راسخون

غزلیات عراقی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به خرابات شدم دوش مرا بار نبود

می‌زدم نعره و فریاد ز من کس نشنود

یا نبد هیچ کس از باده‌فروشان بیدار

یا خود از هیچ کسی هیچ کسم در نگشود

چون که یک نیم ز شب یا کم یا بیش برفت

رندی از غرفه برون کرد سر و رخ بنمود

گفت: خیر است، درین وقت تو دیوانه شدی

نغز پرداختی آخر تو نگویی که چه بود؟

گفتمش: در بگشا، گفت: برو، هرزه مگوی

تا درین وقت ز بهر چو تویی در که گشود؟

این نه مسجد که به هر لحظه درش، بگشایند

تا تو اندر دوی، اندر صف پیش آیی زود

این خرابات مغان است و درو زنده‌دلان

شاهد و شمع و شراب و غزل و رود و سرود

زر و سر را نبود هیچ درین بقعه محل

سودشان جمله زیان است و زیانشان همه سود

سر کوشان عرفات است و سراشان کعبه

عاشقان همچو خلیلند و رقیبان نمرود

ای عراقی، چه زنی حلقه برین در شب و روز؟

زین همه آتش خود هیچ نبینی جز دود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر که در بند زلف یار بود

در جهانش کجا قرار بود؟

وانکه چیند گلی ز باغ رخش

در دلش بس که خار خار بود

وانکه یاد لبش کند روزی

تا قیامت در آن خمار بود

کارهایی که چشم یار کند

نه زیاری روزگار بود

فتنه‌هایی که زلفش انگیزد

همه خود نقش آن نگار بود

از فلک آنکه هر شبی شنوی

نالهٔ بیدلان زار بود

نفس عاقشان او باشد

آن کزو چرخ را مدار بود

یک شبی با خیال او گفتم:

چند مسکین در انتظار بود؟

روی بنما، که جان نثار کنم

گفت: جان را چه اعتبار بود؟

تا تو در بند خویشتن مانی

کی تو را نزد دوست بار بود؟

نبود عاشق آنکه جوید کام

عشق را با غرض چه کار بود؟

عاشق آن است کو نخواهد هیچ

ور همه خود وصال یار بود

ای عراقی، تو اختیار مکن

کانکه به بود اختیار بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا کی از ما یار ما پنهان بود؟

چشم ما تا کی چنین گریان بود؟

تا کی از وصلش نصیب بخت ما

محنت و درد دل و هجران بود؟

این چنین کز یار دور افتاده‌ام

گر بگرید دیده، جای آن بود

چون دل ما خون شد از هجران او

چشم ما شاید که خون افشان بود

از فراقش دل ز جان آمد به جان

خود گرانی یار مرگ جان بود

بر امیدی زنده‌ام، ورنه که را

طاقت آن هجر بی‌پایان بود؟

پیچ بر پیچ است بی او کار ما

کار ما تا کی چنین پیچان بود؟

محنت آباد دل پر درد ما

تا کی از هجران او ویران بود؟

درد ما را نیست درمان در جهان

درد ما را روی او درمان بود

چون دل ما از سر جان برنخاست

لاجرم پیوسته سرگردان بود

چون عراقی هر که دور از یار ماند

چشم او گریان، دلش بریان بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای خوشا دل کاندر او از عشق تو جانی بود

شادمانی جانی که او را چون تو جانانی بود

خرم آن خانه که باشد چون تو مهمانی در او

مقبل آن کشور که او را چون تو سلطانی بود

زنده چو نباشد دلی کز عشق تو بویی نیافت؟

کی بمیرد عاشقی کو را چو تو جانی بود؟

هر که رویت دید و دل را در سر زلفت نبست

در حقیقت آدمی نبود که حیوانی بود

در همه عمر ار برآرم بی غم تو یک نفس

زان نفس بر جان من هر لحظه تاوانی بود

آفتاب روی تو گر بر جهان تابد دمی

در جهان هر ذره‌ای خورشید تابانی بود

در همه عالم ندیدم جز جمال روی تو

گر کسی دعوی کند کو دید، بهتانی بود

گنج حسنی و نپندارم که گنجی در جهان

و آنچنان گنجی عجب در کنج ویرانی بود

آتش رخسار خوبت گر بسوزاند مرا

اندر آن آتش مرا هر سو گلستانی بود

روزی آخر از وصال تو به کام دل رسم

این شب هجر تو را گر هیچ پایانی بود

عاشقان را جز سر زلف تو دست‌آویز نیست

چه خلاص آن را که دست‌آویز ثعبانی بود؟

چون عراقی در غزل یاد لب تو می‌کند

هر نفس کز جان برآرد شکر افشانی بود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

