ملک عالم عادل پسر شاه جهان

میر ابو احمد محمود سر افراز گهر

در میان پره در تاخت، کمان کرده بزه

جفت باعزت و بادولت و با فتح و ظفر

از چپ و راست شکاری همی افکند بتیر

تا بیفکند شکاری بی اندازه و مر

ناوک او چو برون جستی از پهلوی رنگ

سفری کردی چندان که کند چشم سفر

عزم دیدم چو خسک کرده، ز بس پیکان، پشت

کرگ دیدم چو سغر کرده، ز بس ناوک، بر

این همی رفت و همه روی پر از خون دو چشم

وان همی گفت وهمه سینه پر از خون جگر

راست گفتی که شکسته سپه خانندی

پیش محمود شه ایران در دشت کتر

گور خر بودهمه دشت در افکنده بهم

همه را دوخته پهلو وبر و سینه و سر

هیچ شه را بجهان صید گهی بود چنین؟

هیچ شه کرد چنین صید بآفاق اندر

راست گفتی که بدین روز همی در نگرم

کوبر آهیخته بد پیش صف اندر خنجر

همچنان کاین گله گور درین دشت فراخ

لشکر دشمن او خسته و افکنده سپر

این ز کوپال گران خوردن، مغفر همه پست

وان ز خون دل و از خون جگر جوشن تر

در دل هر یک، از ناوک او سیصد راه

دربر هر یک، از نیزه او سیصد در

لشکر دشمن او مویه گر و لشکر او

لب پر از خنده ودلها همه پر ناز و بطر

من در آن فتح یکی مدح برو خوانده بدیع

مدح او خوانده وزو یافته بسیاری زر

فال نیکو زدم، «ارجو» که چنین باشد راست

تا زنم او راهر روز یکی فال دگر

تا بتلخی نبود شهد شهی همچو شرنگ

تا بخوشی نبود صبر سقوطر چو شکر

نابتابش نبود نجم سها همچو سهیل

تا بخوبی نبود هیچ ستاره چو قمر

کامران باش و به نهمت رس و بی انده زی

شادمان باش و ز جان و ز جوانی برخور

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا تو گویی کز عشق چون حذر نکنی

