ابیات پراکنده فرخی سیستانی
بهانه جوید بر حال خویش و همت خویش
کزان مزاج ذخیره ست و زین مزاج سپار
آشکو خد برزمین هموار بر
همچنان چون بر زمین دشوارتر
ای کرده مرا خنده خریش همه کس
مارا ز تو بس جانا مارا ز تو بس
بخت شماو عز شما هر دو بر فزون
وان مخالفان و بد اندیش در نهار
بدانسان که هستی چنان می نمای
زن هرزه لاف و ختنبر مباش
هوازی مرا گوید آن شکرین لب
که ای شاعر اندر سخن ژرف بنگر
کوس تو کرده ست بر هر دامن کوهی غریو
اسب تو کرده ست بر هر خامه ریگی صهیل
زسر ببرد شاخ و ز تن بدرد پوست
بصید گاه ز بهر زه کمان تو رنگ
بر شاد گونه تکیه زده شاد و شاد کام
دولت رهی و بخت مطیع و فلک غلام
تا نبود چون همای فرخ کرگس
همچو نباشد به شبه باز خشین پند
به مهمان هوازی شاد گردم
ز دست رنج و غم آزاد گردم
بفروز و بسوز پیش خویش امشب
چندان که توان زعود و از چندن
یکی شادمانی بد اندر جهان
خنیده میان کهان و مهان
روز رزم از بیم او در دست و در پای عدو
کنده ها گردد رکاب و اژدها گردد عنان
تا زر نباشد به قدر سرمه
تا لاد نباشد به شبه لادن