وه! که کارم ز دست می‌برود

روزگارم ز دست می‌برود

خود ندارم من از جهان چیزی

وآنچه دارم ز دست می‌برود

یک دمی دارم از جهان و آن نیز

چون برآرم ز دست می‌برود

بر زمانه چه دل نهم؟ که روان

همچو یارم ز دست می‌برود

در خزان ار دلی به دست آرم

در بهارم ز دست می‌برود

از پی صید دل چه دام نهم؟

که شکارم ز دست می‌برود

چه کنم پیش یار جان افشان؟

که نثارم ز دست می‌برود

نیست جز آب دیده در دستم

زان نگارم ز دست می‌برود

طالعم بین که: در چنین غم‌ها

غمگسارم ز دست می‌برود

بخت بنگر که: پای بر دم مار

یار غارم ز دست می‌برود

دستگیرا، نظر به کارم کن

بین که کارم ز دست می‌برود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اندرین ره هر که او یکتا شود

گنج معنی در دلش پیدا شود

جز جمال خود نبیند در جهان

اندرین ره هر که او بینا شود

قطره کز دریا برون آید همی

چون سوی دریا شود دریا شود

گر صفات خود کند یکباره محو

در مقامات بقا یکتا شود

هر که دل بر نیستی خود نهاد

در حریم هستی، او تنها شود

از مسما هر که یابد بهره‌ای

فارغ و آسوده از اسما شود

ور کند گم صورت هستی خویش

صورت او جملگی معنی شود

ور نهنگ لاخورش زو طعمه ساخت

زندهٔ جاوید در الا شود

صورتت چون شد حجاب راه تو

محو کن، تا سیرتت زیبا شود

گر از این منزل برون رفتی، یقین

دانکه منزلگاهت او ادنی شود

ما به جانان زنده‌ایم، از جان بری

تا ابد هرگز کسی چون ما شود؟

هر که آنجا مقصد و مقصود یافت

در دو عالم والی والا شود

هر که را دل رازدار عشق شد

کی دلش مایل سوی صحرا شود؟

هم به بالا در رسد بی‌عقل و دین

گر عراقی محو اندر لا شود

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نگارینی که با ما می‌نپاید

به ما دلخستگان کی رخ نماید؟

بیا، ای بخت، تا بر خود بموییم

که از ما یار آرامی نماید

اگر جانم به لب آید عجب نیست

به حیله نیم جانی چند پاید؟

به نقد این لحظه جانی میکن ای دل

شب هجر است، تا فردا چه زاید؟

مگر روشن شود صبح امیدم

مگر خورشید از روزن برآید

دلم را از غم جان وا رهاند

مر از من زمانی در رباید

عراقی، بر درش امید در بند

که داند، بو که ناگه واگشاید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا، گرچه ز غم جان می‌برآید

غم عشقت ز جانم خوشتر آید

درین تیمار گر یک دم غم تو

نپرسد حال من، جانم برآید

مرا شادی گهی باشد درین غم

که اندوه توام از در در آید

مرا یک ذره اندوه تو خوشتر

که یک عالم پر از سیم و زر آید

اگرچه هر کسی از غم گریزد

مرا چون جان ، غم تو درخور آید

مرا در سینه تاب انده تو

بسی خوشتر ز آب کوثر آید

چو سر در پای اندوه تو افکند

عراقی در دو عالم بر سر آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زان پیش که دل ز جان برآید

جان از تن ناتوان برآید

بنمای جمال، تا دهم جان

کان سود بر این زیان برآید

ای کاش به جان برآمدی کار

این کار کجا به جان برآید؟

کارم نه چنان فتاد مشکل

کان بی‌تو به این و آن برآید

هم از در تو گشایدم کار

کامم همه زان دهان برآید

بر درگهت آمدم به کاری

کان بر تو به رایگان برآید

نایافته جانم از تو بویی

مگذار که ناگهان برآید

بنواز به لطف جانم، آن دم

کز کالبدم روان برآید

کام دل خستهٔ عراقی

از لطف تو بی‌گمان برآید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آخر این تیره شب هجر به پایان آید

آخر این درد مرا نوبت درمان آید

چند گردم چو فلک گرد جهان سرگردان؟

آخر این گردش ما نیز به پایان آید

آخر این بخت من از خواب درآید سحری

روز آخر نظرم بر رخ جانان آید

یافتم صحبت آن یار، مگر روزی چند

این همه سنگ محن بر سر ما زان آید

تا بود گوی دلم در خم چوگان هوس

کی مرا گوی غرض در خم چوگان آید؟

یوسف گم شده را گرچه نیابم به جهان

لاجرم سینهٔ من کلبهٔ احزان آید

بلبل‌آسا همه شب تا به سحر ناله زنم

بو که بویی به مشامم ز گلستان آید

او چه خواهد؟ که همی با وطن آید، لیکن

تا خود از درگه تقدیر چه فرمان آید

به عراق ار نرسد باز عراقی چه عجب!

