راسخون

غزلیات سیف فرغانی

siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ای چو فرهاد دلم عاشق شیرین لبت

مستی امشبم از باده دوشین لبت

نیست شیرین که زفرهاد برای بوسی

ملک خسرو طلبد شکر رنگین لبت

وه چه شیرین صنمی تو که دهان من هست

تا بامسال خوش از بوسه پارین لبت

محتسب سال دگر بر سر کویت آرد

همچنین بی خودم از باده نوشین لبت

طبع شوریده من این همه شیرین کاری

می کند در سخن امروز بتلقین لبت

سیف فرغانی چون وصف تو می کرد گرفت

طبعم اندر شکر افشاندن آیین لبت

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تبارک الله از آن روی دلستان که تراست

ز حسن و لطف کسی را نباشد آن که تراست

گمان مبر که شود منقطع بدادن جان

تعلق دل از آن روی دلستان که تراست

بخنده ای بت بادام چشم شیرین لب

شکر بریزد از آن پسته دهان که تراست

ز جوهری که ترا آفریده اند ای دوست

چگونه جسم بود آن تن چو جان که تراست

ز راه چشم بدل می رسد خدنگ مژه

مرا مدام ز ابروی چون کمان که تراست

چه خوش بود که چو من طوطیی شکر چیند

ببوسه زآن لب لعل شکرفشان که تراست

بغیر ساغر می کش بر تو آبی هست

ببوسه یی نرسد کس از آن لبان که تراست

اگر کمر بگشایی و زلف باز کنی

میان موی تو گم گردد آن میان که تراست

چو عندلیب مرا صد هزار دستانست

بوصف آن دو رخ همچو گلستان که تراست

صبا بیامد و آورد بوی تو، گفتم

هزار جان بدهم من بدین نشان که تراست

بیا که هیچ کس امروز سیف فرغانی

ندارد آب سخن اینچنین روان که تراست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