کسی نمای مرا کو کند ز عشق حذر

اگر بدست منستی حذر، چنان کنمی

که رفته بود می از دست او به روم و خزر

بر آسمان ز غم عاشقیست اختر من

بر آن گری که مر او را چنین بود اختر

تو گویی این دل من جایگاه عشق شده ست

نه جایگاه که لشکرگهی پر از لشکر

هنوز عشق کهن خانه باز داده نبود

که عشق تازه بدر باز کوفت حلقه در

خدای جز دل من عشق را پدید کناد

دری، اگر بجهان اندرون دریست دگر

اگر بشهد و شکر ماند آن حلاوت عشق

ملول گشتم و سیر آمدم ز شهد و شکر

دلم تباه شدستی ز عشق اگر شب و روز

زمدح خسرو جزوی نکرد می از بر

امیر عالم عادل محمد محمود

که روزگار بدو باز یافت عدل عمر

بزرگواری کز روزگار آدم باز

چو او و چون پدر او ملک نبود دگر

چو علم خواهد گفتن سپند باید سوخت

که بیم چشم بدان دور باد از ان مهتر

بخوب سیرتیش گر بخواهدی، کندی

مصنفی بزمانی دو صد کتاب سیر

خدای در سراو همتی نهاد بزرگ

چنانکه گنج به رنجست از آن و دل به فکر

هر آنکه همت داده ست طاقتی بدهاد

چنانکه باشد باهمتی چنان درخور

بیابد آخر سلطان زیاد اونظرش

بکام خویش رسد میر و ماهمه یکسر

یکان یکان هم از اکنون همی پدید آید

بر این حدیث گواهی دهد دوات گهر

ایا بمرتبت وقدر و جاه افریدون

ایا بمنزلت و نام نیک اسکندر

چرا دوات گهر داد شاه شرق بتو

در این حدیث تأمل کن و نکو بنگر

دوات را غرض آن بودکاندر و قلمست

قلم برابر تیغست بلکه فاضل تر

نیامد، آنچه ز نوک قلم پدید آمد

ز تیغ و خنجر افراسیاب و رستم زر

قلم بساعتی آن کارها تواند کرد

که عاجز آید از آن کارها قضا و قدر

قلم بود که ز جایی بتو سخن گوید

که مرغ اگر زبرش بگذرد بریزد پر

ملوک را گه و بیگاه پیش دشمن خویش

قلم بمنزلت لشکری بود بیمر

بسا سپاه گرانا که پی سپار شدند

ز جنبش قلمی تار و مار وزیر و زبر

ملوک را قلم و تیغ برترین سپهیست

بترسد از قلم و تیغ شیر شرزه نر

بنای ملک به تیغ و قلم کنند قوی

بدین دو چیز بود ملک را شکوه وخطر

همه شهان و بزرگان و خسروان جهان

بدین دو چیز جهان را گرفته سر تاسر

گهی زنوک قلم، گنج کن ز خواسته پر

گهی به تیغ، زمین کن ز خون دشمن تر

دوات را غرضی بود و همچنین غرضست

در آن طویله گوهر که یافتی ز پدر

ترا گهر نه ز بهر توانگری داده ست

خدایگان را رازیست اندر آن مضمر

عزیزتر ز گهر در جهان چه چیز بود

گهر بر تو فرستاد با دوات بزر

مرادش آنکه تو بی عیب و پاک چون گهری

دگر که از تو برافروخته ست روی گهر

سدیگر آنکه مرا از تو هیچ نیست دریغ

ز گنج و گوهر و پیل سپاه و تاج و کمر

عزیزتر ز تو برمن در اینجهان کس نیست

عزیز بادی و خصم تو خوار و خسته جگر

بگنج ها گهر و سیم زر نهاد ستم

همه برای تو، بردار و از جهان برخور

عنایتیست بکار تو شاه مشرق را

چنانکه ایزد را در حدیث پیغمبر

همه سکالد کز نام تو بلند کند

جمال و زینت دینار و رتبت منبر

همی سزد بهمه رویها که در نگری

از آن پدر که تو داری سزای چون تو پسر

همیشه تا نجهد ز آهنینه مرز نجوش

همیشه تا ندمد ز آبگینه سیسنبر

همیشه تا نبود چون بنفشه آذر گون

همیشه تانبود ارغوان چو نیلوفر

به تندرستی و شاهنشهی و روزبهی

همی گذار جهان را بکام و خود مگذر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای از در دیدار پدید آی و پدید آر