که نه هر خار و خسی لایق بستان آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صبا وقت سحر گویی ز کوی یار می‌آید

که بوی او شفای جان هر بیمار می‌آید

نسیم خوش مگر از باغ جلوه می‌دهد گل را

که آواز خوش از هر سو ز خلقی زار می‌آید

بیا در گلشن ای بی‌دل، به بوی گل برافشان جان

که از گلزار و گل امروز بوی یار می‌آید

گل از شادی همی خندد، من از غم زار می‌گریم

که از گلشن مرا یاد از رخ دلدار می‌آید

ز بستان هیچ در چشمم نمی‌آید، مگر آبی

که در چشمم ز یاد او دمی صدبار می‌آید

اگر گلزار می‌آید کسی را خوش، مرا باری

نسیم کوی او خوشتر ز صد گلزار می‌آید

مرا چه از گل و گلزار؟ کاندر دست امیدم

ز گلزار وصال یار زخم خار می‌آید

عراقی خسته دل هردم ز سویی می‌خورد زخمی

همه زخم بلا گویی برین افگار می‌آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

صبا وقت سحر، گویی، ز کوی یار می‌آید

که بوی او شفای جان هر بیمار می‌آید

نسیم او مگر در باغ جلوه می‌دهد گل را

که آواز خوش بلبل ز هر سو زار می‌آید

مگر از زلف دلدارم صبا بویی به باغ آورد

که از باغ و گل و گلزار بوی یار می‌آید

از آن چون بلبل بی‌دل ز رنگ و بوی گل شادم

که از گلزار در چشمم رخ دلدار می‌آید

گر آید در نظر کس را به جز رخسار او رویی

مرا باری نظر دایم بر آن رخسار می‌آید

مرا از هرچه در عالم به چشم اندر نیامد هیچ

مگر آبی که در چشمم دمی صد بار می‌آید

چو اندر آب عکس یار خوشتر می‌شود پیدا

از آنروز آب در چشمم مگر بسیار می‌آید

جهان آب است و من در وی جمال یار می‌بینم

ازینجا خواب در چشمم مگر بسیار می‌آید

عراقی در چنین خوابی همی بیند چنان رویی

از آن در خاطرش هر دم هزاران کار می‌آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گهی درد تو درمان می‌نماید

گهی وصل تو هجران می‌نماید

دلی کو یافت از وصل تو درمان

همه دشوارش آسان می‌نماید

مرا گه گه به دردی یاد می‌کن

که دردت مرهم جان می‌نماید

بپرس آخر که: بی تو چونم، ای جان،

که جانم بس پریشان می‌نماید

مرا جور و جفا و رنج و محنت

غمت هردم دگرسان می‌نماید

ز جان سیر آمدم بی‌روی خوبت

جهان بر من چو زندان می‌نماید

عراقی خود ندارد چشم، ورنه

رخت خورشید تابان می‌نماید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا درد تو درمان می‌نماید

غم تو مرهم جان می‌نماید

مرا، کز جام عشقت مست باشم

وصال و هجر یکسان می‌نماید

چو من تن در بلای عشق دادم

همه دشوارم آسان می‌نماید

به جان من غم تو، شادمان باد،

هر آن لطفی که بتوان می‌نماید

اگر یک لحظه ننماید مرا سوز

دگر لحظه دو چندان می‌نماید

دلم با اینهمه انده، ز شادی

بهار و باغ و بستان می‌نماید

خیالت آشکارا می‌برد دل

اگر روی تو پنهان می‌نماید

لب لعل تو جانم می‌نوازد

بنفشه آب حیوان می‌نماید

ندانم تا چه خواهد فتنه انگیخت؟

که زلفش بس پریشان می‌نماید

به دوران تو زان تنگ است دل‌ها

که حسن تو فراوان می‌نماید

چو ذره در هوای مهر رویت

عراقی نیک حیران می‌نماید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای باد صبا، به کوی آن یار

گر بر گذری ز بنده یاد آر

ور هیچ مجال گفت یابی

پیغام من شکسته بگزار

با یار بگوی کان شکسته

این خسته جگر، غریب و غم‌خوار

چون از تو ندید چارهٔ خویش

بیچاره بماند بی‌تو ناچار

خورشید رخت ندید روزی

بی‌نور بماند در شب تار

نی این شب تیره دید روشن

نی خفته عدو، نه بخت بیدار

می‌کرد شبی به روز کاخر

روزی بشود که به شود کار

کارش چو به جان رسید می‌گفت:

کای کرده به تیغ هجرم افگار

ای کرده به کام دشمنانم

با یار چنین، چنین کند یار؟

آخر نظری به حال من کن

بنگر که: چگونه بی‌توام زار؟

یک بارگیم مکن فراموش

یاد آر ز من شکسته، یاد آر

مزار ز من، که هیچ هیچم

از هیچ، کسی نگیرد آزار

من نیک بدم، تو نیکویی کن

ای نیک، بدم، به نیک بردار

بگذار که بگذرم به کویت

یکدم ز سگان کویم انگار

بگذاشتم این حدیث، کز من

دارند سگان کوی تو عار

پندار که مشت خاک باشم

زیر قدم سگ درت خوار

القصه به جانم از عراقی

مگذار، کزو نماند آثار

بالجمله تو باشی و تو گویی

او کم کند از میانه گفتار