راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل حظ خویشتن ز رخ یار برگرفت

دیده نصیب خویش ز دیدار بر گرفت

شیرین من بیامد و تلخی هجر خویش

از کام من بلعل شکر بار برگرفت

ملک سکندرست نه آب آنکه جان من

ز آن چشمه حیات خضروار برگرفت

آن درد را که هیچ طبیبی دوا نکرد

عیسی رسید و از تن بیمار برگرفت

بنشین بگوشه یی بفراغت که لطف او

رنج طلب ز جان طلب کار برگرفت

بر در نشسته دید مرا پرده بر فگند

بر ره فتاده یافت مرا خوار برگرفت

وصلش بلای هجر ز عشاق دفع کرد

مطرب صداع زخمه از او تار برگرفت

هر بیش و کم که هست بیاور که آن نگار

رسم طمع از مال خریدار برگرفت

کاریست عشق صعب و اگر جان رود در آن

هرگز نمی توان دل از این کار برگرفت

عشق آمد و ز دل غم جان برد حبذا

این خستگی که از دلم آزار بر گرفت

دل خود نماند در دو جهان سیف از آنکه یار

رسم دل از میانه بیکبار برگرفت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر دوچشمت ز فتنه نک خفته است

خفیه در زیر طاق ابرویت

بهر آشوبشان کند بیدار

هر زمان غمزه سخن گویت

استخوانی زدر برون انداز

که چو سگ می دویم در کویت

بس که بر جان بنده راه زدند

حسن دلگیر و عشق دلجویت

هر که بیند مرا همی گوید

کز پی چیست این تک وپویت

سخت سرگشته ای، ندانم سیف

که چه چوگان رسید بر گویت

ای که رنگی ندیده از رویت

دل من جان بداد بر بویت

لاله کز رخ شه گلستان است

سر بخس درکشید از رویت

از پی رنگ و بو بنفشه و مشک

خویشتن بسته اند بر مویت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای چو انجم جیش حسنت بی عدد

ماه از روی تو می خواهد مدد

محرم قرب ترا میقات وصل

مجرم بعد ترا شمشیر حد

وی الف قدی که بی وصل توم

حرف با تشدید هجران یافت مد

در حساب حسن تو بی کار شد

راست چون دست اشل انگشت عد

رفتی و اندوه تو در دل بماند

همچونم در خاک و گرد اندر نمد

صبر در دل زآتش هجران تو

جا نمی گیرد چو آب اندر سبد

منکر هجرت عذابی می کند

مرده دل را که هست از تن لحد

سنگ دل از گازر اندوه تو

می خورد چون جامه چرکین لگد

آفتابا در فراقت هر نفس

صبح شوق از شرق جانم می دمد

بی مه رویت که شب روزست ازو

آفتاب از سایه ما می رمد

سیف فرغانی بعشقت نادرست

زین دل خود رای و عقل بی خرد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

زهی جهان شده روشن بآفتاب جمالت

کسی بچشم سرو سر ندیده روی مثالت

بقول راست چو مطرب سحرگهان ببسیطی

بگوید از غزل من نشید وصف جمالت

چو دست مرتعش آن دم زمین بلرزه درآید

ز پای وجد که کوبند مردم از سر حالت

تو نقل مجلس مستان عشق خویشی ازیرا

چو پسته یی بدهان (و) چو شکری بمقالت

جریح تیغ غمت را حیات درد دل آمد

که عشق راحت جانش بمرگ کرد حوالت

چو عشق ملک بگیرد سپاه طبع بمیرد

که عادلان ننشانند دزد را بایالت

درت مقید دیوار هر دو کون نباشد

ز هفت پرده برونست آستان جلالت

بعقل کس نتوانست ره بسوی تو بردن

سها نکرد کسی را بآفتاب دلالت

تو شاه ملک جمالی و دل پیاده راهت

که جان بعشق رخ تو بداد و برد خجالت

مکن بآتش هجران دگر عذاب کسی را

که همچو آیت رحمت بسی گرفت بفالت

اگر چه انده عشقت بجان خریدم لیکن

زیان نکرد و مصونست بیع ما ز اقالت

حیات رخت اقامت بر اسب رحلت بستی

اگر عنان نگرفتی مرا امیذ وصالت

چو نیست ذکر تو عادت چو نیست کار تو پیشه

حدیث جمله فسونست و شغل جمله بطالت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای زروی تو مه و خور را مدد

