اشعار دفاع مقدس
باید بهشــــــتی وار در راه خــــــدا رفت
اینگونه در راه حسین ســر جـــــدا رفت
باید چو چمــــــران رفت تا اوج رهایــــی
در باغ آتش سوختن همــــچون رجایی
چون باهنر باید به راه عــشق جان داد
سوز خدایی را در این عالم نـــشان داد
چون مرتضی باید مطهــــــر رفت ای یار
با بانـــــگ خونــــــین اناالحق رفــــــت
قدیسیـــــان باید چو قدوســــی بمیرند
از دســـت مولا ساغـــــر کوثــــر بگیرند
بی سر بر اوج آســـمان ها ســــر برآرند
خورشید را از سیــــنه خـــــاور بـــــرآرند
اینگونه در راه حسین ســر جـــــدا رفت
باید چو چمــــــران رفت تا اوج رهایــــی
در باغ آتش سوختن همــــچون رجایی
چون باهنر باید به راه عــشق جان داد
سوز خدایی را در این عالم نـــشان داد
چون مرتضی باید مطهــــــر رفت ای یار
با بانـــــگ خونــــــین اناالحق رفــــــت
قدیسیـــــان باید چو قدوســــی بمیرند
از دســـت مولا ساغـــــر کوثــــر بگیرند
بی سر بر اوج آســـمان ها ســــر برآرند
خورشید را از سیــــنه خـــــاور بـــــرآرند
به شوق خلوتي دگرکه رو به راه کردهاي
تمـام هسـتي مترا شکـنجهگاه کـردهاي
محـلـهمان بـه يـمن رفتن تو روسپيد شد
لباس اهـل خـانه را ولـي سـياه کـردهاي
***
بـعــد از ايـن پيـشـانـيام طـوفـاني است
قـسـمـــت آيـــيــنـــهام حـيـــراني اسـت
بـــعــد از ايــــن در آرزوي ســـوخــــــتـــن
مــثــل آتــش جــامــهام عــريــانــي است
خــاک هــرگــز لـب نــبـايــد مـيگــشــود
راز مـــــرگ لالــههـــا پــنــهـانــي اســت
تــا چـه پــيـش آرد ســـمــوم هــرزه گــرد
ســهــم گـل در بـاد سـرگـردانــي اســت
تمـام هسـتي مترا شکـنجهگاه کـردهاي
محـلـهمان بـه يـمن رفتن تو روسپيد شد
لباس اهـل خـانه را ولـي سـياه کـردهاي
***
بـعــد از ايـن پيـشـانـيام طـوفـاني است
قـسـمـــت آيـــيــنـــهام حـيـــراني اسـت
بـــعــد از ايــــن در آرزوي ســـوخــــــتـــن
مــثــل آتــش جــامــهام عــريــانــي است
خــاک هــرگــز لـب نــبـايــد مـيگــشــود
راز مـــــرگ لالــههـــا پــنــهـانــي اســت
تــا چـه پــيـش آرد ســـمــوم هــرزه گــرد
ســهــم گـل در بـاد سـرگـردانــي اســت
هشت ستاره در حوالي شب
هشت پرنده در حوالي شاخه
هزاران حسرت در دهان مـــن
کدام زمزمه نميشکنـــــــــــد
که بياويــــــــــــــــــــــــــــــــزم؟
کدام خاطــــــــــــــــــــــــــــره؟
هزار بغض پريده به شاخــــــه
هزار خاطره نشسته به نگاه
و سوسوي پرندگـــــــــــــــان
که به ستاره ميزنـــــــــــــد
شب نيســـــــــــــــــــــــــت،
من تاريکـــــــــــــــــــــــــــم.
هشت پرنده در حوالي شاخه
هزاران حسرت در دهان مـــن
کدام زمزمه نميشکنـــــــــــد
که بياويــــــــــــــــــــــــــــــــزم؟
کدام خاطــــــــــــــــــــــــــــره؟
هزار بغض پريده به شاخــــــه
هزار خاطره نشسته به نگاه
و سوسوي پرندگـــــــــــــــان
که به ستاره ميزنـــــــــــــد
شب نيســـــــــــــــــــــــــت،
من تاريکـــــــــــــــــــــــــــم.
