راسخون

مقطعات عراقی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با سلام و عرض ادب

 

در این تایپیک مقطعات عراقی گرد آوری شده و در اختیار راسخونیهای عزیز قرار خواهد گرفت.

 

با ما همراه باشید

 

شیخ فخرالّدین ابراهیم بن بزرگمهر متخلص به عراقی، عارف نامی و شاعر بلندآوازهٔ ایرانی، در اوایل قرن هفتم هجری در دهی در اطراف همدان به دنیا آمد. پس از تحصیل علوم و فنون و کسب دانش، برای ادامه تحصیل به همدان رفت. سپس با جمعی از دراویش رهسپار هندوستان شد و به خدمت شیخ بهاءالدین زکریا درآمد و بعد از مدتی با دختر او ازدواج کرد. بعدها به عربستان و سپس به قونیه رفت و به خدمت مولانا رسید و مصاحب و معاشر او شد. وی درسال ۶۸۶یا ۶۸۸ هجری قمری درحدود سن هشتاد سالگی در دمشق وفات یافت. از آثار او می‌توان علاوه بردیوان اشعار به مثنوی عشاق‌نامه و کتاب لمعات اشاره کرد.

 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

میان یک دله یاران بسی حکایت‌هاست

که آن سخن به زبان قلم نیاید راست

چه دانم و چه نمایم؟ چه گویم و چه کنم؟

که جان من ز غم عاشقی بخواهد کاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

فرزند عزیز، قرةالعین کبیر

بادات خدا در همه احوال نصیر

بپذیر به یادگار این نسخه ز من

میکن نظری درو ولی یاد بگیر

می‌خواست پدر که با تو باشد همه عمر

اما چه توان کرد؟ چنین بد تقدیر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

به طعنه گفت مرا دوستی که: ای زراق

چرا همیشه شکایت کنی ز دست فراق؟

وصال یار نبودت فراق را چه کنی؟

نشان عشق نداری، چه لافی از عشاق؟

بسی بگفت ازینگونه، گفتمش: بشنو

جواب من ز سر صدق، بی‌ریا و نفاق:

تو گیر خود که نبوده است هیچ یار مرا

به هیچ یار نیم در جهان به جان مشتاق

خیال چهرهٔ خوبان ندید چشم دلم

به گوش دل نشنیدم خطاب اهل وفاق

گرفتم این همه طامات و زرق تلبیس است

مرا نه بس که به هند اوفتاده‌ام ز عراق؟

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دریغا روزگار خوش که من در جنب میمونت

بدم با بخت هم کاسه، بدم با کام همزانو

رسم گویی در آن حضرت دگرباره من مسکین

عسی‌الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر چه بیماری ای نسیم سحر

خبر من به مولتان برسان

ورچه در خورد نیست خدمت من

به بزرگان خرده‌دان برسان

به زبانی که بی‌دلان گویند

سخن من بدان زبان برسان

خبر از حال من بدان دیده

صبح گاهی به گلستان برسان

نغمهٔ ارغنون نالهٔ من

بامدادان به ارغوان برسان

به جناب بزرگ قدوهٔ دین

بندگی‌های بیکران برسان

ور ندانی که: من چه می‌گویم

یک به یک می‌کنم، بیان برسان

اشتیاقم به خدمتش چندانک

نتوان داد، شرح آن برسان

شکر احسان او ز من بشنو

پس بگوش جهانیان برسان

سوختم ز آتش جدایی او

دود سوزم به آسمان برسان

آن دم از من نماند جز نفسی

دادم اینک به تو روان، برسان

جان شیرینم اوست، می‌دانی

سخن من به گوش جان برسان

دل پاکش جنان پر طرب است

خبر من بدان جنان برسان

ور جوابی دهد تو را کرمش

به من شیفته روان برسان

به من دل‌شده، اگر بتوان

نامهٔ دوست مهربان برسان

بوستان دلم فراق بسوخت

هان، نسیمی به بوستان برسان

اثری از نسیم خاک درش

به من زار ناتوان برسان

هر سعادت، که نیست برتر از آن

یارب آن قدوه را بر آن برسان

بهر آن تربیت که دل خواهد

شادی آن به کاممان برسان

چون عراقی صد هزارت بنده

دوستدارانش چاکران برسان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دریغا روزگار ما و آن ایام در مهرش

همی گویم به صد زاری، سر ادبار بر زانو

چو یاد آرم من از ایشان به هر ساعت همی گویم:

عسی‌الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چو یاد آرم از آن ساعت که خرم طبع بنشستم

لبم پر خنده، با یاران و با احباب همزانو

بر آرم آه سوز از دل، به صد زاری و پس گویم:

عسی‌الایام ان یرجعن قوما کالذی کانوا

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

راحت دوستان عمادالدین

چون که امروز بهترک هستی

در کف محنت خودی امروز؟

یا نه از دست رنج وارستی

همچو ماهی بر آسمان نشاط

یا چو ماهی فتاده در شستی؟

یا بهانه است اینهمه، خود تو

از قدح های عشق سرمستی؟

خاطر دوستانت غمگین است

تا تو در خانه شاد ننشستی

مرهمی ساز بهر خسته‌دلان

هر چه زودتر که جمله را خستی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای رند قلندر کیش،می نوش ز کس مندیش

انگار همه کم بیش،زیرا که دل درویش

مرهم ننهد بر ریش،از غایت حیرانی

در دیر شو و بنشین،با خوش پسری شیرین

شکر زلبش میچین،تا چند ز کفر و دین؟

در زلف و رخ او بین،گبری و مسلمانی