اشعار دفاع مقدس
امشب از کام قلم خون می چکد
از لب اشعار، جیحون می چکد
مثنوی می بارد از حلقوم درد
مثنوی سنگر و نخل و نبرد
مثنوی از جنس غربت می زد
مثنوی های شهادت می وزد
مثنوی از نخل های واژگون
خاطرات زخمی دشت جنون
مثنوی هایی که رنگ آتشند
گرچه دردانگیز، اما دلکشند
مثنوی هایی که مال امشبند
حاصل احساس و حال امشبند
مثنوی ها از سر شب می وزند
درد می آیند و بر لب می وزند
واژه ها سرخ و کبود و ارغوان
مشق امشب، عشق، دریا، آسمان
مشق امشب، می چکد از چشم من
مشق ترکش، مشق آتش، خشم من
مشق امشب نیلگون قد می کشد
زین حوالی، شعر خون قد می کشد
این حوالی مشهد نور است و آب
می وزد از تپه ها، بوی گلاب
این حوالی فصل فصلش سبز بود
یک قبیله بود، نسلش سبز بود
نخل ها، حرف از رقابت می زدند
رودها، طبل محبت می زدند
یک قبیله، پاک بود و ساده بود
هم نفس با مردم افتاده بود
جنگلی بود و درختانی نجیب
می وزید از کوچه هایش بوی سیب
جنگلی بود و درختان، سر به زیر
عشق می رویید بر دل های پیر
آيت سرافرازيست، قطره قطرهي خونت
فصل بيقراريهاست، اي صبور آزاده!
جذبهاي که ميخواند، سوي دشت و هامونت؟
بعد از آن همه ايثار، جنگ و آتش و پيکار
سوي کربلا بردند، موجهاي کارونت
اي شهيد! اي عاشق! در طلوع آزادي
اين بهار خواهد بود، تا هميشه مديونت
گرچه تا خدا رفتي، ساده و رها رفتي
بوي لاله ميآيد، از رداي گلگونت
سوی فکه، سوی مجنون می رود
باز دل بوی شقایق می دهد
بوی گل های موافق می دهد
خاک اینجا قطعه ای از کربلاست
رد پوتین های مردان دعاست
تربت این جا که در تاب و تب است
منزل مستان و مردان شب است
این زمین، از رنگ دنیایی رهاست
وسعت معراج مردان خداست
یاریم کن ای خدا تا در دل سنگر بمیرم
دوست دارم نام رهبر را به خون خود نویسم
دیده ام باشد با نام نامی رهبر بمیرم
خط من خط حسینی، رهبرم باشد خمینی
کاش می شد عاقبت در بارش خنجر بمیرم
دوست دارم تشنه لب باشم به هنگام شهادت
جرعه ای نوشم ز دست ساقی کوثر بمیرم
دوست دارم از گل رخسار مهدی گل بچینم
با شبم بر رخ آن آخرین اختر بمیرم
دوست دارم که در میدان نماز آخرینم
خوانده در محراب خون با دیدگان تر بمیرم
گذشت مرد و گذشت از برابرش خنجر
شهاب و صاعقه و رقص آتش و اخگر
ستون قامت مرد از ستاره گلباران
و دست های بلندش، ستاره باران تر!
حضور سرمدیش در هزاره ها جاری
شراره های نگاهش نگشته خاکستر
سرود سبز صدایش به صخره می پیچید
و آبنوسی چشمش بصیر و عصیانگر
به باغ خاطره های شکسته ره میزد
و سرزمین قلم های خشک و بی جوهر
که ناگهان بخراشید آب را، آتش
و چشمه ها همه کردند درد را باور
زمان شکست و تقدیر راه دیگر زد
و مرد رهسپر سالکوچه های قدر
کمان حادثه هر دست سایه و مسلخ
و تیر واقعه هر چشم لاله گون سحر
روانه گشت به تاریکی زمانه ی مسخ
و طاق های مقرنس سراچه ها بی در
در انحنای زمان و بلوغ و بیداری
روانه بود علی رغم دیو لاخ و خطر
به شوق زمزمه بودن و بازبشکفتن
گذشت تا بدمد در هزاره های دگر
به شوق آن که بنالد به نای چوپان ها
گذشت مرد و گذشت از برابرش خنجر!
