اشعار دفاع مقدس
شهــدا شرمنده ام از رویتان
قسمتـم نبود وصـال کویتـان
آنهمـه ایثـار وعزم و افتخـار
مانده باقـی از شما این بوسِتان
تکه عکسی از شمـا مانـده فقط
یادگـار زان قامت حق جویتان
مادرت چشمش به درمانده هنوز
تا ببینــد آن قـد دلجویتـان
خاطرت آرام و هردم جـاودان
مانده ایم ما پای این اسلامتـان
توبـدان پای ولـی سید علـی
مانده ایم و بوده خالی جایتان
گشتـه سیـد منتظر تا که شود
جان دهـد در امتـدادِ راهتان
شاعر : سید مهدی خادمی
یک توده ی شسته رفته ایم در دنیا
چون یاسمنی شکفته ایم در دنیا
با هول و ولا نخفته ایم در دنیا
هرجا که رسیده گفته ایم در دنیا
ما را به مخالفان دین کاری نیست
ما را به نگاه مارقین کاری نیست
باحیله و دام قاسطین کاری نیست
با غیر امیرمومنین کاری نیست
دل را به هوای دلبری خوش کردیم
سر را به هوای سروری خوش کردیم
پا را به رکاب صفدری خوش کردیم
جان را به فدای رهبری خوش کردیم
تا بر سر ما دست ولایت باشد
تا در دل ما شور شهادت باشد
تا روح خدا امام امت باشد
تا سید ما امین و حجت باشد
آماده به جنگ و شور و شینی داریم
چون روحیه ی بدر و حنینی داریم
ما در دل خود حب خمینی داریم
ما در سرمان شور حسینی داریم
دل در پی زور و زر نباشد خوب است
دنبال لجن اگر نباشد خوب است
چون طلحه ی فتنه گر نباشد خوب است
با عایشه همسفر نباشد خوب است
در مُلک خدا دربه دری ممنوع است
در محضر دین خیره سری ممنوع است
در کشور ما فتنه گری ممنوع است
بد گفتن پشت رهبری ممنوع است
ما در نهم دی که قیامت کردیم
از نهضت کربلا حمایت کردیم
یادی ز امام پیر امت کردیم
با خامنه ای دوباره بیعت کردیم
وقتی که دلیل التهابی روضه ست
وقتی که نوای مستجابی روضه ست
وقتی که مسیر انتخابی روضه ست
وقتی که دوام انقلابی روضه ست
سرباز خدا و اهل ایمان هستیم
ما حامی خط به خط قرآن هستیم
ایرانی و از تبار سلمان هستیم
چون ماحصل خون شهیدان هستیم
در فکه و یاد رفقا سرّی هست
در خاطره های شهدا سرّی هست
در ندبه و صبح جمعه ها سرّی هست
دریوسف فاطمه بیا سرّی هست
شد ذکر جنون قلب ما یازهرا
شد شور و نوای ضرب ما یازهرا
شد رمز شروع حرب ما یازهرا
شد کاشف همّ و کرب ما یازهرا
ما با مدد مادرمان می جنگیم
با حکم ولی امرمان می جنگیم
با دشمن خیره سرمان می جنگیم
با جان و دل و باورمان می جنگیم
باز خواهم لاله ها را بو كنم
ذكر يا ا... ذكر هو كنم
خواهم امشب يادي از ياران كنم
ياد دريا يادي از باران كنم
هشت سال اين كشور ما جنگ شد
خاك ما با لاله ها گلرنگ شد
آن طرف شداد و قوم عاد بود
اين طرف بابايي و صياد بود
آن طرف گردان اهل كين بود
اين طرف فضلي و زين الدين بود
حاج همت اسوه ايثار بود
حج او از فاو تا سومار بود
آسماني ها همه پابندشان
نام زهرا بود بر سربندشان
ياد آن شب سوم خرداد بود
يك صدا صحرا همه فرياد بود
ياد آن روزي كه لرزان دهر بود
روز آزادي خرمشهر بود
تا كه فرمان از جماران داده شد
لشگر و گردان حق آماده شد
حمله اسلاميان آغاز شد
ياعلي گفتيم و محور باز شد
روز در چشمان دشمن شام بود
حمله را بيت المقدس نام بود
يك صدا صحرا همه تكبير بود
پاي دشمن بسته در زنجير بود
