راسخون

اشعار دفاع مقدس

mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
کاش از جنس جنون، بال و پری بود مرا 
مثل سیمرغ از اینجا سفری بود مرا
«از همان کوچه که سر می شکند دیوارش»
باز در حالت مستی گذری بود مرا
رقص زلف سر نی دیدم و با خود گفتم: 
بین هفتاد و دو سر کاش سری بود مرا
هیچ پروا دلم از دغدغه ی راه نداشت
چون تو ای عشق! اگر همسفری بود مرا
پیشتر زانکه رسد مرگ، بمیری، هنر است
کاش، ای کاش! که روزی هنری بود مرا
 
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
گرچه می بافند بهرِ شیرها زنجیرها 
بگسلند آخر همه زنجیرها را شیرها
این دلیرانِ نکو با بد چه جنگی می کنند
همچو جنگِ شیرها با تیر و با شمشیرها
تیرهاشان باد یارب، کاری و دشمن فکن
سینه هاشان ایمن از آسیبِ تیغ و تیرها
چهره هاشان پیش از شهادت دیده ام، هم بعد از آن
بود خشم آلود و آنگه راحت آن تصویرها
دیگر اکنون از جوانیمان خجالت می کشیم
گرچه چندان بد نبود دستیم ماهم، پیرها
این شهیدان نامشان تا جاودان پاینده است
زیرها بس گر زِبَر گردد، زِبَرها زیرها
نامشان چون تاجِ فخری بر سرِ این کشور است
خامه ی زرّین نویسد این به خطّ میرها
خیره سازد چشم گردون را فروغ فخرشان
می گذارد بر زمینِ زنده هم تاثیرها
ای دلیرانِ وطن، با « زنده باد ایران » به پیش !
شورِ ایمانْتان فزونتر باد و زور از شیرها
گرچه من مَزْدُشتِیمَ، امّا به زندان نیز هم
می گرفتم وجد و حال از شورِ این تکبیرها
عنترک صدّام را با دار و دسته ی بُزدلش
بر فرازِ دار رقصانیم، با زنجیرها
روستا و شهر و باغ و خانه ویران می کنند
روبهان، وانگه گریزند از نبرد شیرها
سنگدل شیرند و تضعیفِ جوانان کارشان
ریشه شان از خاک برکن، یا رب از آن زیرها
خاکِ خود را پس بگیرید، ای دلیرانِ وطن
از جهانخوارانِ غرب و شرق و این اکبیرها
این دغل دو نانِ دشمن را برانید از وطن
با قوی تر رزم ها و برترین ها تدبیرها
ملکِ خوزستان و دیگر جای ها گر شد خراب
باز آبادان شود، با بهترین تعمیرها
ای جوانان، فتحِ فرجامین بود آنِ شما
می خورم سوگند بر پیغمبران و پیرها
این شهیدان، زخمیان را بیند آیا آسمان؟
کر شود گوشِ زمین از صیحه ی آژیرها
غم مخور « امّید » بی شک بِگُسلد آخر زهم
گرچه می بافند بهرِ شیرها زنجیرها
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
کاش یک شب غزل خوانم کنی 
همنشین ماه تابانم کنی
سر نهم بر آستان کوی تو
زیر پای خویش قربانم کنی
خسته ام از خویش، زین رنج سترگ
با نگاه خویش درمانم کنی
این ضریحت، آستان آرزو
می شود یک روز، مهمانم کنی ؟!
بر سر سرو خرامان روی تو
حاضرم یک قطره بارانم کنی
می شوم قربانیت جانان من !
آه اگر یک شب، غزل خوانم کنی
 
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
هنگام که صبح جلوه آغاز کند 
با دست صبا پرده ی گل باز کند 
از دامن گلگون فلق روح شهید 
برخیزد و سوی عرش پرواز کند
 
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
اي خميني، اي امـام و رهبــر اهــل يـقـيـن
اي مجاهد، اي زعيم اي منجي ايران زمـين
کـاخ اسـتـبـداد ويــران شــد زحکـم نـافـذت
گـشـت آزاد از اسارت مـلـت و قــرآن و ديـن
بـا شـهـامـت پــاي مـردي را نـهادي در ميان
شد‌ هراسان خصم دين لرزيد پشت ظالمين
آرزوي مـلـت ايــران هـمــيـــن بـــود اي امـام
تــا شـونـد آزاد روزي در جهـان مـستضعفيـن
از خــدا خـواهـم وجـودت از بـلا محـفـوظ بــاد
دشـمـنـت گـردد ذلـيل از لطف رب‌العالمــيـن
از بــــــراي مـلــت ايــــران و هـــم اســلام را
تـــو خـجـســته رهـبـري بـر تو هزاران آفريــن
هــست خـيامي دعـاي گوي تـو اي روح خدا
اي امــام اي رهــنــمــاي انــقــلاب راستـيـن 
 