شانه ام در حسرت اشک برادر مانده است
فصل های مهربانم بی کبوتر مانده است
سهم من از آسمان خورشید بود و روشنی
روشنی کوچید شبها سایه گستر مانده است
بوی عطر بال تو پیچید تا هفت آسمان
جبهه ها از برکت یادت معطر مانده است
رفتی و گفتی که مادر زود می آیم ولی
چشم مادر سالهای سال بر در مانده است
اگر از تو جز پلاک و استخوان چیزی نماند
خاطرات تو ولی در ذهن سنگر مانده است
فصل های مهربانم بی کبوتر مانده است
سهم من از آسمان خورشید بود و روشنی
روشنی کوچید شبها سایه گستر مانده است
بوی عطر بال تو پیچید تا هفت آسمان
جبهه ها از برکت یادت معطر مانده است
رفتی و گفتی که مادر زود می آیم ولی
چشم مادر سالهای سال بر در مانده است
اگر از تو جز پلاک و استخوان چیزی نماند
خاطرات تو ولی در ذهن سنگر مانده است
ده سال تمام داغدارت بودم
فانوس شکسته مزارت بودم
آن روز که پشت نخل ها جان دادی
ای کاش، ای کاش، در کنارت بودم
در زمزمه ی رود صدایت جاری است
بر سینه ی جاده جای پایت جاری است
رفتی و هنوز در رگ و ریشه ی من
آرامش گرم دست هایت جاری است
آن شب که تو را بدرقه می کرد دلم
در کوچه نشست و خون شد از درد دلم
رفتی و نیامدی بپرسی که ز داغ
تا صبح چه بر سر من آورد دلم
فانوس شکسته مزارت بودم
آن روز که پشت نخل ها جان دادی
ای کاش، ای کاش، در کنارت بودم
در زمزمه ی رود صدایت جاری است
بر سینه ی جاده جای پایت جاری است
رفتی و هنوز در رگ و ریشه ی من
آرامش گرم دست هایت جاری است
آن شب که تو را بدرقه می کرد دلم
در کوچه نشست و خون شد از درد دلم
رفتی و نیامدی بپرسی که ز داغ
تا صبح چه بر سر من آورد دلم
یک روز به بازخواست بر می خیزند
آنان که به انتظار رستاخیزند
آن روز به آبروی زهرا (س) سوگند
دیوار و در از شرم فرو می ریزند
آنان که به انتظار رستاخیزند
آن روز به آبروی زهرا (س) سوگند
دیوار و در از شرم فرو می ریزند
آن... شاهدان عشق
هرگز گمان مدار که از ياد رفتهاند
يا چون گل بهار بر باد رفتهاند
اين... سرخجامگان شفقگون دشت خون
هر شب به بال روح
در نشئه شهود
به معراج ميروند
جايي... که عقل را نبود رخصت ورود در خلوت خداي با روح تابناک شهيدان کربلا
همراز ميشوند
اين شاهدان عشق
هنگامه نزول چون نور آفتاب
که ريزد ز آسمان از قلهاي رفيع
بر صخرههاي کوه سرازير ميشوند
آنک... با چهرهاي گشاده و خندان
اوصاف دلپذير مقامات خويش را
در گوش روزگار فرياد ميکنند
کاي خفتگان! براي بال گشودن به اوجها
تا خلوتي شگرفي در بارگاه حضرت دلدار بينشان!
دروازه بهشت شهادت گشوده است
اين جان ز دست داده به جانان رسیدگان
هر صبحدم که سرزند
از مشرق آفتاب خرمتر و شکفتهتر از صبح ديگرند
اينان..... چو نور مطلق هستي چو روح عشق
يا چون تجرد ابديت به طول دهر
جاويد و زنده اند
هرگز گمان مدار که از ياد رفتهاند
يا چون گل بهار بر باد رفتهاند
اين... سرخجامگان شفقگون دشت خون
هر شب به بال روح
در نشئه شهود
به معراج ميروند
جايي... که عقل را نبود رخصت ورود در خلوت خداي با روح تابناک شهيدان کربلا
همراز ميشوند
اين شاهدان عشق
هنگامه نزول چون نور آفتاب
که ريزد ز آسمان از قلهاي رفيع
بر صخرههاي کوه سرازير ميشوند
آنک... با چهرهاي گشاده و خندان
اوصاف دلپذير مقامات خويش را
در گوش روزگار فرياد ميکنند
کاي خفتگان! براي بال گشودن به اوجها
تا خلوتي شگرفي در بارگاه حضرت دلدار بينشان!