اي گل سرخم « نسيبه » ميوه پر بار من
اي فروغ چشم مادر ، كوكب شبهاي تار
غنچه اشك مني در ديده بيدار من
پر گشا سوي پدر اي مرغ زرين بال عشق
طوطي خوش صحبتم اي حاصل گلزار من
اي كه در باغ دلم بذر محبت كاشتي
اي كه پژمرده ست دور از تو گل رخسار من
دفتر زيباي من اي مونس تنهاي دل
تو چراغ روشن عمري به شام تار من
غنچه نيلوفري در باغ سبز آرزو
در بهار زندگاني محرم اسرار من
سبز بختم كرده اي اي روح سر سبز بهار
سبز باشي جاودان، اي شاخه گلبار من
ياد سرداران بيسر کردهام
باز امشب ياد ياران شهيد
پردهي بعض گلويم را دريد
ياد مرداني ز نسل بوتراب
شرمگين از خونشان صد آفتاب
ياد گمنامان «تيپ ذوالفقار»
ميکند باز اين دلم را بيقرار
ياد مرداني که بي سر بودهاند
با شقايقها برادر بودهاند
ياد غواصان «گردان حبيب»
سينه سرخان صميمي و نجيب
ياد سوسنگرد و «تيپ نينوا»
ياد «بهمنشير» و شبهاي دعا
ياد سرداران عاشورا، خدا
مي برد دل را به سمت «کربلا»
مي برد آنجا که آغاز است و بس
مي برد آنجا که پرواز است و بس
ميبرد «اروند» و نجوا ميکند
در دلم صد شور برپا ميکند
ميبرد بيدغدغه، بيادعا
کو به کو تا سزمين لالهها
در جزيره ميبرد، مجنون کند
چون بلمها باز غرق خون کند
ميبرد آنجا که پرپر ميشديم
تا همانجا که کبوتر ميشديم
برد و آخر کار دستم داد عشق
باز هم امشب شکستم داد عشق
ياد «خرمشهر» و «آبادان» بخير
يا «مهران»، ياد «حاج عمران» بخير
آي «سوسنگرد»، سردارت کجاست
آن قديمي ياور و يارت کجاست
آن علمدار رشيد جبههها
آن دلاورمرد ميدان بلا
آن تجلايي که مرد مرد بود
مرد تيغ و زخم و مرد درد بود
واژهها امشب مرا ياري کنيد
ماندهام آخر شما کاري کنيد
بارها داغ برادر ديدهام
داغ گل، داغ صنوبر ديدهايم
زخمها از تير و خنجر خوردهايم
دل به دست عافيت نسپردهايم
بارها ما مرگ خود را ديدهايم
در هواي مرگ خود رقصيدهايم
باز امشب ياد لشگر کردهام
ياد از آن سردار بيسر کردهام
با توام اي «باکري» اي هم نبرد
اي برادر، همنفس، همراز درد
بي تو اينجا بوي غربت ميدهد
بوي غفلت، بوي تهمت ميزند
ديگر اينجا منطق باروت نيست
هيچ کس را صحبت از «ماووت» نيست
با تو بودم تا دعايم گم نبود
اشک و آه و سوزهايم گم نبود
پيرهن گم کردهام همرنگ خاک
پيرهن، زخمي و خوني، چاک چاک
پيرهن ساده، صميمي، بيريا
پيرهن تن پوش مردان خدا
پيرهن بوي خدا ميداد حيف
بوي دشت نينوا ميداد حيف
پيرهن بي تو دلم طوفاني است
چشمهايم باز هم باراني است
پيرهن دل با غم تو آشناست
دل اسير غربت آئينههاست
باز من چوب ملامت ميخورم
بي تو از پشتم جراحت ميخورم
پيرهن زخم زبانم ميزنند
باز هم آتش به جانم ميزنند
«فاو» تا «فاو» اين دلم در شيون است
صد «شلمچه» درد امشب با من است...
عشق زير آتش خمپاره ماند
بينوا دل، باز هم بيچاره ماند
غریب است این جاده، مرد مسافر
همه کوچ کردند، چیزی نمانده
مگر ردپایی زخیل عشایر
برایم به جز زخم تردید بر پا
از این جاده چیزی نمانده به خاطر
به سوی بلندای آن قلة سبز
به جز یک کبوتر کسی نیست زایر
بگویید پروانه هایی که رفتید؛
چه دیدید در باغ های مجاور
ولی می رسیدم به آن سوی افسوس
اگر بود نامم کبوتر، نه شاعر
می رقصد آرام آرام، شط بر بلندای آتش
این مادیان سپیدِ، ماه است این گونه مبهوت
در چشم شط ایستاده، غرق تماشای آتش
« مسجد » بزرگ ایستاده، سرسبز و خاموش، هرچند
ورد زبان درخت است، بیت الغزل های آتش
از بس که این کولیِ باد، با دختر شعله رقصید
از شهر برجای مانده است، تنها رد پای آتش
شط و شب و شعله در پیش، من می روم موج باشم
موجی عمود ایستاده، بر سطح دریای آتش
در پيشگاه گريهها
وقت، تا که دل مي زدي به صحرا
و منزل ميکردي در شجرهي شرم
و چهرهي نهان ميداشتي در بازگشت
مويهها
در رودهاي خدا ....
چه دوست ميداشتي آخرين کبوتري را
که ميگذشت از فراز يالهاي اشيا
از فراز يالهاي رود
و به کلام مينشاندي آوازهاي خفته را
سينه را آنگاه
که مينشست شب بر شانههات
و ميخواندي بلند
يا قادر متعال
چون گشت ابرها بر فراز گورها
من مهربان نبودهام
با اين لالههاي بيسر
که ميدوند در خواب آَفتاب دهر
در کوچه کوچهي خرمشهر...
