راسخون

غزلیات عراقی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فمالی لم اطا سبع الطباقی

و لم اصعد علی اعلی المراقی

چرا خربندهٔ دجال باشم؟

چو کردم با مسیحا هم وثاقی

علی اعلی المعارج و المعالی

مطاء المجد اوحی کالتراق

به از هشتم بهشت آید مرا جای

ورای این رواق هفت طاقی

و انی لم اصرح باتحاد

ولکن ان فنیت اکون باق

مگو: من او و او من، نیک می‌دان

که او را خود نباشد جفت و طاقی

و کیف تبین فی ثیار بحر

قطیرات جرین من السواق

مکن فاش این سخن‌ها همچو حلاج

بیاویزندت از دار، ای عراقی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

لقد فاح الربیع و دار ساقی

وهب نسیم روضات العراق

صبا بوی عراق آورد گویی

که خوش گشت از نسیم او عراقی

الا یا حبذا! نفحات ارض

جوی المشتاق یشفی باشتیاق

دریغا! روزگار نوش بگذشت

ندیمم بخت بود و یار ساقی

بلیت ان صبحی بالبلایا

الاق مرور ایام التلاقی

ز جور روزگار ناموافق

جدا گشتم ز یاران وفاقی

ادر، یا ایها الساقی، ارحنی

زمانا من خمار الافتراق

دلم را شاد کن، ساقی، که نگذاشت

جدایی بر من از غم هیچ باقی

و عل لعل لطیفی نار قلبی

و قلبی من تراکم فی احتراق

بده جامی، که اندر وی ببینم

جمال دوستان هم وثاقی

جرعت من التفرق کل یوم

و اجریت الدموع من الماقی

بنال، ایدل، ز درد و غم که پیوست

گرفتار غم و درد فراقی

الا یا اهل العراق، تحذ قلبی

الیکم و اشتمل من اشتیاقی

عراقی، خوش بموی و زار بگری

که در هندوستان از جفت طاقی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الا قم، واغتنم یوم التلاقی

و در بالکاس وارفق بالرفاقی

بده جامی و بشکن توبهٔ من

خلاصم ده ازین زهد نفاقی

مشعشعة اذا اسکرت منها

فلا اضحوا الی یوم التلاقی

ازان باده که اول دادی، ای دوست

بده بار دگر، گر هست باقی

و ان لم یبق فی‌الدن الحمیا

تدارک بالرحیق من الحداقی

مرا باده مده، بوی خودم ده

که از بوی تو سرمستیم، ساقی

اما تسقی کئوس الوصل یوما

الی کم کاس هجران تساق

به وصلت شاد کن جانم، کزین بیش

ندارد طاقت هجران عراقی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن جام طرب فزای ساقی

بنمود مرا لقای ساقی

در حال چو جام سجده بر دم

پیش رخ جان فزای ساقی

ننهاده هنوز چون پیاله

لب بر لب دلگشای ساقی

ترسم که کند خرابیی باز

چشم خوش دلربای ساقی

پیوسته چو جام در دل آتش

در سر هوس و هوای ساقی

با چشم پر آب چون قنینه

جان می‌دهم از برای ساقی

باشد چو پیاله غرقه در خون

چشمی که شد آشنای ساقی

عمری است که می‌زنم در دل

یعنی که در سرای ساقی

باشد که رسد به گوش جانم

از میکده مرحبای ساقی

آیینهٔ سینه زنگ غم خورد

کو صیقل غم زدای ساقی؟

تا بستاند مرا ز من باز

این است خود اقتضای ساقی

باشد که شود دل عراقی

چون جام جهان نمای ساقی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلربایی دل ز من ناگه ربودی کاشکی

آشنایی قصهٔ دردم شنودی کاشکی

خوب رخساری نقاب از پیش رخ برداشتی

جذبهٔ حسنش مرا از من ربودی کاشکی

ای دریغا! دیدهٔ بختم بخفتی یک سحر

تا شبی در خواب نازم رخ نمودی کاشکی

در پی سیمرغ وصلش عالمی دل خسته‌اند

بودی او را در همه عالم وجودی کاشکی

چون دلم را درد او درمان و جان را مرهم است

بر سر دردم دگر دردی فزودی کاشکی

حلقهٔ امید تا کی بر در وصلش زنم؟

دست لطفش این در بسته گشودی کاشکی

از پی بود عراقی زو جدا افتاده‌ام

در همه عالم مرا بودی نبودی کاشکی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جانا، ز منت ملال تا کی؟