آن روی، کز و رنگ رباید گل و بر بار

تا کی تو ز من دور و زایشه دوری

من با دل پر حسرت و با دیده خونبار

دوری تو و از دوری تو سخت برنجم

امید بهی نیست چو زینگونه بود کار

اول دل من گرم همیداشتی و من

دل بر تو فرو بسته بشیرینی گفتار

روزی که جدا ماندمی از تو ز پی من

صد راه رسول آمده بودی و طلبکار

کردار همی کردی تا دل بتو دادم

چون دل بشد از دست ببستی در کردار

آن خوشخویی وخوش سخنی بد که دلم را

در بند تو افکند و مرا کرد چنین زار

یکبار بدیدار مرا شاد کن ای دوست

گر هیچکسی شاد شده است از تو بدیدار

خوارم بر تو، خوار چه داری تو رهی را

من بنده میرم نبود بنده او خوار

میر همه میران پسر خسرو ایران

بواحمد بن محمود آن ابر درم بار

ابر درمش خواندم و این لفظ خطا بود

محتاج شد این لفظ که گفتم به ستغفار

چون من بجهان هیچکسی ابر درم خواند

آنرا که همی بارد روز و شب دینار

آری ره و رسم پدر خویش گرفته ست

کایزدش معین باد همه وقت و نگهدار

محمود و محمد ملکانندو شهانند

این خوی چنین را به دل و دیده خریدار

امروز که دانی ز امیران جز از ایشان

شایسته بدین ملک و بدین کارو بدین بار

گر نام نکو باید و کردار نو آیین

دارند بحمدالله و هستند سزاوار

جاوید بدین هر دو ملک ملک قوی باد

تا کور شود دیده بدخواه نگونسار

تا ملک بدین هر دو قوی باشد و آباد

دشمن چه خورد، جز غم واندیشه و تیمار

بانیت نیکست و دل و مذهب پاکست

وایزد بود آنرا که چنین خلق بود، یار

ای با پدر خویش موافق بهمه چیز

وز مهر پدر در تو پدید آمده آثار

این سیرت و این عادت و این خو که تو داری

کس را نبود تانبود بخرد وهوشیار

مردم به خرد هر چه بخواهد بکف آرد

چیزی ندهد جز به خرد ایزد دادار

فردوس بیابند بتوحید خداوند

توحید خداوند خرد کرد پدیدار

چندین شرف و فضل و بزرگیست خرد را

ای از خرد آنجا که خرد را نبود بار

آگاه شده ست از خرد تو پدر تو

زین روی بتو داد دل و گوش بیکبار

بر خیره نکرده ست بنام تو سراسر

این ملک بی اندازه و این لشکر جرار

تو نیز همه روز در اندیشه آنی

کان چیز کنی کز تو نگیرد دلش آزار

شب خواب کند هر کس و تو هر شب تا روز

از آرزوی خدمت او باشی بیدار

آنرا که ترا گوید تو خدمت او کن

او را برتو تیزترست از همه بازار

آن کیست که این لفظ همی گوید با تو

جز من که به بهر شعر همی گویم هموار

تا لاله خودروی نگردد چو گل سیب

تا نرگس خوشبوی نگردد چو گل ناز

تا وقت بهار آید و هر وقت بهاری

از گل چو دو رخسار بتان گردد گلزار

دلشاد زی و کامروا باش و ظفر یاب

بر کام و هوای دل و بر دشمن غدار

از روی نکو کاخ تو چون خانه مانی

وز زلف بتان بزم تو چون کلبه عطار

عید تو همه فرخ و روز تو همه عید

وز دیدن تو فرخ روز همه احرار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای سرا پای سرشته ز می و شیر وشکر

