اشعار دفاع مقدس
می آیی ای دلاورم اما سرت کجاست؟
آن دست های گمشده در سنگرت کجاست
در شعله بار صاعقه ای باغ لاله خیز
آن رنگ و بوی و روی گل پرپرت کجاست
سربند « یا حسین» تو کانروز گرمجوش
با دست خویش بست به سر مادرت کجاست
آن ساق پای خسته که چون ساقه های عرش
افتاده بود از کف «مین» در برت کجاست
چشمی که بوسه گاه پدر بود همچو شهر
در خاکریز معرکه ی سنگرت کجاست
می آیی و دوباره ی تن، اهدا به کربلاست
آن پاره های دیگری از پیکرت کجاست
چون سرو ایستاده به سنگر شدی کنون
ای استخوان سوخته، خاکسترت کجاست
آن دست های گمشده در سنگرت کجاست
در شعله بار صاعقه ای باغ لاله خیز
آن رنگ و بوی و روی گل پرپرت کجاست
سربند « یا حسین» تو کانروز گرمجوش
با دست خویش بست به سر مادرت کجاست
آن ساق پای خسته که چون ساقه های عرش
افتاده بود از کف «مین» در برت کجاست
چشمی که بوسه گاه پدر بود همچو شهر
در خاکریز معرکه ی سنگرت کجاست
می آیی و دوباره ی تن، اهدا به کربلاست
آن پاره های دیگری از پیکرت کجاست
چون سرو ایستاده به سنگر شدی کنون
ای استخوان سوخته، خاکسترت کجاست
نميترسيد از آتش سمندربود پنداري
خليل عشق در شولاي آذر بود پنداري
عبور خاکياش در آسمان عاشقي گم شد
و از خورشيد صد مينوشيد ناز چشم ساقي را
شراب بيخوديهايش به ساغر بود پنداري
تمام دشت،سرخي ميزد از خون تازهي تازه
هزاران لاله، مظلومانه پرپر بود پنداري
خدا انسان شهادت واژه ها در امتداد هم
و شوق زيستن در فصل باور بود پنداري
به پاي نخل هاي سرخ، خون تشنگي مي ريخت
حديث ظهرعاشورا مکرر بود پنداري
و بر اين خاک خون آلود تا گلدستهي خورشيد
شکوه قامت الله اکبر بود پنداري
شقايقهاي بي نام و نشان بودند و گل کردند
هواي مهرباني داغ پرور بود پنداري
خليل عشق در شولاي آذر بود پنداري
عبور خاکياش در آسمان عاشقي گم شد
و از خورشيد صد مينوشيد ناز چشم ساقي را
شراب بيخوديهايش به ساغر بود پنداري
تمام دشت،سرخي ميزد از خون تازهي تازه
هزاران لاله، مظلومانه پرپر بود پنداري
خدا انسان شهادت واژه ها در امتداد هم
و شوق زيستن در فصل باور بود پنداري
به پاي نخل هاي سرخ، خون تشنگي مي ريخت
حديث ظهرعاشورا مکرر بود پنداري
و بر اين خاک خون آلود تا گلدستهي خورشيد
شکوه قامت الله اکبر بود پنداري
شقايقهاي بي نام و نشان بودند و گل کردند
هواي مهرباني داغ پرور بود پنداري
دلم گرفته از اين بانگ نغمه هزار شکن
لبم فسرده ز بيداد صرصر بهار شکن
طنين شيون هر خار واژه پر عذابتر از
صداي قوطي غلتان رقص جويبار شکن
در اين کسالت خاموش تيره رنگ روحگداز
کجاست شعلهي بيباک نعرهاي غبار شکن
به روي باغ سراسر شرارهام سکوت نشست
ز شوم نغمهي جغدان عهد کارزار شکن
من از سلالهي عيار مسلکان پاک سرشت
من از تبار هژبر افکنان روزگار شکن
همه قبيلهي من عاشقان رند دار به دوش
شکوه شعر من از نام «حيدر» حصار شکن
به روي چوبهي دارم جوانههاي شوق زدم
به عشق آن علويزاده مرد هول دار شکن
گلوي تشنهي ذوقم اگر نواي شور نداشت
به پاي جوشش آن خمر رحمت خمارشکن
بيا به پرسهي مغزادگان سبز سرخ مدار