از ازل دوران حسنت تا ابد

حسن را از عاشقان باشد کمال

پادشاه از لشکری دارد مدد

در کتاب ما نمی گنجد حروف

درحساب ما نمی آید عدد

معنی اسما همه در ذات تو

مضمر ست ای دوست چون نه در نود

کشته عشقت نمیرد در مصاف

مرده شوقت نخسبد در لحد

صعب باشد در دل شوریده عشق

گرم باشد آفتاب اندر اسد

آدمی بی عشق تو دل مرده ییست

ورفرشته جان خود دروی دمد

در ره عشقت براق همتم

می زند بر توسن گردون لگد

وصف حسنت کی توان گفتن بشعر

کسب دولت چون توان کردن بکد

خامشی بهتر که نتوانم گرفت

خیمه گردون چو خرگه در نمد

نفس اسرار ترا نبود امین

دزد بر جوهر نباشد معتمد

عاشق از چرخ و ز انجم برترست

اختر عاشق نیاید در رصد

از کلام او خلایق بی خبر

وز مقام او ملایک در حسد

ترک گفته جان او ملک دو کون

محو کرده روح او رسم جسد

سیف فرغانی بتو جان تحفه داد

تحفه درویش نتوان کرد رد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

حق که این روی دلستان بتو داد

پادشاهی نیکوان بتو داد

در جهان هرچه می خوهی می کن

که جهان آفرین جهان بتو داد

در جهان نیکوان بسی بودند

بنده خود را ازآن میان بتو داد

دل گم گشته باز می جستم

چشم وابروی تو نشان بتو داد

مرغ مرده است دل که صید تو نیست

بتو زنده است هرکه جان بتو داد

حسن روی تو بیش ازین چه کند

که دل وجان عاشقان بتو داد

آفتاب ارچه صورتش پیداست

معنی خویش در نهان بتو داد

زآسمان تا زمین گرفت بخود

وز زمین تا بآسمان بتو داد

هرکه یک روز در رکاب تو رفت

گر بدوزخ بری عنان بتو داد

بخ بخ ای دل (که) دوست در پیری

اینچنین دولت جوان بتو داد

روی نی، شمس غیب باتو نمود

بوسه نی، عمر جاودان بتو داد

آن حیاتی که روح زنده بدوست

از دو لعل شکر فشان بتو داد

بر در دوست سیف فرغانی

سگ درون رفت و آستان بتو داد

بر سر خوان لطف او اصحاب

مغز خوردند واستخوان بتو داد

آنکه عشقش بروح جان بخشد

دل بغیر تو وزبان بتو داد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

خوشا دلی که چو تو دلبرش بدست افتد

زخمر عشق تو یک ساغرش بدست افتد

چو با کسی تو بیک بوسه در میان آیی

کنار حور ولب کوثرش بدست افتد

سزد که از پر طاوس بادزن سازد

هر آن مگس که چوتو شکرش بدست افتد

مشام روح معطر کند نسیم صبا

گرآن کلاله (عنبرچه اش) بدست افتد

کسی که پای ارادت نهاد بر در تو

بهر قدم که زند صد سرش بدست افتد

مقیم کوی ترا گر بهشت باشد جای

کدام جای ازین خوشترش بدست افتد

مرا چه آرزوی پای زشت طاوس است

چو در میانه مصحف پرش بدست افتد

چو دوست دست دهد مال گو برو از دست

صدف نخواهم چون گوهرش بدست افتد

باهل دل نرسد جان نفس تن پرور

وگر چه دلبر جان پرورش بدست افتد

کجا چو زهره زند گر به ناخنی باصول

وگرچه بربط خنیا گرش بدست افتد

درین مصاف بر اعدای خود ظفر اوراست

که خویشتن کشد ار خنجرش بدست افتد

شکست یابد لابد بکوری نمرود

خلیل را چو بت آزرش بدست افتد

بزیر پای نهد مرد ره چو هشت بهشت

وگر چه پایه هفت اخترش بدست افتد

شکسته بسته دلی داد سیف فرغانی

چو جان فدا کند ار دیگرش بدست افتد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