دشمن بعثي همه آواره بود
بر سرش باراني از خمپاره بود
آن كه خود بر حمله فرمان داده بود
در جماران بر سر سجاده بود
لعل لب چون بر تكلم باز كرد
با دليران اين سخن آغاز كرد
لطف حق دلهاي مارا شاد كرد
شهر خرم را خدا آزاد كرد
گشت دلها از پيامش منجلي
رمز آن شب بود مولا ياعلي
بايد اينجا با دلم سودا كنم
يك سلامي بر جهان آرا كنم
آن همه همسنگران يادش بخير
نوحه آهنگران يادش بخير
شاعر : يوسف حق پرست(غريب)
به اتفاق خودم راهی جنوب شدم
به پای داغ ِ تو، همصحبت غروب شدم
هوا هوای گرفته، هوای تشنه لبی است
برهنه گر نکنم پا، کمال بی ادبی است
دوباره آمده ام تا بمیرم و بروم
مسیر ِ خون کسی را بگیرم و بروم
دوباره خاطره های تو را بغل کردم
گلاب و گریه در آن خاطرات حل کردم
نشسته ام به تماشای آسمان بر خاک
به احترام تو برروی زانوان بر خاک
دوباره بقچه ی بغضی گشوده ام در پیش
دَم غروب، سر ِ گفتن اذان برخاک
چقدر خسته براین دشت ِ تشنه چنگ زدم
که شاید ازتو بیابم کمی نشان بر خاک
هنوز دلخوش خاکم که گفته اند در آن
به احتمال قوی مُشتی استخوان بر خاک...
گذر ز پیرهن و چفیه ی تو داشته است
صبور ناله ی بادی ترانه خوان بر خاک
رسیده باد که بر شامه ام تو را بدمد
میان این ریه ها یک نفس هوا بدمد
دلم پر است، پر از شعر و استعاره و زخم
چو آسمان ِ شب آذین به گل ستاره و زخم
شب مقابله در شط خون به یادم هست
وعشقبازی دل در جنون به یادم هست
شب، آن شبی که سراپای عقل می لرزید
زمان به ساعت شرعی عشق می چرخید
شب، آن شبی که حماسه هوای طوفان داشت
و درد با دل ما گفته های پنهان داشت
مرا رها نکن ای شعر تازه! ای غم عشق!
مرا ببر به تب و تاب یک محرّم عشق
برا ی من که سفر واژه ی غریبی نیست
سکون ِ روح مرا غیرغم، نصیبی نیست
دوباره بقچه ی دل رو براه خواهم کرد
و راه ِ رفته ی خود را نگاه خواهم کرد
سلام خاطره ها ! عشق نوجوانی من !
امید ِ پر زدن از پشت نوحه خوانی من !
بیا ز باغ شهیدان ما بکن گذری
" ارادتی بنما تا سعادتی ببری "
چقدر چهره ی مردان ِ مرد دیدنی است
صدا ی منتشر ِ زخمشان شنیدنی است
دوباره آمده ام تا بمیرم و بروم
مسیر خون کسی را بگیرم و بروم
به آسمان که رسیدم سلام خواهم داد
سلام بر گل روی امام (ره) خواهم داد
امام(ره) رونق دل ها و قوت جان بود
پل وصال میان خدا و انسان بود
دوباره یاد شهیدان مرا می آشوبد
کسی درون سرم توی سینه می کوبد
حسینیه ست دلم در هوای سینه زنی
صدای سنج می آید، صدای سینه زنی
و اسم اعظم عشق است، تشنه لب در خون
و ذکر نام اباالفضل(ع) با ادب در خون
هنوز در دلمان جرات خطر داریم
برای تیغ شهادت هنوز سر داریم
همیشه گوش به فرمان رهبریم در عشق
اشارتی بنماید همه خبرداریم
بگو به خصم، بیاید اگر جگر دارد
خدا به خیر کند گر سلاح برداریم
هنوز عاشق سر بند فاطمه هستیم
همیشه در ره مولا سر ِ سفر داریم
کفن بیار که دارم حماسه می خوانم
کفن بیار که ما جرات خطر داریم
هوای شهره ی ضرب المثل شدن باماست
حماسه ساز ترینیم و صد هنر داریم
خداکند که بیاید کسی که آمدنی است
دو چشم در ره ِ آن غایب از نظر داریم
بلوغ باور ما ! السلام یا مهدی!
