اشعار دفاع مقدس
هر بال و پری لایق پرواز که نیست
گیرم که پرش باز شود باز که نیست
بر چنبر آسمانی چــرخ کبود
ابری به تقاضای زمین بال گـشود
چون مشت گره خوردۀ یک ایل شدند
بر لــشکر ابرهــه ابابــیل شدند
از صورتشان نـور خدا حاکی بود
نقطه سـر خط لباسشان خاکی بود
نوشته بود : که باید کبوتری بشوی
و آنقدر بپری تا که یک پری بشوی
سلام دختر پروانه های نا آرام
درون پیله مبادا که بستری بشوی
ورق بزن که به فهرست عمر من برسی
به هر اشاره بسوزی و دفتری بشوی
اگر چه شهر پر از مین های آلوده است
به احتیاط گذر کن که معبری بشوی
که هرچه کوچه بن بست را عبور دهی
... که آن طرف تر از این کوچه ها، دری بشوی
بکوش چادر باغ نجابتت باشی
و سایۀ سر گلهای روسری بشوی
شب تولد تو جشن رفتن من بود
تو آمدی که شب خوش خبر تری بشوی
شب تولد تو رحمت شهادت داشت
خدا برای همین خواست " دختری " بشوی
کنار سنگرم آن شب مُنوّری افتاد
و عشق گفت : که باید منوّری بشوی
که نسلهای پس از تو، تو را بسوزند و
برای محفلشان شمع باوری بشوی
بیفت روی منور، به نام ابراهیم
بسوز تا که گلستان دیگری بشوی
گریست روی تنم عشق و گفت: می باید
تو جزو سوخته های معطری بشوی
که خاک لاله به لاله تو را ببوید و تو
میان دشت گل بی نشان تری بشوی
سلام دختر بابا، سلام بارانم
دلم نخواست که بغض شناوری بشوی
از اینکه " آه " کشیدم تمام دردم را
نه اینکه آینه ی من: "مکدّری " بشوی
برات نامه نوشتم برای روزی که
کبوترانه پری نه، پیمبری بشوی
امشب از داغی دوباره چشم تهران روشن است
یوسفی رفته است، آری وضع کنعان، روشن است
گر چه در بزم حماسه، هیچ جای گریه نیست
در هجوم شعله ها، تکلیف باران، روشن است
باز شمعی کشته شد با دست شب اما هنوز
این شبستان کهن، با نور ایمان روشن است
کی میان ابرهای تیره پنهان می شود؟
آسمان ما که با خون شهیدان، روشن است
مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود
مردهای مرد را آغاز و پایان، روشن است
مرزی نمانده بیـن عزاها و عیـدها
نابـودی است سهم تمام امیـدها
در عصر رسم نقشۀ از نیل تا فرات
در عصر شوم حرمله ها و یـزیـدها
در فصـل انزوای غم انگیـز سـروها
افتاده باغ سبز جهان دست بیدها
سرها به نیزه رفته و در چرخش اند باز
تسبـیـح های بی ثمر بـوسعیـد ها
در فصـل روزمـرگی شهـر کـوچکـم
گم می شوند کوچه به کوچه شهیدها
خالی مبـاد دفـترتان از خروش و موج
طوفان به پا کنید غزل ها! سپیدها!
شهدا و دفاع مقدس
»پس پدر کی ز جبهه می آید؟«
باز کودک ز مادرش پرسید
گفت مادر به کودکش که «بهار،
غنچه ها و شکوفه ها که رسید«
باز کودک ز مادرش پرسید:
»کی بهار و شکوفه می آیند؟«
گفت مادر که «هر زمان در باغ
غنچه ها لب به خنده بگشایند«
روز دیگر سراغ باغچه رفت
کودک ما به جست و جوی بهار
دید لب بسته است غنچه هنوز
بر لب غنچه نیست بوی بهار
گفت: «ای غنچه های خوب، چرا
لبتان را ز خنده می بندید؟
زودتر بشکفید و باز شوید
آی گل ها، چرا نمی خندید؟«
گاه با غنچه ها سخن می گفت
گاه خواهش ز غنچه ها می کرد
گاه گلبرگ غنچه ای را نرم
با سر انگشت خویش وا می کرد
شهدا-شهید گمنام
حاجى! تمام گشته مهماتمان، تمام
ما ماندهایم و چند تنِ نیمهجان، تمام
ما ماندهایم و غربت تلخی از ابتدا
تا انتهای وحشت آخرزمان، تمام
خرچنگها محاصره را تنگ کردهاند
اما امید ماست خدا بیگمان تمام
حاجى! خدا کند که بفهمی چه دیدهام
از پشت زخمهای دل آسمان، تمام
اینجا هنوز اول خط شروع ماست
پایان انتظارِ به خون خفتهمان، تمام
فرصت گذشته است، مرا هم حلال کن!
