راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

همچو من وصل ترا هیچ سزاواری هست

یا چو من هجر ترا هیچ گرفتاری هست

دیده دهر بدور تو ندیده است بخواب

که چو چشمت بجهان فتنه بیداری هست

ای تماشای رخت داروی بیماری عشق

خبرت نیست که در کوی تو بیماری هست

هرکجا دل شده یی بر سر کویت بینم

گویم المنت لله که مرا یاری هست

گر من از عشق تو دیوانه شوم باکی نیست

که چو من شیفته در کوی تو بسیاری هست

هرکه روی چو گلت بیند داند بیقین

که ز سودای تو در پای دلم خاری هست

« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست »

قاضی شهر گواهی بدهد کآری هست

هرکرا کار نه عشقست اگر سلطانست

تو ورا هیچ مپندار که در کاری هست

تا زر شعر من از سکه تو نام گرفت

هر در مسنگ مرا قیمت دیناری هست

گر بگویم که مرا یار تویی بشنو لیک

مشنو ای دوست که بعد از تو مرا یاری هست

سیف فرغانی نبود بر یارت قدری

گر دل و جان ترا نزد تو مقداری هست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا با رخ تو نظر بهر چیست

چو رویت نبینم بصر بهر چیست

چو شیرین نگردد ازو کام من

ترا این لب چون شکر بهر چیست

چواز روز (بی بهره باشند) خلق

بر افلاک شمس وقمر بهر چیست

چو از وی توانگر نگردد فقیر

غنی را همه سیم وزر بهر چیست

چو عاشق نشد بر پری منظری

پس این آدمی ای پسر بهر چیست

چو از دست برنایدت کار عشق

پس ارواح اندر صور بهر چیست

چو بی بهره باشیم ازآب حیات

برین خاک مارا گذر بهر چیست

تو از بهر عشق آفریده شدی

چو میوه نباشد شجر بهر چیست

چو مردم بهر دام بهر قفس

بگیرندت این بال وپر بهر چیست

من ارنیستم عاشق روی او

لب وچشم من خشک و تر بهر چیست

برین روی زردی زبهر چه رنج

درین جسم خون جگر بهر چیست

پس این سیف فرغانی اندر جهان

چو مجنون ولیلی سمر بهر چیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلبرا عشق تو اندر دل وجان داشتنیست

عشق سریست که از خلق نهان داشتنیست

تا پس از مرگ وفنا زنده باقی باشم

دل بعشق تو چو تن زنده بجان داشتنیست

تا مرا ظاهر و باطن ز تو غایب نبود

دل بتو حاضر ودیده نگران داشتنیست

ای ولی نعمت جان چون در دندان دایم

گوهر شکرتو در درج دهان داشتنیست

تا فشاند زلب اندر قفس تنگ دهان

شکر ذکر تو، طوطی زبان داشتنیست

فارغ از جامه ونانم که چو نان وجامه

غم وسودای تو این خوردنی آن داشتنیست

تا بترک غم تو پند کسی ننیوشد

سر ازین عقل سبک گوش گران داشتنیست

تازهرچه نتوانم نگهم دارد دوست

شیر همت زپی دفع سگان داشتنیست

تا که همکاسه مردم نشود، مروحه یی

از پی رد مگس برسر خوان داشتنیست

تا زخوان ملکوتی شودت حوصله پر

شکم وهم تهی از غم نان داشتنیست

سیف فرغانی ازین درد نمی کرد فغان

عشق گل گفت ببلبل که فغان داشتنیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گشت روی زمین چو صحن بهشت

از رخ خوب یار حور سرشت

دیده از دل کن وببین دیدار

ای قصارای همت تو بهشت

بر گل از روی لاله رخ که نمود

بر مه از مشک سوده خط که نوشت

حسن رویش زخط نگردد کم

رخ ماه از کلف نگردد زشت

یار من در میانه خوبان

همچو لاله است در میانه کشت

بر رخ لاله رنگ او خالیست

همچو نقطه بر آتش از انگشت

عشق او در دل آن اثر دارد

کآب در خاک و آتش اندر خشت

چون منی ذکر غیر او نکند

کرم قز ریسمان نداند رشت

دل نگهدار سیف فرغانی

زآنکه در کعبه بت نشاید هشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن نگاری کو رخ گلرنگ داشت

