مردي نشسته بود و گريه مي‏كرد. كسي بر او گذشت و علت زاري او را پرسيد. مرد گريان به سگ خود اشاره كرد و گفت: بر اين سگ مي‏گريم كه در حال جان دادن است. اين سگ، خدمت‏ها به من كرد. روزها، همراهم بود و شب‏ها بر در خانه‏ام پاسباني مي‏كرد. اكنون كه چنين افتاده است، مرا چنين گريان كرده است. مرد رهگذر گفت: آيا زخمي خورده است؟ گفت: نه. گفت: پير شده است؟ گفت: نه. گفت پس چرا چنين رنجور است. مرد در همان حال گريه و زاري گفت: گرسنگي، امانش را بريده است. مرد گفت: مي‏بينم كه در دست كيسه‏اي داري. آيا در آن نان نيست؟ گفت: هست. گفت: چرا از اين نان نمي‏دهي كه از مرگ برهد؟ گفت: بر مرگ او گريه مي‏كنم؛ اما نان به او نمي‏دهم. هر چه خواهي اشك مي‏ريزم، ولي نان خويش را از جان سگ بيش‏تر دوست دارم. اشك، رايگان است، اما نان، قيمت دارد. رهگذر گفت: «چه تيره بخت مردي، هستي كه قيمت نان را بيش از بهاي اشك مي‏داني.»
حكايت پارسايان رضا بابايي