گل بهار خدا ! السلام یا مهدی!
شاعر : عبدالرضا کوهمال جهرمی
این استخوان توست؟ چرا خاک خورده است؟
دستان مهربان تو را خاک خورده است؟
این چکمه های سبز چرا پاره پاره اند؟
آن جانماز سرخ کجا خاک خورده است؟
آن سرزمین که تکه ای از خاک کربلاست
مانند خاطرات شما خاک خورده است
آیینه نگاه شما تکه تکه شد
یا زیر خاک مانده و یا خاک خورده است
شعرم به پای روح بلندت نمی رسد
در ساحلی که عطر هوا خاک خورده است
در ساحلی که تا به ابد وامدار توست
از آن شراب سرخ که با خاک خورده است
من خود شنیده ام به خدا لمس کرده ام
نامت جدا،تن تو جدا خاک خورده است
اما تو تا همیشه تاریخ زنده ای
باور مکن که خون خدا خاک خورده است
#
خاک از حضور روشن تو آبرو گرفت
با چشمه نگاه زلالت وضو گرفت
این استخوان توست؟ سبک بار آمدی
دیدار شد میسرم ای یار...آمدی!
نغمه مستشارنظامی
برخاستم از خواب اما باورم نیست
هم سنگرم! همسنگرم! همسنگرم! نیست
دیدم کنارم یک کبوتر پر گشوده ست
جز آن کبوتر هیچ کس دور و برم نیست
گم کرده ام مهر و وصیت نامه ام را
انگشترم! دستم! خدایا پیکرم نیست...
مُهرم! وصیت نامه ام! انگشترم! هیچ
از این پریشانم که عکس دخترم نیست
در خاک دشمن یافتم جسم خودم را
نیمی به خاک افتاده نیم دیگرم نیست
با آن کبوتر پر گشودم از دل خاک
بالا سر خود آمدم دیدم سرم نیست
سر گفتم و سرنیزه ها تا آسمان رفت
آمد صدایی : هیچ کس یاری گرم نیست؟
از کربلای پنج می رفتم به سویش
فهمیده بودم کربلای آخرم نیست
مجنون شدم در این بیابان در بیابان
مجنون لیلایی که می گفت اکبرم نیست...
الله اکبر محشری برپاست اینجا
غارت شده عمامه ی پیغمبرم، نیست
سر کردن ظهر عطش تا شام سخت است
بر نیزه ها وقتی سر سرلشگرم نیست
جسمی بدون سر بروی خاک می گفت:
ای ساربان! آهسته ران ، انگشترم نیست
پلکم پرید و گنبد و گلدسته دیدم...
دیدم به غیر از آن کبوتر در حرم نیست
باید به سوی سنگرم برگردم اما
در من توانی که از اینجا بگذرم نیست
برگشتم و دیدم تنم آتش گرفته
در دست های باد جز خاکسترم نیست
گمنامی ام روی مزاری نقش بسته ست
آنجا کسی میگرید اما مادرم نیست
یک دفتر از من مانده در دستان مادر
غیر از پری خونین میان دفترم نیست...
احسان محمدی/ اردبیل
سرزمينم ما برايت اشك مادر داده ايم
آسماني سرخ از خون كبوتر داده ايم
هشت سالي در سر هر كوچه بعضا حجله بود
يوسف و عباس و ابراهيم و هاجر داده ايم
اي وطن تو خوب مي داني كه بهر بودنت
نخل هاي سوخته ....گلهاي پرپر داده ايم
سر بلند از امتحاني سخت ...اسماعيل وار
گاه گاهي ماگلو را هم به خنجر داده ايم
چپ نگاهت كرد دژخيم ِ زبون ...ما آمديم
زاهدان و عارفان و ... بس قلندر داده ايم
ما براي خانه ات آباد باشد اي وطن
بي شمار از باغمان سرو ِ تناور داده ايم
مجتبي اصغري فرزقي (كيان) مشهد
شعری در مورد شهدا
خمپاره! دل زار مرا آزردی
با حمله به صبر، طاقتم را بردی
من نیز دلم هوای زینب (س) دارد
ای کاش به صحن سینه ام می خوردی
مجید هادوی
رفته است که یک مشت خاک بردارد
بیاورد ... یا عکس از پلاک بردارد
کسی که مست میِ عشق میشود دیگر
چرا پیالهای از خون تاک بردارد !؟
به سینهاش دارد یاد میدهد آنجا
رسید وقتی؛ چون غنچه چاک بردارد
بدون پاهایش رفته است تا پرده
ز روی خاطرهای هولناک بردارد
چفیّه ای هم تنها برای او کافیست
نیاز نیست که با خویش ساک بردارد
در اوج سجده کلنجار میرود با خود
چگونه سر از این خاکِ پاک بردارد
...