اختر از خدمت قمر دور است

مگس از صحبت شکر دور است

ما از آن بارگاه محرومیم

تشنه مسکین از آبخور دور است

پای من از زمین درگه او

راست چون آسمان ز سر دور است

جهد کردم بسی ولی چکنم

بخت و کوشش ز یکدگر دور است

پادشاهان چه غم خورند اگر

گربه از خانه سگ زدر دور است

تو بدست کرم کنم نزدیک

که بپای من این سفر دور است

یوسف عهدی و منم بی تو

همچو یعقوب کز پسر دور است

در فراق تو ای پسر هستم

همچو یوسف که از پدر دور است

اندرین حال حکمتی مخفیست

بنده از خدمت تو گر دور است

هر کرا قرب نیست با سلطان

از بلا ایمن از خطر دور است

همچو پروانه می زنم پر و بال

گرچه آن شمعم از نظر دور است

شاخ اگر هست بر درخت دراز

دست کوتاهم از ثمر دور است

عشق بگریزد از دل جان دوست

عیسی از پایگاه خر دور است

خشک لب بی تو یوسف فرغانیست

طبع از انشای شعر تر دور است

شاید ار خانه پر عسل نکند

نحل چون از گل و زهر دور است

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

در رخت می نگرم جلوه گه جان اینجاست

در قدت می نگرم سرو خرامان اینجاست

من دل سوخته خواهم که لب تشنه خویش

بر دهان تو نهم کآبخور جان اینجاست

خانه یی چون حرم و بر در و بامش عشاق

چون مگس جمع شده کآن شکرستان اینجاست

پرده داران تو گر چند بسنگم بزنند

نروم همچو سگ از در که مرا نان اینجاست

من دوا یابم اگر لطف تو گوید که بده

مرهم وصل، که این خسته هجران اینجاست

اندرین مجمع اگر جمع شوم شاید ازآنک

رخ و زلفی که مرا کرد پریشان اینجاست

یوسف حسنی و در هر طرفی چون یعقوب

از برای تو بسی عاشق گریان اینجاست

تو امام همه خوبانی و با آن قامت

قبله کافر و محراب مسلمان اینجاست

تو زر لطف کنی بخش و چو من درویشی

آخر ای گنج گهر با دل ویران اینجاست

باز روح ار ز پی صید روان شد، آن تن

که بدل همچو جلاجل کند افغان اینجاست

دور ازین باغ رقیب تو بهرجا که بود

همچو اشکسته سفالیست که ریحان اینجاست

ای بکعبه شده در بادیه چون اعرابی

آب باران چه خوری؟ چشمه حیوان اینجاست

سیف فرغانی از آن نور روان چون خورشید

روز وصلی که ندارد شب هجران اینجاست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

ما غریبیم وشهر ازآن شماست

با چنین رو جهان جهان شماست

پادشاهان چو بنده می گویند

ما رعیت ولایت آن شماست

عهد خسرو ندید از شیرین

شر و شوری که در زمان شماست

باچنین چشم مست عاشق کش

هرکه میرد از کشتگان شماست

گر براتی بجان کنند وبسر

بدهم چون برو نشان شماست

جان عاشق نشانه آن تیر

که زابروی چون کمان شماست

زردی روی زعفرانی من

از رخ همچو ارغوان شماست

ابر گوهرفشان دو چشم منست

پسته پرشکر دهان شماست

آب حیوان یک جهان عاشق

در دو لعل شکرفشان شماست

کم زاصحاب کهف نیست بقدر

هرکه چون سگ برآستان شماست

غم جانرا بخود نمی گیرد

دل که چون لامکان مکان شماست

سیف فرغانی ارچه چیزی نیست

بلبلی بهر گلستان شماست

سخن خود نمی تواند گفت

که دهانش پر از زبان شماست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

عذر قدمت بسر توان خواست

بوسی زلبت بزر توان خواست

گرچه تو کرم کنی ولیکن

بی زر نتوان اگر توان خواست

درکیسه خراج مصر باید

تا ازلب تو شکر توان خواست

بوسی برتو چه قدر دارد

دانم زتو اینقدر توان خواست

بالای تو سرو میوه دارست

این میوه ازآن شجر توان خواست

نی نی غلطم درین حکایت

ازسرو کجا ثمر توان خواست

ازمعدن اگر چه هیچ ندهند

عیبی نبود گهر توان خواست

گنج از (تو) توقع است مارا

آنرا زکدام در توان خواست

وآنچ ازدر تو رسد بدرویش

هرگز زکسی دگر توان خواست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

من می روم و دلم بر تست

جان نیز ملازم در تست

گرچه نبود دلت بر من

ای دلبر من دلم بر تست

با بنده اگر چه سر گرانی

سوگند گران من سر تست

گر چاکر اگر غلام خواهی

این بنده غلام و چاکر تست

پهلوی جمالت ای دلارام

فربه ز میان لاغر تست

خاصیت آب زندگانی

اندر لب روح پرور تست

ای از تن تو شده پر از گل

پیراهن تو که در بر تست

رویی بنما که چشم جانها

روشن برخ منور تست

ملک دل و جان گرفتی آری

سلطانی و حسن لشکر تست

ای شهد روان بگاه خنده

زآن پسته که تنگ شکر تست

زآن پسته بسیف شکرش ده

بستان ز وی آنچه در خور تست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

هر کو نه خدمت تو کند در بطالتست

وآن کو نه مدحت تو کند در ضلالتست

قومی بکار دنیی وقومی بآخرت

مشغولیی که با تو نباشد بطالتست

نظمی که می کنیم وبآخر نمی رسد

از داستان عشق تو اول مقالتست

از حال ما خبر ز مجانین عشق پرس

هشیار را خبر نبود کین چه حالتست

گفتم بدل که تحفه جانان مکن زجان

گو را بکار ناید ومارا خجالتست

ابرام نامه گرچه ازآن در بریده ام

آهم رسول صادق وشعرم رسالتست

ای عالم ار تو وعده بجنت کنی خطاست

مشتاق دوست را که ز حورش ملالتست

آنکو بعلم وعقل خود از دوست باز ماند

عقلش جنون شناس که علمش جهالتست

وقتست سیف را که نگوید دگر سخن

ذکرت بدل کند که زبان را کلالتست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دل چون بجان نظر فگند جای عشق تست