نسیم باد بهاری گر اتفاق افتد

که ره گذار تو بر جانب عراق افتد

چو بگذری بسر کوی یار من برسان

سلام من اگرش هیچ بر مذاق افتد

بدان نگار که گرماه روی او بیند

شب چهارده ازشرم در محاق افتد

وگر بپرسدت از حال و روزگار دلم

بفرصت ار نفسی با تو هم وثاق افتد

بگو چگونه بود حال آنکه دور از تو

زآب وصل تو درآتش فراق افتد

دلش گداخته از راه دیدگان بچکد

چودر حدیث توبا وصف اشتیاق افتد

بیادگار دل تنگ ما نگه می دار

که باز وصل من وتوکی اتفاق افتد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بهشت روح شد گلزار رویت

امید عاشقان دیدار رویت

ندانستم که لطف صنع ایزد

بحسن اینجا رساند کار رویت

زمین را ذرها خورشید گردد

اگر بروی فتد انوار رویت

لبانت شکر مصر جمالت

زبانت بلبل گلزار رویت

گل سوری چو خار اندر گلستان

بها ناورد در بازار رویت

بدیدم از درست ماه بیش است

عیار حسن در دینار رویت

مه نو کومدد دارد ز خورشید

نگردد بدر بی تیمار رویت

فروغ شمع مه پشت زمین را

نگیرد جز باستظهار رویت

بجز آیینه ارواح عشاق

نداند هیچ کس مقدار رویت

ترا بیند نظر در هر چه دارد

کسی کو کسب کرد اسرار رویت

ببین چون سیف فرغانی جهانی

چو چشم تو شده بیمار رویت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم از وصل تو ای طرفه پسر نشکیبد

چکنم با دل خویش از تو اگر نشکیبد

گر دل و جان زتو ناچار شکیبا گردند

دل از اندیشه و دیده زنظر نشکیبد

کار من نیست شکیبایی ازآن شیرین لب

باورم دار که طوطی زشکر نشکیبد

من لب لعل شکر بار ترا آن مگسم

که چو زنبور عسل ازگل تر نشکیبد

گر بسنگم بزنند از سر کویت نروم

بنده زین کعبه چو حاجی زحجر نشکیبد

سگ که از خوان کس امید بنانی دارد

گرش از خانه برانند زدر نشکیبد

ای شبم روز ز خورشید رخت یک ساعت

بنده از روی تو چون شب زقمر نشکیبد

بنده گر در دگری می نگرد بی رخ تو

خاک چون آب نیابد زمطر نشکیبد

از پی روی تو درویش که اندر کویت

او مقیم است و تو رفته بسفر نشکیبد

سیف فرغانی اگر خون شود اندر غم دوست

دل برآنست که از دوست دگر نشکیبد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشق روی تو از کوی تو ناید در بهشت

نزد عاشق فخر دارد خاک کویت بر بهشت

عاشق عالی نظر آنست که کو بیند بچشم

روی تو امروز در دنیا و فردا در بهشت

وقت دیدار تو با درویش، شرکت کی بود

آن توانگر را که چون شداد هست از زر بهشت

عاشقان دوزخ آشام ترا امروز هست

در دل از یاد تو این معشوق جان پرور بهشت

عاشقت بستد بدست همت و از پس فگند

اندرین ره پیش او گر دوزخ آمد گر بهشت

چون دل بیگانگان جانا ز ذکرت غافلست

گر بود در خاطرش با یادت ای دلبر بهشت

بر امید صحت مستان خمر عشق تو

پای کوبند از طرب حوران بسی در هر بهشت

چون خضر آب حیات وصل چون یابد کسی

ایستاده در میان چون سد اسکندر بهشت

تا درو گوهر ز آب چشم عشاقت بیافت

شاهدان خلد را نگرفت در زیور بهشت

گر برحمت ننگری جنت بود همچون جحیم

ور قدم در وی نهی دوزخ شود یکسر بهشت

سیف فرغانی مکن بیرون خیال روی دوست

از درون خود که با حورست نیکوتر بهشت

گر کند در کوی تو عاشق بجنت التفات

هست بر عاشق غرامت هست منت بر بهشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گشت گرد عالم وبر آستانت سر نهاد