شکر از هند نیارند ز تو شیرین تر

لب تو طعم شکر دارد و دراصل گلست

کس ندیده ست بگیتی گل با طعم شکر

بوسه ای زان لب شیرین بدلی یافته ام

هر کجا بوس تو آید دل و جانرا چه خطر

هر که چیزی ز کسی برد خبر دارد از آن

تو دلم بردی و دانم که ترا نیست خبر

یا تو از جمله بت رویان چیز دگری

یا مرا با تو و با عشق تو حالیست دگر

من همه ساله دل از عشق نگه داشتمی

بحذر بودمی از عشق و پس و پیش نگر

تا ترا دیده ام ای ماه دگر سان شده ام

با خلل گشت همی حال من و حال حذر

جای شکرست نگارا که تو در پیش منی

ور نبودی تو چنین بودمی امروز مگر

عشق و جز عشق، مرا بد نتوانند نمود

دولت میر نگهبان منست ای دلبر

میر بواحمد بن محمود آن بار خدای

که چو خورشید بر افروخته زو روی گهر

آن پسندیده به رادی و به حری و معروف

آن سزاوار به شاهی و به تاج اندر خور

از نکو رسمی و نیکو خویی و نیکدلی

بسوی اوست همه چشم ودل و گوش پدر

اندرین ایام از نادره ها نادره است

پسری با پدر خویش موافق به سیر

این پسر چون پدر آمد به سرشت و بنهاد

تخم چون نیک بود، نیک پدید آرد بر

پدر از مردی، از شیر برد هر دم دست

پسر از مردی با پیل زند هزمان بر

پدر از ملک زمین بیشترین یافته بهر

پسر از کتب جهان بیشترین کرده زبر

پدر آنجا که سخن خواهد بشکافد موی

پسر آنجا که سخن گوید بفشاند زر

آن سخن خواهد پاکیزه چو در بافته در

وین سخن گوید پیوسته چو پیوسته درر

سخن آرایان آنجا که سخن راند میر

خیره مانندو ندانند سخن برد بسر

سخن آموزد از و هر که سخنگویترست

وین شگفتی بود از کار جوانی بیمر

این هم از بخت بلندست و هم از اختر نیک

شاد باش ای ملک نیکخوی نیک اختر

باش تا بینی این اختر و این بخت بلند

چه کنندو چه نمایند به ایام اندر

کمترین چیزی کاین بخت بدو خواهد داد

گنجهای ملکانست و ولایت یکسر

میر محمود به شادی و به شاهی بزیاد

تاببیند هنر و دولت و اقبال پسر

دولتی دارد چندانکه بر اندیشد دل

دولت عالی با همت عالی همبر

آخر آن دولت و آن همت کاری بکند

این سخن را که همی گویم بازی مشمر

باش تا شاه جهان میر مرا امر کند

که سپاه و بنه بردار و زجیحون بگذر

دشمنان را همه برگیر و ولایت بگشای

پس بپیروزی برگرد و بشای و ظفر

آن نماید ز هنر وان کند آن شیر نژاد

که نکرده ست مگر صد یک آن رستم زر

بسوی غزنین با مال گران حمل کند

بنه خان ختا با بنه خان تتر

تا نباشد چو سپیده دم، هنگام زوال

تا نباشد چو نماز دگری، وقت سحر

شادمان باد و بعدلش همه گیتی چو بهشت

خانمان عدوی دولت او زیر و زبر

عید او فرخ و فرخنده و او فرخ روز

روز عید عدوی دولت او هر چه بتر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دل نا شکیب مژده بیار

