اشعار دفاع مقدس
دلم می خواست عطر یاس باشم
کنار قاسم و عباس باشم
چه می شد کربلای چار، من هم
یکی از آن همه غواص باشم
عبدالرحیم سعیدی راد
برای 175 غواص شهید
سی سال بعداز جنگ در کانون محراب
غواص هامان سر برآوردند از آب
دشمن اگر با کینه دست دوست را بست
کام جنایت پیشگان را کرد سیراب
همواره بیدارند در مسلخ شهیدان
ما قاصدان قصه می مانیم در خواب
اینک صدو هفتاد و پنج آیینه داریم
تکثیر ساز آفتاب از جنس مهتاب
نور خدا جاری شده امروز در شهر
شیطان ازین خورشید کی می آورد تاب
اینان به حق پیوستگان روزگارند
ای غافل از دل ،عقل را از جهل دریاب
ما را قرار دیگری با عاشقان بود
دل ها چرا دورند از دیدار محراب
امروز هم آنان که اینان را درودند
خون می چکد از چنگشان تالاب تالاب
محمد روحانی ( نجوا کاشانی )
در حمایت از شیعیان مظلوم یمن
امروز به او، به تو، به من تکليف است
بر ابرهه سجيل شدن تکليف است
اى اهل قلم! قلم بگيريد به دست
امروز دفاع از يمن تکليف است
علی اکبر لطیفیان
عریضه ی موزون پیشکش شهدای غواص
باز با پیک موجهای بلند
خبری نزد مادر آوردند
صد و هفتاد و پنج مروارید
ز دل آبها در آوردند
داشتم من فقط به غم توفیق
بعد این سالهای کم توفیق
لشکری رفت وبرنگشت اما
توی تابوت لشکر آوردند
ماهیانی به تنگ شب محبوس
دست بسته میان اقیانوس
صف شکن های روز اول را
اینچنین روز آخر آوردند
دستشان بسته شد اگرآن روز
در شفاعت که دستشان باز است
انتظاری ندارم از آنها
شهدا دست برتر آوردند
مادران شهید کم ماندند
خواهران شهید اما نه
تسلیت باد خواهران شهید!
نزد زینب ولی سر آوردند
مظاهر کثیری نژاد
شعر زیباو مفهومی در مورد شهدا
امروز برای شهدا وقت نداریم
ای داغ دل لاله تورا وقت نداریم
با حضرت شیطان سرمان گرم گناه است
ما بهر ملاقات خدا وقت نداریم
چون فرد مهمی شده نفس دغل ما
اندازه ی یک قبله دعا وقت نداریم
در کوفه ی تن غیرت ما خانه نشین است
بهر سفر کرب و بلا وقت نداریم
تقویم گرفتاری ما پرشده از زر
ای داغ دل لاله تورا وقت نداریم
هرچند که خوب است شهیدانه بمیریم
خوب است ولی حیف که ما وقت نداریم
شاعر: مجید آقاجانی (گدای ارباب)
شهداي غواص
می رود سمت دل مسیر دل
می شود دل فقط اسیر دل
هر کسی را گدا ی جایی و
خوانده ما را خدا فقیر دل
آب با خاک می شود درهم
تا که بالغ شود خمیر دل
می شود دست بسته هم باشی
بشوی باز دستگیر دل
صد و هفتاد و پنج تا ماهی
جان رساندند بر کویر دل
مادری با امید وصل پسر
آه، شد پیر، پیر، پیر دل
دل که شد ریش از غم دوری
بنشینید بر حصیر دل
با پیام آمدید غواصان
تا نگردد کج این مسیر دل
ایمان کریمی
تقدیم به شهدای غواص
بهم گفتن گلتُ آب برده،دیگه تنها شدى برا همیشه
کسى که دلشو زده به دریا،به این راحتیا پیدا نمیشه
بهم گفتن گلتُ آب برده،کسى از جاىِ اون خبر نداره
دیگه باید بشینى تا یه روزى،که دریا پرپرش رو پس بیاره
حالا میگن تورو با دسته بسته،تورو زنده زنده خاک کردن
نمیدونى که مادر چى کشیدم،منو با این خبر هلاک کردن
بگو اون لحظه که پراتُ بستن،چرا مادر منو صدا نکردى
تویى که قصد برنگشتن نداشتى،تو که پشت سرتُ نگا نکردى
بگو تا داغِ تازم تازه تر شه،بهت لحظه آخر آب دادن؟
آخه مادر براىِ تو بمیره،که اینجورى تو رو عذاب دادن
برا عکسات رو پام لالایى خوندم،شباى بى کسى و بى قرارى
کى جرأت کرده دستاتُ ببنده؟بمیرم تو مگه مادر ندارى؟
بهم برخورده مادر،بغض دارم،قسم خوردم دیگه دریا نمیرم
قسم خوردم گلم مثلِ خودِ تو،منم با دستاىِ بسته بمیرم
پُره حرفم پُره دردم عزیزم،ولى آغوش من امنِ هنوزم
بذار دستاتُ وا کنم عزیزم،تو آغوشِ تو راحت تر بسوزم
تقدیم به شهدای غواص...
