ابیات پراکنده فرخی سیستانی
از ره صورت باشد چون او
گونه عنبر دارد و لادن
میدانت حربگاهست خون عدوت آب
تیغ اسپر غم و شنه اسبان سماع خوش
کاروانی بی سرا کم داد جمله بارکش
کاروانی دیگرم بخشید بختی جمله رنگ
تا مورد سبز باشد چون زمرد
تالا سرخ باشد چون مرجان
ایا خورشید سالاران گیتی
سوار رزمساز و گرد نستوه
لیک نزدیک او چنان باشد
که سگ از دور می کند دوله
نامه مانی با نامه تو ژاژست
شعر خوارزمی با شعر تو لامانی
هر چون نگرم قصه من با کرم تو
چون قصه آن اشتر و ماه است و عرابی
ای دیده ها چو دیده غوک آمده برون
گویی که کرده اند گلوی ترا خبه
ناب است هر آن چیز که آلوده نباشد
زین روی ترا گویم کازاده نابی
من پیرم و فالج شده ام اینک بنگر
تا نولم کژ بینی و کفته شده دندان
د رتنور ویل بادا دشمنت
از بلسک چینور آویخته
پسر آن ملکی تو که به مردی بگشاد
زعدن تا خزران و زخزران تا ککری
پیاده سپه آرای او دویست هزار
چو پیل مست و پلنگ نژند و ببردمان
خیز تا گل چنیم و لاله چنیم
پیش خسرو بریم و توده کنیم