کامد آن شمسه بتان تتار

آمد آن سرو جلوه کرده بناز

آمد آن گلبن خمیده ز بار

آمد آن بلبل چمیده بباغ

آمد آن آهوی چریده بهار

آمد آن غمگسار جان و روان

آمد آن آشنای بوس و کنار

آمد آن ماه با هزار ادب

آمد آن روی با هزار نگار

آمد آن مشکبوی مشکین مو

آمد آن خوبروی ماه عذار

گر نژند از فراق بودی تو

خویشتن را کنون نژند مدار

زین بهنگام تر نباشد وقت

زین دلارام تر نباشد یار

عشق را باز تازه باید کرد

عاشقی را بساز دیگر بار

اندر این عشق نو غزلها گوی

پس بگوش خدایگان بگذار

آفتاب خدایگان که بدوی

چون گل افروخته ست روی تبار

میر عادل محمد محمود

پشت دین محمد مختار

آنکه گیتی بروی او بیند

خسرو شاه بند شیر شکار

آنکه دولت چو بندگان مطیع

خدمت او کند به لیل و نهار

بهتر از خدمت مبارک او

نیست اندر جهان سراسر کار

خدمت او امیدوار ترست

از دعاهای عابدان بسیار

هر چه باید ز آلت ملکان

همه دادستش ایزد دادار

گر که سرمایه مهی هنرست

هنرش را پدید نیست شمار

ور بزرگی بفضل خواهد بود

فضل او را پدید نیست کنار

روز چوگان زدن ستاره شود

گوی او بر سپهر دایره وار

و اندر آماجگاه راه کند

تیر او اندر آهنین دیوار

نامه نانوشته بر خواند

خاطر پاک او به روز هزار

گویی آن خاطر زدوده او

یابد اندر ضمیر هر کس بار

ز آنچه امسال کرد خواهد خصم

رایش آگاه گشته باشد پار

هر چه بر عالمان بود مشکل

زو بپرسی بدم کند تکرار

دولت او برو بر آسان کرد

هر چه بر مردمان بود دشوار

گویی او از کتابهای جهان

بر گزیده ست نکته اسرار

چون نسیم از سر زبان دارد

فقه و تفسیر و مسند اخبار

گر چه گیتی بجمله در کف اوست

ورچه آکنده گنجهاش بمار

همتش برتر از تواناییست

دادنش بیشتر ز دستگزار

ابر و دریا سخی بوند بطبع

دستش از هر دو ننگ دارد و عار

در خزان ازرزان نریزد برگ

نیم از آن، کز دو دست او دینار

پادشه اینچنین سزد که دهند

پادشاهان بفضل او اقرار

مملکت را ملک چنین باید

تا بودکار ملک راست چو تار

آفرین بر یمین دولت باد

آن بلند اختر بزرگ آثار

کز همه خسروان عصر جز او

کس ندارد پسر بدین کردار

ای ملک زاده فریشته خو

ای بتو شادمان دل احرار

گفتگوی تو بر زبان دارند

پیش بینان زیرک و هشیار

هر که فردای خویش را نگرید

چنگ در دامن تو زد ستوار

فر شاهی خدای ما بتو داد

گر نه مردم بداند این مقدار

ماه و خورشید را قران باشد

هر گهی با پدر کنی دیدار

همچنین باش سالهای دراز

دل سلطان گرفته بر تو قرار

کار تو با سعادت و اقبال

وز تن و جان خویش برخوردار

دیدن شاه بر تو فرخ باد

همچو بر شاه دیدنت هموار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دوش متواریک بوقت سحر