عطری به بالم نشاندم، از چشمه سار شقایق
در سوگ غم ها نشستم، با غم دلم را شکستم
او داغدار دلم شد، من داغدار شقایق
روزی که بردند او را، من با نگاهی ستم سوز
ماندم چه بسیار ماندم، در انتظار شقایق
سرو و سپیدار عشق اند، آن خوش خرامان عاشق
آن جا که تمکین نمودند، بر اقتدار شقایق
ای دل صبورانه ماندی، با شلعه هایم تپیدی
تو بی قرار غم من، من بی قرار شقایق
اندوه بالم ترک خورد، یعنی به فردا رسیدم
بالی در آتش گشودم لختی کنار شقایق
غنچه پیراهن، شکاف انداخت خندیدن گرفت
نغمه داوود سردادند مرغان چمن
عطر گل در کوچه های شهر پیچیدن گرفت
مژده صبح ظفر، پیچیده در گوش زمان
مرده باد آن کس که این هنگام خوابیدن گرفت
مرغ دل از سینه سرخ شهیدی تا پرید
چون پرستوی مهاجر، عزم کوچیدن گرفت
در میان دشت سبز و سرخ جوش لاله ها
خون یحیی، بار دیگر باز جوشیدن گرفت
نوجوانی خنده بر لب، سوی حق معراج کرد
موج شد بر پهنه دریا خروشیدن گرفت
مادری نعش جوان بی سرش دربر فشرد
پاره های پیکرش، از شوق بوسیدن گرفت
با پنجه ی مرگ در کشاکش بودم
ای مدعیان گرم چه کاری بودید؟
آن روز که من میان آتش بودم
به ياد بسيجيان عـــــــــــــــــــــارف
اي قلم امشب بيا اعجاز کــــن
خاطرات سرخ را آغاز کــــــــــن
خاطرات روزهاي زخم و خـــون
خاطرات رهنوردان جــــــــــنون
خاطرات خطّههاي آتشـــــــين
خاطرات ترکش و ميدان ميـــن
خاطرات پاکبازان نجيــــــــــــب
خاطرات خلوت «امّن يجيب»
خاطرات بيدلان بيقـــــــــــــــرار
خاطرات لاله هاي داغـــــــــدار
خاطرات سرکشان جام عشق
عارفان سرخوش و گمنام عشق
اي قلم بنويس از مردان نــــــور
از سلحشوران شب هاي حضور
از هماناني که از خون ميزدند
شعلهها در بندبند ني زدنـــــــد
با خدا پيمان ديرين داشتنــــــــد
شوق ليلي شور شيرين داشتند
خشمتان برانتر از شمشير بــود
شعلهي آوازشان تکبير بــــــــــود
آفتاب از چشمشان جان ميگرفت
درس و مشق نورباران ميگرفت
از نفسهاشان شهامت ميچکيد
واژهي سرخ شهادت ميچکيـــــد
مشرب و آئينشان اشراق بــــــود
قلبشان همسنگ توفان ميتپيد
سرکشانه در بيابان ميتپيـــــــــد
تيغشان اعماق شب را ميشکافت
سينهي آل لهب را ميشکافــــت
پيرشان آئينهدار عشق بـــــــــــــود
دستشان با ذوالفقار عشق بود
اي قلم زخم مرا تفسير کـــــــــن
درد ديرين مرا تحرير کــــــــــــــــن
جشن شبهاي حنابندان چه شد
ديدهبوسيهاي دلداران چه شد
آن همه شور نيستاني کجاست
مرکز مردان توفاني کجاســــــــت
جمله هاي من سؤالي گشتهاند
غرق در آشفته حالي گشــــتهاند
من عجب از قافله جا مانـــــــدهام
اي بسوزي بخت، تنها مانــــــدهام
آي ياران من دلم بيحوصله است
تا شهيدان هفت منزل فاصله است
مويه کن موجي شب طوفاني اروند را
خاطرات ابري و باراني اروند را
چنگ بر دريا بزن پارو برقصان روي آب
شعلهور کن ساحل جولاني اروند را
صخرههاي سنگي ساحل شهادت ميدهند
رود رود گريه پنهاني اروند را
بغض را بشکن دلاور، پرده را آشفته کن
فاش کن راز شب مهماني اروند را
« مرد دريا » ميشناسد اشتياق وصل را
هايهاي يوسف زنداني اروند را
ديده صحرانشينان تار ميبيند عزيز
با که مينالي جنونِ آني اروند را
رفتي و تا آن سوي باغ شهادت پل زدي
راه بردي پيکر قرباني اروند را
فجر را تا قبلهگاهي از شقايقهاي سرخ
دم گرفتي نوحه همخواني اروند را
زخمي دريا تو ديدي شبچراغ نور را
اضطراب بانوي نوراني اروندي را
رمز « يا زهرا (س)» دواي درد بيدرمان ماست
مويه کن موجي تب طوفاني اروند را