راسخون

مثنویات پراکنده شیخ بهایی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

با سلام و عرض ادب

 

در این تایپیک مجموعه مثنویات پراکنده شیخ بهایی گرد آوری شده و در اختیار راسخونیهای عزیز قرار خواهد گرفت.

 

با ما همراه باشید

سعدالدّین محمود بن امین‌الدّین عبدالکریم‌بن یحیی شبستری (معروف به شیخ محمود شبستری) یکی از عارفان و شاعران سدهٔ هشتم هجریست. سال تولّد او را گوناگون و از جمله ۶۸۷ ه.ق. دانسته‌اند. محل تولّد این عارف نام‌آور قصبهٔ شبستر در نزدیکی شهر تبریز است. او در سال ۷۲۰ ه.ق. در سنّ ۳۳ سالگی وفات یافته و در زادگاهش شبستر مدفون است.

 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گر نبود خنگ مطلی لگام

زد بتوان بر قدم خویش گام

ور نبود مشربه از زر ناب

با دو کف دست، توان خورد آب

ور نبود بر سر خوان، آن و این

هم بتوان ساخت به نان جوین

ور نبود جامهٔ اطلس تو را

دلق کهن، ساتر تن بس تو را

شانهٔ عاج ار نبود بهر ریش

شانه توان کرد به انگشت خویش

جمله که بینی، همه دارد عوض

در عوضش، گشته میسر غرض

آنچه ندارد عوض، ای هوشیار

عمر عزیزیست، غنیمت شمار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای نسیم صبح، خوشبو می‌رسی

از کدامین منزل و کو می‌رسی؟

می‌فزاید از تو جانها را طرب

تو مگر می‌آیی از ملک عرب؟

تازه گردید از تو جان مبتلا

تو مگر کردی گذر از کربلا؟

می‌رسد از تو نوید لاتخف

می‌رسی گویا ز درگاه نجف

بارگاه مرقد سلطان دین

حیدر صفدر، امیرالموئمنین

حوض کوثر، جرعه‌ای از جام او

عالم و آدم، فدای نام او

یارب امید بهائی را برآر

تا کند پیش سگانش، جان نثار

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم از قال و قیل گشته ملول

ای خوشا خرقه و خوشا کشکول

لوحش الله، ز سینه جوشیها

یاد ایام خرقه پوشیها

ای خوش ایام شام و مصر و حجاز

فارغ از فکرهای دور و دراز

باز گیرم شهنشهی از سر

و ز کلاه نمد کنم افسر

شود آن پوست تخته، تختم باز

گردد از خواب، چشم بختم باز

خاک بر فرق اعتبار کنم

خنده بر وضع روزگار کنم

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

راه مقصد دور و پای سعی لنگ

وقت همچون خاطر ناشاد تنگ

جذبه‌ای از عشق باید، بی‌گمان

تا شود طی هم زمان و هم مکان

روز از دود دلم تاریک و تار

شب چه روز آمد ز آه شعله بار

کارم از هندوی زلفش واژگون

روز من شب شد، شبم روز از جنون

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عادت ما نیست، رنجیدن ز کس

ور بیازارد، نگوییمش به کس

ور برآرد دود از بنیاد ما

آه آتش بار ناید یاد ما

ورنه ما شوریدگان در یک سجود

بیخ ظالم را براندازیم، زود

رخصت اریابد ز ما باد سحر

عالمی در دم کند زیر و زبر

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خدمت مولوی، چه صبح و چه شام

کرده اندر کتابخانه مقام

متعلق دلش به هر ورقی

در خیالش، زهر ورق سبقی

نه شبش را فروغی از مصباح

نه دلش را گشادی از مفتاح

نه به جانش، طوالع انوار

تافته از مطالع اسرار

کرده کشاف، بر دلش مستور

نور کشف و شهود ذوق حضور

از مقاصد ندیده کسب نجات

بی‌خبر از مواقف عرصات

از هدایت، فتاده در خذلان

و ز بدایت، نهایتش حرمان

بی‌فروغ وصول، تیره و تار

از فروع و اصول، کرده شعار

گرد خانه، کتابهای سره

از خری، همچو خشت کرده خره

سوی هر خشت از او چو رو کرده

در فیضی به رخ برآورده

قصر شرع نبی و حکم نبی

جز به آن خشتها، نکرده بنی

زان به مجلس، زبان چو بگشاید

سخنش جمله، قالبی آید

صد مجلد، کتاب بگشاده

در عذاب مخلد افتاده

سر بر اندیشه‌های گوناگون

لب پر افسانه، دل پر از افسون

این بود سیرت خواص انام

چون بود حال عام کالانعام

عام را خود، ز شام تا به سحر

نیست جز خواب و خورد، کار دگر

صلح و جنگش، برای این باشد

نام و ننگش، برای این باشد

سخن از دخل و خرج، خواند و بس

شهوت بطن و فرج راند و بس

همتش، نگذرد ز فرج و گلو

داند از امر، فانکحوا و کلوا

 
 