شاید شکسته شیشهی عمر جهان، تمام
تنها صدای خشخشِ بیسیم بود و بس
تنها صدای اشهد یک نوجوان، تمام
ده سالِ بعد، کار تفحص نتیجه داد
بیسیم تکه تکه و یک استخوان، تمام
حالا کنار تربت حاجى نوشتهاند:
گمنام، عشق ما و خدا، بیکران... تمام
جاده مانده ست و من و این سر باقی مانده
رمقی نیست در این پیکر باقی مانده
نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالی
هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده
تویی آن آتش سوزنده خاموش شده
منم این سردی خاکستر باقی مانده
گرچه دست و دل و چشمم همه آوار شده
باز شرمنده ام از این سر باقی مانده
روز و شب گرم عزاداری شب بوهاییم
من و این باغچه ی پر پر باقی مانده
شعر طولانی فریاد تو کوتاه شده است
در همین اسب و همین خنجر باقی مانده
پیشکش باد به یکرنگی ات ای مرد ترین
آخرین بیت در این دفتر باقی مانده
تا ابد مردترین باش و علمدار بمان
با توام ای یل نام آور باقی مانده
دلدادگان این جا زیارت گاه عشق لست
ای راهیان نور این جا راه عشق است
این جا همان بیت الحرام بندگی هاست
اینجا محل پشت پا بر زندگی هاست
این جا سر تعظیم دارد ماه و خورشید
نور خدا را می توان با چشم دل دید
این جا همان میعاد گاه عاشقان است
راه عبور مهدی صاحب زمان است
این جا سحر هایش صدای آه دارد
گویا علی سر در میان چاه دارد
این جا پر از عشاق سرگردان صحراست
این جا صفای صبح گاهش نام زهراست
این جا قنوت هر شبش مهتاب دارد
دیدم هزاران زمزم پر آب دارد
این جا لباس خاکی، احرام طواف است
سرهای خونین روی دست، جای کلاف است
این جا خریداران یوسف سر جدایند
حجاج این صحرا به دنبال منایند
این جا زیارت ها دهد بوی شهادت
اصلی ترین نامش بود کوی شهادت
این جا همه با غیرتان یک حرف دارند
از ماجرای کوچه عمری بی قرارند
این جا همه تنها به فکر انتقامند
در فکر آن فریادهای ناتمامند
این جا همه از داغ سیلی ناله دارند
بر سینه داغ یار هجده ساله دارند
این جا همه سربند یا زهرا ببندند
نگذاشتند دست امامی را ببندند
اما خدا را می دهم سوگند این جا
بر چادر خاکی و بر پهلوی زهرا
ما را شبیه گل ازین عالم بچیند
پای رکاب مهدی اش خونین ببیند
ای کاش من هم در هوایش پر بگیرم
بوسه ز دستش با تن بی سر بگیرم
گر چه گنه کارم به پایش خار هستم
من هم خریدار نگاه یار هستم
آقا بزرگی کن دگر ما را سوا کن
ای جبهه ما را راهی کرب و بلا کن
حرفی نمی زنی چرا «بابای جعبه ای»؟
خسته شدم بیرون بیا «بابای جعبه ای»
لطفا بلندتر کمی فریاد هم بزن
این جا نمی رسد صدا «بابای جعبه ای»
با ان قَدَت تو جا شدی آنجا ببین مرا
جا میشوم ببر مرا «بابای جعبه ای»
قد عروسکم شده ای باور کن ای عزیز
من مادرت قبول؟ ها؟ «بابای جعبه ای»
بابا عروسکی چرا لالا نمی کنی؟
شب شد لالا لالا «بابای جعبه ای»
حضرت ثارالله . امیر حزب الله .
امام عاشورا . وارث اعطینا . هدف تو والا .
راه ما راه تو همواره . همه از عشق تو آواره .
می وزد عطر قیام پاک تو از کربلا .