دو رباعي پيوسته
(١)
با سينه خسته مي روي ميفهمي
دستان تو بسته،مي روي،ميفهمي
اي ماهي اروند كمي حوصله كن
پهلوت شكسته ...مي روي ...ميفهمي
(٢)
وقتی که سبک تَر بشوی میفهمی
از جنس كبوتر بشوي مي فهمي
اي ماهي سربلند اروند كنار
هم روضه ي مادر بشوي ميفهمي
رها هوشمند نژاد
تقدیم به 175 شهید غواص
گویا رسیده اند که ما را صدا کنند
ما را دوباره با خودشان آشنا کنند
برگشته اند این صد و هفتاد و پنج نور
ما را ز بند ظلمت غفلت رها کنند
هل من معین حجت حق را شنیده اند
برگشته اند باز به او اقتدا کنند
بسیار اندک اند کسانی که در عمل
جان را برای حضرت جانان فدا کنند
جان داده اند در غم و غربت به قتل صبر
تا سینه را به داغ حسین آشنا کنند
دل را به راه دوست به دریا زدند تا
دریادلانه در یم رحمت شنا کنند
سوگند می خورم که شهیدان راه عشق
با دست بسته هم گره از خلق وا کنند
باب الحوائج اند به آن ها رجوع کن
از این قبیله هر چه بخواهی، عطا کنند
تقدیم به شهدای غواص
روی سجاده بی بی دو سه پر آورده
تا نسیم از پر و بال تو خبر آورده
آسمان چشم به چشمان زمین دوخته است
این چه رازی است که از سینه به در آورده
صدف خاک به افلاک نشان داد شبی
جامه را چاک زده در و گهر آورده
رود خاموش نمی ماند از این پس هرگز
بر لبش آه شب و ذکر سحر آورده
باز هم معرکه اکبر به خودش می بیند
مادری داغ دل و خون جگر آورده
از دعای سحر اوست که بعد از سی سال
آسمان را به سر دست پدر آورده
چه مبارک سفری بود که طوفان بلا
از دل حادثه مردان خطر آورده
تقدیم به شهدای غواص
ماهی سرخ عاشق دریا
دست بسته رسیده ای از راه
صد و هفتاد و پنج حسرت را
باخود آورده ای فقط همراه
مادرت ایستاده باحسرت
هر زمان که شهید آوردند
باز در بین تیترهای خبر
هی بخوان که شهید آوردند
بی قرارت شده است و قطره اشک
نمکی روی زخم او شده است
دست هایی که دست بسته تو را
پیش چشم زمانه رو شده است
صدو هفتاد و پنج زنده به گور
گنج هایی که در دل خاکند
صد و هفتاد و پنج ماهی سرخ...