بخوان حماسهاي از پيشواي انتظار شکن
بخوان حکايت شمشادهاي شهر سبز پرست
به رغم سازش بيباوران ذوالفقار شکن
بخوان که باغ کبودم مگر به خواب سبز رود
با ياد صبحدم عاشقان شام تار شکن
لبم فسرده ز بيداد صرصر بهار شکن
طنين شيون هر خار واژه پر عذابتر از
صداي قوطي غلتان رقص جويبار شکن
در اين کسالت خاموش تيره رنگ روحگداز
کجاست شعلهي بيباک نعرهاي غبار شکن
به روي باغ سراسر شرارهام سکوت نشست
ز شوم نغمهي جغدان عهد کارزار شکن
من از سلالهي عيار مسلکان پاک سرشت
من از تبار هژبر افکنان روزگار شکن
همه قبيلهي من عاشقان رند دار به دوش
شکوه شعر من از نام «حيدر» حصار شکن
به روي چوبهي دارم جوانههاي شوق زدم
به عشق آن علويزاده مرد هول دار شکن
گلوي تشنهي ذوقم اگر نواي شور نداشت
به پاي جوشش آن خمر رحمت خمارشکن
بيا به پرسهي مغزادگان سبز سرخ مدار
بخوان حماسهاي از پيشواي انتظار شکن
بخوان حکايت شمشادهاي شهر سبز پرست
به رغم سازش بيباوران ذوالفقار شکن
بخوان که باغ کبودم مگر به خواب سبز رود
با ياد صبحدم عاشقان شام تار شکن
من در اينجا دلم و در سنگرم جا مانده است
روح جان پروردهام از پيکرم جا مانده است
نيست شوق پر کشيدن در وجودم يا که نه
قدرت پرواز از بال و پرم جا مانده است
خالي دستم دليل ترس از بيگانه نيست
در گلوي شبپرستان خنجرم جا مانده است
روي خاکستر، ميان کوچههاي سوخته
ردّپاي شعرهاي دفترم جا مانده است
با همين يک پاي زخمي جاده را طي ميکنم
ميروم آنجا که پاي ديگرم جا مانده است
ناگهان چون اين غزل از کوچهي ذهنم گذشت
در غبار کوچه بيت آخرم جا مانده است
روح جان پروردهام از پيکرم جا مانده است
نيست شوق پر کشيدن در وجودم يا که نه
قدرت پرواز از بال و پرم جا مانده است
خالي دستم دليل ترس از بيگانه نيست
در گلوي شبپرستان خنجرم جا مانده است
روي خاکستر، ميان کوچههاي سوخته
ردّپاي شعرهاي دفترم جا مانده است
با همين يک پاي زخمي جاده را طي ميکنم
ميروم آنجا که پاي ديگرم جا مانده است
ناگهان چون اين غزل از کوچهي ذهنم گذشت
در غبار کوچه بيت آخرم جا مانده است
دسته گل ها دسته دسته می روند از یادها
گریه کن، ای آسمان! در مرگ توفان زادها
سخت گمنامید، اما، ای شقایق سیرتان!
کیسه می دوزند با نام شما شیادها
با شما هستم که فردا کاسه ی سرهای تان
خشت می گردد برای عافیت آبادها
غیر تکرار غریبی، هان، چه معنا می کنید
غربت خورشید را در آخرین خردادها؟
با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار
گفتم: ای باران که میکوبی به طبل بادها!
هان، بکوب، اما به آن عاشق ترین عاشق بگو:
زنده ای، ای زنده تر از زندگی! در یادها
مثل دریا ناله سر کن در شب توفان و موج
هیچ چیز از ما نمی ماند مگر فریادها
گریه کن، ای آسمان! در مرگ توفان زادها
سخت گمنامید، اما، ای شقایق سیرتان!
کیسه می دوزند با نام شما شیادها
با شما هستم که فردا کاسه ی سرهای تان
خشت می گردد برای عافیت آبادها
غیر تکرار غریبی، هان، چه معنا می کنید
غربت خورشید را در آخرین خردادها؟
با تمام خویش نالیدم چو ابری بی قرار
گفتم: ای باران که میکوبی به طبل بادها!