مولای توام، دلال تا کی؟

از حسن تو بازمانده تا چند؟

بر صبر من احتمال تا کی؟

بردار ز رخ نقاب یکبار

در پرده چنان جمال تا کی؟

از پرتو آفتاب رویت

چون سایه مرا زوال تا کی؟

یکباره ز من ملول گشتی

از عاشق خود ملال تا کی؟

بی وصل تو در هوای مهرت

چون ذره مرا مجال تا کی؟

خورشید رخا، به من نظر کن

از ذره نهان جمال تا کی؟

در لعل تو آب زندگانی

من تشنهٔ آن زلال تا کی؟

وصل خوش تو حرام تا چند ؟

خون دل من حلال تا کی ؟

فریاد من از تو چند باشد؟

بیداد تو ماه و سال تا کی؟

از دست تو پایمال گشتم

آخر ز تو گوشمال تا کی؟

ای دوست، به کام دشمنان باز

کام دل بدسگال تا کی؟

دل خون شده، جان به لب رسیده

از حسرت آن جمال تا کی؟

با دل به عتاب دوش گفتم:

کایدل، پی هر خیال تا کی؟

اندیشهٔ وصل یار بگذار

سرگشته پی محال تا کی؟

در پرتو آفتاب حسنش

ای ذره تو را مجال تا کی؟

آشفتهٔ روی خوب تا چند؟

دیوانهٔ زلف و خال تا کی؟

از مهر رخ جهان فروزش

ای سایه، تو را زوال تا کی؟

از حلقهٔ زلف هر نگاری

بر پای دلت عقال تا کی؟

در عشق خیال هر جمالی

پیوسته اسیر خال تا کی؟

بر بوی وصال عمر بگذشت

آخر طلب محال تا کی؟

در وصل تو را چو نیست طالع

از دفتر هجر فال تا کی؟

نادیده رخش به خواب یکشب

ای خفته، درین خیال تا کی؟

هر شب منم و خیال جانان

من دانم و او و قال تا کی؟

دل گفت که: حال من چه پرسی؟

از شیفتگان سال تا کی؟

من دانم و عشق، چند گویی؟

با بی‌خبران جدال تا کی؟

دم در کش و خون گری، عراقی

فریاد چه؟ قیل و قال تا کی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از غم دلدار زارم، مرگ به زین زندگی

وز فراقش دل فگارم، مرگ به زین زندگی

عیش بر من ناخوش است و زندگانی نیک تلخ

بی لب شیرین یارم، مرگ به زین زندگی

زندگی بی‌روی خوبش بدتر است از مردگی

مرگ کو تا جان سپارم؟ مرگ به زین زندگی

هر کسی دارد ز خود آسایشی، دردا! که من

راحتی از خود ندارم، مرگ به زین زندگی

کاشکی دیدی من مسکین چگونه در غمش

عمر ناخوش می‌گذارم، مرگ به زین زندگی

هر دمی صد بار از تن می برآید جان من

وز غم دل بی‌قرارم، مرگ به زین زندگی

کار من جان کندن است و ناله و زاری و درد

بنگرید آخر به کارم، مرگ به زین زندگی

در چنین جان کندنی کافتاده‌ام، شاید که من

نعره‌ها از جان برآرم، مرگ به زین زندگی

هیچ کس دیدی که خواهد در دمی صدبار مرگ؟

مرگ را من خواستارم، مرگ به زین زندگی

از پی آن کز عراقی مرگ بستاند مرا

مرگ را من دوستدارم، مرگ به زین زندگی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

الا، قد طال عهدی بالوصال

و مالی الصبر عن ذاک الجمال

به وصلم دست گیر، ای دوست، آخر

به زیر پای هجرم چند مالی؟

یضیق من الفراق نطاق قلبی

و یشتاق الفؤاد الی الوصال

چه خوش باشد که پیش از مرگ بینم!