بی رخش آیینه دل زنگ داشت

وآن هلال ابرو که چون ماه تمام

غره یی در طره شبرنگ داشت

یک نظر کرد و مرا از من ببرد

جادوی چشمش چنین نیرنگ داشت

چون نگین بر دل نشان خویش کرد

یار نام آور که از ما ننگ داشت

دل برفت و خانه بر غم شد فراخ

کانده او جای بر دل تنگ داشت

بی غم او مرده کش باشد چو نعش

قطب گردونی که هفت اورنگ داشت

هم ز دست او قفا خوردم چو چنگ

گرچه بر زانوم همچون چنگ داشت

صد نوا شد پرده افغان من

ارغنون عشقش این آهنگ داشت

روز و شب چون دیگ جوشان ناله کرد

آب خامش چون گذر بر سنگ داشت

سیف فرغانی بصلحش پیش رفت

گرچه او در قبضه تیغ جنگ داشت

آفتابی اینچنین بر کس نتافت

تا اسد خورشید و مه خرچنگ داشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون کنم ای جان مرااز چون تو یاری چاره نیست

غمخور عشقم مرااز غمگساری چاره نیست

گرچه عشقت چاره دارد ازهزاران همچو ما

چاره ما کن که ماراازتو باری چاره نیست

پایدار آمد سر زلفت بدست دیگران

آخر اندر چنگ ما از چند تاری چاره نیست

تن بزن در هجر او ای دل که اندر کوی عشق

تا بدانی قدر وصل از انتظاری چاره نیست

از سر رحم ای رفیقان بنده را یاری کنید

کین زپا افتاده را از دستیاری چاره نیست

راحت دیدار جانان نیست بی رنج رقیب

هرکجا باشد گلی آنجا ز خاری چاره نیست

بی گمان چون موکب سلطان جایی بگذرد

دیده نظارگی رااز غباری چاره نیست

در شب وصلش بسی اندیشه کردم از فراق

هر که می نوشید او را از خماری چاره نیست

در جهان افسانه یی شد سیف فرغانی بعشق

عاشقان هستند لیک از نامداری چاره نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در سمن با آن طراوت حسن این رخسار نیست

در شکر با آن حلاوت ذوق این گفتار نیست

ژاله بر برگ سمن همچون عرق بر روی او

لاله در صحن چمن مانند آن رخسار نیست

دوش گفتم از لبش جانم بکام دل رسد

چون کنم او خفته و بخت رهی بیدار نیست

ای بشیرینی ز شکر در جهان معروف تر

شهد با چندان حلاوت چون تو شیرین کار نیست

چون تو روزی مرهم وصلی نهی بر جان من

گر بتیغ هجر مجروحم کنی آزار نیست

بر دل تنگم اگر کوهی نهی کاهی بود

کآنچه جز هجر تو باشد بر دل من بار نیست

تا درآید اندرو غمهای تو هر سو درست

خانه دلرا که جز نقش تو بر دیوار نیست

مستی و دیوانگی از چون منی نبود عجب

کز شراب عشق تو در من رگی هشیار نیست

گر همه جانست اندر وی نباشد زندگی

چون کسی را دل ز درد عشق تو بیمار نیست

در سخن هر لفظ کندر وی نباشد نام تو

صورتش گر جان بود آن لفظ معنی دار نیست

هرکه عاشق نیست از وصلت نیابد بهره یی

هرکه او نبود بهشتی لایق دیدار نیست

سیف فرغانی چو روی دوست دیدی ناله کن

عندلیبی و ترا جز روی او گلزار نیست

چون مدد از غیر نبود صبر کن تا حل شود

« ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست »

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

گرمرا زلفت اوفتد در دست

نکنم کوته ازتو دیگر دست

گرچه من هم نمی رسم شادم

که بزلفت نمی رسد هر دست

خاک پای تو گوهریست عزیز

کی رسد بنده را بگوهر دست

تا زلعلت شکر بدست آریم

چون مگس می زنیم برسر دست

هرکرا بر لب تو دست بود

کی بیالاید او بشکر دست

اهل دل را نداد در همه عمر

دلستانی زتو نکوتر دست

برسرت جان فشان کنم کامروز

نیست چیزی دگر مرا بر دست

عذر خود گفت سیف فرغانی

که فقیرم، نمی دهد زر دست

در دلم هست مهر تو چه شود

اگرت شعر من بود در دست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عاشقان را در ره عشق آرمیدن شرط نیست

