اشعار دفاع مقدس
در آسمان نگاهش بهشت منزل داشت
بهشت روشنی از آن همه فضائل داشت
شکوه و هیبت و حسن و ملاحتش بی مثل
عجب جمال و جلالی در آن شمایل داشت
نگاه روشن او آیه های «والفجر» و
لبش ترنم «یا ایها المزمّل» داشت
رسید صبح سپید نزول «أعطینا»
رسید و کوثری از روشنی حمایل داشت
مسیح بود و دمش جان تازه می بخشید
که زنده از نفحاتش هزارها دل داشت
دمی به ابروی پیوسته خم نمی آورد
اگر که لشکر طاغوت در مقابل داشت
اگر که سیل عداوت، چو کوه پا برجا
اگر که موج ندامت، صفای ساحل داشت
نشد فداش گر این نیمه جان ناقابل
به راهش آن همه جان بر کفان قابل داشت
چه کرد روح خدا در جهاد عشق و عقل
حکیم عاشق و دلدادگان عاقل داشت
گذاشت بر دل ما گرچه داغ هجرش را
مسیر روشن او سالکان واصل داشت
نهاد دست خدا در وجود «سیّد علی»
شکوه و هیمنه ای که «امام راحل» داشت
خدا کند که بفهمیم این سعادت را
حیات طیبه را، نعمت ولایت را
از خود گذر کنیم که این خوان آخر است
این انقلاب، بیمه ی عباس و اکبر است
تحریم می کنند که تسلیممان کنند
غافل از اینکه دل به بلاها شناور است
بیم هلاک نیست کسی را که از ازل
چشم امید او به خدای پیمبر است
برخیز تا به باغ شهادت قدم زنی
غیر از شهید هر چه که بینی مکدر است
با سکه و دلار نداریم هیچ کار
ما را به سر هوای اشارات رهبر است
ای نایب امام بفرما که جان دهیم
جانی که عاشقانه فدای تو سرور است
«هرگز شرف به سفره ی رنگین نداده ایم»
این از علی و آل به ما عینِ باور است
جان می دهیم و ننگ ملامت نمی خریم
حرف «امام خامنه ای» حرف آخر است
گفتند که خورشیدتان از آسمان کم شد
آن صبح تلخی که خبر آمد محرم شد
آن صبح تلخی که گلوها صوت قرآن داشت
در کوچه ها ظهر محرم ها مجسم شد
پیراهن مشکی به تن هامان چه می آمد
آن روز ها که بر سر ما خاک عالم شد
دیدم پدر فریاد می زد نالۀ خود را
و مادرم دل مویه هایش کم کمک بم شد
دیدم که روی دست مردم آسمان می رفت
دیدم که مرگ آرزوهامان مسلم شد
هر روزنامه شرحی از داغش به ما می داد
داغی که بر دل هایمان دیگر متمم شد
از کودکی تا حال من لبخند او جاری ست
مردی که رفت و عکس او در قاب خاتم شد
ما جز خدا به غیر توکل نمی کنیم
ما جز به اهل بیت توسل نمی کنیم
باید در این زمانه ولایت مدار بود
ور نه به هیچ جای جهان گُل نمی کنیم
ما ذاکریم؟ نه، همه سرباز رهبریم
وقتی که امر کرد تأمل نمی کنیم
گوید اگر روید در آتش به سر رویم
سر هم اگر که خواست تعلل نمی کنیم
هرکس که در مقابل آقا بایستد
در هر لباس و پُست، تحمل نمی کنیم
عباس ماند چون که مطیع امام بود
در او «چرا» به حرف امامش حرام بود!
با تو آن عهد که بستیم خدا می داند
بی تو پیمان نشکستیم خدا می داند
با تو سر لوحه انصاف گشودیم به عدل
بی تو دیباچه نبستیم خدا می داند
با تو در میکده خوردیم می از جام بلا
بی تو یاد تو مستیم خدا می داند
با تو بستیم به هم سلسله صبر و ثبات
بی تو هرگز نگسستیم خدا می داند
با تو هر بنده گره گیر گشودیم ز دست
بی تو از پا ننشستیم خدا می داند
با تو بودیم و نهادیم به فرمان تو سر
بی تو در راه تو هستیم خدا می داند
با تو از دام گه حادثه جستیم و کنون
بی تو سر بر سر دستیم خدا می داند
حال ای روح خدا لطف خدا یاور ماست
بر تو روی نبی ، پور علی ، رهبر ماست
"هرکه دارد به سرش شور و نوا بسم الله "
"هرکه دارد سر همراهی ما بسم الله "
"تشنگان حرم خون خدا بسم الله "
"هرکه دارد هوس کرببلا بسم الله "
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
ما همه در به در و غم زده و حیرانیم
ما همه عاشق و دلداده و بی عنوانیم
سگ بی نام و نشان حرم سلطانیم
شب جمعه همگی سینه زنان میخوانیم
با دو صد سوز دل و چشم تر و ندبه و آه
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
ما غلامان غلامان حسینی هستیم
ما خمار می نابش شده وسرمستیم
همگی حلقه به گوشیم و سگ در بستیم
سر به دار ره صاحب علم بی دستیم
میسرایم به امیدی که علمدار سپاه...