نشسته با تو یکدم جای خالی

فراقک لا یفارقنی زمانا

فمالی للجهر مولائی و مالی

دلا، درمان مجو، با درد خو کن

بجای وصل هجران است، حالی

اما ترثی لمکتئب حزین

یان من النوی طول اللیالی

دلا، امیدوار وصل می‌باش

ز درد هجر آخر چند نالی؟

زمانا کنت لا ارضی بوصل

فصرت الان ارضی بالخیال

به دل نزدیکی، ار چه دوری از چشم

دلم را چون همیشه در خیالی

احن الیک و العبرات تجری

کما حق العطاش الی الزلال

عراقی، تا به خود می‌جویی او را

یقین می‌دان که دربند محالی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر به رخسار تو، ای دوست، نظر داشتمی

نظر از روی خوشت بهر چه برداشتمی؟

چون من بی‌خبر از دوست دهندم خبری

باری، از بی‌خبری کاش خبر داشتمی؟

در میان آمدمی چون سر زلفت با تو

از سر زلف تو گر هیچ کمر داشتمی؟

گر ندادی جگرم وعدهٔ وصلت هر دم

کی دل و دیده پر از خون جگر داشتمی؟

گفتیم: صبر کن، از صبر برآید کارت

کردمی صبر ز روی تو، اگر داشتمی

خود کجا آمدی اندر نظرم آب روان؟

گر ز خاک در تو کحل بصر داشتمی

دل گم گشتهٔ خود بار دگر یافتمی

بر سر کوی تو گر هیچ گذر داشتمی

گر ز روی و لب تو هیچ نصیبم بودی

بهر بیماری دل گل بشکر داشتمی

کردمی بر سر کویت گهرافشانی‌ها

بجز از اشک اگر هیچ گهر داشتمی

گر عراقی نشدی پردهٔ روی نظرم

به رخ خوب تو هر لحظه نظر داشتمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرنه سودای یار داشتمی

کی چنین ناله زار داشتمی؟

ورنه غیرت دمم فرو بستی

ناله هر دم هزار داشتمی

بر در دوست گر رهم بودی

روز و شب زینهار داشتمی

ور وصالش بساختی کارم

با فراقش چه کار داشتمی؟

چه غمم بودی؟ ار درین تیمار

با غمش غمگسار داشتمی

یار در کارم ار نظر کردی

بهترین کار و بار داشتمی

زان فراموش عهد دشنامی

کاشکی یادگار داشتمی

روزگارم شد، ار نه عاقلمی

ماتم روزگار داشتمی

بی‌رخ یار ناخوش است حیات

چه خوشستی که یار داشتمی!

گر عراقی برون شدی ز میان

دلبر اندر کنار داشتمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای که از لطف سراسر جانی

جان چه باشد؟ که تو صد چندانی

تو چه چیزی؟ چه بلایی؟ چه کسی؟

فتنه‌ای؟ شنقصه‌ای؟ فتانی؟

حکمت از چیست روان بر همه کس؟

کیقبادی؟ ملکی؟ خاقانی؟

به دمی زنده کنی صد مرده

عیسیی؟ آب حیاتی؟ جانی؟

به تماشای تو آید همه کس

لاله‌زاری؟ چمنی؟ بستانی؟

روی در روی تو آرند همه

قبله‌ای؟ آینه‌ای؟ جانانی؟

در مذاق همه کس شیرینی

انگبینی؟ شکری؟ سیلانی؟

گر چه خردی، همه را در خوردی

نمکی؟ آب روانی؟ نانی؟

آرزوی دل بیمار منی

صحتی؟ عافیتی؟ درمانی؟

گه خمارم شکنی، گه توبه

می نابی؟ فقعی؟ رمانی؟

دیدهٔ من به تو بیند عالم

آفتابی؟ قمری؟ اجفانی؟

همه خوبان به تو آراسته‌اند

کهربایی؟ گهری؟ مرجانی؟

مهر هر روز دمی در بنده‌ات

سحری؟ صبح‌دمی؟ خندانی؟

همه در بزم ملوکت خوانند

قصه‌ای؟ مثنویی؟ دیوانی؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ترسا بچه‌ای، شنگی، شوخی، شکرستانی