دروازه بهشت شهادت گشوده است
اين جان ز دست داده به جانان رسیدگان
هر صبحدم که سرزند
از مشرق آفتاب خرمتر و شکفتهتر از صبح ديگرند
اينان..... چو نور مطلق هستي چو روح عشق
يا چون تجرد ابديت به طول دهر
جاويد و زنده اند
گیاهان
سخت در آغوش زمین چنگ انداخته اند
حتی
عزیزان رفته ی من و تو
ما نیز آغوش گشاده
ایستاده ایم
اما
سایه هایمان کجا خواهند آرمید
شاید با باد
لای فصل ها
و شاید
در خاطره ی سکوت
سخت در آغوش زمین چنگ انداخته اند
حتی
عزیزان رفته ی من و تو
ما نیز آغوش گشاده
ایستاده ایم
اما
سایه هایمان کجا خواهند آرمید
شاید با باد
لای فصل ها
و شاید
در خاطره ی سکوت
درد پرواز را
آسمان ها بر دوش می کشند
وقتی از برابر عکس تو می گذریم
که آرام
در آن فرصت صمیمی غروب
پرنده ای شدی سبکبال
و آسمان
آرامشی که بر گردن آویختی
تا کی....تا کجا
این شانه های صبور
در عزای تو
رویای تابوت ها را بگریند
باید روزی بیایی
و شمشیرت را
که در فاجعه به خاک افتاده
برداری
چشم هایت ابدیت را
از آن جاده ی غمگین غروب
انتظار می کشند
آن جاده ی غمگین غروب
که غبار تو را
و آخرین خاطرات سبز را بلعید
قطاری به رنگ نسیم
لبخند تو بود که محو می شد
و سرگردانی مرا
تا سال های سکوت و صبر
در هزار شب بی انتها
فریاد می کرد
قطار دورتر میشد و تو
شهیدتر از همیشه
بر کرانه ی کوه های خونین
غروب می کردی
آسمان ها بر دوش می کشند
وقتی از برابر عکس تو می گذریم
که آرام
در آن فرصت صمیمی غروب
پرنده ای شدی سبکبال
و آسمان
آرامشی که بر گردن آویختی
تا کی....تا کجا
این شانه های صبور
در عزای تو
رویای تابوت ها را بگریند
باید روزی بیایی
و شمشیرت را
که در فاجعه به خاک افتاده
برداری
چشم هایت ابدیت را
از آن جاده ی غمگین غروب
انتظار می کشند
آن جاده ی غمگین غروب
که غبار تو را
و آخرین خاطرات سبز را بلعید
قطاری به رنگ نسیم
لبخند تو بود که محو می شد
و سرگردانی مرا
تا سال های سکوت و صبر
در هزار شب بی انتها
فریاد می کرد
قطار دورتر میشد و تو
شهیدتر از همیشه
بر کرانه ی کوه های خونین
غروب می کردی
یک شب ای سینه سرخ مهاجر، از زمین تا خدا پر کشیدی
جستی از دام این جسم خاکی، تا به قاف لقا پر کشیدی
مثل آلاله ها بودی آن شب، پیکر زخمی ات لاله گون بود
جای جای تنت زخم و خون بود، وقتی از پیش ما پر کشیدی
تو پریدی و من خسته بودم، کاش از این دامگه جسته بدوم
با تو عهد خطر بسته بودم، خواندی ام بی فا پر کشیدی
تو اسیر قفس ها نبودی، پای بند نفس ها نبودی
آن زمان که قفس را شکستی، ناگهان بی صدا پر کشیدی
ای همان سبکبال عاشق، ای هَزار گلستان و گلشن
از چه با من نگفتی که از من، دل بریدی، کجا پر کشیدی
مست یک جرعه مستانه رفتی، از کدامین سبو باده خوردی
جان به جان آفرین چون سپردی، گشتی از تن رها پر کشیدی
از فلق تا شفق گشتی عاشق، از ثری تا ثریا جهیدی
از منا تا بقا رفتی آن شب، از زمین تا خدا پر کشیدی
جستی از دام این جسم خاکی، تا به قاف لقا پر کشیدی
مثل آلاله ها بودی آن شب، پیکر زخمی ات لاله گون بود
جای جای تنت زخم و خون بود، وقتی از پیش ما پر کشیدی
تو پریدی و من خسته بودم، کاش از این دامگه جسته بدوم
با تو عهد خطر بسته بودم، خواندی ام بی فا پر کشیدی
تو اسیر قفس ها نبودی، پای بند نفس ها نبودی