دل جان شود درو چو تمنای عشق تست

سیمرغ وار خود نتوان یافتن نشان

زآن دل که آشیانه عنقای عشق تست

جانم فدای تو که دل مرده رهی

از زنده کردگان مسیحای عشق تست

ای نور دیده درتن مشکات شکل ما

مصباح روح زنده باحیای عشق تست

چون جان بزندگی ابد شادمان بود

آن دل که درحمایت غمهای عشق تست

فرهاد وار در پس هر سنگ بی دلیست

بیگانه خسروست که شیدای عشق تست

من خام کیستم که پزم دیگ این هوس

هرجا سریست مطبخ سودای عشق تست

گردن کش خرد که هوا را نداد دست

سرمست و پای کوب زصهبای عشق تست

افراز و شیب کون و مکان زیر پای کرد

دل منزلی ندید که بالای عشق تست

ما خامشیم و مهر ادب بر زبان چو سیف

این جمله گفت و گو بتقاضای عشق تست

موج غم تو از صدف دل برون فگند

این نظم را که گوهر دریای عشق تست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلبری کز لطف گویی بر تنش جان غالبست

حسن بر رویش چو نزهت بر گلستان غالبست

نیکوان را بر بدن غالب بود اوصاف روح

بر بهشتی گرچه تن دارد ولی جان غالبست

ملک سلطانیست او را در جمال و حسن از آن

عشق او بر بنده چون بر ملک سلطان غالبست

آب حیوانست مضمر در لب لعلش ولیک

چون سخن گوید شکر بر آب حیوان غالبست

گرچه در دعوی خوبی ماه را حجت قویست

آفتاب روی او بر وی ببرهان غالبست

ور مرا از وی نداند کس عجب نبود ازآنک

هرکه چیزی دوست می دارد برو آن غالبست

گرچه در انعام عام او تأمل میکنم

بار جای وصل بر من خوف هجران غالبست

چون زنان پوشیده باید داشت از نامحرمان

آنچه از اسرار او بر جان مردان غالبست

سیف فرغانی ز درد عشق او احوال خویش

با گروهی گو که این حالت برایشان غالبست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلبر ما کهربا بر دست بست

هیچ می دانی چرا بر دست بست

دل بنرخ که ستاند بعد ازین

دل ربا چون کهربا بر دست بست

بندم اندر ششدر غم سخت کرد

مهره یی کآن جان فزا بر دست بست

آن نه مهره دانه دام دلست

کان صنم از بهر ما بر دست بست

مرغ دل را همچو باز نو گرفت

ریسمان آورد و پا بر دست بست

قصه دریا و در شد پایمال

چون گهر کان صفا بر دست بست

حسن روی آرای بر پشت زمین

اینچنین زیور کرا بر دست بست

گوییا هرگز چنین پیرایه یی

شاخ را از گل صبا بر دست بست

هست این مهره بر آن ساعد چنانک

آب جردی از هوا بر دست بست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

دلم بسلسله زلف یار در بندست

اگر قبول کنی حال من ترا پندست

زبند مهرش چون پای دل شود آزاد

مرا که باسر زلفش هزار پیوندست

بسان لیلی بگشایی وببندی زلف

ترا خبر نه (که) مجنونی اندرین بندست

برآوری زمن تلخ کام هر دم شور

ازآنکه پسته شیرین تو شکر خندست

ازآرزوی رخ تو اگر بباغ روم

کدام لاله برخساره تو مانندست

زکات خوبی خود را دمی بباغ خرام

که گل بدیدن روی تو آرزومندست

زعاشقان تو امروزدر زمانه منم

کسی که او بسلامی زدوست خرسندست

کسی که او اثر صبح روز وصل ندید

شب فراق چه داند که تا سحر چندست

جواب سعدی گفتم بالتماس کسی

که او هزار چو من بنده را خداوندست

دل مرا که شد ازدست درهمه حالی

بخاک پای و سر کوی دوست سوگندست

چو عندلیب همی نال سیف فرغانی

ازآنکه گل را ایام حسن یکچندست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