نغمه یا لیتنا کنا معک بر لب ما .
زینت دوش نبی . بر زمین جای تو نیست .
آسمان مثل زمین خون برای تو گریست .
یا ثارالله . ابا عبدالله .
ما پی قرآنیم . یار شهیدانیم .
یاران رزمنده . از خدا آکنده .زنده و سر زنده .
چشم ما از گریه شد کارون .
دوکوهه شلمچه یا مجنون .
یاد شبهای عزا در خیمه های جبهه ها.
یاد عاشورای جبهه با حضور شهدا .
یاد دلدادگان . رونق بزم دل است .
دل بی تاب من از شهیدان خجل است .
یاثارالله . اباعبدالله
حضرت روح الله . جلوه دارد چون ماه .
پیر جمارانی .کرده دل را فانی .در ره قرآنی .
در سپاه عشاق سرداریم .
دشمن خط استکباریم.
آسمان عشقیم و بال و پر خود میشویم .
مالک اشتر برای رهبر خود میشویم .
رهبر ما دارد . جلوه و هیمنه ای .
تا ابد می مانیم . پیرو خامنه ای .
یا ثارالله . اباعبدالله .
موسم هجران است . دیده ها گریان است .
دیده ها کارون شد . قلب ما مجنون شد .از غم او خون شد .
کاسه صبر دل سر آمد . منتقم آل محمد .
جان ما هر روز و شب او را تمنا می کند .
روزی آخر چهره ی ماهش تماشا میکند .
گل زهرا و علی . از پس پرده درآ .
گل زهرا بیا . نظر کن سوی ما .
در گلوی خروس میپیچید
نغمهی لا اله الا اللّه
شاخههای درخت بالا رفت
تا بناگوش نقره كوب ماه
قل هوالله ... حوض میخواند و
بید هم در ركوع خم میشد
شبنمی پاك لحظهی سجده
از رخ لاله داشت كم میشد
گفت فواره تا بحول اللّه
سر پیچك به آسمان پیچید
رختها را به روی بند ؛ نسیم
در صفوف نماز گل میدید
دستهای قنوت پنجره داشت
رو به روی حیاط وا میشد
آتنا توی خانه مشغول
گفتن ذكر ربّنا میشد
همهی خانه یك صدا گفتند
رو به قبله سلام آخر را
و علیك السلام در واشد
همه دیدند روی مادر را
خندهای زد كلید را چرخاند
قفل وا شد دوباره در خندید
شیر چك چك به حوض پاشید و
آب در حوض بیشتر خندید
باد میآمد و كفِ پایِ
برگ را باز قلقلك میداد
آن طرفتر عزیز با جارو
خانم باد را كمك میداد
تخت بیچاره نیز كنج حیاط
با سماور بگو مگو میكرد
باز هم آن سماور پرحرف
غُرُّ غُر داشت گفتگو میكرد
خندهی یاس از سر دیوار
نقل میریخت بر سر كوچه
راه میرفت دور گردن بید
دستهای درخت آلوچه
بوی نان در حیاط راه افتاد
استكان پا گذاشت در سینی
وقت چایی رسیده ... برخیزید !
عطسهای كرد قوری چینی
سمت سفره عزیز میآمد
سینی چای و استكان در دست
سهم مادر برای صبحانه
روی لب خنده بود و نان در دست
آتنا غنچه غنچه با دقت
چادرش را دوباره تا میكرد
داشت یك گل برای مادر خود
از سر چادرش سوا میكرد
همهی اهل خانه جمع شدند
سر سفره برای صبحانه
جای یك گل دوباره خالی بود
در میان اهالی خانه
سر صبحانه باز هم مادر
ریخت در چار استكان چایی
مثل هر روز، آه ! یادش رفت
رفته از بین جمع بابایی
استكان را دوباره برگرداند
توی قوری و زوركی خندید
آتنا بغضهای مادر را
آه ! اما قشنگ میفهمید
كیف خود را گذاشت بر دوشش
مثل آن لحظهای كه بابا رفت
بغض مادر شكفت مثل گلی
از در خانه آتنا تا رفت
باد فهمید حال مادر را
حال خانه دوباره درهم شد
زیر اندوه و غصهی مادر
كمر بید بیشتر خم شد
اشكها حلقه حلقه افتادند
حوض پرشد ز ماهی قرمز
غیرِ نامی كه مانده است از او
خبری نیست از پدر هرگز
یادش آمد كه دادهاست پدر
سر خود را و روسپید شده
یادش آمد بد است گریه كند
چون که بابای او شهید شده
دلگیرم از هیاهوی دورِ شهر
از این سه راه پر تنش بازار
دنبال جای ساکت آرامم
آرامشی شبیه شب گلزار
بغضی گرفته است گلویم را
باران گریه هام ارادی نیست
دلگیرم و به راه می افتم باز
تا کوه خضر راه زیادی نیست
حسی غریب خوانده مرا این جا
این جا هوا شبیه دلم ابری است
طاقت نمانده در دل من دیگر
این اشک ها نشانه بی صبری است
تو کیستی که نام تو گمنامی است
از تو نمانده است پلاکی که...