 

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چه خوش بودی اربادهٔ کهنه سال

شدی بر من خسته یکدم حلال

که خالی کنم سینه را یک زمان

ز غمهای پی در پی بی‌کران

رود محنت دهر از یاد من

شود شاد این جان ناشاد من

به یادم نیاید، به صد اضطراب

کلام برون از حد و از حساب

به افسون ز افسانه، دل خوش کنم

مگر ضعف پیری، فرامش کنم

بمیرم ز حسرت، دگر یک نفس

رها کرده بینم سگی از مرس

غم و غصه را خاک بر سر کنم

دمی لذت عمر نوبر کنم

ندانم درین دیر بی‌انتظام

که محنت کدام است و راحت کدام

بهائی، دل از آرزوها بشو

که من طالعت می‌شناسم، مگو

اگر باده گردد حلالت دمی

گریزد همان دم، از آن خرمی

نیابی از آن جز غم و درد و رنج

بجز مار ناید به دستت ز گنج

فروبند لب را از این قیل و قال

مکن جان من، آرزوی محال

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

روح بخشی، ای نسیم صبحدم

خود مگر می‌آیی از ملک عجم

تازه گردید از تو درد اشتیاق

می‌رسی گویا ز اقلیم عراق

مردهٔ صد ساله یابد از تو جان

تو مگر کردی گذر از اصفهان

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلا تا به کی، از در دوست دوری

گرفتار دام سرای غروری؟

نه بر دل تو را، از غم دوست،دردی

نه بر چهره از خاک آن کوی، گردی

ز گلزار معنی، نه رنگی، نه بویی

در این کهنه گنبد، نه هایی، نه هویی

تو را خواب غفلت گرفته است در بر

چه خواب گران است، الله اکبر

چرا این چنین عاجز و بی‌نوایی

بکن جستجویی، بزن دست و پایی

سؤال علاج، از طبیبان دین کن

توسل به ارواح آن طیبین کن

دو دست دعا را برآور، به زاری

همی گو به صد عجز و صد خواستاری:

الهی به زهرا، الهی به سبطین

که می‌خواندشان، مصطفی قرةالعین

الهی به سجاد، آن معدن علم

الهی به باقر، شه کشور حلم

الهی به صادق، امام اعاظم

الهی، به اعزاز موسی کاظم

الهی، به شاه رضا، قائد دین

به حق تقی، خسرو ملک تمکین

الهی، به نقی، شاه عسکر

بدان عسکری کز ملک داشت لشکر

الهی به مهدی که سالار دین است

شه پیشوایان اهل یقین است

که بر حال زار بهائی عاصی

سر دفتر اهل جرم و معاصی

که در دام نفس و هوی اوفتاده

به لهو و لعب، عمر بر باد داده

ببخشا و از چاه حرمان بر آرش

به بازار محشر، مکن شرمسارش

برون آرش از خجلت رو سیاهی

الهی، الهی، الهی، الهی

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

یکدمک با خود آ، ببین چه کسی

از که دوری و با که هم نفسی

جور کم، به ز لطف کم باشد

که نمک بر جراحتم پاشد

جور کم، بوی لطف آید از او

لطف کم، محض جور زاید از او

لطف دلدار اینقدر باید

که رقیبی از او به رشک آید

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

از سمور و حریر بیزارم

باز میل قلندری دارم

تکیه بر بستر منقش، بس

بر تنم، نقش بوریاست هوس

چند باشم مورع‌الخاطر

ز استر و اسب و مهتر و قاطر

تا کی از دست ساربان نالم

که بود نام او گم از عالم

چند گویم ز خیمه و الجوق

چند بینم کجاوه و صندوق

گر نباشد اطاق و فرش حریر

کنج مسجد خوش است، کهنه حصیر

گر مزعفر مرا رود از یاد

سر نان جوین سلامت باد