وصل جانان را نصیب خویش دیدن شرط نیست

بربلا و نعمت ارحکمت دهد چون زآن اوست

نعمتش را بر بلای او گزیدن شرط نیست

گر ترا سودای خورشید جمال او بود

همچوسایه درپی مردم دویدن شرط نیست

آتش سودای او چون تیز گشت ازباد شوق

همچو آب تیره با خاک آرمیدن شرط نیست

گرچه نزد عاشقان اوکه صاحب دولتند

زین چنین محنت بجان خود را خریدن شرط نیست

همچو آن دریادلان جان بذل کن، زیرا هنوز

راه باقی داری ازیاران بریدن شرط نیست

چون سگ وچون مرغ باش اندر شکار وصل یار

کز دویدن چون بمانی جز پریدن شرط نیست

تا بصدر صفه وصلت رساند لطف دوست

زین وحل پای طلب بیرون کشیدن شرط نیست

دی تمنای وصال دوست کردم عشق گفت

زهر غم کم خورده ای شکر مزیدن شرط نیست

آب عزت در دهان کن خاک پایش بوسه ده

زآنکه این معشوق رابر لب گزیدن شرط نیست

اندرآن مجلس که نقل عاشقان ریزد زلب

هرمگس را ذوق این شکر چشیدن شرط نیست

رو ببوی از دور قانع شو که در گلزار او

خیره چون باد صبا برگل وزیدن شرط نیست

سیف فرغانی برو تسلیم حکم عشق شو

چون گرفتار آمدی برخود طپیدن شرط نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا که یک نفس از وصل یار سیری نیست

زبوسه صبر نه واز کنار سیری نیست

ازآن گلی که ز رنگش خجل شود لاله

چو عندلیب مرا از بهار سیری نیست

اگر جهان همه پر گل کنند رنگ برنگ

مرا زدیدن آن لاله زار سیری نیست

درخت حسن گلی ماه رو ببار آورد

چو نحلم ازگل آن شاخسار سیری نیست

گرم چو عود بسوزند برسر آتش

مرا از آن شکر آبدار سیری نیست

بدست دشمنی ار بر سرم زند شمشیر

مرا زدوستی آن نگار سیری نیست

جماعتی که چومن منصفند می گویند

که یار را چه عجب گر زیار سیری نیست

گرم چو گوی نهد اسب یار برسر پای

مرا از آن شه چابک سوار سیری نیست

مرا زدوست اگر مرده باشم اندرخاک

بگویم ونشوم شرمسار، سیری نیست

بخورد دهر بسی همچو سیف فرغانی

هنوز در شکم روزگار سیری نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

کسی کو غم عشق جانان نداشت

چو زنده نفس می زد و جان نداشت

گدای توام ای توانگر بحسن

چنین مملکت هیچ سلطان نداشت

تویی آن شفایی که بیمار دل

بجز درد تو هیچ بیمار نداشت

دلی را که اندوه تو جمع کرد

غم هر دو کونش پریشان نداشت

از آن مشتغل شد بشیرین خود

که خسرو چو تو شکرستان نداشت

بملک ارسکندر بود مفلس است

که همچون خضر آب حیوان نداشت

بخارست جانی که عاشق نشد

دخانست ابری که باران نداشت

غم عشق خور سیف اگر زنده ای

هر آنکس که این غم نخورد آن نداشت

مرو بی محبت که مفتی عشق

چنین مؤمنی را مسلمان نداشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

چون ترا میل و مرا ازتو شکیبایی نیست

صبر خواهم که کنم لیک توانایی نیست

مر ترا نیست بمن میل و شکیبایی هست

بنده را هست بتو میل و شکیبایی نیست

چه بود سود از آن عمر که بی دوست رود

چه بود فایده ازچشم چو بینایی نیست

بر سر کوی تو در قید وفای خویشم

ور نه رفتنم ای دوست زبی پایی نیست

من سگ کویم و هرجای مرا مأواییست

بودنم بر در این خانه زبی جایی نیست

گفتی از اهل زمان نیست وفایی کس را

بنده را هست ولیکن چو تو فرمایی نیست

دل رهایی طلبد از تو بهر روی که هست

ور چه داند که چو روی تو بزیبایی نیست

در چو دربهر بود چون تو نباشد صافی

گل چو بر شاخ بود چون تو بر عنایی نیست

سیف فرغانی هر روز بیاید بر تو

دولت آنکه تو یکشب بر او آیی نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