و خبر ها چقدر غمناکند
در دل رود بی قراری بود
اشک مادر همیشه جاری بود
خبر آمد رسیده ای از راه
آخرین موسم بهاری بود
دل به دریا زدی ولی ای عشق
از دل خاک سر برآوردی
از سفر جز پلاک خونی خود
باخودت چیز دیگر آوردی؟
آمدی و خوش آمدی اما
مادرت بود و چشم هایی تر
جای تو بر زمین نخواهد بود
ماهی سرخ از آسمان چه خبر؟
جنایات آل سعود
با آن که زمین غرق غم و آلام است
از خون شهیدان یمن گلفام است
ای ملت اسلام بصیرت یابید
امروز غم یمن غم اسلام است
***
این قوم به بیراهه براه افتادند
یکبار دگر به اشتباه افتادند
با پیروی از قوم یهود، آل سعود
از چاله درآمده به چاه افتادند
سید هاشم وفایی
به یاد شهدای غواص-بصیرت
نحوه حرکت هر یک از گروهان های غواصی در اروندرود در والفجر هشت به صورت سه ستون با فاصله های ده متری از یکدیگر بود که برای جلوگیری از پراکندگی با رشته طنابی به هم متصل بودند. و این طناب حکایتها دارد زخمی ها که می دیدند که نمی توانند ادامه بدهند و وجودشان باعث توقف حرکت است، صحنه ای عجیب را به نمایش می گذارند! آرام طناب را رها می کردند و خودشان را به امواج اروند می سپردند و می رفتند.
سکوت وارم و دانی که حرفها دارم
بسا حکایت ناگفته با شما دارم
پر از شکایتم از کربلای چار به بعد
و از شکفتن گل های بی قرار به بعد
مرا مبین که چنین آب رفته لبخندم
هنوز غرقه امواج سرد اروندم
هنوز در شب والفجر هشت مانده دلم
که از رها شدن دست همرهان خجلم
در این شبانه که غواص درد مواجم
به دستگیری یاران رفته محتاجم
اگرچه دور گمانم نبود دیر شوید
قرار بود شهیدانه دستگیر شوید
جهان همیشه همین است موج از پی موج
گذشتنی است شهیدانه فوج از پی فوج
اگر چه حلقه آن دستهای خسته گسست
گذشته اند ز دنیا به رقص، دست به دست
زمانه چیست؟ همین هیچ، ازدحام بلاست
زمینه اَتن جامیان جام بلاست
زمین زمینه رقصی است مست و دست به دست
همین میانه میدان، در این مجال که هست
در این جهان که به جز های و هو صدایی نیست
به جز میانه میدان جنگ، جایی نیست
به جز دو راهی تسلیم و جنگ راهی نه
به جز نگاه خدا، هیچ سو نگاهی نه
تویی و قبضه شمشیرت و رهایی ها
وگرنه کاسه چشمی پر از گدایی ها
نه مهربان تری از نطق ذوالفقار علی
بمان چو مالک و عمار او کنار علی
نه رحم می کند آن را که بهرهاش زخم است
نه زخم می زند آن را که چارهاش اخم است
ولی ولی ست ولی تو اسیر دلدلهای
اسیر خشم و خشوعی، شکایت و گلهای
قسم به حرمت عمری که عهد نشکستم
که در شنای جهان با شهید همدستم
به ورطهای که سکون جز هلاک چیزی نیست
به غیر سجده، نصیبم ز خاک چیزی نیست
من از مذاکره با نفس خویش می ترسم
زهول روز جزا پیش پیش می ترسم
نه غیر نفس تو در هستی اژدهایی هست
نه غیر عربدهات در جهان صدایی هست
خروش دیو به جز وهم و خوف و خاطره نیست
دلت سکوت کند دیو غیر مسخره نیست
من از بهشتم و شیطان نصیحتی است به من
و هر مواجهه البته فرصتی است به من
مباد این بگذارم به مکر و آن بشوم
در این معاملهها مفت رایگان بشوم
اگرچه بزمنشینم، به رزم شهرهترم
سکوت کردهام، اما به عزم شهرهترم
شکوه پنجه رزم حریف ایمانی
به خاکریز ظفر قاسم سلیمانی
دلی مقدس چون تیغ خونچکان علی
و یا نه تیغ بلیغی است چون زبان علی
ز شور زندگی است این که مرگ میجوید
مگر به اذن ولی جملهای نمیگوید
علی به معرکه هم تیغ در هوا نزده است
به یک فراری هم زخم نابجا نزده است
نه کشته است کسی را که زخم، کافیِ اوست
نه زخم کرده تنی را که اخم، نافیِ اوست
چنین حریفِ ظریفی خدا نصیب کند!