اندر آمد به خیمه آن دلبر

راست گفتی شده ست خیمه من

میغ و او در میان میغ قمر

چنگ در بر گرفت و خوش بنواخت

وز دو بسد فرو فشاند شکر

راست گفتی به بتکده ست درون

بتی و بت پرستی اندر بر

پنج شش می کشید و پر گل گشت

روی آن روی نیکوان یکسر

راست گفتی رخش گلستان بود

می سوری بهار گل پرور

مست گشت و ز بهر خفتن ساخت

خویش را از کنار من بستر

راست گفتی کنار من صدفست

کاندر و جای خویش ساخت گهر

زلف مشکین بروی بر پوشید

روی خود زیر کردو زلف زبر

راست گفتی کسی نهان کرده ست

سمن تازه زیر سیسنبر

زلف او را بدست بگرفتم

زنخ گرد او بدست دگر

راست گفتی نشسته ام بر او

گوی و چوگان شه بدست اندر

پادشه زاده یوسف آنکه هنر

جز بنزدیک او نکرد مقر

راست گفتی هنر یتیمی بود

فرد مانده ز مادر و ز پدر

پس بازی گوی شد خسرو

بر یکی تازی اسب که پیکر

راست گفتی بباد بر، جم بود

گر بود باد را ستام به زر

خم چوگان بگوی بر زد و شد

گوی او با ستارگان همبر

راست گفتی برابر خورشید

خواهد از گوی ساختن اختر

از سر گوی زیر او برخاست

آن که که گذار بحر گذر

راست گفتی سپهر کانون گشت

و اختران اندر آن میان اخگر

زلزله در زمین فتاد و خروش

از تکاپوی آن که ره بر

راست گفتی زمین بخود میگشت

زیر آن باد بیستون منظر

کوه بر تافت این زمین و نتافت

بار آن کوه سنب کوه سپر

راست گفتی جبال حلم امیر

بار آن کوه پاره بود مگر

چون بر آیین نشسته بود بر او

آن شه گردبند شیر شکر

راست گفتی قضای نیکستی

بر نشسته مکابره به قدر

دیدی او را بدین گران رتبت

که چسان کشت شیر شرزه نر

راست گفتی که همچو فرهادست

بیتسون را همی کند به تبر

گر به لاهور بودتی دیدی

که چه کرد از دلیری و ز هنر

راست گفتی درختها بودند

بارشان: تیر و نیزه و خنجر

رده گرد سپاه بگرفتند

گیر ها گیر شد همه که ودر

راست گفتی سپاه یأجوج اند

که نه اندازه شان پدید و نه مر

شاه ایران به تاختن شد تیز

رفت و با شاه نی سپاه و حشر

راست گفتی همی بمجلس رفت

یا از آن تاختن نداشت خبر

پشت آن لشکر قوی بشکست

وز پس آن نشست بی لشکر

راست گفتی که نره شیری بود

گله غرم و آهو اندر بر

تیر او خورده بودی اندر دل

هر که ز ایشان فرو نهادی سر

راست گفتی جدای گشت به تیر

دل ایشان یکایک از پیکر

روزی اندر حصار برهمنان

اوفتاد آن شه ستوده سیر

راست گفتی که آن حصار بلند

خیبر ستی و میر ما حیدر

دی همی آمد از بر سلطان

آن نکو منظر نکو مخبر

راست گفتی سفندیارستی

بر نهاده کلاه و بسته کمر

گفتم از خلق او سخن گویم

نوز نابرده این حدیث بسر

راست گفتی کسی بمن بر بیخت

نافه مشک و بیضه عنبر

خود مر او را بخواب دیدم دوش

پیش او توده کرده زیور و زر

راست گفتی یکی درختی بود

برگ او زر و بار او زیور

شادمان باد و می دهش صنمی

که چنویی ندیده صورتگر

راست گفتی بدستش اندر گشت

جام با رنگ شعله آذر

بر کفش سال و ماه باد میی

کز خمش چون بکند دهقان سر،

راست گفتی بر آمد از سر خم

ماهی از آفتاب روشن تر

فرخش باد عید آنکه به عید

کارد بنهاد بر گلوی پسر

راست گفتی دو نیمه خواهد کرد

لاله یی را ببرگ نیلوفر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ماهت با مشک سیم دارد همبر

سروت بر مه ز لاله دارد زیور

شکر داری! چنانکه داری لؤلؤ

روزی بر من ببوسه باری شکر

یکچند از درد عشق زاری کردم

زاری دیدم چنانکه خواری بیمر

من بسیاری هم تو خوردم جانا

زینروی ای بت بروی گشتم چون زر

دارم بر رخ ز اشک جویی جاری

رویم زردست وتن چو مویی لاغر

گر من از بزم میر بویی یابم

گردد کارم ز بخت روزی بهتر

خسرو یوسف که از یلان کین جوید

باشد دادش همیشه با دین همبر

از دل دریاست میرو از کف جیحون

در صدر او حاتمست و بر زین حیدر

از خون دشت فراخ گردد جیحون

چون کرد او از نیام بیرون خنجر

احسنت ای خسروی که راندی لشکر

رادی کردی بسی و دادی گوهر

هرگز بی تو مباد شادی روزی

دایم چونین امیر بادی و سرور

تیر تو در مغز شیر مسکن خواهد

نبود با ناوک تو آهن منکر

گردون میدان شود، چو بازی چوگان

دریا صحرا شود، چو سازی لشکر

گیتی زرین شود، چو آیی زی بزم

خارا پر خون شود، چو تازی اشقر

ماهی، گر ماه جام دارد و ساغر

شیری، گر شیر ملک دارد و کشور

ببری، گر ببر درع دارد و مغفر

ابری، گر ابر تخت دارد و افسر

فرخ شاهی، خجسته داری اختر

بر هر گردن ز شکر داری چنبر

دشمن را در دو دیده داری اخگر

گویی در آب تیغ داری آذر

گردون سازد همیشه کارت نیکو

زیرا چون تو ندید شاهی صفدر

فارغ نبوی ز جنگ ماهی هرگز

گاهی ملحد کشی و گاهی کافر

گویی کز روی خویش داری مخبر

گویی کز خوی خویش داری منظر

گویی کز فضل خویش داری گوهر

کویی کز دست خویش داری کوثر

یابند از خدمت تو نعمت اخوان

نعمت باشد جزای خدمت در خور

دولت با تو گرفت صحبت دایم

کرده ست از تو همیشه دولت مفخر

صفدر چون تو نبود رستم یاسام

مهتر از تو نبود جم یا نوذر

تا نبود همچو ماه پروین تابان

تا نبود لاله، همچو نسرین پرپر

شادان بادی مدام وغمگین دشمن

در تن پیکان تو و زوبین برسر