تا مرا آن ماه تابان دوستست

جمله دشمن کامیم زآن دوستست

دوستی خونت بخواهد ریختن

هوش دارای دل که این آن دوستست

کی بمن پردازی ای جان چون ترا

هر طرف چون من هزاران دوستست

دوست می دارد ترامسکین دلم

عیب نتوان کردنش جان دوستست

با دلم زلف ترا پیوندهاست

کافرست اما مسلمان دوستست

هرکه با من بیندت گوید همی

کین گدا با چون تو سلطان دوستست

آشکارش خلق دشمن می شوند

هر که چون من باتو پنهان دوستست

دشمن او می شود پیراهنش

دامنش گربا گریبان دوستست

عاشقان را عامیان گر دشمنند

دیو کی با نوع انسان دوستست

همچو باز از بانگ زاغانش چه باک

بلبلی گر با گلستان دوستست

سایه محروم است ازآن گوید چرا

ذره با خورشید تابان دوستست

هرکه همچون من به جز تو میل کرد

عاشقش مشمر که سگ نان دوستست

سیف فرغانی بکن گر عاشقی

جان فدای او که جانان دوستست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

بازم از جور فلک این دل غمناک پرست

بازم از خون جگر دیده نمناک پرست

این زمان ازاثر خار فراق یاران

چون گریبان گلم دامن دل چاک پرست

کز نگاران دلارام و زیاران عزیز

شد تهی پشت زمین وشکم خاک پرست

باغ عیشم که بصد گونه ریاحین خوش بود

از گل و لاله تهی گشت وزخاشاک پرست

چون مرا زهر غم دوست بجان کرد گزند

تو چنان گیر که عالم همه تریاک پرست

گرچه زآن دلبر دلدار و زافغان رهی

خانه خاک تهی گنبد افلاک پرست

سیف فرغانی زنهار ترش روی مباش

که ببخت تو ازآن غوره برین تاک پرست

کیسه عمر تهی چون شود از غم مارا

چو ازین نوع گهر کوزه سباک پرست

 
 
siryahya کاربر طلایی1
|
تعداد پست ها : 158652
|
تاریخ عضویت : اسفند 1389 

جانا زرشک خط تو عنبر در آتش است

وزلعل آبدار تو گوهر در آتش است

دل درغم تو دانه گوهر در آسیاست

خط بر رخ تو خرده عنبر درآتش است

کردم نظر بر آن رخ چون آتش کلیم

خال تو چون خلیل پیمبر در آتش است

از شرم چون نبات در آبم که گفته ام

کان مه بگاه خشم چو شکر در آتش است

عاشق بآب دیده چون سیم حل شده

در بوته بلای تو چون زر در آتش است

از آب گرم اشک فروغم زیاده شد

کز عشق تو چو شمع مرا سر در آتش است

از تاب هجر تو دل بریان من بسوخت

آبی بده زوصل که چاکر درآتش است

دراشک ودرغم تو نگارا تن ودلم

چون ماهی اندر آب وسمندر در آتش است

مارا بسان هیزم تر در فراق تو

نیمی درآب ونیمه دیگر درآتش است

من سوختم در آتش عشق و تو چون شکر

آگه نه ای که عود معطر درآتش است

صیدت شدم چو مرغ وز بهر خلاص خود

بالی نمی زنم که مرا پر در آتش است

ازرنگ خویش روی تو ای آبدار لطف

گویی که آفتاب منور در آتش است

سیف ازتو دور مانده وشعرش بنزد تست

زر در خزینه شه وزرگر در آتش است