چنین ظریف حریفی خدا نصیب کند!
ز خیمه دل به یکی لانه کبوتر کند
علی که خیمه ابلیس را ز بُن برکند
گذشت و خیمه و خرگاه را به صحرا ماند
پرید و خیمه دنیا ز بال او جا ماند
دلم علی ست، علی ذکر لحظه های من است
چه باک هر چه؟ خدای علی خدای من است
ز بندگان علی پیر ما یکی علی است
به بندگان علی، بنده علی ولی است
منم که بیرق ایثار روی دوش من است
جهان پر از خبر غیرت و خروش من است
به خوان نشسته¬ام اما ز هفت خوان رَسته
فریب نان نخورد کاو ز بند جان رَسته
به خوان نشستهام اما به چشم و دل سیرم
نه قورباغهام از هر چه آب و گل سیرم
به غیر لقمه عزت، مرا صلا مزنید
تعارفم به مگر خاک کربلا مزنید
که کربلایی ام و از بلا نپرهیزم
اگرچه راه ببندد یزید و چنگیزم
به جنگ و حیله و تحریم، من نمیشکنم
به هیچ قیمت، قدر وطن نمیشکنم
زبان تیغ مرا هوشتان شنیده بسی
ز دست غیرت من گوش تان کشیده بسی
شما کرید و سخن با شما اشاره بس است
برای کور همین سوسوی ستاره بس است
وگرنه سینه من شعله شعله خورشید است
تمام عمر بهارم، که هر دمم عید است
به شوق جلوه آن صبح لایزال خوشم
به بوی آمدنش با همین خیال خوشم
چه بیمِ تیغ شما، آن سوار آمدنی است
سوار آمدنی، غمگسار آمدنی است
مگر نه دستِ تهی، خیمههای کِی کندم؟
مگر نَه تان چو مگس از وطن پراکندم
به بانگ وزوزتان باز دل نخواهم باخت
گُلی که یافته¬ام را به گِل نخواهم باخت
بهشت مردم شرقم، به غرب کی نگرم؟
دخیل کرببلایم، کجا به ری نگرم؟
چرا که مشق کنم، خط تیغ حرمله را ؟
چرا به گندم ری بازم این معامله را ؟
هزار بار اویسم، یمن یمن عشقم
خیانت و من؟ آخر چگونه؟ من عشقم!
منم که بیرق این مردمان شیفتهام
مباد این که ببیند کسی فریفتهام
منم که بیرق این خیل منتظر شدهام
کجا به بند شوم؟ عطر منتشر شدهام!
مرا که شیشه عطرم ز سنگ باکی نیست
هزار نام خدا را ز ننگ باکی نیست
طنین نام خدایم، اذان بندگیام
به هر کجا که دلی هست شور زندگیام
من آن نیم که از این عشقبازی آیم باز
چه شکر گویمت ای کارساز بندهنواز
به چشم بستن از این خوان عبور خواهم کرد
به پایداری و ایمان عبور خواهم کرد
که دیده مردم جانباز، دل به نان بازند؟
که شیرهای خطر، نرد استخوان بازند؟
مرا به وعده این، آن شدن محال بود
به یک دو وسوسه شیطان شدن محال بود
به موجهای شهیدان قسم که میمانم
در این خروش خروشان همیشه می خوانم
اگر چه دور، ندارم گمان که دیر شوند
مرا به لطف شهیدانه دستگیر شوند
به ورطهای که سکون جز هلاک چیزی نیست
به غیر سجده، نصیبم ز خاک چیزی نیست
رسول اکرم(ص)-مناجات-اوضاع منطقه
الا ای چشمه نور خدا در خاک ظلمانی
زمین با نور اخلاق تو میگردد چراغانی
به گرداگرد لبخند تو میچرخند شادیها
از آن بهتر نمیدانی که طفلی را بخندانی
چو چشم آسمان منظومه نسل تو خورشیدی
چو باغ کهکشان دنباله راه تو نورانی
تحیّر بهترین وصف است در شام تماشایت