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
درياست يا کوير، سرانجام رودها؟
شک کرده‌ايم باز، به فرجام رودها
دريادلان نديده گرفتند خويش را
راهي شدند از پي پيغام رودها
رفتند با تلاطم سنگين روحشان
طغيان کنند در شب آرام رودها
حسرت به موج خيز نگاهم نشسته است
جاري است باز در غزلم نام رودها
عمري «ميان ماندن و رفتن» مردّديم
شک کرده‌ايم باز به فرجام رودها
 
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
اگرچه خانه پر از عکس و نام و نامه ی توست 
غریب شهری و زخمت شناسنامه ی توست
تو از کدام بهاری، تو ای شکوفه ی زخم ؟
که عطر خانه ام از جانماز و جامه ی توست
هنوز داغ تو تازه است مثل رنگ انار
و رودخانه ی چشمان من ادامه توست
دوباره من غزل عاشقانه خواهم گفت
و عاشقانه ترین شعر من چکامه ی توست
همیشه چشم به راه توام که برگردی
هزار پنجره در انتظار نامه توست
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
ياد آن روزهاي خوب به خير
جبهه بوديم و جنگ مي‌کرديم
در سکوت شبانه‌ي سنگر
درد دل با تفنگ مي‌کرديم
شب و سنگر چه باصفا بودند
وقتي آدم شتاب رفتن داشت
از نگاهش چه‌قدر گُل مي‌ريخت
حرف‌هايش چه‌قدر گُل مي‌کاشت
ياد شب‌هاي حمله مي‌افتم
ياد آن لاله‌ها که پژمردند
نخل‌هايي که تشنه روييدند
و زمين را به آسمان بردند
چشم‌هايي که خوب يادم هست
با من از سنگ و شيشه مي‌گفتند
زير باران بي‌امان تبر
از نفس‌هاي ريشه مي‌گفتند
ياد آن آشناي پير به خير
که نگاهش هميشه روشن بود
شب که در آسمان دعا مي‌کاشت
نگران ستاره‌ي من بود
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
جاده باز است تا شهادت هست، کفش های من و تو وامانده است 
بندها را ببند، راه بیفت، جاده چندی ست بی صدا مانده است 
بوی « ای کاش » می دهد چشمت، شور، شیرین ترین بهانه ی توست 
هی دریغ و دریغ، حسرت تیغ، تیغ در این میانه ها مانده است 
سایه های فریب و آه و دریغ، هی به دنبال کفش می آیید 
تا نگیری تو دستِ پایت را، تا نگویی به سر، چرا مانده است 
ظلمت چشم هایت می نالد، هیچ فانوس بخت روشن نیست 
چشم امید بسته ای به کجا، روشن ردّپا تو را مانده است 
رمل های شهید می ریزند، نور خود را به پای رفتن تو 
تا بجنبی به خویش پا رفته است، سوی آنجا که ردّپا مانده است 
رمل های شهید بیدارند، می شمارند وقت شن ها را 
تا بیاید کسی شهادت را، تا بیاید کسی که جا مانده است
 
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
گل گشته خجل ز عطر خوشبوی شهید
هرجا که نظر کنی بود روی شهید
گر باز کنی تو چشم جان می بینی
در پشت سر حسین اردوی شهید
 
