اشعار دفاع مقدس
هيچ سنگي عاشق نيست
هيچ سنگي شهيد نميشود
اينجا اما
سنگها پرواز ميکنند، عاشقند، شهيد ميشوند.
چه پرندگاني بايد باشند
چه عاشقاني
چه شهيداني
مردمان اين سرزمين
که سنگهايش اين چنين!
چه مردماني بايد باشند
که دستهايشان
از سنگها پرندگاني عاشق و شهيد ميسازد
چه سرزميني بايد باشد
که مردمانش
که سنگهايش اين چنين!
از مســلخ نور تا به هنـگام اذان
با ساقی مست باده و جام زدند
آنان که به سوی صبح بودند روان
آوازه ی عاشــقان ما دهـــر گرفت
آوای بلندشان به هر شهر گرفت
تن جامه عاشقان برگیر و بپوش
کاشانه ی دوست، مارِ پر زهر گرفت
ما کز تب عشق سوی جانان رفتیم
بگذشته زجان و سربداران رفتیم
ای کاش که بازجان به تن بودبسی
کز لــذّت رفتنش کمـــاکان رفتـیم
ديوار افق، دو بند انگشت شما
زنهار! که کوه شانه خالي کردهست
باريست به حجم عشق، بر پشت شما
کهنسال عارف، جوانان نـــــورس
چه غم گر زبان قاصر و طبعنارس
بخوانم حديث «دفاع مقــــدس»
چيزي شکفته در من
شوري، صدايي، نوري، لبخندي
با من سرشار بال سوخته قمريان
چتري سوراخ سوراخ
در باراني بيامان
نوري پريده رنگ، که در پستوي خانه نهان ميشود
عطري غريب، که در تاريکي سرگردان است
شکوفهي تاباني که رو به زمستان دارد
چيزي شکفته در من
جمله جهان را فرياد ميزنم
عطر وطن دهانم را پر ميکند
گویی که به خاک آسمان می دادی
ای شهر آسمان هفتم چه غریب
آن شب به تن شلمچه جان می دادی
آن روز که در مدرسه تکبیر زدیم
بر قوت دست خصم زنجیر زدیم
تا شعشعه مهر ولایت دیدیم
در شام ستم ناله شبگیر زدیم
با دست خدا گرگ ستم را راندیم
سر پنجه مهر بهر نخجیر زدیم
تا رهبر ما گفت که تطهیر کنید
دیوانه ز خود به بحر تطهیر زدیم
در همرهی معلم عشق نشستیم به بحث
بر محو ستم حقه ی تدبیر زدیم
بر مدعیان زور ما شوریدیم
بر دشمن خلق نام تکفیر زدیم
در حمله به حامیان زور تا پیوستیم
در خانه زور حرف تسخیر زدیم
آن روز که صبر خلق ما پایان یافت
بر دولت ظلم مهر تغییر زدیم
13 آبان 1365 عاصی
تفنگ ای یاور دیرینه من
رفیق و مونس بی کینه من
تفنگ ای بسته بر پشتم شب و روز
هلا ای شعله های تو، ستم سوز
مرا باور تویی ای یاور من
مرا یاور تویی ای باور من
بیا تا در ره ایران بجنگیم
که ما همزاد باروت و فشنگیم
تفنگا، محرم راز منی تو
بدان که زندگی ساز منی تو
اگر چیره شود دشمن بر ایران
کند ایران ما یکباره ویران
همان کاری که با ما کرد چنگیز
کند این دشمن جلاد خون ریز
به فرمان هوس بر خاک ما تاخت
ولی در رزم با ماه عاقبت باخت
هزاران بی گنه را غرق خون کرد
اساس زندگی را واژگون کرد
تفنگ ای خصم را کوبیده در هم
ز تو دشمن شده در ماتم و غم
بیا تا هم قسم با رهبر خود
به پا داریم محکم سنگر خود
درون جبهه ها سنگر به سنگر
به زیر پرچم الله اکبر
به سوی دشمنان دین بتازیم
در این ره چون شهیدان سر ببازیم
ز تو خاک وطن آزاد گشته
تفنگ ای از تو من آباد گشته
پرواز را بهانه ی بال و پرم کنید
من هم کبوترم به خدا، باورم کنید
بالم ز لای لایی شب خواب رفته است
لختی رها ز وسوسه ی بسترم کنید
از غنچگی درآمدم و گل شدم، هلا!