هان، بکوب، اما به آن عاشق ترین عاشق بگو:
زنده ای، ای زنده تر از زندگی! در یادها
مثل دریا ناله سر کن در شب توفان و موج
هیچ چیز از ما نمی ماند مگر فریادها
خواب ديدهام شبي سپيد ميشوم
در صداي صبح ناپديد ميشوم
يک بهار فرصتم دهيد ... مثل سيب
قسمتي ز هفت سين عيد ميشوم
شاعر سکوت آن شبي که ماه
روي آب رود ميچکيد ميشوم
من فراتر از نمازهاي يوسفم
مثل آنکه عشق را خريد ميشوم
ميروم شبيه بادهاي بيبهار
اضطراب شاخههاي بيد ميشوم
مثل آنکه با تمام خويش سوخت
مثل آنکه کم کمک تکيد ميشوم
شک ندارم عاقبت شکوفه ميکنم
حتم دارم عاقبت شهيد ميشوم
در صداي صبح ناپديد ميشوم
يک بهار فرصتم دهيد ... مثل سيب
قسمتي ز هفت سين عيد ميشوم
شاعر سکوت آن شبي که ماه
روي آب رود ميچکيد ميشوم
من فراتر از نمازهاي يوسفم
مثل آنکه عشق را خريد ميشوم
ميروم شبيه بادهاي بيبهار
اضطراب شاخههاي بيد ميشوم
مثل آنکه با تمام خويش سوخت
مثل آنکه کم کمک تکيد ميشوم
شک ندارم عاقبت شکوفه ميکنم
حتم دارم عاقبت شهيد ميشوم
دستی از تربت و دعاتر داشت
چشم و دل از خدا معطر داشت
لاله بود و طراوت قدمش
یک گلستان بهار در برداشت
برتر از بوی وحشی باروت
بازوانی حماسه پرور داشت
دست دشمن گداز لشکر بود
مشت خیبرگشای حیدر داشت
بال در بال روشنی می رفت
شانه بر شانه برادر داشت
پیش چشمش جزیره می لرزید
وقتی از خاک تیره سر برداشت
چشم و دل از خدا معطر داشت
لاله بود و طراوت قدمش
یک گلستان بهار در برداشت
برتر از بوی وحشی باروت
بازوانی حماسه پرور داشت
دست دشمن گداز لشکر بود
مشت خیبرگشای حیدر داشت
بال در بال روشنی می رفت
شانه بر شانه برادر داشت
پیش چشمش جزیره می لرزید
وقتی از خاک تیره سر برداشت
اي يار مهـــــــــربان تو بيا بر مزار من
گل ريز بر مــــزار من اي نو بهــــــار من
محبوب خوب بـــــيتو در اين وادي خموش
باشـــــــد سکوت، همــدم جاويد و يار من
در گلشـــــن مراد نچيدم گلــــــي ز عيش
هرگــــــــــز نداشت رونق شادي بهـار من
در بوستان عمر گلـــــــم ناشکفــــته ماند
در هم شکست دست اجل شاخسار من
آن لالهاي که بر سر خاکم دمــــيده است
گويد ســــــخن ز داغ دل بــــــــــيقرار من
گل ريز بر مــــزار من اي نو بهــــــار من
محبوب خوب بـــــيتو در اين وادي خموش
باشـــــــد سکوت، همــدم جاويد و يار من
در گلشـــــن مراد نچيدم گلــــــي ز عيش
هرگــــــــــز نداشت رونق شادي بهـار من
در بوستان عمر گلـــــــم ناشکفــــته ماند
در هم شکست دست اجل شاخسار من
آن لالهاي که بر سر خاکم دمــــيده است
گويد ســــــخن ز داغ دل بــــــــــيقرار من
تا زخون دیده ما را گشت روی زرد، سرخ
کی شود از شرم پیش منتِ نامرد، سرخ
روسیاهی ماند بر اربابِ زور و، دِی گذشت
دست و روی ماست اما، زان هوای سرد، سرخ
پنجه ی مرجان بود گلرنگ از سیلی موج
پیش نامردم شود از فیض غیرت مرد، سرخ
نیست هر تردامنی از حلقه ی آزادگان
ابر نیلی هست از خورشید تنها گرد، سرخ