«بحیرا» میبرد هر صبح نامت را به حیرانی
به لبخندی مسیحا را دم روحالقدس دادی
سلیمان را نشاندی بر سر تخت سلیمانی
فرود آمد فراز کاخ کسرا با قدوم تو
به خود لرزید از نام تو شاهنشاه ساسانی
دلم را مهربان من! به پابوس تو آوردم
که آرامند در پای تو دریاهای طوفانی
ببخشا بر من ای آیینه رحمت! که میخواهم
بگویم حرفهایی را که خود ناگفته میدانی
پر از شوق تماشاییم و از دیدار محرومیم
حرامیها سر راه و بیابانها مغیلانی
چنان شام سیه آغاز صبح ما سیهروزی
چنان خواب گران پایان شام ما پریشانی
«خلافت» شد چنان طوفان که دریا را به کف گیرد
«جماعت» شد چنان ساحل زمینگیر گرانجانی
«یهودیها» میان امتت سرگرم خونریزی
«سعودیها» به جنگ کودکان گرم رجزخوانی
طواف کعبه را برعکس فهمیدند این امّت
ابوسفیان امیر است و علی در خانه زندانی
سر منبر ابوجهل است و بر مسند ابومروان
مدینه سر به زیر افکنده از شرم پشیمانی
به خون و اشک میگرییم «أشکو یا رسولالله»
که گردن میکشد تیغ خیانت سمت عریانی
حجاز است و بنیشدّاد؛ مصر است و بنی دجّال
عراق است و بنیصدام، شامات است و سفیانی
به مسجدها «خلافت» میکند بیعت به خونریزی
به منبرها «جهالت» میدهد فتوی به نادانی
«ملک حجّاج» سرمست از شراب تلخ صهیونی
سپاه فیل را در مکّه میخواند به مهمانی
«خلافت» با «یزید»یها «امامت» با «ولید»یها
کلیمی میدهد تعلیم آداب مسلمانی
دمشق آوار آوار و حلب آواره آواره
فلسطین در «حضر موت» و یمن در مرگ و ویرانی
نشان از یورش تیمور دارد «جبههالنصره»
شرف دارند بر «داعش» مغولهای بیابانی
ملک گرگ و ملک خرس و ملک مار و ملک عقرب
سعودیهای وهّابی، برادرهای شیطانی
مسلمان میکشند این ناجوانمردان به نام تو
مسیحی میبرند این نامسلمانها به قربانی
شکوه سرفرازی را به یغما برد خودبینی
برای بهترین امّت نه سر ماند و نه سامانی
در این عمری که در تکرار باطل رفت میمانم
که درمان پشت دردی بود و دردی پشت درمانی
چه میشد امّت افتاده در آتش به پا خیزند؟
میان شعله برخیزند از خواب زمستانی
تقدیم به شهدای غواص
شب آمده ست از همه سو اما، پیداست آفتاب نمیمیرد
دل، آن دلی که عزم سفر دارد، هنگام اضطراب نمیمیرد
ای ماهیان گمشده در طوفان، هستید و نیستید، خدا را شکر
دریا همین که میل خطر دارد، جز کف، به جز حباب نمیمیرد
از (کربلای چار) خبر دارم، از عزم بی نهایت سربازان
گفتند: بی شکایت میمیریم، صد شکر انقلاب نمیمیرد
اروند گریه کرد چنین روزی، بود این شکست اول پیروزی
در چشمهای خوف و رجا دیده، آن خاطرات ناب نمیمیرد
ای دشمنان سمت خطر رفته، آه ای شهابهای هدر رفته
آری ستارهها همه میمانند، امشب به جز شهاب نمیمیرد
دستی که بال روشن پرواز است، دستی که دست روشن اعجاز است
دستی که بسته هم بشود باز است، این دست با طناب نمیمیرد
ای ماهیان زنده بفرمایید، برگشتهاید و زنده تر از مایید
دریا نرفتهها هم میدانند، ماهی درون آب نمیمیرد