برای خاطر یک مشت استخوان این بیل
چقدر باید از این دشت خاک بردارد
شاعر : زین العابدین آذر ارجمند
شط میرود به عشق جگرهای سوخته
ما ماندهایم و هور و کپرهای سوخته
ای تانکهای وحشیِ بی چشم و رو ، اگر
سبزند این چراغ خطرهای سوخته
در چار راه عشق زمینگیر میشوید
با لوله و شنی و سپرهای سوخته (1)
معلوم نیست چیزی از این باغ کم شود
در وحشت هجوم تبرهای سوخته
از نقشه کلاس چه بر جای مانده است ؟
: البرزهای پاره ، خزرهای سوخته !
گنجشکها هم از اینجا کوچ کرده اند
با سینههای زخمی و پرهای سوخته
موجی شدند آخرش این سینه سرخها
با یاد داغ شانه بسرهای سوخته
این نخلها که آینة ذهنشان پر است
از خاطرات مبهم سرهای سوخته
در امتداد سینة هم ایستادهاند
با کوله های خسته ، کمرهای سوخته
امروز شهر دارد تشییع میشود
با چند تکه کهنه خبرهای سوخته !
بعد از گذشت اینهمه سال آه باز هم
شط میرود به عشق جگرهای سوخته
شاعر: زین العابدین آذر ارجمند
من به پاهای خویش شک دارم
ارتفاعم چقدر پست شده ست
سایهام را بگو ! که می لرزد
مثل دیوانهای که مست شده ست
من نمیدانم این چه تقدیریست
اینچنین در به در نبودم من
فکر من سوخته ست ؛ از باران
اینهمه بی خبر نبودم من
شدهام شاعر عروسکها
واژههایم چقدر مشکوکند
اثری دیگر از نگاهم نیست
استخوانهای بودنم پوکند
چنتهام خالی است و توپم پر !
مثل یک چاله مچاله شده
به حسابم چقدر بی دردی
آه این روزها حواله شده
پیش پروانه مثل شمعی که
شده شرمنده از زبانة خود
مدتی میشود که مشکوکم
به غزلهای عاشقانه خود
مدّتی می شود که من دیگر
از خودم ، از شما نمیترسم
از شما ؟! از خدا که پنهان نیست
به خدا از خدا نمی ترسم !!
کاش از جبهه بر نمیگشتند
ساک و چفیه ، پلاک و پوتینم
پای اندیشهام قلم شده است
آه این روزها چه سنگینم
کاش باز از شلمچه میآمد
آب و آئینهای ، غمی ... چیزی !
عقربی ، سنگری ... چه میدانم !!
سوز گرما ، نسیم پائیزی
شانهام درد می کند ، افسوس
بالهایم چه زود افتادند
پیله کردند خارها بر من
در من آویختند و گل دادند
از لب هر شهید می ریزد
واژههایی که لالهگون شدهاند
عشق دشتیست سرخ ، لبریز از
لالههایی که واژگون شدهاند
یاد آن روزهای سبز به خیر
عشق را غرفه غرفه می کردند
میرسیدند بی رمق از خط
تانکهایی که سرفه می کردند
نخلهایی که منتظر بودند
مثل یک مشق سبز خط بخورند
یا خیالی نبود ، ترکش و تیر
از چپ از راست از وسط بخورند
نخلهایی که تاب برمیداشت ...
مخشان ، باز خنده میکردند
میزدند از فشار موج آرام
زیر آواز ، خنده میکردند
نخلهایی که عامل اعصاب
چیزی از ذهنشان به جا نگذاشت
روی قانون عشقشان امّا
تیغ ، یک لحظه نیز پا نگذاشت ...
نخلهایی که این اواخر را
کسی از حالشان تپرسیده است
روی زخمی که مانده بر تنشان
شهرداری پلاک کوبیده است
نخلهایی که دیگر از تنشان
مانده یک مشت استخوان تنها
پر بدک نیستند ؟! بر سرشان
میکشد دست آسمان تنها !