هر روز تو غریب تر از دیروز
مانده است بر مزار تو خاکی که...
دلتنگ می شود دلم از یادت
از مادری که بعد تو لبخندش...
چشمش هنوز مانده به در شاید
یک روز بعد از این همه فرزندش...
بغضی گرفته است گلویم را
باران گریه هام ارادی نیست
من دورم از خودم تو دعایم کن
این خواسته که چیز زیادی نیست
هر وقت شب کنار تو می آیم
حس می کنم تلالو نورت را
بر زنده بودن تو یقین دارم
حس می کنم همیشه حضورت را
حالا منم که با دل آرامم
حالا منم که در پی یک آغاز
باران گرفته است به آرامی
سمت حرم به راه می افتم باز
عاقد دوباره گفت وکیلم ...پدر نبود
ای کاش در جهان ره و رسم سفر نبود
گفتند رفته گل...نه ! گلی گم، دلش گرفت
یعنی که از اجازه ی بابا خبر نبود
هجده بهار منتظرش بود و برنگشت
آن فصل های سرد که بی درد سر نبود
ای کاش نامه یا خبری عطر چفیه ای
رویای دخترانه ی او بیشتر نبود
عکس پدر مقابل آیینه شمعدان
آن روز دور سفره جز چشم تر نبود
عاقد دوباره گفت: وکیلم؟ دلش شکست
یعنی به قاب عکس امید دگر نبود
او گفت با اجازه ی بابا...بله ...بله
مردی که غیر آینه ای شعله ور نبود
شكسته است اگر بغض بی بهانه ما
هماره نام شهیدان بود ترانه ما
نرفته است ز اندیشه ها تب ایثار
كه مانده بار رسالت به روی شانه ما
هنوز هم نفسی تازه می كنم هر روز
كه مانده است شمیمی زگل به خانه ما
تمام حنجره فریاد می شود، آری
صدای بغض غریبی است در ترانه ما
هنوز عطر حسینی از این چمن آید
كه بوی كرببلا می دهد جوانهٔ ما
من از قبیله عشقم، قسم به حضرت عشق
ز خون سرخ شهیدان بجو نشانه ما
شمیم ناب ولایت در این چمن جاریست
زسعی رهبر آزاده و یگانه ما
هنوز هم همه جا اهرمن كمین كرده است
كه پُر ز خاتم ایمان بود خزانه ما
زمینه ساز ظهور امام خود باشیم
بصیرت است چراغ ره و شبانه ما
به عهد خویش «وفائی» اگر وفا بكنیم
بشیر نور شود بانك عاشقانه ما
دل دادگان چون ساغر از دلبر گرفتند
از غیر دلبر دامن دل بر گرفتند
دادند جان تا در بر جانانه رفتند
دادند دل تا در بر دلبر گرفتند
پیمانه تردید بشکستند و این قوم
از دست حق جام می باور گرفتند
بر خواستند از بستر دنیای فانی
زان پس عروس عشق را در برگرفتند
سر مست از عشق خدا از سر گذشتند
سرمشق از آن کشته بی سر گرفتند
بستند چشم از چشم و دست از دست شستند
این شیوه از عباس نام آور گرفتند
ناخوانده علم آموزگار عشق گشتند
نارفته مکتب درس بی دفتر گرفتند
بهر نثار جان به قربان گاه رفتند
با حنجر خود بوسه از خنجر گرفتند
از جان و دل یک یا علی گفتند و رفتند
جام ولا از ساقی کوثر گرفتند
رفتند یاران، چابک سواران
همراه آنان پیر جماران