مرا بغیر تو اندر جهان دگر کس نیست

بجز تو دل ندهم کز تو خوبتر کس نیست

بچشم حال چو ما را خبر معاینه شد

بعین چون تو ندیدیم و در خبر کس نیست

مرا که دیده دل از تو روشنی دارد

بهر کجا نگرم جز تو در نظر کس نیست

بگرد کوی تو هر عاشقی که کشته شود

شهید عشق بود خون بهاش بر کس نیست

جهان بجمله خرابست و نیست آبادان

بجز دلی که درو غیر تو دگر کس نیست

جهانیان اگر از حسن روی تو خبری

شنوده اند چرا طالب اثر کس نیست

ره تو معنی و این خلق صورت آرایند

ز بهر کار تو اندر جهان مگر کس نیست

دهان بیاد تو گر خوش نمی کنند این خلق

ز بی کسی مگس اینچنین شکر کس نیست

ز بهر صبح وصالت که کی زند نفسی

شبی ز شوق تو بیدار تا سحر کس نیست

چو عقل بر سر کویت گذر کند داند

که راه عشق تو ای جان بپای هر کس نیست

اگر ز پرده برونست سیف فرغانی

چو آستانه به جز وی مقیم در کس نیست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

آن نکو روی که روی ازنظرم پنهان داشت

ازوی این عشق که پیداست نهان نتوان داشت

رفت و از چشم مرا راوق خون افشان کرد

آنکه بر برگ سمن سنبل مشک افشان داشت

جان بدادیم بپیش در آن یار که او

از پس پرده رخی همچو نگارستان داشت

نو بهار آمد وبر طرف چمن پیداشد

گل که ازشرم رخش روی زما پنهان داشت

روی اودید دگر حسن فروشی نکند

گل سوری که ببازار چمن دکان داشت

تو چه یاری که دمی یاد نیاری زآن کو

جز بیاد تو نمی زد نفسی تاجان داشت

خون همی خورد و غم عشق ترا می پرورد

دل که بر خوان تکلف جگری بریان داشت

روزگاریست که تا سوز فراقت چون شمع

هر شبی شوق تو تا روزمرا گریان داشت

عشق آمد که ترا می بکشم تیغ بدست

نشدم مانع حکمش که زتو فرمان داشت

وصل تو آب حیوتست ورهی بی تو نمرد

زآنک بر سفره روزی دو سه روزی نان داشت

درد ما را به جز از دیدن تو درمان نیست

جان دهم از پی دردی که چنین درمان داشت

چه عجب باشد اگر فخر کند بر ملکوت

معدن ملک که چون تو گهری درکان داشت

سیف فرغانی اگر سکه زند می رسدش

زآنکه نقد سخنش مهر چو تو سلطان داشت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای دریغا کز وصال یار ما را رنگ نیست

دل ز دستم رفته و دلدارم اندر چنگ نیست

چون بمهر دوست ورزیدن مرا نیکوست نام

گر بطعن دشمنان بدنام باشم ننگ نیست

بی تو عالم بر دلم ای جان چو چشم سوزنست

چشم سوزن بر دلم چون با تو باشم تنگ نیست

کس بتو مانند و نسبت نیست با تو خلق را

زنگ همچون آینه آیینه همچون زنگ نیست

گر میانت در زرو یاقوت گیرم چون کمر

خدمتی نبود که آن جز خاک و این جز سنگ نیست

سعدی اریک چند در میدان تو اسبی براند

مرکب ما پشت ریش و باره ما لنگ نیست

در سخن نیکست هرکس را و بر بالای چنگ

این بریشمها که می بینی بیک آهنگ نیست

سازها دارند مردم مختلف بهر طرب

لیک از آنها در خوش آوازی یکی چون چنگ نیست

سیف فرغانی نکو گوید سخن منکر مشو

چون توان گفتن شکر را طعم و گل را رنگ نیست

کار خواهی کرد عاشق شو که به زین نیست کار

شعر خواهی گفت ازین سان گو که به زین لنک نیست