آن زمان که قفس را شکستی، ناگهان بی صدا پر کشیدی
ای همان سبکبال عاشق، ای هَزار گلستان و گلشن
از چه با من نگفتی که از من، دل بریدی، کجا پر کشیدی
مست یک جرعه مستانه رفتی، از کدامین سبو باده خوردی
جان به جان آفرین چون سپردی، گشتی از تن رها پر کشیدی
از فلق تا شفق گشتی عاشق، از ثری تا ثریا جهیدی
از منا تا بقا رفتی آن شب، از زمین تا خدا پر کشیدی
براي زنده ياد سردار احمد زارعي
يک تبسم، دو چشم باراني
ابروان پر، فراخ پيشاني
با صلابت، صبور، بيغل و غش
بيتکلف، نجيب، نوراني
هم چو کوه استوار، با عظمت
ساحل امن هر پريشاني
وقت صحبت، لطيف هم چو نسيم
بر لبش، آيههاي قرآني
شب به خلوت، انيس سوز علي
صاحب «گريههاي پنهاني»
روز پاس از حريم دين خدا
سهمگين، بيگذشت و توفاني
امتزاج بصيرت و شمشير
بهترين شاهد مسلماني
شيعهي پاک و ناب آل رسول
کيست آيا؟ تو هيچ ميداني؟
مر شبگرد کوچهي باران
احمد، آن زائر خراساني
احمد، اي با صفا برادر من
سبز سبزينهپوش روحاني
تو برايم قسم به حرمت عشق
تازه هم چو بهار ميماني
يک تبسم، دو چشم باراني
ابروان پر، فراخ پيشاني
با صلابت، صبور، بيغل و غش
بيتکلف، نجيب، نوراني
هم چو کوه استوار، با عظمت
ساحل امن هر پريشاني
وقت صحبت، لطيف هم چو نسيم
بر لبش، آيههاي قرآني
شب به خلوت، انيس سوز علي
صاحب «گريههاي پنهاني»
روز پاس از حريم دين خدا
سهمگين، بيگذشت و توفاني
امتزاج بصيرت و شمشير
بهترين شاهد مسلماني
شيعهي پاک و ناب آل رسول
کيست آيا؟ تو هيچ ميداني؟
مر شبگرد کوچهي باران
احمد، آن زائر خراساني
احمد، اي با صفا برادر من
سبز سبزينهپوش روحاني
تو برايم قسم به حرمت عشق
تازه هم چو بهار ميماني
ای خدا یک روح آویزان کجاست؟
شور شبهای قلاویزان کجاست؟
باش تا یادی از آن دیرین کنیم
تلخ این ابریق را شیرین کنیم
با خمینی جلوة ما دیگر است
او هزاران روح در یک پیکر است
ما زشور عاشقی آکنده ایم
ما به گرمای خمینی زنده ایم
گرچه در رنجیم در بندیم ما
زیر پای او دماوندیم ما
ما زجمع تیغ و آتش زاده ایم
ما تقاص عشق را پس داده ایم
ما همان مردان ترکش خورده ایم
مرگ را خوردیم و امّا زنده ایم
پیش از این در خود لهیبی داشتیم
پیش از این فصل غریبی داشتیم
آسمان را بندگی کردیم ما
مرگ را زندگی کردیم ما
شور شبهای قلاویزان کجاست؟
باش تا یادی از آن دیرین کنیم
تلخ این ابریق را شیرین کنیم
با خمینی جلوة ما دیگر است
او هزاران روح در یک پیکر است
ما زشور عاشقی آکنده ایم
ما به گرمای خمینی زنده ایم
گرچه در رنجیم در بندیم ما
زیر پای او دماوندیم ما
ما زجمع تیغ و آتش زاده ایم
ما تقاص عشق را پس داده ایم
ما همان مردان ترکش خورده ایم
مرگ را خوردیم و امّا زنده ایم
پیش از این در خود لهیبی داشتیم
پیش از این فصل غریبی داشتیم
آسمان را بندگی کردیم ما
مرگ را زندگی کردیم ما
به مفقودالاثرها و خانوادههاي چشم به راهشان
از پشت سر فرياد سرخي از سفر ماندهست
فرياد سرخي- با توام!- از پشت سر ماندهست
گم گشتهي آنجا لابهلاي تپهها مردي
زخم بلندي بر دل کوه و کمر ماندهست
فالي بزن اي ماه! شايد مثل من امشب
چشمي به راه انتظار يک نفر ماندهست
آن روز ميگفتيم: «جاي سبزشان خاليست»
امروز ما ... جاي صد «اما»، «اگر» ماندهست
ديدم کسي با نيمي از خود درددل ميکرد
ميگفت: نيم ديگر او در سفر ماندهست!