کربلا بود و شین و میم و رِ
شمر از سمت کوفه آمده بود
باد با سینهای پر از پائیز
به مصاف شکوفه آمده بود
بوی بادام تلخ میآمد
کمکمک درد میشود شیرین
آسمان مات شد شهادت داد :
قهرمان در نبرد یعنی این
بوی بادام تلخ ... املاکی
چفیهای تر برای خود برداشت
صورت یک رفیق را بوسید
ماسک را روی جای بوسه گذاشت
داشت انگار روح او میسوخت
سعی میکرد تا نفس نکشد
با خودش عهد بست تا آخر
پا از این قتلگاه پس نکشد
بوی بادام تلخ وقتی رفت
خبری تلخ جای او آمد
از دل لالههای عباسی
تکههای صدای او آمد
خنده می کرد : از تو ممنونم
از جنون کردهای مرا پُر ، عشق !
مثل آئینهای سبک شدهام
لطف کردی به من ، تشکّر ، عشق !
بازوان عطش گرفته من !
راستی کربلای چندم بود
می دویدم به پای خود برسم
شانه ام روی دوش مردم بود
با تمام سیاه بختی من
آخرش رو سپید کرد مرا
تیغ مژگان آبدار کشید
با نگاهی شهید کرد مرا
شاعر: زینالعابدین آذر ارجمند
كودكي باز سراغ پدرش مي گيرد
لحظه اي ساكت و با داد و فغان، بابا كو؟
شب جمعه سر قبر پدر گمنامش
اشك هايش همه چون سيل روان، بابا كو؟
مادرش ياد شلمچه و دوكوهه است هنوز
چه جوابي به سوال همگان، بابا كو؟
گاهگاهي دم در چشم به راه باباست
و سوالي كند از رهگذران ؛ بابا كو؟
دوستان پدرش شاد، سرافراز، رها
«همه شادند ولي مادرجان، بابا كو؟»
نيست جز عكس و لباس و چفيه از بابا
با كه گويد غم اين داغ نهان؟ بابا كو؟
مادرش شاد و جوان بود ولي ديگر نيست
قد مادر شده مه واره كمان ، بابا كو؟
وصيت نامه بابا همه شب مي گريد
و بگويد پدرت بود جوان، بابا كو؟
چه جوابي به سوالات در و همسايه؟
«پدرت خانه بوَد دختر جان؟ بابا كو؟»
مدرسه ، اردو ، امضاي رضايت نامه
«اين كه امضاي پدر نيست جوان! بابا كو؟»
چه كسي گفته كه جاي شهدا خالي نيست
تو جهان داري و ما نصف جهان، بابا كو؟
حركت، خنده و خمپاره. دگر بابا نيست
پرسد از عكس پدر گريه كنان بابا كو؟
شاعر : پیمان طالبی
سقای دشت کربلا یعنی ابوالفضل
شیر دلیر نینوا یعنی ابوالفضل
جان بر کفان عالم هستی بدانید
فرمانده ی کل قوا یعنی ابوالفضل
****
آن خسته ی عقده در گلو می آید
در همهمه و بگو مگو می آید
بر لب همگی ذکر ابوالفضل داریم
قطعا شب میلاد عمو می آید
****
رزمنده ایم از پیروان ذوالفقاریم
ما جز امیر مومنان یاری نداریم
هر کس که با سید علی ما در افتد
او را به دستان ابوالفضل می سپاریم
هر چند که در عشق لبی دوخته داشت
صد شعله ی سرخ در دل افروخته داشت
وقتی که ز داغ دوست پرپر می شد
یک سینه پر از شقایق سوخته داشت
.....
یادش چو شهابی از دلم می گذرد
در خلسه ی پر تاب و تبم می گذرد
صد هــــــور طلوع می کند در قلبم
تا نـــــــــام هویزه بر لبم می گذرد
........
تا جامه ی زخم را به تن جوشن کرد
از لاله کویـــــــر سینه را گلشن کرد
در مخفل سرد و ظلمت آلود زمان
برخاست چراغ عشق را روشن کرد
ما کشور شیعه پرور دنیاییم
احیاگر عشق و شور عاشوراییم
ما بیم ز تحریم نداریم دمی
چون در کنف حمایت زهراییم