هنگام آن رسیده دگر پرپرم کنید
آغاز را به غفلت و وحشت گذاشتم
پس عاقبت به خیر، در این آخرم کنید
هستیم بی حساب، من و عقل و عافیت
آگاه از محاسبه ی محشرم کنید
امشب برای جشن خداحافظی، امیر!
پرواز را بهانه ی بال و پرم کنید
پیام آتشین سربداران
حسین عصر را یاری نمایید
زمین کربلا گردیده ایران
شکوه سبز بهاری چه قدر زیبایی
ستاره ای ز افق های تازه ی پرواز
در اوج آبی این آسمان مینایی
حضور سرخ تو احساس می شود هر جا
اگر چه رفته ای ای آشنا همین جایی
نشسته ام به تماشایت ای همه خوبی
شکفته ام زتماشایت ای تماشایی
دلم به یاد تو شوقی دوباره می گیرد
که عشق از تو گرفته است این دلارایی
تمام باور ما از ترانه سرشار است
تو عاشقانه ترین شعر باور مایی
به یاد سرخ تو ای آیه ی شکیبایی
تو کیستی؟ که به گلواژه ها نمی گنجی
فراتر، ز همه واژه های گویایی
می وصال گوارا، پرنده ی عاشق
تو افتخار منی از حضور رؤیایی
خوش است فیض حضور و خوش است دولت وصل
خوشا به حال تو ای لاله ی اهورایی
هنوز مانده به یادم کلام آخر تو
هنوز چشم به راه توام که می آیی
نغمههاي درد را با اشک از بر کردهام
در سکوت و انزواي درد نسيان ناگزير
غربتت را زير لب هر دم مکرر کردهام
بغضهايم زير پاي درد دلهايم شکست
در نفسگير خيالت نغمهاي سر کردهام
بر مزارت ياد ديروزت برايم زنده شد
باز ياد آن سکوت داغ مادر کردهام
حرمت سبز حضورت سبزتر از دشتهاست
اين حضور سبز را هر شب مصور کردهام
اي برايم پاکتر از قلب صاف آينه
رفتي و اين رفتنت را نقش دفتر کردهام
مثل حقیقتی است که سال هاست با من است
حس نگاهت
سال هاست که با من است
اما من گنگم، ماتم
در کوچه های سرگردانی
عقل و ادراک
من کودکم را گریه می کند
در آغوش نامادری زمین
آه، حس بلوغ بشر، کاش مرا به خود می آورد
تا حقیقت نامت را
دریابم
حقیقتی است که بوی شهید را دارد
حقیقتی است که پیش تو عشق مجنون است
و این زمانه به خون دادن تو ! مدیون است
ببخش ! ما همه حرفیم و ادعا و دروغ
و بی ستاره ترینیم و بی خیال و فروغ
شما حقیقت سرخ همین جهان هستید
شما ! ستاره ترین های آسمان هستید
زبان سرخ و سری سبز از شما داریم
خجالتیم بلی ! گرچه ادعا داریم
به یاد مفقودان...
بخوان به نام پرنده
که از تبار درختان است
و چشماندازش هر سپيده
گلي از باغ آسمان
بخوان به نام چشمه
وقتي که ميجوشد
بخوان
که مردان کوچک ما
رنج هزار افسانه را
در سينهي شقايق خويش
پنهان دارند
در کولهبارشان
خنجريست
و نگاهشان
وسعتي تا جنگل
حماسهي سبز آسمان باشد
وقتي که ميميرند
وقتي که زنده ميشوند
آتش در کنارشان
آغاز زندگيست
آتش در نگاهشان
فرياد ديگريست