تا نباشم شرمگین پیش سیهکاران ز عَجز
دیده را نازم که ما را کرد رویِ زرد، سرخ
طبع آتش خیز من کی افسرَد در خاکِ مرگ
لاله بر خاکم شود جای سخن از درد، سرخ
چوبِ دار خویش را می کرد « آهی » سبزتر
تا زبانی در دهانِ طبع، می پرورد، سرخ
کی شود از شرم پیش منتِ نامرد، سرخ
روسیاهی ماند بر اربابِ زور و، دِی گذشت
دست و روی ماست اما، زان هوای سرد، سرخ
پنجه ی مرجان بود گلرنگ از سیلی موج
پیش نامردم شود از فیض غیرت مرد، سرخ
نیست هر تردامنی از حلقه ی آزادگان
ابر نیلی هست از خورشید تنها گرد، سرخ
تا نباشم شرمگین پیش سیهکاران ز عَجز
دیده را نازم که ما را کرد رویِ زرد، سرخ
طبع آتش خیز من کی افسرَد در خاکِ مرگ
لاله بر خاکم شود جای سخن از درد، سرخ
چوبِ دار خویش را می کرد « آهی » سبزتر
تا زبانی در دهانِ طبع، می پرورد، سرخ
این افتخار در دو جهان بهر ما بس است
چون مملکت به جامه ی عزت ملبس است
این عزتی که گشته به عالم نصیب ما
مرهون هشت سال دفاع مقدس است
چون مملکت به جامه ی عزت ملبس است
این عزتی که گشته به عالم نصیب ما
مرهون هشت سال دفاع مقدس است
دلـم خواهد که باايمان بمـــيرم
به زير سايهي قـرآن بميــرم
دلـــم خواهــد که پيش حجّت حق
سرافراز و خــوش و خندان بمـــيرم
دلم خواهـــد که در پايان عمــرم
غـــريق رحمت يزدان بمــيرم
دلم خواهـد به باغ آســمانها
بسان اختــر تابان بمــيرم
دلم خواهد که همـچون شمع سوزان
فروزان چهــره، نورافشان بميــرم
دلم خواهــد چـــو مردان بزرگـي
چــــو « ميرزا کوچـک» گيلان بميرم
دلـم خواهــد به راه دين اسلام
ميان سنــگر ايمان بمـيرم
دلم خواهد به مـرگي سرخ و گلگون
چــو جانبازان خوزستان بميرم
دلــم خواهد بسان باهنرها
هنرمندانه چون چمـــــران بميرم
دلم خواهد که در خــط خميــني
بهشـتيوار در ميــدان بميرم
به زير سايهي قـرآن بميــرم
دلـــم خواهــد که پيش حجّت حق
سرافراز و خــوش و خندان بمـــيرم
دلم خواهـــد که در پايان عمــرم
غـــريق رحمت يزدان بمــيرم
دلم خواهـد به باغ آســمانها
بسان اختــر تابان بمــيرم
دلم خواهد که همـچون شمع سوزان
فروزان چهــره، نورافشان بميــرم
دلم خواهــد چـــو مردان بزرگـي
چــــو « ميرزا کوچـک» گيلان بميرم
دلـم خواهــد به راه دين اسلام
ميان سنــگر ايمان بمـيرم
دلم خواهد به مـرگي سرخ و گلگون
چــو جانبازان خوزستان بميرم
دلــم خواهد بسان باهنرها
هنرمندانه چون چمـــــران بميرم
دلم خواهد که در خــط خميــني
بهشـتيوار در ميــدان بميرم
خفت در خون دلاوري ديگر
سرو سبز تناوري ديگر
بوي عطر بهشت ميآيد
از گل سرخ پرپري ديگر
آسماني شد و به اوج رسيد
بار ديگر کبوتري ديگر
باغ را با حضور خود آراست
نو بهاري معطري ديگر
ميتوان ديد در نگاه افق
از گل لاله منظري ديگر
شيرهي جان خود به عشق سپرد
مادر شيرپروري ديگر
آسمان از ستاره لبريز است
گر چه پرپر شد اختري ديگر
سرو سبز تناوري ديگر
بوي عطر بهشت ميآيد
از گل سرخ پرپري ديگر