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
با پیکری از زخم و 
پیراهنی از باد
از خواب سنگی زمین برمی خیزم
تا رو به روی تمام تیغ ها
با خون وضو بگیرم
کدام ناقوس
خواب اقیانوسی این دقیقه های ملول را
برمی آشوبد؟
روگردان از قبیله ی مرداب ها
چگور شکسته ام را برمی داردم
و کولی وار بادیه ها را در شولای شب می پیچم
و با گلوی بریده ی ماه غم نامه ی تبارم را می سرایم! 
کجای این روز داغ ایستاده ام
وقتی قصیده ی بلند اندوه
دو گام بیش از انتهای دالان نمی گذرد؟
تنها قهقهه ی بی خیال قراولی مست
در حافظه ی میدان می پیچد و
با گلوله ای در شقیقه، خطابم می کند! 
شاخه های ترد باغ تکان می خورند
و صبح با بوی باروت گریه بیدار می شود
تبرها سایه ام را اندازه می گیرند
آه، این جاده ها به کجا ختم می شوند؟
این قدم ها ما را به کجا می برند؟
این دانه های انبوه که در سینه ام ریشه می زنند
بی گمان
روزی آتشفشان قهری خواهند شد
و چارسوی این باغ را به آتش می کشند
مردان محله ی ما
میدان را گم کرده اند
و با اسبانی خسته از کوچه های متروک می گذرند
آن جا که هر روز
خطی کبود کنار چهره ام رسم می کنند
سواران دریادل ایل، کفن می شوند
و قبیله بی ذکر مصیبتی
مردانش را به خاک می سپارد
بوی اولین تیر و اولین مردی که به خاک افتاد
هنوز در ذهن عشیره می پیچد
این جا
کدام شهسوار شهید
در خواب شبانه ی دیوان ظهور خواهد کرد؟
یادت را بر سینه ی طبل می کوبم،
موعود بالا بلند بادیه ها! 
این جا مردانش بعد از تو رکاب را پاس می دارند
مردانی که دیری است عتاب نامه به خواب نمی برند
و سازشان را بانور نئون ها و لوسترها کوک می کنند! 
باد از کدام سو طرح یک آشوب را خواهد ریخت! 
برمی خیزم و غبار از شانه می تکانم
اما اسب ها به عسرت اصطبل ها تن داده اند! 
میدان
بوی مرد و معرکه نمی دهد
و شمشیرها
در تن دیوار می پوسند
با این مترسک های کاغذی
دردی تلخ
تمام استخوانم را دود می کند
و صحنه، صحنه ی هیچ حادثه ای نیست
وقتی پهلوانی نباشد که پشت او را به خاک بمالیم! 
مرگ تو باورکردنی نیست
در سرزمینی که پهلوانانش پشت به طوفان کرده اند
سفر بس است
وقتی بر گرده ی اسب نخواهی مرد
بالا بلند! 
می ترسم حقیر بمیری
می ترسم تا بازگردی چنان پیر شوی
که عشیره تو را از یاد ببرد!
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
خطاب به شهيدان گمنام
اي رهگذر سلام کجا قصد کرده‌اي؟
قصد گذر ز معني پرواز کرده‌ام
از ماوراي پرد‌ه‌ي اشک که آمدي؟
ديشب سفر ز چشم دل آغاز کرده‌ام
دانسته‌اي که راهزنان راه بسته‌اند؟
من راه با خلوص دعا باز کرده‌ام
دلگرم چيستي که چنين محکمي چو کوه؟
با ياد حسين نيت اعجاز کرده‌ام
در يک کلام غايت معناي عشق چيست؟
با اين سفر جواب تو ابراز کرده‌ام
تا شهر عشق يک شنبه رفتن حقيقت است؟
صد سال راه بود من ايجاز کرده‌ام
گلبرگ‌هاي پرپر پيکر چه کرده‌اي؟
يکجا فداي صحبت همراز کرده‌ام؟
بر لب سرود هجرتت از جنس شعر نيست
«والعاديات» نغمه‌ي آواز کرده‌ام
ره توشه‌ات کجاست؟ متاعت چقدر بود؟
يک خطبه بود هديه به جانباز کرده‌ام
با «مرتضي» سفارش آخر نمي‌کني؟
با من بيا که زندگي آغاز کرده‌ام
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
 
به یاد شهید بی مزار «سید مهدی اکرمی» 
کوله باری که پیش ما مانده است
یادگاری است کز تو جا مانده است
آن تن پاک تر ز عطر نسیم
کس چه داند که در کجا مانده است
در میان هزارها گل سرخ
یا که در بین لاله ها مانده است
سایه ی آفتاب بر سر اوست
آن ذبیحی که در منا مانده است
نازم آن عاشقی که در ره عشق
از همه جز خدا جدا مانده است
«مهدی» ما که زائر عشق است
خسته در راه کربلا مانده است
تا که باز آید آن عزیز، ز راه
مادرش دست بر دعا مانده است
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
غمـــــــي دارم که مادر زاد من نيسـت
سکوتــــــــم سايه‌ي فرياد من نيـست
در آن آشــــــــفته‌بازار حماســـــي
دوبيتـــــــــي گفته بودم ياد من نيسـت
به من گفتي که نخلستان کبود اسآآت
زمين از سيلــــــــي باران کبود اســـت
کسي از خود نمـــــــــــي‌پرسد خدايــا
چرا چشـــمان گنجشکان کبود اســت
گل و پــــروانه با من حــــــرف دارد
دل ديوانه بــــا مــــــن حــــرف دارد
بيا اي هــــــمدم تنهايـــــي مـــن
سکوت خانه با من حــــــــــــــــرف دارد
به سويت پرکشـــــــــــــيدن حــال دارد
صدايت را شــــــــــــــــنيدن حـــال دارد
اگر چه آخرين ديـــــــــــــدار تلــخ است
تو را يک لــــــــــــــحظه ديـدن حال دارد
 
 
mehdi0014 کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 287351
|
تاریخ عضویت : مرداد 1389 
من از خود گریزانم از شرمساری 
گریزانم ازین منِ سرخ، آری 
کجایند سرسبزهایی که با عشق 
که با عشق رفتند از این بی بهاری 
شهیدان هر خنده شان بغض پنهان 
شهیدان هر لحظه شان بی قراری 
شهیدان مثل غرور خدا سرخ 
شهیدان از شانه ها زخم کاری 
شهیدان فردای محشر چه دارم 
شهیدان فردای محشر چه داری 
شهیدان شعر من، از من گریزان 
شهیدان شعر من، از من فراری 
من ازخود همین « نیست » را می توانم 
من از خود همین « هیچ» دست نداری 
گریزانم از این من خاک خورده 
گریزانم از این منِ خانه داری 
از این هق هق روزمره که دارم 
از این شرم آلود با نان که داری 
از این گاه گاهی که آید سراغم 
از این مستی که نیامد خماری 
من از خود گریزانم از اینکه هستم 
گریزانم از این من و وای من شرمساری