در هر خم زلف او گمراه مسلمانی

از حسن و جمال او حیرت زده هر عقلی

وز ناز و دلال او واله شده هر جانی

بر لعل شکر ریزش آشفته هزاران دل

وز زلف دلاویزش آویخته هر جانی

چشم خوش سرمستش اندر پی هر دینی

زنار سر زلفش دربند هر ایمانی

بر مائدهٔ عیسی افزوده لبش حلوا

وز معجزهٔ موسی زلفش شده ثعبانی

ترسا به چه‌ای رعنا، از منطق روح‌افزا

صد معجزهٔ عیسی بنموده به برهانی

لعلش ز شکر خنده در مرده دمیده جان

چشمش ز سیه کاری برده دل کیهانی

عیسی نفسی، کز لب در مرده دمد صد جان

بهر چه بود دلها هر لحظه به دستانی؟

تا سیر نیارد دید نظارگی رویش

بگماشته از غمزه هر گوشه نگهبانی

از چشم روان کرده بهر دل مشتاقان

از هر نظری تیری وز هر مژه پیکانی

از دیر برون آمد از خوبی خود سرمست

هر کس که بدید او را واله شد و حیرانی

شماس چو رویش خورشید پرستی شد

زاهد هم اگر دیدی رهبان شدی آسانی

ور زانکه به چشم من صوفی رخ او دیدی

خورشید پرستیدی، در دیر، چو رهبانی

یاد لب و دندانش بر خاطر من بگذشت

چشمم گهرافشان شد، طبعم شکرستانی

جان خواستم افشاندن پیش رخ او دل گفت:

خاری چه محل دارد در پیش گلستانی؟

گر خاک رهش گردم هم پا ننهد بر من

کی پای نهد، حاشا، بر مور سلیمانی؟

زین پس نرود ظلمی بر آدم ازین دیوان

زیرا که سلیمان شد فرماندهٔ دیوانی

نه بس که عراقی را بینی تو ز نظم تر

در وصف جمال او پرداخته دیوانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در جهان گر نه یار داشتمی

با جهان خود چه کار داشتمی؟

دست کی شستمی به خون جگر

گر به کف در نگار داشتمی؟

گر نبردی قرار و آرامم

حالی، آخر قرار داشتمی

ور مرا عشوه کمترک دادی

قول او استوار داشتمی

ور به کارم دمی نظر کردی

به ازین کار و بار داشتمی

دل اگر در میانه گم نشدی

دلبر اندر کنار داشتمی

با سپاه غمت برآمدمی

با خود ار بخت یار داشتمی

با عراقی، اگر دلاورمی

روز و شب کارزار داشتمی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چنانم از هوس لعل شکرستانی

که می‌برآیدم از غصه هر نفس جانی

امید بر سر زلفش به خیره می‌بندم

چگونه جمع کند خاطر پریشانی؟

در آن دلی، که ندارم، همیشه می‌یابم

ز تیر غمزهٔ تو لحظه لحظه پیکانی

بیا، که بی‌تو دل من خراب آباد است

جهان نمی‌شود آباد جز به سلطانی

چه جای توست دل تنگ من؟ ولی یوسف

گهی به چه فتد و گه به بند و زندانی

چنان که چشم خمارین توست مست و خراب

بسوی ما نکند التفات چندانی

چو نیست در دل تو ذره‌ای مسلمانی

چگونه رحم کند بر دل مسلمانی؟

زمان زمان که دلم یاد چهر تو بکند

شود ز عکس جمالت دلم گلستانی

اگر چه چشم عراقی به هر بتی نگرد

به جان تو، که ندارد به جز تو جانانی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

سر عشقت کس تواند گفت؟ نی

در وصفت کس تواند سفت؟ نی

دیدهٔ هر کس به جاروب مژه

خاک درگاهت تواند رفت؟ نی

از گلستان جمال دلگشات

هیچ بی‌دل را گلی بشکفت؟ نی

آفتابا، در هوایت ذره‌ام

آفتاب از ذره رخ بنهفت؟ نی

حلقه بر در می‌زدم، گفتی: درآی

اندر آن بودم که غیرت گفت: نی

آخر این بخت مرا بیداریی

هیچ کس را بخت چندین خفت؟ نی

از برای تو عراقی طاق شد

از همه خوبان و با تو جفت نی