آسماني شد و به اوج رسيد
بار ديگر کبوتري ديگر
باغ را با حضور خود آراست
نو بهاري معطري ديگر
ميتوان ديد در نگاه افق
از گل لاله منظري ديگر
شيرهي جان خود به عشق سپرد
مادر شيرپروري ديگر
آسمان از ستاره لبريز است
گر چه پرپر شد اختري ديگر
چقدر حرف دلش رنگ نور و قرآن داشت
و لحظه لحظة او بوی عشق و ایمان داشت
همیشه بر سر سجاده بود و عشق و دعا
دلی به گرمی خورشید نوبهاران داشت
نماز حرف دلش بود در شبانة « حبس »
چقدر دشمن خویش را زخویش حیران داشت
کبوترانه در آغوش آسمان ها بود
صنوبرانه صبوری میان طوفان داشت
چقدر ساده، صمیمی، چقدر نورانی
دلی به وسعت دریا، ستاره افشان داشت
چو ابرهای بهاری به گاه راز و نیاز
همیشه چشمة چشمش هوای باران داشت
و لحظه لحظة او بوی عشق و ایمان داشت
همیشه بر سر سجاده بود و عشق و دعا
دلی به گرمی خورشید نوبهاران داشت
نماز حرف دلش بود در شبانة « حبس »
چقدر دشمن خویش را زخویش حیران داشت
کبوترانه در آغوش آسمان ها بود
صنوبرانه صبوری میان طوفان داشت
چقدر ساده، صمیمی، چقدر نورانی
دلی به وسعت دریا، ستاره افشان داشت
چو ابرهای بهاری به گاه راز و نیاز
همیشه چشمة چشمش هوای باران داشت
قسمت اعظم دلم را بُرد
آنکه آب از گلوی آتش خورد
در حضور نگاه صد خورشید
عشق آمد برادرم را بُرد
روی همچون گلش، شقایق وار
صبحگاهان شکفته شد، پژمرد
روز آخر هنوز یادم هست
دست های مرا گرفت، فشرد
گفت: دیگر مرا حلال کنید
پس از آن رفت و دل گرفت، فسرد
دست آن کس بریده باد که صبح
دل آیینه را شکست،، آزرد
در غمت، ای همیشه خون آلود !
بعد از این خنده روی لبها مُرد
آنکه آب از گلوی آتش خورد
در حضور نگاه صد خورشید
عشق آمد برادرم را بُرد
روی همچون گلش، شقایق وار
صبحگاهان شکفته شد، پژمرد
روز آخر هنوز یادم هست
دست های مرا گرفت، فشرد
گفت: دیگر مرا حلال کنید
پس از آن رفت و دل گرفت، فسرد
دست آن کس بریده باد که صبح
دل آیینه را شکست،، آزرد
در غمت، ای همیشه خون آلود !
بعد از این خنده روی لبها مُرد
به من بگو تب و تاب حضور یاران را
و روزهای نفس سوز دشت مهران را
به من بگو که چگونه زخویش کوچیدند
که میزبان شود این خاک تیره، باران را
به من بگو که چگونه چو شعله رقصیدند
که پر شکوفه ببینیم شاخساران را
دلم عجیب گرفته است، آسمان ابری ست
چگونه می بری از یاد من سواران را ؟!
دوباره می وزد این باد، باد سرگردان
و می رساند از آن دور بوی یاران را
دوباره باغ، نشاطی غریب می گیرد
که عاشقانه شود میزبان، بهاران را
و روزهای نفس سوز دشت مهران را
به من بگو که چگونه زخویش کوچیدند
که میزبان شود این خاک تیره، باران را
به من بگو که چگونه چو شعله رقصیدند
که پر شکوفه ببینیم شاخساران را
دلم عجیب گرفته است، آسمان ابری ست
چگونه می بری از یاد من سواران را ؟!
دوباره می وزد این باد، باد سرگردان
و می رساند از آن دور بوی یاران را
دوباره باغ، نشاطی غریب می گیرد
که عاشقانه شود میزبان، بهاران را