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
ما که هر هفته برایش دو سه هیئت داریم
از طفولیت مان نور بصیرت داریم
دست در دست علمدار ولایت داریم
ما که بر لطمه و سینه زنی عادت داریم
مادرم کرده سفارش که بگو اول ماه
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
ما در این میکده از روز ازل سربازیم
دل و دین در ره سلطان وفا می بازیم
به سیاهی حسینیه مان می نازیم
همگی در دل خود کرببلا می سازیم
قَبرُهُ - إِلَی الأَبَد - فی قُلوبٍ مَن والاه
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
دلخوشیم گرد و غبار ره جانان هستیم
ریزه خواران سر سفره ی سلطان هستیم
خوش به حال دل ما که ز گدایان هستیم
مور سرگشته ی دربار سلیمان هستیم
نوکری اش به همه کرده عطا حشمت و جاه
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
ما نوه های ولایی اویس قرنیم
ساکن کرببلائیم و به دور از وطنیم
همگی گریه کن داغ شه بی کفنیم
به مصیبات حسین بن علی سینه زنیم
ذکر لبهای مجانین به هوای قتلگاه
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
یاد آن پیکر غرق خون و زیر و رو شده
یاد آن چکمه که سدّ نفس گلو شده
یاد سر نیزه که در دهان او فرو شده
یاد آن پیرهنی که با لگد رفو شده
رفقا دم بگیریم به یاد بوریای شاه
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
ألامان از شرر فتنه ی این دوران ها
ألامان از خطر دائمی طغیان ها
همچو سید حسن و باکری و چمران ها (1)
به فدای سر جانان بنماییم جان ها
تا نگاهی کند از دور بر این روی سیاه
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
زنده باد هرکه شبیه شهدا غیرتی است
مرده باد هرکه پی زور و زر و ذلتی است
بین سید علی و طایفه اش بیعتی است
خوش به حال من وتو رهبرمان هیئتی است
اولین زمزمه ی انجمن حزب الله
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
نه فقط در دل خود شوری و شینی داریم
بلکه ما روحیه ی بدر و حنینی داریم
سربه داریم و فقط شور حسینی داریم
سربلندیم امامی چو خمینی داریم
نه شعار من و تو حرف دل روح الله
بأبی أنت و أمی یا أباعبدالله
علیرضا خاکساری
ای بر بلندای شهادت ایستاده
داغ رهایی را به پیشانی نهاده
ای والی مستولی شرق خرابات
صافی ترین صوفی به هنگام مناجات
تا باز نگردی به این صحرا سحر را
بر کف گرفته در مصاف تیغ سر را
تا وارهانی یک جهان را زا اسارت
شد بر تو جاری جرأت جهل و جسارت
بر منبر آشوب خواندی خطبه ی داد
پشت ستم از غُرّشت در لرزه افتاد
تو بی تبر در انتهای روز موعود
در عهم شکستی پیکر بت های نمرود
استاد مایی در نوازش چیره دستی
بی نی نوا خوان نیستان الستی
گفتی نباد این نی ، ز زیر وبم بیفتد
در دسن نا اهلان نامحرم بیفتد
این نی بیابان زای دامان حجاز است
بی پرده گویای هزاران رمز و راز است
این نی شراب از درد و داغ وناله دارد
یک لب ولی چند صد نیستان ناله دارد
گفتی مبادا امتم بی روح گردد
این کشتی بی بادبان بی نوح گردد
قرآن دریایی به آب و گل نشیند
کشتی نشینان بر لب ساحل نشیند
اهریمنانی کز کفت خاتم گرفتند
از مرگ خود در سوگ تو ماتم گرفتند
اهریمنانی کژ دل و بیگانه اندیش
غافل از یادتو خلق به فکر سفره خویش
چندی است با ایستادن خود خو گرفتند
مرداب گون ماندند و در خود بو گرفتند
آهنگ رفتن به فراموشی سپردند
دین را به چنگال فراموشی سپردند
هرچند می گفتند ، پشت کردند با تو
کردند با تو آنچه را کردند با تو گ
بر عاشقان صادقت منت نهادند
وقتی که جام زهر بر دست تو دادند
مرحوم آقاسی
آنان که امام را پذیرفتند
اسلام قیام را پذیرفتند
شب بود و غم سکوت و سنگینی
سنگین خوابان اسیر خود بینی
شب بود و کویر کوفه در پرگار
صد باغ پر از شکوفه در پرگار
این حلقه ننگ تنگ تر می شد
دامان زمین ز ننگ تر می شد
ناگاه زمین ستاره باران شد
رعدی زد و آتشی نمایان شد
از چلّه ی غیب آرشی آمد
پیری شیری کمان کشی آمد
پیری که دلش جوان تر از ما بود
بر ما هم مهربان تر از ما بود
از پشت کمانی اش کمان برداشت
آن گاه که سر بر آسمان برداشت
بر شانه ی ابر ماه را می دید
پایان شب سیاه را می دید
با ما سخن از اشاره ها می گفت
از سوختن ستاره ها می گفت
آن پیر قلندر جمارانی ...