دل که تخت خود بر از کرسی هفت اختر نهاد

کشور عشق از حوادث ایمن آمد زآن دلم

پشت برآفاق کرد ورو بدین کشور نهاد

ازخواص خانه تست آنکه دراول قدم

سرنهد بیرون درآنکس که پای اندر نهاد

همچو دانه جان فشاند پیش هر مرغ آنکه او

پای دل در دام عشق همچو تو دلبر نهاد

زآفتاب حسن تو افتاد بر دل نور عشق

پرتو خورشید در اجزای کان گوهر نهاد

پادشاهان را جهان بخشید ومارامهر خود

دیگران راسنگ ومارا در ترازو زر نهاد

چون زسیر عاشقان ازخاک کویت گرد خاست

ازبرای عزتش جبریل بر شهپر نهاد

زآتش آه زبان سوزم نمی یارد خیال

برلب خشکم بخواب اندر دهان تر نهاد

من چو شکر در قصب ایمن بدم ازسوختن

عنبر خطت مرا چون عود در مجمر نهاد

چون توانم حال خود پوشید چون عشقت مرا

در گریبان مشک واندر آستین عنبر نهاد

من بشکر زآن سبب خود رادهان خوش میکنم

کزلبت بردند شیرینی ودر شکرنهاد

حسن تو بالا وپستی زود گیر چون قدت

سر سوی بالا وزلفت سوی پستی سرنهاد

سیف فرغانی ازین پس شعر تو عالی کند

حسن اوکز پایه اعلی قدم برتر نهاد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

درین تفکرم ای جان که گر فراق افتد

مرا وصال تو دیگر کی اتفاق افتد

همین بس است زهجران دوست عاشق را

که قدر وصل بداند چودر فراق افتد

بدرد هجر شدم مبتلا ازآن هردم

صدای ناله من اندرین رواق افتد

مرا زتلخی آن وارهان وآنگه زهر

بدست خویش بمن ده که بر مذاق افتد

زهجرت ای بت خورشید رو من آن ماهم

که ازخسوف برسته است ودر محاق افتد

زفرقت گل روی تو بنده دور ازتو

چو بلبلیست که از جفت خویش طاق افتد

گر اجتماع دگر باره دیر دست دهد

میان روح وبدن زود افتراق افتد

باشک شسته شود نامه گر درو سخنم

بذکر آرزو و شرح اشتیاق افتد

زجورها که تو با بنده کرده ای در روم

عجب مدار گر آوازه در عراق افتد

بود که بوی وی آرد بسیف فرغانی

نسیم باد بهاری گر اتفاق افتد

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقانرا می دهد دایم نشان از روی دوست

گل که هر سالی بمردم می رساند بوی دوست

دم بدم چون تار موسیقار در هر پرده یی

خوش بنال ای یار تا در چنگت افتد موی دوست

زآفتاب و ماه و انجم گر تو خواهی راه رفت

مشعله بر مشعله است از کوی تو با کوی دوست

گر نظر داری برو از دیدن آن مشعله

چشم دربند ای مبصر تا ببینی روی دوست

اندرین پستی ندیدم هیچ، زیباتر نبود

زیر گردون همچو بر بالای چشم ابروی دوست

گاو گردون که کشد از بهر اسب دولتت

گر شوی یک روز شهمات از رخ نیکوی دوست

خفته مر مقصود را چون دست در گردن کنی

ای بپای جست و جو گامی نرفته سوی دوست

زاهل این خرگاه اطناب تعلق قطع کن

پس بزن هرجا که خواهی خیمه در پهلوی دوست

سیف فرغانی بتیغ دوست گر کشته شوی

عاشقی باش که (عاشق) کشتن آمد خوی دوست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا در دل غم جان می نگنجد

درو جز عشق جانان می نگنجد

چنان پر شد دلم از شادی عشق

که اندر وی غم جان می نگنجد

نگارا عشق تو زآن عقل من برد

که در ملکی دوسلطان می نگنجد

غم تو گردن هستیم بشکست

دو سر در یک گریبان می نگنجد

دل عاشق زشادی بی نصیب است

فرح در بیت احزان می نگنجد

درون عاشقان زآن سان پر از تست

که دل نیز اندر ایشان می نگنجد

مرا عشق تو با دنیا و عقبی

دو نانم بر یکی خوان می نگنجد

برویت نسبتی کردیم گل را

زشادی در گلستان می نگنجد

چوآمد عشق تو من رفتم از دست

بهرجا کین نشست آن می نگنجد

دل تنگ احتمال عشق نکند

سریر شه در ارمان می نگنجد

برو خیمه مزن در خانه آن را

که خرگه در بیابان می نگنجد

درین ره سیف فرغانی نگنجید

وزغ در آب حیوان می نگنجد

زمین را جا کجا باشد برآن اوج

که دروی چرخ گردان می نگنجد