بالابلند من! که سر در آسمان داري
زخم نگاه مادرم در پشتسر ماندهست
اي درد! اي شبگرد روي بينشان من!
آري بگو: زخم تبر، زخم تبر ماندهست
تنها براي اين دل شب زندهدار من
سجّاده و قرآن و عکسي از پدر ماندهست
از پشت سر فرياد سرخي از سفر ماندهست
فرياد سرخي- با توام!- از پشت سر ماندهست
گم گشتهي آنجا لابهلاي تپهها مردي
زخم بلندي بر دل کوه و کمر ماندهست
فالي بزن اي ماه! شايد مثل من امشب
چشمي به راه انتظار يک نفر ماندهست
آن روز ميگفتيم: «جاي سبزشان خاليست»
امروز ما ... جاي صد «اما»، «اگر» ماندهست
ديدم کسي با نيمي از خود درددل ميکرد
ميگفت: نيم ديگر او در سفر ماندهست!
بالابلند من! که سر در آسمان داري
زخم نگاه مادرم در پشتسر ماندهست
اي درد! اي شبگرد روي بينشان من!
آري بگو: زخم تبر، زخم تبر ماندهست
تنها براي اين دل شب زندهدار من
سجّاده و قرآن و عکسي از پدر ماندهست
به شهيد جعفر ميرزايي که پس از 11 سال پيکر سبکتر از تابوت او را به شهرم آوردند.
شبي آرام رفتي و گره از عقدهام واشد
نگاهي خيس بر درگاه ماند و کوچه تنها شد
پدر ميگفت: ديگر يوسف ما برنميگردد
و مادر سالها دلواپس امروز و فردا شد
پس از آن، چشمهايت را شبانه خواب ميديدم
براي ما تماشاي تو ديگر مثل رؤيا شد
برادرها که از «اروند» برگشتند ميگفتند:
که يوسف در نسيم عطر پيراهن به دريا شد
و آخر استخوانهاي تو را اي دوست آوردند
پس از عمري غريبانه، سر زخم دلم وا شد
به سر آمد غريبيهاي تلخ يازده رسالت
تو برگشتي! خدا ميداند آري، شهر غوغا شد
و مثل آخرين روزي که رفتي، باز هم امروز
نگاهي خيس بر درگاه ماند و کوچه تنها شد
شبي آرام رفتي و گره از عقدهام واشد
نگاهي خيس بر درگاه ماند و کوچه تنها شد
پدر ميگفت: ديگر يوسف ما برنميگردد
و مادر سالها دلواپس امروز و فردا شد
پس از آن، چشمهايت را شبانه خواب ميديدم
براي ما تماشاي تو ديگر مثل رؤيا شد
برادرها که از «اروند» برگشتند ميگفتند:
که يوسف در نسيم عطر پيراهن به دريا شد
و آخر استخوانهاي تو را اي دوست آوردند
پس از عمري غريبانه، سر زخم دلم وا شد
به سر آمد غريبيهاي تلخ يازده رسالت
تو برگشتي! خدا ميداند آري، شهر غوغا شد
و مثل آخرين روزي که رفتي، باز هم امروز
نگاهي خيس بر درگاه ماند و کوچه تنها شد
شبي از خاک تا افلاک رفتيد
و با گل پيکري صدچاک رفتيد
شما پروانهي افلاک بوديد
جدا از تيرگي خاک بوديد
لب تکبيرتان اعجاز ميکرد
گره از دست و پاتان باز ميکرد
اگر لبهايتان غرق دعا بود
نگاه دستتان سوي خدا بود
اگر با داغ ترکش داغ گشتيد
چو لاله نوعروس باغ گشتيد
شما در بند جان و تن نبوديد
که خود را با شهادت آزموديد
عليگونه از اينجا پر کشيديد
و در آغوش حق خوش آرميديد
و با گل پيکري صدچاک رفتيد
شما پروانهي افلاک بوديد
جدا از تيرگي خاک بوديد
لب تکبيرتان اعجاز ميکرد
گره از دست و پاتان باز ميکرد
اگر لبهايتان غرق دعا بود
نگاه دستتان سوي خدا بود
اگر با داغ ترکش داغ گشتيد
چو لاله نوعروس باغ گشتيد
شما در بند جان و تن نبوديد
که خود را با شهادت آزموديد
عليگونه از اينجا پر کشيديد
و در آغوش حق خوش آرميديد