می گفت ز روز های طولانی
می گفت عبور کار مردان است
آتش در ره راه نوردان است
ای خسته دلان که درد دین دارید
سر بر سر زانوی زمین دارید
امروز دگر تقیه جایز نیست
بی خطبه ی شق شقیّه جایز نیست
در آتش خون سمندری باید
در دشت جنون قلندری باید
ایمان دارم که ناجوان مردیم
گر بر سر عهد خویش برگردیم
ما سینه به تیغ ها سپر کردیم
آن یک دو سه شام را سحر کردیم
مرحوم بسیجی مخلص شاعر حماسی آقاسی
یا باب الحوائج
الگوی رفیع استقامت بودی
معناى حقيقى كرامت بودى
هم رهرو آئين نبى اكرم(ص)
هم باب حوائج امامت بودى
اصغر چرمی
قدم خوش پرستو! رسیدن به خیر
تو را ساعت دل بریدن به خیر
شب و روز مرگ آفرینان به شَر
تو را وقت در خون تپیدن به خیر
سرت سرختر، سرختر، ای سوار!
الا قطره ی خون چکیدن به خیر
رسیده است پاییز ای سیب سرخ!
تو را فرصت سبز چیدن به خیر
کبوتر! کبوتر! خوشا حال تو
نشستن مبارک! پریدن به خیر!
امیر سیاهپوش
عاشقان چون با بصیرت می شوند
جنگ باشد حاج همت می شوند
چون نباشد جنگ ،اندر جنگ نرم
تحت امر رهبر ، حجت می شوند
شاعر : ایمان دهقانیا
تا ابد سرفراز و عزتمند
با ولايت بمان و آقا باش
پا به پاى امام خامنه اى
منتظر بر عزيز زهرا (س)باش
آيينه ها به رنگ و ريا مبتلا شدند
اهل سكوت هم به صدا مبتلا شدند
دردا که زخمهای دل عاشقان دوست
ديشب به نسخه هاي شفا مبتلا شدند
رزمندگان جبهه ی پيكار با نفاق
با مكر شب به صلح و صفا مبتلا شدند
ويروس بي غمي همه جا را فرا گرفت
دست و دهان و آب و هوا مبتلا شدند
مي خواستند- بي هنران- ما دگر شويم
ديگر شديم و صوت و صدا مبتلا شدند
امیر سیاهپوش
دوست دارم ز غم پير خمين داد كشم
در دل ماه رجب وعده ي امداد كشم
كاش من هم به صف منتظران حضرت
انتظار فرج از نيمه ي خرداد كشم
اصغر چرمي
ای مردم مگر از یاد رفت ..
شور و حال بهمن پنجاه و هفت
فصل فصل از خمینی گفتن است
بر سر گیسوی شب آشفتن است
ای پدر ای پیر ای مولای ما
از زبان خامه ات خون می چکد
بس که خوردی خون دل از دست ما
از وصیت نامه ات خون می چکد
هر زمان یاد جماران می کنم
جان خود را نور باران می کنم
مُرشد من جام آتش سرکشید
سوخت تا عرش الهی پر کشید
در میان لجّه خون ماهیم
یا علی ، درویش روح اللهیم
گر چه اندر کوفه تنها مانده ام
با شهیدانش برادر خوانده ام
روزگاری باز شد باب جهاد
کاروان رفت و مرا تنها نهاد